۸ ساله بودم که دوبلور شدم/ در خیلی از فیلم‌ها «جیغ» زده‌ام

۸ ساله بودم که دوبلور شدم/ در خیلی از فیلم‌ها «جیغ» زده‌ام

مینو غزنوی کار دوبله را با عنوان تئاتر نشسته توصیف می‌کند و معتقد است گوینده دوبلاژ مانند بازیگر تئاتر فضای محدودی دارد و باید در همان فضا همه کارهایی را که هنرپیشه می‌کند، انجام دهد.

خبرگزاری مهر-گروه هنر-صادق وفایی: در ادامه روند جستجوی صفحات تاریخ دوبلاژ کشورمان و گفتگو با گویندگانی چون سعید مظفری، پرویز ربیعی، شهروز ملک‌آرایی و ... به گفتگو با مینو غزنوی نشستیم تا زوایای دیگری از تاریخ این هنر را در کشورمان کندو کاو کنیم.

مینو غزنوی متولد سال ۱۳۳۱ و یکی از گویندگان زن نسل دوم دوبلاژ ایران و یکی از پیشکسوتان حوزه گویندگی و دوبلاژ فیلم است که بسیاری از مخاطبان آثار سینمایی و تلویزیونی صدای او را در نقش‌های ماندگار به خاطر دارند. غزنوی کار خود را در دوبله از اوایل دهه ۴۰ و سال‌های کودکی آغاز کرده و خاطرات زیادی از مدیران دوبلاژ قدیمی و فقید دارد که می‌توانند سرمشق مدیران جوان‌تر و همچنین علاقه‌مندان به گویندگی قرار بگیرند.

مینو غزنوی به جای بسیاری از هنرپیشه‌های داخلی و خارجی گویندگی کرده که از جمله‌ آن‌ها می‌توان به گویندگی در سریال‌هایی چون «جواهری در قصر»، «دونگ یی»، «امام علی(ع)»، «پهلوانان نمی‌میرند»، «جنگجویان کوهستان»، «قصه‌های جزیره»، «دایی‌جان ناپلئون» و فیلم‌های سینمایی «آهنگ برنادت»، «درخشش»، «شجاع‌دل» و همچنین بسیاری از فیلم‌های سینمای هند اشاره کرد. جنیفر جونز، جینفر کانلی، کیت وینسلت، نیکول کیدمن، آیشواریا رای، پریانکا چوپرا، کارینا کاپور، شیلپا شتی، کاجول مرکرجی، کایرا نایتلی، راشل مک‌آدامز، ایمی آدامز، کانی نیلسون، جودی فاستر، دمی مور، ماریون کوتیار، ایرنه پاپاس، ناتالی وود، دایان کیتون، راشل وایس، کتایون ریاحی، مرجانه گلچین، پگاه آهنگرانی، سارا خوئینی‌ها، رویا نونهالی و... برخی از بازیگرانی هستند که غزنوی به جایشان گویندگی کرده است.

کار با مدیران دوبلاژی چون عطاالله کاملی، پرویز بهرام، احمد رسول‌زاده و کمی بعدتر خسرو خسروشاهی، ناصر طهماسب، بهرام زند، زهره شکوفنده و ... از نقاط قوت و امتیازِ این گوینده از نظر اندوخته‌های هنری و کار دوبلاژ است که نتیجه آن را در آثار زیادی از سینما و تلویزیون دیده‌ایم. نکته جالب و مشترکی که درباره غزنوی و گویندگان دیگری که با آن‌ها گفتگو کرده‌ایم وجود دارد، این است که بسیاری از فیلم‌ها یا نقش‌هایی که به جایشان گویندگی کرده‌اند به خاطر ندارند که دلیل این مساله هم فعالیتِ بیش از ۵ دهه و ازدیاد فیلم‌هایی است که این گویندگان در دوبله آن‌ها نقش داشته‌اند.

با غزنوی در عصری پاییزی در یکی از کافه‌های تهران قرار گذاشتیم. زودتر از وقت موعد به محل قرار رسید و با لبخندی که به طور دائم همراهش بود به سوالاتمان پاسخ داد. ویژگی بارز دیگر مینو غزنوی ادای احترام به گویندگان فقید و درگذشته است تا حدی که بیش از چند جمله یا کلمه نمی‌تواند درباره آن‌ها صحبت کند چون به تعبیر خودش، صحبت درباره دوستانی که دیگر نیستند به شدت او را آزرده و غمگین می‌کند. این اتفاق در مصاحبه‌مان با این بانوی گوینده پیش آمد و برای لحظاتی لبخند، جای خود را به غم و اندوه داد چون نام بسیاری از افرادی که در این گفتگو ذکر شد با پیشوند «مرحوم» یا «خدابیامرز» همراه می‌شد.

مصاحبه با مینو غزنوی در ۲ قسمت منتشر خواهد شد. در قسمت دوم گفتگو، درباره حضور غزنوی در دوبله فیلم‌های هندی و همچنین نظرش درباره سریال‌های کره‌ای صحبت کرده‌ایم. گویندگی در انیمیشن‌های مختلف هم از جمله موضوعاتی است که در این گفتگو به آن پرداختیم و هم در قسمت اول و هم دوم، بخش‌هایی را به خود اختصاص داده است.

با ذکر این مقدمه، در ادامه قسمت اولِ گفتگوی مشروح با این گوینده پیشکسوت را می‌خوانیم:

* خانم غزنوی شما به واسطه برادرتان مرحوم منصور غزنوی وارد فضای دوبله شدید آنهم زمانی که خیلی کوچک بودید!

-بله.۸ سالم بود. کلاس دوم دبستان بودم. برادرم به عنوان جایزه من را برد تا دوبله را ببینم. آن‌جا مرحوم کاملی بودند که یک رل یک‌خطی به من دادند. برای اولین بار بود که چنین فضایی را می‌دیدم. اصلا نمی‌دانستم دوبله چیست. آن یک جمله را که آقای کاملی به من داد، بعد از تلاش زیاد گفتم و بعد از آن هم ماندم که ماندم تا امروز.

*‌ یعنی آقای کاملی حق استادی به گردن شما دارد؟

-بله. خیلی زیاد.

* پس آقای بهرام که «آهنگ برنادت» را با مدیریت ایشان کار کردید چه می شود؟ آن هم یکی از آثار متقدم شما در دوبله بود.

-ایشان هم حق استادی به گردنم دارند. شما به «آهنگ برنادت» اشاره کردید ولی جالب است بدانید که پیش از آن فیلم، سریالی به نام «جنتل بِن» را هم با آقای بهرام کار کرده بودم. عنوان سریال، نام یک خرس و اولین سریالی بود که در تلویزیون کار می‌شد. پیش از آن، فیلم‌ها و سریال‌ها، خارج از مجموعه تلویزیون دوبله می‌شدند منتهی «جنتل بن» اولین سریالی بود که در تلویزیون دوبله شد؛ تلویزیونی که آن‌موقع برّ و بیابان بود.

* همین شبکه دوی فعلی؟

-نه. جام‌جم، یعنی فقط پخش بود و هیچ‌چیز دیگری نبود. پر از سگ و تپه‌ماهور بود. به همین دلیل سعی می‌کردیم با گویندگان به طور دسته‌جمعی آنجا برویم چون می‌ترسیدیم. در محل فعلی همین نگهبانی و حراست مجموعه جام‌جم، یک تیر بود که چراغی رویش گذاشته بودند. این چوب برای ما، راهنما و مبدا بود که بدانیم از کجا بیاییم و برویم.

آن‌موقع آقای بهرام به من لطف و ملاحظه وقت مدرسه من را کردند. پنجشنبه‌ها را تعطیل بودم و ایشان، وقت دوبله را برای همان روز تنظیم کردند که من بعدازظهرهای پنجشنبه بیایم و حرف بزنم. این سریال را با مشقت زیاد به اتمام رساندم.

* منظورتان از مشقت، خراب شدن و برداشت دوباره است؟

-آن‌که به جای خود اما مشقت اصلی، راهپیمایی‌های زیاد در هوای گرم و سرد جام‌جمِ آن‌روزها بود. فکرش را بکنید سراسر این خیابان ولی‌عصر هیچ‌چیز جز تاریکی نبود. ما باید عصر و شب را به آنجا می‌رفتیم و می‌گذراندیم. امکان بیتوته کردن و ماندن هم نبود. باید کار را انجام می‌دادیم و برمی‌گشتیم. ساعت دوازده - یک شب کار تعطیل می‌شد و همکارها لطف می‌کردند و من را به خانه می‌رساندند. شما به واحد دوبلاژ جام‌جم آمده‌اید؟

* نه. راستش ما را راه نمی‌دهند!

-متاسفم که این را می‌گویم اما دلیلش این است که برخی خبرنگاران که به واحد دوبلاژ می‌آمدند، مطالبی می‌نوشتند که انگار درباره ما نبود به همین دلیل ترجیح بر این است که چندان خبرنگاری از بیرون نیاید. برخی هم که می‌آیند و از دوبله فیلم‌ها، فیلم می‌گیرند. خب دوبله خودش پشت صحنه است و این می‌شود پشت صحنه پشت صحنه. این کار چه لطفی دارد؟

* برای برخی جنبه‌ آموزشی دارد. یک فرد علاقه‌مند دوست دارد ببیند در آن تکه‌ای که خانم غزنوی به جای یانگوم گریه می‌کرد، چه اتفاقاتی افتاده است.

-آن صحنه را که نمی‌گیرند؛ آن لحظاتی که من گریه می‌کردم یا هوار می‌کشیدم ضبط یا پخش نمی‌شوند بلکه وقتی فیلم می‌گیرند که من خیلی ملایم حرف می‌زنم. خب این‌گونه، عده‌ای فکر می‌کنند دوبله این‌گونه و به این راحتی است و حق مطلب ادا نمی‌شود. آن صحنه‌ای را که آقای اسماعیلی به جای شاه لیر حرف می‌زند و ۵ صفحه را ایستاده می‌گوید و در آخر حالش بد می‌شود و ناچار باید بنشیند، کسی نمی‌بیند. یعنی آن صحنه‌ای را که باید فیلم‌ بگیرند، نمی‌گیرند.

* پس شما دانشگاه نرفتید. مدرسه و بعد هم مستقیم دوبله!

-مگر می‌شد دانشگاه رفت!؟ آن‌هم با وضعی که من داشتم. برای این‌که باید هفته‌ای سه‌چهار روز به دانشگاه می‌رفتم که با حضورم در دوبله همخوانی نداشت.

* پس دانشگاه به پای دوبله قربانی شد.

-بله. بعدا هم فکر کردم اگر به دانشگاه می‌رفتم برایم هیچ اتفاقی نمی‌افتاد.

* داشتید می گفتید که پیش از «آهنگ برنادت» سریال «جنتل برد» را با آقای بهرام کار کردید. در آن دوران دیگر چه کارهایی انجام دادید؟

-یکی دو سینمایی و سریال هم کار کردم و بعد هم سریالی به اسم «محله پیتون».

* «آهنگ برنادت» تا جایی که می‌دانم در همان استودیوی جام‌جم دوبله شد.

-بله. همانجا بود.

* یعنی همان بر و بیابانِ هنوز آبادنشده...

-نه. همانجا بود اما دیگر ساخته شده بود؛ یعنی جایی که الان واحد دوبلاژ فعلی است. آن‌موقع که می‌خواستیم آن‌جا کار کنیم، رییس سازمان به ما گفت نیایید تا برایتان بسازیم. بعد جایی را ساختند که الان فروشگاه جام‌جم است. پس از ساختن آن‌جا، مدتی را در آن محل کار کردیم.

* و تا ساخته‌شدن و توسعه استودیوهای تلویزیون در بیرون کار می‌کردید؟

-بله. اصلا کارها بیرون از سازمان کار می‌شدند. به مرور بود که دوبله آثار وارد تلویزیون شد. «آهنگ برنادت» در همین جام‌جم و واحد فعلی دوبله شد.

* شما تجربه کار با قدیمی‌هایی چون پرویز بهرام و عطاالله کاملی را دارید بنابراین باید آن فضا را دیده باشید که مدیر دوبلاژ در استودیو نقش‌ها را می‌خواند و گوینده‌ها باید دیالوگ خود را دیکته‌وار یادداشت می‌کردند.

-بله. شروع کار بود و همه این‌گونه بودند مثلا مدیردوبلاژ کار، اول رل من را می‌خواند، من می‌نوشتم و بعد رل دیگران را. وقتی هم که همه می‌نوشتند، شروع به تمرین می‌کردیم. فکرش را بکنید که چقدر وقت می‌گرفت.

* یک دور هم که فیلم را با هم می‌دیدید.

-البته زمانی که من شروع کرده بودم، آن‌قدر کوچک بودم که اصلا قبولم نداشتند و فیلم دیدن یا ندیدنم اهمیتی نداشت اما گوینده‌های ارشد، فیلم را می‌دیدند و می‌فهمیدند که چطور باید سر فیلم کار کنند.

به یاد دارم، دومین فیلمی که کار کردم «صد و یک سگ» یا همان «صد و یک سگ خالدار» با مرحوم رسول‌زاده بود. این انیمیشن چندبار دوبله شده است. من برای اولین‌بار یکی از توله‌سگ‌های کوچک را گفتم و بعد که بزرگ‌تر شدم خودِ سگ اصلی را گفتم.

* در دوبله «گربه روی شیروانی داغ» هم فکر کنم یکی از نقش‌های فرعی را گفتید.

-آن‌موقع خیلی کوچک بودم. دقیق به خاطر ندارم. فکر نمی‌کنم در آن کار بوده باشم!

* پس در طول کار، تجربه آن دیکته‌گفتن مدیردوبلاژ و دیکته‌نوشتن را دارید.

-بله. ولی آن‌موقع چون کوچک بودم، برادرم برایم می‌نوشت.

* پس چطور دیالوگ‌ها را می‌خواندید؟

-برایم می‌خواند؛ خط به خط که برایم ملکه شود.

* خانم شکوفنده هم مثل شما از بچگی وارد دوبله شدند.

-خانم شکوفنده را می‌توانم بگویم که بی‌سواد بود که وارد این کار شد. بعدا به مدرسه رفت. خانم امیریان هم همین‌طور. یعنی هر دو پیش از این‌که مدرسه بروند، به دوبله آمدند. به همین دلیل دیگران، دیالوگ را به آن‌ها می‌گفتند، حفظ می‌کردند و بعد می‌گفتند.

* شما نسل دومی محسوب می‌شوید یا سومی؟

-من دومی هستم. وقتی آمدم، هنوز انجمن یا سندیکا وجود نداشت. بعد کم‌کم و به مرور چنین ساختاری شکل گرفت.

* صحبت دوبله سریال‌ها را کردیم. یکی از سریال‌هایی که پیش از انقلاب توسط آقای رسول‌زاده کار شد، «دایی‌جان ناپلئون» بود که شما در آن گویندگی می‌کردید.

-بله. من نقش لیلی را می‌گفتم. یادش به خیر! آن سریال خیلی کار خوبی بود.

* شاید به خاطر متن‌ و نقاط قوت نوشته‌اش بود.

-نه، کاری به متنش ندارم بلکه آدم‌هایی که در دوبله این کار بودند، خیلی خوب بودند. سر آن کار خیلی خوش می‌گذشت. جمعیت زیادی از دوبلورهای خوب بودند.

* آن‌موقع هنوز کوچک بودید؟

-نوجوان بودم؛ هنوز به مدرسه می‌رفتم. از آن کار کلی خاطرات شیرین دارم.

* یکی از مدیردوبلاژهایی که با او کار کردید، خسرو خسروشاهی است که توسط آقای رسول‌زاده به دوبله آمد و به نوعی شاگرد ایشان است. سبک کاری این دو مدیردوبلاژ، مشابه و یک‌شکل است؟

-نه. کارشان با هم فرق می‌کرد چون فکر و ایده‌ها با هم فرق می‌کرد. اگر چنین تفاوت‌هایی نبود، دوبله این‌گونه نمی‌شد. آفای خسروشاهی شاگرد آقای رسول‌زاده بودند ولی نوع کارشان فرق می‌کرد. همین الان هم برخی گویندگان، دست‌پرورده بعضی مدیردوبلاژها هستند اما نوآوری خود را دارند و کارشان فرق می‌کند.

* یکی از کارهای مهمی که آقای خسروشاهی مدیریت و گویندگی کرد و شما هم در آن حضور داشتید، «عروسی خوبان» بود.

-وای، وای! عجب کاری بود آن فیلم.

* بله، آقای خسروشاهی برایم تعریف کرد که حنجره‌اش سر دوبله آن فیلم زخم شد.

-بله از حنجره ایشان خون می‌آمد یعنی موقع حرف‌زدن از دهانشان خون می‌آمد. سر آن فیلم خیلی مشکلات داشتیم. پای آقای خسروشاهی هم سر همان کار شکست. در «عروسی خوبان» آقای خسروشاهی باید خیلی داد می‌زد و مگر این حنجره چقدر می‌تواند مقاومت کند. این فیلم دوسه صحنه خیلی سخت داشت که باید داد می‌زد و طبیعتا فشار زیادی به او تحمیل شد به همین دلیل مدتی نمی‌توانست اصلا حرف بزند.

* یعنی دوبله فیلم متوقف شد؟

-بله. نمی‌توانست حرف بزند و تا خوب شدنش، عوامل منتظر شدند. خیلی فیلم تلخی بود.

* شما در سریال «مریم مقدس» هم با آقای خسروشاهی همکاری داشتید و به جای مهتاب کرامتی حرف زدید. در سریال «مردان آنجلس» هم جای این هنرپیشه گویندگی کردید. «مردان آنجلس» کار بهرام زند بود؟

-بله. مدیریت آن سریال به عهده آقای زند بود که سر آن کار چه مصیبت‌هایی که نکشیدند! تصادف وحشتناکی کردند و همسرشان هم دچار سانحه شد. آن سریال، خیلی آقای زند را اذیت کرد.

* به دلیل مسایل و حوادث بیرونی یا حواشی داخل کار؟

-هر دو! یعنی هم از بیرون به مشکل برخورد هم از درون کار با حاشیه روبرو بود.

* اما سریال موفقی از آب درآمد و مردم دوستش داشتند.

-خب، کار آقای زند بود. ایشان کم‌کسی نبود. هرکاری که آقای زند انجام داد، موفق بود؛ مثل سریال امام علی(ع).

* بله. تا دقایقی دیگر به امام علی(ع) هم می‌رسیم.

-(می‌خندد) پس من زود گفتم!

* حالا که حرفش شد باید اعتراف کنیم یکی از دلایل مهم ماندگار شدن «امام علی(ع)» دوبله‌اش است یعنی اگر منوچهر اسماعیلی به جای داریوش ارجمند حرف نمی‌زند، شخصیت مالک اشتر، این مالک اشتری که در ذهن مردم است،‌ نمی‌شد. یا ویشکا آسایشی که اولین کار تصویرش را تجربه می‌کرد، اگر صدای شما را روی تصویرش نداشت، این قطامی که الان می‌شناسیم، نبود. نکته مهم هم در این‌باره، این است که شخصیت زن در آثار داود میرباقری جای تامل زیادی دارد. در آثار این فیلمساز هم زنِ معصوم و قدیس داریم هم زنان فتانه و وسوسه‌گر.

-آقای میرباقری خیلی خوب به این مساله یعنی به زن‌های فیلم‌هایش می‌پردازد.

* در دوبله «امام علی(ع)» کار شما چطور بود؟ یک‌سری نکته‌ها را آقای زند می‌گفت یک‌سری مطالب را آقای میرباقری؟

-بله. با هر دو، طرف بودم. خلاف میلم که دوست ندارم فیلم را ببینم _ چون تازگی‌اش را از دست می‌دهد _ در دوبله این سریال، یک تکه از فیلم را پیش از ضبط ‌دیدم تا بازی قطام را ببینم.

* این اجبار آقای زند بود؟

-نه. اجبار نبود. به من گفتند می‌خواهی دو سه تکه از فیلم را ببینی؟ آقای میرباقری هم که صاحب اثر بود و می‌توانست راهنمایی کند، حرف‌هایی را درباره نقش با من در میان می‌گذاشت.

* روش راهنمایی مدیر دوبلاژ در این کار درباره کاراکتر چطور بود؟ پیش از ضبط می‌گفت این شخصیت فلان مولفه‌ها را دارد و باید این‌گونه بگویی یا کار را به خودتان واگذار می‌کرد؟

-نه. موقعی که جملاتی را می‌گفتم، به من می‌گفت اگر این‌جمله را این‌گونه بگویی، بهتر است. روشش اصلا این‌طور نبود که بگوید چه‌کار نکن! می‌گفت اگر فلان‌کار را بکنی بهتر است. الان نمی‌خواهم بیشتر درباره ایشان حرف بزنم چون بین ما نیست و از گفتن درباره‌اش منقلب می‌شوم.

* شما در یک سریال دیگر از آثار داود میرباقری گویندگی کردید که به نظرم حضورتان تاثیرگذار بود؛ «معصومیت از دست رفته» که البته مدیر دوبلاژش حمید آشتیانی‌پور بود یعنی مدیردوبلاژی جوان‌تر از پیشکسوت‌های آن موقع. به نظرم اگر شما جای آن رل گویندگی نمی‌کردید کار آن‌شکلی که سراغ داریم، درنمی‌آمد.

-خود آقای میرباقری خیلی این را می‌خواست. موقعی که من را دید، گفت امیدوارم دومرتبه نقش را مقداری بالا بکشی.

* من به شیمی جالب صدای شما و خانم شکوفنده فکر می‌کنم. صدای شما برای سارا خوئینی‌ها در نقش یک کاراکتر منفی و شیطان‌صفت و صدای خانم شکوفنده برای فریبا کوثری در نقش یک زن معصوم و مظلوم. -

-باید این‌طوری می‌بود تا صدای شخصیت حمیرا (خوئینی‌ها) فریبنده باشد یعنی باید جوری بگوییم که خوب از آب دربیاید و مخاطب باور کند. من هم در همین زمینه تلاش کردم.

* برگشتی به کار با آقای خسروشاهی داشته باشیم. شما در دوبله دوم «پدرخوانده» با ایشان همکاری داشتید و به جای دایان کیتون حرف زدید. بازیگری که در فیلم «آنی‌هال» هم به جایش گویندگی کردید.

-وای، چه فیلمی! خیلی فیلم سختی بود و خیلی خوشحالم که در آن حرف زدم. اتفاقا چند روز پیش فیلم «درخشش» کوبریک را می‌دیدم.

* باور کنید سوال بعدی‌ام درباره همین فیلم بود!

-(می‌خندد) «درخشش» هم فیلم سختی بود. خب کار است دیگر، نمی‌شود کاری‌اش کرد! باید همه توانمان را بگذاریم.

* مدیردوبلاژ «تلالوء» یا «درخشش» ناصر طهماسب بود؟

-بله. بعد از مدت‌ها که با هم کار نکرده بودیم، سر این فیلم با هم همکاری کردیم. در شبکه دو دوبله شد.

* با نقشی که ایشان ایفا می‌کرد و فریادهایی که می‌کشید، جایی پیش آمد از نشستن کنارش بترسید؟

-شاید ایشان بیشتر از من ترسید چون من بیشتر داد می‌زدم. (می‌خندد)

* صحبت «آنی‌هال» هم شد و وودی آلن. از آقای افضلی بگوییم که یکی از گویندگان و تیپ‌سازان خوب دوبله بودند.

-آقای افضلی یکی از مردان خوب دوبله بود.

* ظاهرا خیلی هم شوخ و شنگ بود.

-بله خیلی. روحش شاد. آقایان وقتی که با هم باشند،‌ خیلی چیزها برای تعریف کردن دارند. آقای افضلی هم خیلی خوش‌مشرب و اهل شوخی بود. راجع به ایشان و دیگر درگذشتگان هم نمی‌توانم زیاد حرف بزنم چون حالم منقلب می‌شود. جایشان خیلی خالی است.

* خانم غزنوی، مجموعه‌مستندی در سال‌های پایانی دهه ۷۰ از تلویزیون پخش شد که «صداهای ماندگار» نام داشت. شما هم در آن مستند حضور داشتید و مثل گویندگانی مثل رفعت هاشم‌پور یا بهرام زند کنار یک دستگاه آپارات خاکستری‌رنگ، صحبت‌هایی درباره تجربیات خودتان از دوبله داشتید.

-بله. آن‌جا همان استودیوی جام‌جم بود. هنوز با آپارات کار می‌کردیم و این دستگاه‌های ضرب‌العجلی نیامده بودند.

* شما با این نوع دوبله، یعنی با همین دستگاه‌های جدید و باسرعت مشکل دارید؟

-بله. کارها سریع دوبله می‌شوند ولی خوب نمی‌شوند. ما با آپارات گوینده شدیم. کار با دستگاه آپارات این وقت را می‌داد که گوینده دیالوگ را بخواند، حس بگیرد و در قالب نقش برود. بعد ضبط شروع شود.

* در آن مستند خانم نیکو خردمند هم صحبت‌هایی داشت و می‌گفت صدای خوب، دلیل این نیست که فرد، گوینده خوبی هم باشد. یک حرف دیگر ایشان، پاسخ به این پرسش بود که یک بازیگر می‌تواند گوینده خوبی باشد و یا یک گوینده می‌تواند بازیگر خوبی باشد که پاسخ این گوینده فقید، «نه» بود. نظر شما چیست؟

-دقیقا به این معتقدم، ولی خانم نیکو هر دوی این‌ها بودند. در اولین فیلمی هم که بازی کردند، جایزه گرفتند. اگر هم جایزه نگرفت، خیلی سر و صدا کرد.

* ولی در کار گویندگی کم‌کار یا گزیده‌کار بود.

-نه اصلا!

* اما کمتر دیده شد.

-شاید به این دلیل که مدتی بیمار بود و زیاد کار نمی‌کرد اما مگر می‌شود رل‌های مخصوص ایشان را در سال‌های پیش از انقلاب فراموش کرد. خانم نیکو خیلی از فیلم‌ها را حرف زد اما پس از انقلاب، مدتی را بیمار شد.

* راستی حرف قدیم‌ها شد. شما که می‌گویید اسم فیلم‌ها را چندان به خاطر نمی‌سپارید. اسم استودیوها چطور؟

-اسم فیلم‌ها را براساس استودیوهایشان خوب به خاطر می‌آورم.

* پس باید از ایران‌فیلم، ساندفیلم، شهاب بالا، شهاب پایین و ... حرف بزنیم.

-(می‌خندد) یادش به‌خیر! شهاب بالا در خیابان هدایت بود و شهاب پایین روبه روی سینما ادئون در خیابان سعدی.

* هر دو استودیوهای شهاب برای یک نفر یا دو برادر نبودند؟

-نه فرق می‌کرد. شهاب بالا برای آقای روبیک بود. البته در دوبله چند روبیک داریم.

* بله. استودیو دماوند برای روبیک منصوری بود.

-بله ولی روبیکِ شهاب بالا، یک روبیک دیگر بود. نام صاحب شهاب پایین را به خاطر ندارم. در این استودیو خیلی فیلم‌ها و آثار بزرگ دوبله شدند. یکی از فیلم‌هایی که در شهاب بالا صحبت کردم، «تخت‌خواب سحرآمیز» بود. این فیلم اولین اثر تلفیقی انیمیشن و بازی انسان بود که آقای مدقالچی رل شیر را در آن می‌گفتند. خانم سیمین سرکوب هم بود. فتح‌الله منوچهری بود و فکر می‌کنم نوشابه امیری و ناهید امیریان هم بودند؛ اگر اشتباه نکنم!

* از انیمیشن صحبت شد. آقای زند چندان در کار دوبله انیمیشن نبود اما چند اثری را در این زمینه دوبله کرد که یکی از آن‌ها که شما هم در آن حضور داشتید، «شیرشاه» بود. آقای مقامی هم در آن کار بود و رل مقابل شما را می‌گفت.

-بله. این کار در ساندفیلم دوبله شد.

* به ۲ سریال از کارهای مشترک‌تان با این مدیردوبلاژ اشاره نکردیم؛ جنگجویان کوهستان و پهلوانان نمی‌میرند. فکر می‌کنم حداقل در ۲ سریال ایرانی جای کتایون ریاحی حرف زده باشید؛ پهلوانان نمی‌میرند و پدرسالار...

-در همه کارهایی که با حضور این بازیگر بودند و دوبله شدند، من حرف زدم. سریال دیگری هم بود به نام «خبرنگار خارجی» که محمدحسین لطیفی کارگردانی کرده و من به جایش حرف زدم اما پخش نشد و کسی این کار را ندید. دوبله این سریال به مدیریت آقای خسروشاهی در شبکه دو انجام شد.

* صحبت آقای مقامی شد. یاد سریال «لبه تاریکی» افتادم.

-داشتم به همین فکر می‌کردم. وای! آقای مقامی در آن کار چه شاهکاری از خود به جا گذاشت.

* مانند جیغی که حرفش در «عروسی خوبان» شد، در «لبه تاریکی» هم شما از آن جیغ‌های بلند داشتید!

-(می‌خندد) من در خیلی از فیلم‌ها جیغ زده‌ام.

* همکارها درباره جیغ‌هایی که شما می‌زنید چه نظری دارند؟ هم از لحاظ تکنیکی، هم از لحاظ احساسی.

-بعدش تشکر می‌کنند. (می‌خندد) مثلا خاطره‌ام از کار با دوست عزیزم فریبا شاهین‌مقدم این است که همیشه پس از ضبط،‌ تشکر می‌کند.

* خانم شاهین‌مقدم از کانون پرورش فکری وارد کار دوبله شد؟

-بله و استادش هم آقای فریدون دائمی بود.

* شما با خانم شاهین‌مقدم در انیمیشن «بچه‌های والت» همکار بودید که از قضا این انیمیشن هم کار آقای زند بود.

-بله و تقریبا می‌توانم بگویم اولین انیمیشنی بود که بعد از سکونی که مدتی پس از انقلاب در تلویزیون به وجود آمده بود، دوبله شد. سریال «معاون کلانتر» هم که آقای ممدوح کار کرد، مربوط به همین دوره بود.

* صحبت معاون کلانتر شد، یاد ایرج رضایی افتادم. حیف که در دوبله «ارتش سری» حضور نداشتید.

-بله. در دوبله «ارتش سری» نبودم.

* این مقوله جیغ زدن، زخم شدن حنجره یا ارایه باورپذیر یک شخصیت که در کار شما نمود زیادی دارد، به نظرم با مفهوم وجدان کاری قابل بیان باشد یعنی فکر می‌کنم همه گویندگان هم‌نسل شما یا، نسل اول یا سوم، همین‌گونه کار را ارایه می‌دهند.

-ببینید، کسی که فیلم و رل را دوست داشته باشد واقعا از جان مایه می‌گذارد. یعنی اگر خودش ۵ تا حس داشته باشد، دو سه تای دیگر هم قرض می‌کند و روی آن ۵ تا می‌گذارد تا کار از آب در بیاید برای این‌که مخاطب از کار خوشش بیاید و صدا را قطع نکند و فقط به تصویر فیلم اکتفا کند. ما هم به همین منظور کار می‌کنیم.

* بیایید حق یکی دیگر از گویندگان خوب و فقید را ادا کنیم که در سریال امام علی(ع) رل‌گویی زیادی در کنار شما داشت؛ حسین معمارزاده که نقش اباقطام با بازی سیروس گرجستانی را می‌گفت. این گوینده صدا و بیان خاصی داشت.

-ایشان واقعا تئاتری بود. یک سری از گویندگان ما از تئاتر آمدند مثلا برادر من. به همین دلیل است که چنین گویندگانی آن بیانی را که شما می‌گویید داشتند و واقعا حق مطلب را ادا می‌کردند. من تئاتر را خیلی دوست دارم چون کار سختی است. یک بار به فردی می‌گفتم که کار دوبله، تئاترِ نشسته است. طرف مقابلم گفت چه فرقی می‌کند؟ هنرپیشه تئاتر و سینما چه‌فرقی دارند؟ گفتم خیلی فرق دارد. هنرپیشه تئاتر فضای مشخصی را در اختیار دارد و اجازه ندارد اشتباه کند. اما در فیلم، هنرپیشه اشتباه می‌کند، کات می‌دهند و دوباره بازی می‌کند. به همین دلیل می‌گویم کار ما، تئاتر نشسته است چون روی یک صندلی نشسته‌ایم اما باید همه کارهایی را که هنرپیشه انجام می‌دهد، همان‌طور نشسته ارایه کنیم؛ یعنی بدویم، بخندیم، نفس‌نفس بزنیم، از آب بیرون بیاییم یا گریه کنیم. ما هم در کارمان خراب‌کردن و تکرار داریم اما آن اتفاق اصلی باید درجا و در یک لحظه بیفتد.

* یعنی همان زندگی در صحنه‌ای که تئاتری‌ها می‌گویند.

-بله. دقیقا.

لینک گفتگو در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4469257

شناخت مولانا بدون دین ممکن نیست/نخواستم پاسخ «ملت عشق» را بدهم

شناخت مولانا بدون دین ممکن نیست/نخواستم پاسخ «ملت عشق» را بدهم

نویسنده رمان «رومی» با محوریت زندگی مولانا معتقد است شناخت این شاعر و عارف ایرانی بدون شناخت فرهنگ دینی امکان ندارد و دریافت مفاهیم عرفانی این روحانی هنرمند در سایه دین ممکن است.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ _ صادق وفایی: به‌تازگی رمانی با عنوان «رومی» درباره زندگی مولانا جلال‌الدین محمد بلخی به قلم بهمن شکوهی توسط نشر نگاه منتشر شده که برای عرضه چاپ دوم آماده می‌شود. رومی، نامی است که غربی‌ها و مردمان کشورهای اروپایی و آمریکا مولانا را با آن شناخته و به یاد می‌آورند.

«رومی» رمان مفصلی با ۵۷۶ صفحه حجم است که برهه‌های مختلف زندگی مولانا را شامل می‌شود. پیش از این کتاب، رمان «گفتا من آن ترنج‌ام» به قلم محمد قاسم‌زاده درباره مولانا نوشته شد که سال گذشته با نویسنده‌اش به گفتگو نشستیم (اینجا). بهمن شکوهی نویسنده «رومی» مقیم استرالیاست و در گذشته شاگرد محمدرضا شفیعی کدکنی و از دوستان قیصر امین‌پور بوده است. مولانا شخصیتی چندوجهی است که می‌توان از زوایایی چون ادبیات یا عرفان با آن مواجه شد اما عموما او را به عنوان یک عارف بین‌المللی می‌شناسند و خیلی از مواقع در حق این شخصیت جفا می‌شود.

طی روزهایی که شکوهی از استرالیا به ایران آمده و در تهران بود، فرصتی پیش آمد تا در دفتر نشر نگاه گپ و گفتی درباره این کتاب داشته باشیم. حضور فرید مرادی ویراستار کتاب در این گفتگو باعث تبیین بیشتر و باز شدن زوایای دیگری از بحث شد و موضوعاتی از جمله ادبیات، شعر، عرفان، زندگی اجتماعی امروز انسان‌ها و ... مطرح شدند. به این ترتیب صحبت از سعدی، حافظ‌، سنایی در قرون گذشته و کتاب‌هایی چون «ملت عشق» و «کیمیاخاتون» در سال‌های معاصر به میان آمد.

قرار است رمان رومی به زبان انگلیسی هم ترجمه شود تا به تعبیر نویسنده‌اش، کشورهای غربی و انگلیسی‌زبان با عرفان و فلسفه غنی ایرانی‌اسلامی ما آشنا شوند و ببیند که چه حرف‌ها و اندیشه‌هایی در قرون گذشته و تاریخ این سرزمین مطرح شده‌اند. آن‌چه مد نظر شکوهی است و آن را درشت و قابل‌توجه بیان می‌کند، احساس شادی و خوشنود بودن مولانا از زندگی است. او مولانا را مسلمانی شاد و خوشنود می‌داند که سبک زندگی‌ و رویکردش به پدیده‌ها می‌تواند باعث اعتمادبه‌نفس و رضایت باشد؛ به‌شرطی که راه و روش او را در زندگی در پیش بگیریم. در این گفتگو همچنین درباره رفتارهای متظاهرانه و افرادی هم که خود را به واسطه تقلید ناقص از رفتار برخی از عرفا، عارف می‌دانند صحبت شد و شکوهی سخنان جالبی در این باره مطرح کرد.

در ادامه مشروح گفتگو با نویسنده رمان «رومی» را می‌خوانیم:

* آقای شکوهی، پیش‌تر رمان‌هایی درباره مولانا نوشته شده‌اند. در این زمینه اول اسم «ملت عشق» به ذهن مخاطب متبادر می‌شود. سال گذشته هم محمد قاسم‌زاده رمانی با عنوان «گفتا من آن ترنج‌ام» درباره زندگی مولانا داشت. «کیمیاخاتون» نوشته سعیده قدس هم اثر دیگری است که پیرامون زندگی این شاعر و عارف نوشته شده. شما پیش از نوشتن «رومی» این کتاب‌ها را خواندید که احیانا داستان تکراری ننویسید؟

تا جایی که می‌توانستم تمام این کتاب‌ها را جمع‌آوری کردم. چون دلم می‌خواست تصویری که از مولانا می‌سازم، مغایرتی با تصاویر دیگر نداشته باشد که احیانا اگر کسی «کیمیاخاتون» سعیده قدس را خوانده، با کیمیاخاتون کتاب من در تضاد نباشد. بله من کتاب‌های دیگر را خواندم.

* احیانا برداشتی که از مولانا و زندگی‌اش داشتید متفاوت با دیگران نبود؟ آیا جایی شد که بگویید «ای‌بابا، این‌که اصلا مولانا را نفهمیده است!»؟

بله. برداشت من از کتاب «ملت عشق» این بود؛ چون ترک‌ها به زبان مولانا آشنایی ندارند و نمی‌توانند آثارش را بخوانند. وقتی شما آن فرهنگ را درنیافته باشید، هرچقدر هم تاریخ را خوانده باشید، در آن سطحی هستید که فقط تاریخ‌اش را می‌دانید. برای فهمیدن مولانا باید با او و آثارش مانوس باشی.

* من خودم این مشکل را با دوستان ترکیه‌ای دارم. آن‌ها این شانس را داشته‌اند که مولانا در قونیه از دنیا رفته و آن‌جا دفن شده و حالا هم قونیه در قلمرو کشور آن‌هاست. بنابراین با آن برنامه‌های رقص عروس (سمای صوفی‌ها) رسما دکان باز کرده و مردم دیگر کشورها هم فکر می‌کنند مولانا یعنی این و خاستگاهش آن‌جاست!

بله. این کارها که صرفا رویکرد تجاری دارند. این‌ها اصلا نمی‌توانند با روح مولانا ارتباط بگیرند.

* به نظرتان «ملت عشق» هم این‌طور است؟

بله. اصلا عرفانی نیست.

* یعنی یک رمان عامه‌پسند است.

مرادی: بله عامه‌پسند است.

شکوهی: و در عین حال، اصلا قابل اتکا نیست. من خیلی سعی کردم با این کتاب ارتباط برقرار کنم. «کیمیاخاتون» سعیده قدس خیلی بهتر است. مربوط به بخشی از زندگی مولانا است که کیمیا واردش می‌شود و نسبت به کار الف شفق، متقاعدکننده‌تر است. در عین‌حال، سعی کردم کارم با این دو کتاب، مغایرتی نداشته باشد. ولی خب، «ملت عشق» پرفروش‌ترین کتاب در ترکیه بوده و بارها تجدید چاپ شده.

مرادی: در ایران هم همین‌طور بوده.

* پیش از نوشتن رمان، شرحی که کریم زمانی بر مثنوی نوشته یا کارهای محمدعلی موحد را درباره مولانا مطالعه کردید؟

کارهای آقای زمانی را بله. البته نه در این زمینه بلکه در موضوعات دیگر خیلی آثار آقای زمانی را می‌پسندم.

مرادی: آقای شکوهی بگو ببینیم چه شد اصلا سراغ این قضیه رفتی؟ انگیزه‌ات چه بود؟

شکوهی: انگیزه‌ام یک حسادت شخصی به خانم قدس بود. کتاب «کیمیاخاتون» ایشان در سیدنی به دستم رسید و دیدم فقط به یک بخش از زندگی مولانا پرداخته است.

* خب، این حسادت را نمی‌شد یا یک مطلب یا مقاله انتقادی برطرف کرد؟

احساس کردم این ظرفیت وجود دارد که به مقاطع دیگری از زندگی مولانا بپردازم.

* کم و کاستی کار خانم قدس چه بود؟

این‌که فقط به یک بخش از زندگی مولانا که مربوط به کیمیاخاتون می‌شود، پرداخته است.

مرادی: دخترخوانده مولانا؛ اسمش هم که معلوم است. بیشتر راجع به کیمیاخاتون است.

شکوهی: من بخش یا جلد اول رمان را تا ازدواج مولانا نوشتم. بعد دیدم که مولانا بدون شمس، تعریف‌نشده و تمام‌نشده است. بنابراین در نظر داشتم درباره این مقطع از زندگی مولانا هم ۱۰۰ صفحه بنویسم که شد ۴۰۰ صفحه. من صلاحیت چندانی برای این کار نداشتم اما اشتیاق داشتم. بنابراین مراجع و منابع را جمع کردم و رمان نوشتم. این، «رومیِ» من است. به نظرم مولانا قله‌ای است که هرکسی می‌تواند از نقطه‌ای که ایستاده به آن نگاه کند و تصویر متفاوتی ببیند. هم این درست است، هم آن‌یکی. قله دماوند هم چند تصویر دارد و نمی‌توانید بگویید دماوند فقط همان چیزی است که من از اینجایی که ایستاده‌ام می‌بینم.

سعی کردم چند جواب را در این رمان ارائه کنم. یک جواب مربوط به شیفتگی مولانا به شمس است و این‌که چه‌طور ۴۰ سال نسبت به شعر بی‌تفاوت و بیزار بود. در «فیه‌مافیه» هم این را می‌گوید که به من می‌گویند شعر بگو! اما من چه‌طور می‌توانم شعر بگویم؟ اما با مرگ گوهرخاتون تجربه‌های احساسی‌اش به جایی می‌رسد که می‌تواند شعر بگوید و از آن‌جا شروع می‌شود. به‌نظرم مولانا اعجوبه شعر است و در ادبیات فارسی کسی نتوانسته این‌گونه شعر بگوید.

* البته شاید در زمینه غزلیات مولانا و سعدی با هم هم‌نظر نباشیم. اما فعلا این بحث را کنار بگذاریم. فکر کنم جا دارد به این‌ دلیل که شما می‌گویید این کتاب، «رومیِ» من است؛ به این مساله که شما در فرازهایی از رمان به تاریخ وفادار نبودید، بپردازیم. ظاهرا شما چند شخصیت را هم‌عصر هم قرار دادید. در حالی که واقعیت‌شان این‌گونه نبوده!

اجازه بدهید توضیح کوچکی بدهم چون این کار در یک بستر داستانی اتفاق می‌افتد. رمان از نظر تکنیکی باید یک پلن و طرح داشته باشد که کشش داشته باشد.

* پس می‌خواهید مخاطب عام هم کتاب شما را بخواند!

بله همین‌طور است. این رمان ابتدا روایت سفر ۲۵ ساله‌ مولاناست که از بلخ شروع و به قونیه ختم می‌شود؛ در واقع استقرارش در لارنده یا کارامان فعلی. مولانا آن‌جا ماندگار شده و بعدا به قونیه منتقل می‌شود. از نظر ژانر هم، «رومی» یک رمان عاشقانه است.

* رفت و برگشت زمانی هم دارد یا روایت‌تان خطی است؟

نه. خطی است. در عین‌حال،‌ تلاش کردم نیم‌نگاهی فلسفی به مفهوم ادراک داشته باشم. چون می‌خواستم شیخ اشراق و فلسفه‌اش را در این رمان، برای فرنگی‌ها تبیین کنم. ادراک ما از هستی، ادراکی تَخمینی است. درک ما از واقعیت هستی، کامل نیست و تخمینی از واقعیت است. این تخمین به‌قدری مهم است که افلاطون آن را سایه‌ای از واقعیت می‌نامید.

* همان داستانِ عالَم مُثُل!

بله. او می‌گفت عالم دیگری وجود دارد که مُثل‌ها در آن هستند و چیزی که ما می‌بینیم، سایه‌ای از آن واقعیت‌هاست. مفهوم مورد نظر افلاطون را هم که می‌دانید!

* همان غارِ افلاطون!

بله. که ما ناظران خارجی هستیم و داریم تصاویری را روی دیوار داخل غار می‌بینیم. ما به لحاظ وجودی، قادر به درک واقعیت نیستیم و فقط می‌توانیم تخمینی از واقعیت را درک کنیم.

* پس فلسفه جاری در رمان شما، فلسفه اشراق است!

به تعبیری بله. وقتی این تخمین در ادراک انسان وجود دارد، عرفا افرادی هستند که توانستند آن را به واقعیت نزدیک‌تر کنند. منظورم فقط عرفای شرق نیستند، عرفای غرب هم هستند. در دهه ۱۹۶۰ کتاب‌های کارلوس کاستاندا را داریم مثل «سفر به دیگرسو»، «تعلیمات دُن خُوان»، «هدیه عقاب» و ... . من وقتی عرفان غرب را از عرفای مکزیک و آمریکای جنوبی می‌خواندم، ردپاهای عجیبی از اشتراک با عرفان شرق دیدم. عرفا به نوعی تکنیک‌هایی ابداع کردند - مثل شیخ شهید که چله می‌گرفت - که بتوانند تخمین‌شان را از واقعیت کامل‌تر کنند. یا بتوانند از نظر ادراک به دیگرسو سفر کنند. این سفر و نزدیک‌شدن به واقعیت، به نظر من مرز سیاه و سفید ندارد و این‌گونه نیست که با یک تَق یا حرکت ناگهانی بتوانید از محدوده سیاه به سفید قدم بگذارید! یک محدوده مرز خاکستری دارد که من اسمش را شاید ابهام و ایهام و استعاره بگذارم. اجازه بدهید همان ابهام را به کار ببریم.

* یا شاید عالم حیرت!

بله، شاید. سهرودی در آثارش نمی‌تواند طوری‌ حرف بزند که بقیه هم متوجه بشوند. چون واقعیت واقعی با واقعیت مورد نظر ما قابل انطباق نیست. بنابراین ناچار است از زبان مثال و داستان استفاده کند. این ابهام در رمان «رومی» هم وجود دارد. یعنی آن فضای ابهام سهروردی، به نوعی در این رمان منعکس شده است. جلال‌الدین که کودکی رویاپرداز و نابغه است، دوست کوچک خودش یعنی گوهرخاتون را که بعدها همسرش می‌شود، با یک روباه اشتباه می‌گیرد و شما در کتاب متوجه نمی‌شود که چیزی که مولانای کوچک، می‌بیند واقعا روباه است یا نه. قرار هم نیست به این مساله جواب داده شود چون جواب، سیاه و سفید نیست، بلکه یک محدوده خاکستری است.

* یعنی به نوعی خواستید که مخاطب را در تعلیق یا خماری بگذارید؟

نه خماری نیست.

مرادی: نه. این همان تصویر و اندیشه فلسفی مد نظرش است.

* خب ممکن است مخاطب عام متوجه نشود این چیزی که خواند، خیال بود یا واقعیت. چه‌طور باید متوجه بشود؟

مرادی: سبک نوشتاری رمان، رئال و واقع‌گراست. یعنی در متن داستان با یک فضای رئال روبرو هستید که گیج‌تان نمی‌کند. مهم این‌ بوده که این پرسش در ذهن مخاطب به وجود بیاید که این پدیده واقعیت است یا نه!

شکوهی: این همان مرز خاکستری است که قرار نیست بگویی سیاه هست یا نیست؛ حتی مکالمه‌ای که مولانا با عطار دارد. تصور روباه، نوعی استعاره است که تلاش کردم با آن فضای مورد اشاره را معرفی کنم. مولانا ذهن خلاقی داشته و نابغه بوده است. بسترش هم شعر شد. ممکن بود اگر پدرش خیام باشد، ریاضی‌دان بشود. یا اگر پدرش فارابی بود، ساز به دست بگیرد و موسیقی‌دان بشود. چنان‌که وقتی با شمس و موسیقی آشنا می‌شود، تازه زبانش برای شعر گفتن باز می‌شود و عروضش از سعدی و حافظ بالاتر می‌رود. سعدی ۱۲ تا و حافظ ۱۸ عروض دارد. اما مولانا ۲۵ تا ۳۰ عروض شعری دارد. چون با زبان موسیقی آشنا شده بود.

این مقوله فلسفه ادراک را به این دلیل وارد کار کردم چون قرار است جلال‌الدین، در ادامه و پس از کودکی با سهروردی آشنا بشود.

* آن مکالمه‌هایی که از نظر تاریخی، تطبیق ندارند - یعنی وقتی مولانا دارد با شیخ شهید گفتگو می‌کند- این‌ها هم در عالم خیال اتفاق می‌افتند؟

نه. اقوال این بخش‌ها، مستند هستند. تمام مفاهیم و جملات کلیدی، مستند هستند و درباره‌شان پاورقی‌ زده‌ام که مربوط به کدام منبع هستند. اما در مقدمه هم اشاره کرده‌ام که سهروردی را به لحاظ تاریخی، جابه‌جا کرده‌ام. اگر قائل به این باشیم که شیخ شهید در ۵۸۰ از دنیا رفته...

مرادی: ۵۴۷ بوده.

شکوهی: بله ۵۴۷ و اگر سال ۱۲۴۸ درگیری‌های صلیبی بوده باشد و اگر واقعا شیخ شهید واقعا به دست ظاهرشاه شهید شده باشد، از نظر زمانی تغییراتی در تاریخ داده‌ام. اما قطعا این دو نفر یعنی عُمر سهروردی و یحیی سهروردی از نظر زمانی یا مکانی با هم مواجه نبوده‌اند و آن‌کسی که در مناقب ذکر شده که بهاولد پدر مولانا یا خود جلال‌الدین در بغداد با او برخورد کرده و در مدرسه‌اش فرود می‌آید، شیخ عمر سهروردی است که صوفی بغدادنشین بوده اما من برای این‌که می‌خواستم هر دو را معرفی کنم، کمی تاریخ را به هم زده‌ام.

مرادی: خب منطق داستانت این‌طور حکم می‌کرده!

شکوهی: راستش دلم می‌خواست با شهاب‌الدین سهروردی پُز بدهم که ما فیلسوفی داشته‌ایم که چنین اعجوبه‌ای بوده است؛ که چه عرفایی داشته‌ایم. فرق مولانا با شمس این است که مولانا هنرمند است و شمس نیست. حالا من این ۳ شخصیت را در رمانم به شاگردی و محضر ابن‌عربی رسانده‌ام.

مرادی: واقعیت تاریخی ندارد اما در رمان ایشان قصه این‌طور رقم می‌خورَد.

شکوهی: وقتی شما مقالات شمس را می‌خوانید گیج می‌شوید که این بشر واقعا چند سالش بوده است! یعنی چنان از امام فخر رازی حرف می‌زند یا چنان با محی‌الدین ابن عربی شیخ اکبر حرف می‌زند که با خود می‌گویید حتما شاگرد خصوصی او بوده است. البته در جایی خواندم که اصلا شاگرد خصوصی او بوده و وقتی ابن‌عربی درسش را تمام می‌کرده و طلبه‌ها می‌رفتند، شمس‌الدین با او می‌مانده و تازه مطالب خصوصی را فرا می‌گرفته است. قطعا شمس شاگرد محی‌الدین است.

* آقای شکوهی این سوال همین‌الان به ذهنم رسید. احتمالا اگر یک فرد سانتی‌مانتال یا عاطفی روبروی شما نشسته بود، می‌پرسید آیا شد برای نوشتن این رمان سر قبر مولانا در قونیه بروید تا از او انرژی و الهام بگیرید؟

من زیاد در این حال و هواها نیستم. نه. به قونیه سفر نکردم. اما باورتان نمی‌شود! مولانا تعلق زیادی به بایزید داشته و در مواجه اولش با شمس هم حرف بایزید می‌شود. من بخش مربوط به بایزید را در این رمان که ۳۵ صفحه است، یک شبه نوشتم. البته من نبودم که می‌نوشتم. این دلیل بر اتفاق خاصی نیست که من بخواهم ادعای عرفان بکنم! آن‌شب، در ساعات مختلف نیمه‌شب پسرم می‌آمد و می‌گفت بابا حالت خوب است؟ من هم می‌گفتم بله برو بخواب! و دوباره می‌نوشتم. از شب تا صبح این ۳۵ صفحه را نوشتم. یادداشت‌برداری‌هایم را از پیش داشتم و نمی‌گویم که بداهه‌پردازانه نوشتم اما من نبودم که می‌نوشتم و به نظرم جذاب‌ترین بخش رمان هم همین‌ قسمت شده‌ است.

* دست‌نویس می‌نوشتید یا تایپ می‌کردید؟

نه دست‌نویس؛ در صفحاتی که از A۴ های ما خیلی بزرگ‌ترند.

* آقای شکوهی می‌خواهم نظرتان را درباره یک پدیده اجتماعی بپرسم. برخی از عرفای بزرگ مثل شمس یا ابن عربی هنوز چندان شناخته نشده‌اند. اما آثار عرفایی مثل مولانا و بایزید را متاسفانه توسط عده‌ای از جوان‌های خام که هنوز الفبای شریعت را بلد نیستند (که بخواهند بعدش وارد طریقت شوند) استفاده می‌شوند. خب عرفان یک مسیری دارد که ابتدایش شریعت است بعد طریقت! شما هنگام نگارش این رمان، چنین احتیاطی را مد نظر داشتید که مطالبش مورد سوءاستفاده چنین افرادی قرار نگیرد؟

بله. یکی از ایراداتی که آقای مطهری به احمد شاملو می‌گرفت این بود که شما چون عربی‌ات ضعیف است، نباید درباره قرآن نظر بدهی. اول باید زبان عربی‌ات را تقویت کنی! در سال‌های گذشته هم داشته‌ایم کسانی را که هنوز الفبای نقاشی را نیاموخته، خواسته‌اند سبک کوبیسم بکشند. پیکاسو در نقاشی و طراحی اولیه تبحر داشته که بعدش سراغ کوبیسم رفته. چون از جایی به بعد دیگر آن سبک‌ها جواب نمی‌داده‌اند. شما اگر شعر کلاسیک و قافیه و عروض را نشناسید، نمی‌توانید شعر نو بگویید! نیما (یوشیج) خدای عروض است. شعرهای نوی او هم عروض دارند اما از جایی به بعد، قالب‌های کلاسیک به او اجازه نمی‌دادند کاری را که می‌خواهد انجام دهد. بله. حرف شما را قبول دارم. افراد نمی‌توانند بدون شناخت فرهنگ دینی، وارد عرفان بشوند. واضح بگویم؛ مولانا یک روحانی است.

* یک فقیه!

بله. یک روحانیِ هنرمند است. شما بدون تاریخ و فرهنگ دینی مجاز نیستید راجع به مولانا حرف بزنید. اصلا گفته شده که مثنوی معنوی مولانا، قرآن فارسی است. حالا کسی که قرآن را نمی‌شناسند چه‌طور می‌خواهد درباره مثنوی حرف بزند؟ بدون شناخت اولیه نمی‌شود وارد عرفان یا بحث مولانا شد. اگر عربی بلد نیستید بهتر است اصلا سراغ مولانا نروید! خب آن جوانک‌هایی که شما می‌گویید بهره‌برداری خودشان را می‌کنند. فکر می‌کنند اگر از بایزید، پرخاش‌گری‌اش را تقلید کنند، عارف شده‌اند. شما اول به عبودیت برس، بعدا نسبت به دیگران بی‌اعتنا باش!

* منظورتان همان نابه‌هنجاری عارفان نسبت به دیگر مردم جامعه است؟

بله همان پرخاش‌گری یا شورشی که در رفتار بعضی از عرفا وجود دارد. اما این رفتار، یک پیشینه دارد. از ریاضت و بندگی است که به آن‌جا می‌رسند. نه‌این که شما اول کار بیایید بگویید من نماز نمی‌خوانم، اخلاق را رعایت نمی‌کنم ولی عارف هستم!

* رمانی مثل «ملت عشق» هم به نظرم چنین رویکردی دارد! آیا می‌شود رمان شما را پاسخی به این کتاب دانست؟

من با نیت پاسخ‌گویی به این کتاب، «رومی» را ننوشتم. دلم می‌خواست اندیشه، عرفان و فلسفه‌مان را معرفی کنیم. من سر کلاس‌های آقای شفیعی کدکنی زیاد می‌رفتم؛ دستی در شعر و با قیصر امین‌پور رفاقت داشتم. آقای شفیعی درباره من و قیصر حرف جالبی داشت و می‌گفت این دو، شاعر به دنیا آمده‌اند. شما باید شاعر به دنیا بیایید. نمی‌شود شاعر بشوید! ممکن است منتقد شعر باشید اما نمی‌شود با کوشش، شاعر شد. شعر مال شما نیست و شما به عنوان شاعر فقط آن را منتقل می‌کنید. شعر مولانا همه‌اش جوشش است. دفتر آخر مثنوی نیمه‌کاره می‌ماند چون دیگر نمی‌تواند شعر بگوید. هرچه اطرافیان می‌گویند آقا تمامش کن، می‌گوید نمی‌توانم. بعد از من کسی می‌آید و تمامش می‌کند. برای این‌که نمی‌خواسته کوشش کند. دست خودش نبوده که این اشعار را سروده! مگر شما می‌توانید با کوشش ۶۵ هزار بیت بگویید؟ حافظ در بهترین حالت چندصد یا دیگر آخرش، هزار بیت دارد. مثنوی بیش از ۶۰ هزار بیت دارد. من شیوایی و روانی غزلیات مولانا را بیشتر از بغرنجی غزلیات حافظ می‌پسندم. حافظ، غول است و در این بحثی نیست اما...

مرادی: شوریدگی و شوری که در دیوان شمس است، در ادبیات فارسی بی‌نظیر است. یعنی تراش کلمات و مهندسی کلام در آن عجیب است.

* و بالاتر از آن، غزلیات سعدی!

مرادی: ببینید، سعدی حکیم است. او یک محدوده ندارد. محدوده‌اش خیلی گسترده است.

* یعنی همان بحثی که رویکرد سعدی آفاقی بوده و رویکرد حافظ، انفسی!

مرادی: حافظ یک غزل‌سراست. اگر به آن وجوه عرفانی‌اش کاری نداشته باشیم، عمدتا یک غزل‌سراست. یعنی هرآنچه که غیر از غزل سروده، در مرحله پایین‌تری قرار می‌گیرد. اما شما گلستان و بوستان را که نگاه کنید، اقیانوسی از حکایت‌های پندآموزی می‌بینید که در ادبیات فارسی بی‌همتاست. و بعد در غزل هم سعدی، در جاهایی حتی فراتر از حافظ می‌رود. البته نه در همه‌جا بلکه در برخی از غزل‌ها. در قصاید هم همین‌طور. یعنی برخی قصاید سعدی از حافظ بالاتر هستند. قصاید حافظ، خیلی محکم نیستند. بنابراین هرکدام از بزرگان ادب فارسی از سنایی به این‌سو، هرکدام قله‌هایی دارند که هرکدام عطر و طعم خاص خود را دارند. درباره مولانا؛ سنجیده‌تر و محکم‌تر از سخن مثنوی در ادب فارسی نداریم. منتهی مولانا در مثنوی، یک ملّا است. اما در دیوان شمس یا همان غزلیات مولانا شما با یک انسان رهاشده طرف‌اید!

* یعنی انسانی که در حال سماع و از خودبی‌خودشدگی است. دیوان شمس را آدمی می‌گوید که دارد سماع می‌کند!

مرادی: برخورد مولانا و شمس به نظر من، باعث رهاشدنش از تمام چیزهایی است که او را وابسته به زمین و دنیا می‌کند. یعنی مولانا، تو برای ‌آن‌که، آن‌چیزی بشوی که باید بشوی باید خیلی چیزها را رها کنی! آقای شکوهی هم در کتابش، هوشیارانه به این قضیه پرداخته است. برهان‌الدین ترمذی که مربی مولانا بوده و سال‌ها او را ارشاد کرده و به طریقت عرفانی آورده، هرگز نمی‌تواند کاری را که شمس با مولانا کرده، بکند. می‌بینید که هم‌نشینی مولانا با شمس خیلی طولانی نیست؛ یعنی از ۶۴۲ شروع می‌شود و شمس در ۶۴۵ گم می‌شود. شمس برای همیشه پیش مولانا نبوده منتهی کاری با او می‌کند که چیز دیگری از درونش متولد می‌شود؛ از درون آن ملای متشرّعی که کلاس و مرید و شاگرد دارد، انسانی آزاد و رها بیرون می‌آید. این آزادی و رهایی است که در غزلیات دیوان شمس خودش را نشان می‌دهد. بنابراین اگر سیر زندگی مولانا درست مطالعه شود، این «چه‌شدنش» مهم است؛ یعنی این‌که مولانا به چه تبدیل می‌شود! من این را به عنوان خواننده کتاب «رومی» بگویم که مقطع تاریخی‌اش از زمان کودکی مولانا و حمله مغول شروع می‌شود؛ مهاجرت خانواده مولانا و به بغدا آمدن و بعد در نهایت ماندگاری در قونیه. رمان عمدتا متمرکز بر کودکی، نوجوانی، جوانی و بعد تحولی است که ذره ذره در این آدم شکل می‌گیرد که بالاخره به آن شور شاعرانه می‌رسد. کتاب پیش رو، مراحلی از زندگی مولانا را بیان می‌کند که در رساله‌های تحقیقی کمتر به آن‌ها پرداخته شده است. شما وقتی کتاب‌هایی چون رساله سپهسالار یا مناقب‌العارفین را می‌خوانید، عمدتا از دوران پختگی مولانا نوشته‌اند.

* که مخاطب عام خیلی این منابع دسته‌اول را نمی‌خواند!

مرادی: خب برایش سخت است. مثل این است که شما بخواهید به جنگ بروید ولی اسلحه نداشته باشید! معمولا ورود به متون ادبی و پژوهشی شدن، یک توشه می‌خواهد.

شکوهی: من درباره کتاب، این نکته را هم اضافه کنم که مشغول ترجمه انگلیسی‌اش هم هستم که عنوانش «Becoming Rumi» است یعنی «مولانا شدن». این عنوان ناظر بر مسیر و سیر تحولی است که مولانا طی کرده است؛ یعنی همان روندی که آقای مرادی به آن اشاره کردند. البته نوشتن این رمان ۲ سال پیش تمام شد و بعد از آن کارهای دیگری هم کردم. می‌گویند وقتی کتابی را می‌نویسی یا چاپ می‌کنی، پس از ۶ ماه از چشمت می‌افتد ولی این‌کتاب این‌طور نبود چون به نظرم، من نبودم که آن را می‌نوشتم. از آن آثاری هم نبود که از نوشتش خجالت بکشم. بعد از دو سال هنوز بخش‌هایی‌اش را می‌خوانم و مرور می‌کنم.

ببینید، مولانا یک مسلمان خشنود، راضی و آزاد است. به نظر من اگر قرار باشد یک مسلمان خوب و خوشحال را مثال بزنیم که عصبی نیست و از چیزی گلایه ندارد، باید مولانا را مثال بزنیم. او خوشنود است و چیزی او را به هم نمی‌ریزد؛ نه مرگ همسر، نه مرگ پسر و نه این‌که ۲۵ سال را در سفر است. هر فرهنگ و مذهبی آدم‌های خشن دارد اما فرهنگ ما مولانا را دارد که انسانی خوشحال و راضی است. سه رباعی هست که منتسب به سعدی، حافظ و مولانا هستند. من این‌ها را می‌خوانم تا شما فرق دیدگاه‌ها را متوجه شوید. شاید بتوانم بحث‌ام را تبیین کنم. در سوره طه یا کهف قرآن است که حضرت موسی(ع) به خدا می‌گوید خودت را به من نشان بده و خدا هم می‌گوید هرگز نمی‌توانی من را ببینی! سعدی به عنوان یک روشنفکر اجتماعی - نه‌چندان متشرع و نه‌چندان مذهبی می‌گوید: «چو رسی به کوه سینا اَرِنی مگو و بگذر/ که نیارزد این تمنا به جواب لن ترانی» او می‌گوید چون بناست جواب لن‌ترانی را از خدا بشنوی،‌ اصلا خواسته ارنی را مطرح نکن تا سرافکنده نشوی! اما حافظ می‌گوید: «چو رسی به کوه سینا ارنی بگو و مگذر/ که خوش است از او جوابی، چه ترا چه لن‌ترانی» یعنی معشوق هر جوابی بدهد، پسندیده است. به نظرم مولانا از این دو دیدگاه بالاتر است که می‌گوید: «ارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد/ تو که در میان جانی، چه ترا چه لن‌ترانی»

* البته سعدی بیتی دارد که شبیه این شعر مولاناست: «ما از تو نداریم به غیر تو تمنا/حلوا به کسی ده که محبت نچشیده است» یعنی او هم در این مقام، خود معشوق را می‌خواهد!

بله. این بیت بله. مولانا خیلی به آدم آرامش می‌دهد. من در غزل‌سرایی سعدی را یک غول می‌دانم. خورشیدی است که اصلا تعجب می‌کنم حافظ چه‌طور توانسته مقابلش قد علم کند. یا در نثر، خیلی‌ها مثل سعدی دبیر بوده‌اند ولی کتاب هیچ‌کدام‌شان مثل گلستان و بوستان ماندگار نشده است. در هنر سعدی و حافظ هیچ شکی نداریم اما آن‌چه مولانا را به‌عنوان یک مسلمان خوش‌اخلاق، خلاق و خشنود به ما معرفی می‌کند، سیستم و دستگاه فکری است که آن را پذیرفته است. او خشنود است ولی ما مشوش‌ایم. ما نه از اخلاقی‌بودنمان مطمئن‌ایم نه از مذهبی‌بودنمان. به نظرم هرکسی با مولانا آشنا بشود، می‌تواند استفاده‌های زیادی از آموزه‌هایش در زندگی شخصی داشته باشد. من تظاهر نمی‌کنم اما به نظرم در زندگی‌های امروزمان خیلی حریص هستیم در حالی‌که انسانی مثل مولانا قانع و خشنود است. اگر معشوق می‌دهد یا می‌گیرد، او خشنود است!

* یعنی همان مقام «پسندم آن‌چه را جانان پسندد»!

دقیقا!‌ من از وقتی که با مولانا از این طریق پراگماتیک و عملی آشنا شدم، دیدم که آموزه‌هایش در زندگی جواب می‌دهد. خب شما اصلا عرفان را برای چه می‌خواهید؟ برای پز دادن یا قیافه‌گرفتن؟ عرفان باید در زندگی به کار بیاید و باعث خشنودی ما بشود. یعنی عاملی باشد که ما خشنود و موفق زندگی کنیم. زندگی اجتماعی، برایند زندگی‌های شخصی است. وقتی همه آرام باشیم، جامعه هم آرام خواهد بود اما وقتی به‌صورت انفرادی آرامش نداریم، خب جامعه‌مان هم آرام نخواهد بود. مولانا می‌گوید «با کس ندارم جنگ من؛ در کف ندارم سنگ من» او با کسی جنگ ندارد حتی در بهبوهه جنگ مغولان می‌گوید من که دولت و حکومت نیستم که با من کاری داشته باشند! شمس به مولوی می‌گوید مغول‌ها صدرالدین قونوی (شاگرد و پسرخوانده ابن‌عربی) را کشتند. واکنش مولوی به این حرف‌ها این بود که چرا غر می‌زنید؟ مگر پیامبر نگفته که «دنیا زندان مومن است»؟ پس صدرالدین از زندان آزاد شده است! مغول‌ها کمکش کردند که از این زندان آزاد شود. ببینید، مولانا چه دیدی به شما می‌دهید که حتی مرگ را هم حقیر می‌شمارید! شما این اعتمادبه‌نفس، رضایت و آرامش را کجا می‌خواهید پیدا کنید؟ بله درست است، عده‌ای از طریق یوگا یا مدیتیشن در پی این مولفه‌ها هستند اما ما فرهنگ و علقه دینی داریم. ما آرامش را از این فرهنگ می‌گیریم. دیگران از هرجای دیگری می‌گیرند، بگیرند. در مجموع هرکسی تنه‌اش به تنه شعرهای مولانا بخورد، خوشنودی، آرامش و اعتماد به نفس می‌گیرد.

* چه شد که خودتان این رمان را ترجمه می‌کنید؟

من مترجم رسمی هستم. البته قرار نیست ترجمه من چاپ بشود چون دوستانی دارم که بعدا ویرایش‌اش می‌کنند. هنگام یادداشت‌برداری‌هایم برای این رمان، یا همان نت‌برداری‌ها با انبوهی پازل روبرو شدم که اصلا با هم همخوانی نداشتند. یعنی مقالات شمس، نوشته‌های الف شفق یا رمان‌های دیگر و مطالب تاریخی با هم همخوانی نداشتند. مطالعه و استخراج از «مقالات شمس» واقعا کمرشکن بود. ولی وقتی شروع به نوشتن کردم، تک‌تک این پازل‌ها چنان با هم جفت‌ شدند که متعجب شدم. مثلا وقتی کودکی مولانا را می‌نوشتم، جایی هست که از پدرش کتاب بایزید را درخواست می‌کند اما بهاولد می‌گوید تو هنوز بچه‌ای و متوجه نمی‌شوی! جلال‌الدین هم گریه می‌کند و در نهایت کتاب را پنهانی برمی‌دارد و در تاکستان آن را مطالعه می‌کند اما نمی‌فهمد. هنگام نوشتن، به این توجه نداشتم که مولانا و شمس در اولین مواجه‌شان درباره بایزید گفتگو می‌کنند اما این دو تکه به طور ناخودآگاه با هم جفت شدند. یکی از خواسته‌هایم هم این بود که شطحیات بایزید را در این رمان بیاورم. ترجمه انگلیسی‌شان خیلی زیبا خواهد شد. انگار شعر مدرن انگلیسی است! آن‌هم چه زمانی؟ در قرن سوم ما.

* شما مثل نویسندگانی می‌نوشتید که نویسندگی شغل‌شان است؟ یعنی ساعات مشخصی از روز را برای نوشتن «رومی» در نظر گرفته بودید؟

نه. گاهی ساعت دو و نیم نصف‌شب بیدار می‌شدم و می‌نوشتم. گاهی هم اصلا نمی‌توانستم بنویسم. ببینید، من سال‌ها سر کلاس ادبیات دکتر شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران می‌رفتم. همان‌زمان کلاس‌های قصه‌نویسی آقای میرصادقی هم برگزار می‌شد ولی من به یک جلسه از این کلاس‌ها نرفتم چون اعتقادی به آموزش قصه‌نوشتن نداشتم. کتاب «قصه‌نویسی» رضا براهنی را هم خریدم ولی هیچ‌وقت نخواندم. قصه‌نوشتن من هم در این کتاب مثل همان جریان شعر جوششی بود نه کوششی.

لینک گفتگو در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4487188

نگاهی به رمان «مگره سرگرم می‌شود»/باهوش‌ها خود را لو می‌دهند!

نگاهی به رمان «مگره سرگرم می‌شود»/باهوش‌ها خود را لو می‌دهند!

«مگره سرگرم می‌شود» یکی از رمان‌های خوب ژرژ سیمنون با محوریت سربازرس مگره است که در آن شخصیت زرنگ و مرموز داستان طبق فرضیه سربازرس، خود را لو می‌دهد.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ _ صادق وفایی: رمان «مگره سرگرم می‌شود»‌ نوشته ژرژ سیمنون، سال گذشته در قالب هفتادودومین عنوان مجموعه پلیسی «نقاب» توسط انتشارات جهان کتاب منتشر شد و مانند دیگر عناوین فرانسوی این مجموعه توسط عباس آگاهی ترجمه شده است. نسخه اصلی این کتاب در سال ۱۹۵۷ نوشته و منتشر شد.

به‌طور خلاصه و برای آشنایی بیشتر، درباره این رمان می‌توان گفت مانند همان قسمتی از داستان‌های هرکول پوآرو است که در آن پوآرو خود دست به تحقیقات نمی‌زد و دستیارش کاپیتان هستینگر کارها را پیش می‌برد اما در واقع پوآرو بیرون گود ایستاده و نیم‌نظری به ماجرا داشت. در «مگره سرگرم می‌شود» هم سربازرس به‌طور موقت کنار کشیده و بازرس ژانویه (یکی از بازرس‌هایی که دست‌پرورده خودش هستند) تحقیقات یک پرونده قتل را رهبری می‌کند که هرلحظه از منظر عوام و افکار عمومی حساس‌تر می‌شود.

جالب است که مانند یکی از رمان‌های مربوط به هرکول پوآرو، مگره هم در ابتدای کتاب پیش رو، با بحران پیری و ترس از ناکارآمدی روبروست. به این ترتیب، همان ابتدای کار اشاره می‌شود که « ناگهان به نظرش رسیده بود که دارد پیر می‌شود و بیماری واقعی، آن چیزی که تا پایان عمر انسان را تحلیل می‌برد، در کمینش نشسته است.» از این «ناگهان»ها چندتایی در متن رمان قرار دارد که دربرگیرنده درک و دریافت ناگهانی مگره از واقعیات هستند. با این حال و با وجود چنین احساسی در ابتدای داستان، قرار است قهرمان از رخوت و سستی دست شسته و دوباره خودش را یافته و به عبارتی کشف‌کند.

یکی از زمینه‌هایی که به‌طور ثابت در صفحات رمان وجود دارد، وسوسه مگره برای ورود مستقیم به جریان تحقیقات پرونده قتل است. به این‌ترتیب سربازرس، مرتب با این وسوسه روبروست که به پلیس آگاهی تلفن زده یا قدم به دفترش گذاشته و عملیات را رهبری کند.

این رمان از چند منظر قابل تامل و بررسی است که به طور تفکیک‌شده به آن‌ها خواهیم پرداخت. این مناظر، «چهره و هویت شهر پاریس»، «نقش پررنگ مطبوعات و رسانه‌ها»، «روان‌شناسی جمعی و انفرادی شخصیت‌ها» و «مردم‌شناسی» هستند. پیش از ورود جدی به بحث، بد نیست به ترجمه روان و خوب عباس آگاهی از کتاب اشاره کنیم که عادات و رفتار مردم فرانسه و پاریس را به خوبی می‌شناسد و این مساله در بازگردانی فرانسه به فارسی‌اش در این کتاب به خوبی نمود دارد.

چهره شهر و پاریس‌گردی‌های مگره

در بخش‌های ابتدایی و میانی رمان چندین بار این مساله مطرح می‌شود که «سه سال می‌شد که مگره تعطیلات واقعی را تجربه نکرده بود.» چون طرح داستان، بر تعطیلات و استراحت سربازرس ریخته شده، این فرصت از طرف نویسنده به کاراکتر مگره داده می‌شود تا در پاریس قدم بزند (بیشتر همراه با همسرش) و از دور پیگیر پرونده‌ای باشد که قرار است دخالتی در روند تحقیقاتش نداشته باشد. به این ترتیب، شهر پاریس حضور فعالی در این رمان دارد و به نوعی صاحب شخصیت پویا و زنده‌ای است. «چون کاری برای انجام دادن نداشت،‌ پاریس را به شکل دیگری می‌دید و تصمیم گرفت هیچ فرصتی را از دست ندهد.» (صفحه ۶۹)

بنابراین، در این رمان از مجموعه رمان‌های سربازرس مگره، پاریس دارای هویت و شخصیت است و سیمنون از دریچه چشم‌های سربازرس، سرک‌های مختلفی به زوایای این شهر زده است. یکی از این سرک‌ها هم به بارانداز شارانتن کشیده شده است؛ جایی که پاریس ناگهان قیافه حومه شهری را به خود می‌گیرد. راوی دانای کل داستان هم به این نکته اشاره می‌کند که این گشت‌وگذارهای شهری مگره در پاریس، برایش یادآور ایام گذشته و دوران جوانی‌اش بوده است. به هر حال تصویری را که مخاطب قرار است از این باراندازِ حومه‌شهری پاریس ببیند، می‌توان در این جمله‌ها خلاصه کرد: «پیش روی زوج مگره شهری محصور در نرده‌های آهنی به چشم می‌خورد و در آن به جای ساختمان‌های مسکونی، انبارهای شراب، با نام‌هایی آشنا که روی برچسب بطری ها دیده می‌شد، وجود داشت. »

یکی از جملاتی که مگره به همسرش می‌گوید، این است که «در ماه اوت، شهر خلوت پاریس، مال خودمون می‌شه» به این ترتیب، حال و هوای رمان «مگره سرگرم می‌شود» یک داستان تعطیلاتی و مربوط به زمانی است که شهر خلوت و تقریبا خالی است؛ درست مانند مقطع زمانی عید نوروز که شهر شلوغی مانند تهران، خودنمایی کرده و مخاطب را برای بازدید از گوشه و کنار خود دعوت می‌کند. یکی دیگر از عوامل هویت‌بخشی به پاریسِ این رمان، جمله‌ای است که درباره خیابان معروف شانزه‌لیزه درج شده است: «خیابان شانزه لیزه در زیر نور چراغ‌ها، زندگی شبانه‌اش را آغاز کرده بود.»

نقش مطبوعات در تنویر افکار عمومی و تفکر اجتماعی

مشخص است که وضعیت اجتماعی و فضاسازی‌های این رمان و دیگر رمان‌های سیمنون با محوریتِ مگره، از واقعیات جامعه فرانسه و اروپا وام گرفته شده‌اند. در این زمینه یکی از مولفه‌های قابل تامل و البته تاثیرگذار، نقش و قدرت رسانه‌ها در جامعه مدنی است. آزادی روزنامه‌نگارهایی که در این رمان حضور دارند، واقعا برای مخاطب رشک‌برانگیز است. در رمان «مگره سرگرم می‌شود» چند خبرنگار و روزنامه و البته به‌طور مشخص و درشت، یک خبرنگار اسم و رسم‌دار وجود دارد، که مردم عطش خواندن نوشته‌ها و گزارش‌هایش را دارند. در جایی که مقامات پلیس و دادگستری از دادن اطلاعات بیشتر از پرونده جنایت به مردم خودداری می‌کنند یا می‌خواهند با سیاست، اخبار را در موقع مناسب اعلام کنند، خبرنگاران به سراغ متهمانی می‌روند که هنوز قرار بازداشت برایشان صادرنشده و دست به گردآوری اسناد و مدارک و مصاحبه می‌زنند.

روزنامه‌نگاری که نقش فعالی در این رمان دارد، مانند سربازرس مگره از متهمان سوال و یا بهتر است بگوییم «بازجویی» می‌کند. جالب است که متهمان هم خودشان را موظف به پاسخگویی و روشن‌تر کردن ذهن مردم جامعه می‌دانند. از این جهت، رسانه‌ای چون روزنامه، و در درجه پایین‌تر سینما (سینماهای دهه‌های میانی قرن بیستم پیش از نمایش فیلم اصلی، فیلم‌های مستند و خبری پخش می‌کردند _ پیش از آمدن تلویزیون) قدرت بی‌مثالی از خود در رمان «مگره سرگرم می‌شود» به نمایش می‌گذارند. در زمینه قدرت یا حق رسانه‌ها برای پیگیری موضوعات، می‌توانیم به فرازی از رمان اشاره کنیم که برادر مقتول خطاب به خبرنگاران و اصحاب رسانه که پیگیر پرونده هستند، فریاد می‌زده و آن‌ها را تهدید به شکایت می‌کند. نویسنده گزارش این اتفاق هم در روزنامه خود می‌نویسد: «اعتراف می‌کنیم که در جریان مسیر شغلی‌مان، اولین باری است که با چنین هشداری روبه‌رو می‌شویم و البته این مسئله مانع نخواهد شد که وظایف شغلی‌ خودمان را دنبال نکنیم.»

به هر حال، جالب است که در این رمان، مردم از هرسو آگاه می‌شوند و عناصر آگاه‌کننده هم به شدت فعال هستند.

روانشناسی‌ اجتماعی

از جهت روانشناسی اجتماعی و رفتار گروهی مردم پاریس در قبال جنایتِ رخ‌داده در این رمان، می‌توان تشابهات زیادی با مردم کشورمان را مشاهده کرد. فضولی‌ها، رفتارهای خاله‌زنکی، تعصبات خانوادگی و یا اظهارنظرهای غیرمتخصصانه از جمله مواردی است که سیمنون در فضاسازی و شخصیت‌پردازی‌هایش در این رمان، به آن‌ها پرداخته است.

یکی از مسائل مهم روانشناختی که در «مگره سرگرم می‌شود» به چشم می‌خورد، تنهایی مردهای مدرن است که موجب می‌شود از زن‌های زندگی خود کناره گرفته و به دیگران پناه ببرند. به این ترتیب، علل خیانت و رفتار مرموز برخی از مردهای جوامع مدرن در رمان‌های سیمنون و البته این رمانش به چشم می‌آید. می‌دانیم که «مگره سرگرم می‌شود» و دیگر «مگره‌»هایی که سیمنون نوشته مربوط به سال‌های پس از جنگ جهانی دوم هستند. در تقابل با تنهایی مردان، تنهایی زنان هم در جوامع مورد اشاره اهمیت دارد که سیمنون یک نمونه مهم و تاسف‌بارش را در این رمان، پیش چشم مخاطب می‌گذارد.

همان‌طور که اشاره شد، حجم زیادی از صفحات رمان «مگره سرگرم می‌شود» به گزارش‌های یک خبرنگار معروفی جنایی اختصاص دارد که در جمله‌ای از گزارش‌ خود می‌نویسد: «به نظر می‌رسد که مردم بی‌اعتنا نیستند.» بنابراین در رمان مورد نظر با مردمی مواجه‌ایم که بی‌اعتنا نیستند و جزبه‌جز و قدم‌به‌قدم تحقیقات پلیسی را دنبال می‌کنند.

روآن اتکینسون بازیگر انگلیسی در نقش سربازرس مگره

مردم شناسی

در ادامه همین بحث روانشناسی اجتماعی، می‌توانیم جملاتی را از این رمان یادآور شویم که درباره روحیات اجتماعی و رفتار جمعی مردم شهری مانند پاریس هستند. در جایی از رمان، سربازرس به خاطر این‌که خبر جدیدی در روزنامه‌ها چاپ نشده، خشمگین و کلافه است. این حالت درونی باعث می‌شود به یک نتیجه‌گیری مهم برسد و کارِ خود و همکارانش را از بیرون نگاه کند: «ناگهان متوجه طرز فکر مردم عادی شد که قضایای جنایی را از خلال گزارش‌های روزنامه‌ها می‌شناسند.» سیمنون در تشریح این کلافگی قهرمان رمان‌هایش نوشته است: «او همچون خواننده معمولی روزنامه‌ها واکنش نشان داده بود. جیره روزانه‌اش را نداده بودند و عصبانی شده بود. مثل همه مردم، لحظه‌ای احساس کرده بود که پلیس وظیفه‌اش را انجام نمی‌دهد. و حالا اصرار گزارشگران را که در جریان هر پرونده جنجالی، جلوی در دفترش بست می‌نشستند، بهتر درک می‌کرد.» به این ترتیب او که دست به روانکاوی متهمان پرونده‌های جنایی یا بزهکاری می‌زند، این‌جا توسط راوی قصه، زیر ذره‌بین قرار می‌گیرد.

«سرانجام خبر تازه‌ای چاپ کرده بودند. همان‌طور که مگره فکر می‌کرد، پلیس اگاهی بیکار ننشسته بود، ولی نمی‌توان دو نوبت در روز خبرهای جنجالی به مطبوعات داد.» سربازرس مگره‌ای که مانند یکی از مردم عادی پرونده قتل زن جوان را دنبال می‌کند، در خلال صفحات رمان «مگره سرگرم می‌شود» به نتایج مردم‌شناسانه مهمی هم می‌رسد: «مردم هرچه کمتر شناخت و تجربه داشته باشند بیشتر به قضاوتشان اعتماد می‌کنند.» در جایی دیگر، وقتی‌که در صفحه ۶۳ بین مردم ناظر و نظردهنده درباره پرونده قتل حضور دارد، چوپیچه‌هایی را می‌شنود: «این فرضیه هم مردود نبود. در واقع مردم عادی آن‌طور که تصور می‌شود، ساده‌لوح نیستند.»

تفاوت و تکثر نظریات و فرضیات مردم هم از جمله موضوعاتی است که در خلال سطور این رمان مخفی شده‌ است. برخی از کافه‌چی‌هایی که مگره به کافه‌شان قدم می‌گذارد تا نوشیدنی خورده و کمی بیاندیشد، معتقدند تحقیقات درباره پرونده قتل، کار پلیس است، نه مردم و روزنامه‌نگارها. اما کافه‌دارهایی هم هستند که به روزنامه‌نگارها اعتماد ندارد. در فرازی از داستان، مگره وارد کافه‌ای می‌شود که گارسونش یک زن است. یکی از جملات این زن که سربازرس را شناخته، از این قرار است: «آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه چیزهایی رو که روزنامه‌ها می گن باور کنه.» اما کافه‌چی دیگری هم هست که مردی خنده‌روست و کافه‌اش نزدیک اداره آگاهی است ولی مگره کمتر به آن‌جا رفت و آمد دارد. در صفحه 155 درباره این شخصیت نوشته شده است: «برای او، مانند بسیاری از مردم، آنچه در روزنامه‌ها چاپ می‌شد، حکم وحی منزل را داشت.»

اما یکی از سوالات مهمی که در رمان پلیسی «مگره سرگرم می‌شود» مطرح شده و بیشتر از مردم‌شناسی جنبه انسان‌شناسی دارد، این است که آیا آنچه مردم می‌خواهند بفهمند این نیست که انسان تا کجا می‌تواند در نیکی یا بدی پیش برود؟

روانشناسی شخصیت مقتول

روانشناسی شخصیت مقتول در این داستان، از جمله مواردی است که می‌توان به عنوان زیرمجموعه همان مساله تنهایی زنان به آن نگاه کرد. مقتول این رمان دختری است که به دلیل ضربان غیرعادی قلبش، هرلحظه از زندگی‌اش را در انتظار مرگ به سر می‌برد و تصمیم دارد هر مردی را که خواست تصاحب کند. به قول راوی داستان، «فقط با شناخت بیشتر از خود اِولین می‌شد انگیزه‌های قتل او را درک کرد.» این زن جوان که پیکر بی‌جانش به صورت دوتا شده و برهنه در کمدی واقع در آپارتمان همسرش کشف می‌شود، انتظار این را ندارد که مردی عاشقش بشود بلکه خود اوست که دست به حمله زده و به قول خودش، مرد مورد نظر را «به دست می‌آورد.» از نظر مقولات روانشناسی، چنین کاری را می‌توان پیش‌دستی کردن تلقی کرد.

اما بحران شخصیتی اِوِلین، جایی جدی می‌شود که بین دو مرد تنها می‌ماند؛ همسرش که متوجه رفتارهای غیرعادی و این میلِ «به چنگ آوردن مردان» می‌شود و از طرف دیگر پزشک جوان و جذابی که دستیار همسرش و در واقع معشوق اوست. «بین دو مردی تنها مانده بود که هریک از آنها سرش در جای دیگری گرم بود.» شخصیت اولین پس از رسیدن به این مقطع از زندگی‌اش و درماندگی ناشی از آن، دست به جمع‌آوری جواهرات می‌زند؛ یعنی رفتاری متناقض با شخصیت‌اش که چشم مگره را برای باز کردن زاویه‌ای جدید در تحقیقات باز می‌کند: «با این حال احساس می‌کرد بیراهه نرفته اگر فکر کند که جواهرات بیانگر نوعی انتقام‌جویی‌اند.» (صفحه ۱۳۰) یا در فرازهای دیگر می‌خوانیم: «اینها آدم را به فکر کسی می‌اندازد که در جریان تندآبی قرار گرفته و بیهوده به خار و خاشاک چنگ می‌زند.» و «عشق از او گریزان بود. خوشبختی از او گریزان بود. با این حال، در وحشت از مرگ پیش رو، لجوجانه پافشاری می‌کرد.»

جذابیت رمان پلیسی «مگره سرگرم می‌شود» این است که در فرازهایی، سربازرسی که در تعطیلات به‌سر می‌برد، مانند یک روانشناس، شخصیت مقتول را با توجه به انگیزه‌ها و اعمالی که انجام داده، روانکاوی می‌کند. یعنی همان مگره‌ای که به واسطه رفتار همسرش، برخی از اعمال و رفتار مادرش را به یاد می‌آورد: «بار دیگر به یاد مادرش افتاده بود که به او می‌گفت: برو یک ساعت بازی کن، ولی برای ناهار برگرد.» این یادآوری از رفتار زن‌های زندگی مگره (مادر و همسرش) هم تذکری بر این جمله معروف است که مردها همگی بچه‌اند؛ حتی اگر بزرگ شوند. چون سربازرس هم مرتب در طول رمان با این وسوسه روبروست که به‌طور مستقیم درگیر پرونده شود و همسرش هم چندبار در این باره با او صحبت می‌کند. بنابراین اگر بخواهیم وجه روانشناسی بحث را بیشتر گسترده کنیم، می‌توانیم به کودک درون سربازرس مگره بپردازیم که مانند سال‌های دور که دوست داشته از خانه جدا شده و برای بازی به کوچه‌خیابان برود، حالا هم دوست دارد از همسر و خانه دور شده و به اداره پلیس آگاهی قدم بگذارد. اما هربار بر این وسوسه غلبه کرده و در نهایت هم مانند یک مرد خانواده، همسرش را به یک تعطیلات واقعی می‌برد.

درس‌های سربازرس مگره

هر رمان از مجموعه رمان‌های مربوط به شخصیت سربازرس مگره، حاوی درس‌هایی است که این پلیس قدیمی و پیشکسوت به خواننده داستان می‌دهد و از زبان راوی دانای کل بیان می‌شوند. در مطلب دیگری که درباره یکی از این رمان‌ها (دوست کودکی مگره) «اینجا» نوشتیم، هم به این مساله و برخی از درس‌های نهفته در رمان مورد نظر اشاره کردیم.

در «مگره سرگرم می‌شود» هم درس‌هایی برای مخاطب وجود دارد که در واقع برگرفته از تجربیات زیسته سربازرس و البته شخصِ ژرژ سیمنون هستند. مثلا: «همواره، درافتادن با افراد بعضی از طبقات اجتماعی کاری دشوار است، زیرا کوچک‌ترین ناشیگری می‌تواند عواقب ناگواری داشته باشد.» یا مهم‌ترین درسی که در این داستان ارائه می‌شود، صحبت‌های پایانی مگره به نامزد یکی از متهمانِ ماجراست:

«گرچه عجیب به نظر می‌رسه، همیشه آدم‌های باهوش خودشون رو لو می‌دن. بعضی از جنایات، با انگیزه پول‌پرستی، که به دست آدمی ولگرد یا نامتعادل صورت می‌گیرن، کیفر نمی‌بینن. ولی جنایتی که به دست آدمی روشنفکر صورت می‌گیره این طور نیست. چون این جور آدم‌ها می‌خوان همه‌چی رو پیش‌بینی کنن و هر شانسی رو طرف خودشون بکشن. طریف‌کاری می‌کنن. و همین ظریف‌کاری که یک کم "بیش از اندازه می‌شه"، در نهایت گیرشون می‌ندازه.»

از جمله آموزه‌های غیرمستقیم که جزو ویژگی‌های کار و روش تحقیق سربازرس مگره است، در صفحه 146 کتاب قرار دارد: «مگره قضیه را به این شکل نمی‌دید. او تصادف را دوست نداشت.» این جمله مربوط به ساز و کار ذهن و رویکرد مگره در قبال اتفاقات است. او همچنین در کار اصولی دارد و خود را در جایگاه قضاوت نمی‌بیند. به عقیده سربازرس مگره، قضاوت کار قاضی است و او باید کار دیگری انجام دهد: «قضاوت با او نبود. وظیفه دیگران بود که بعدا به قضاوت بنشینند و او ترجیح می داد که این چنین باشد.» (صفحه 169)

لینک مطلب در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4481154

جوایز ادبی چرا و از کجا آمدند؟/درس‌هایی برای مسئولان و خبرنگاران

جوایز ادبی چرا و از کجا آمدند؟/درس‌هایی برای مسئولان و خبرنگاران

در کشور فرانسه که خاستگاه جوایز ادبی است، سالیانه حدود ۲ هزار جایزه ادبی اعطا می‌شود که به طیف‌ها و قلم‌های مختلفی از ضعیف تا قوی و شناخته‌شده، تعلق می‌گیرند.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ _ صادق وفایی: جایزه ادبی جلال آل احمد شب گذشته، مراسم پایانی یازدهمین دوره خود را پشت سر گذاشت و برگزیدگان و شایستگان تقدیر این دوره از جایزه مذکور معرفی شدند. در این نوشتار اصلا به ترکیب هیئت داوران، اولویت‌هایشان برای انتخاب و یا سلیقه‌ای که برای انتخاب‌های خود داشته‌اند، نخواهیم پرداخت بلکه بهانه اصلی این مطلب، نفسِ برگزاری جایزه ادبی و چرایی آن است.

برگزاری جایزه فرهنگی یا هنری، با مفهوم تشویق ممزوج شده و بناست عده‌ای از صاحبان آثار یا فعالان یک حوزه به مدد برگزاری چنین برنامه‌هایی تشویق به ادامه راهی شوند که در پیش گرفته‌اند. بی‌راه هم نیست که بگوییم بنا نیست هر دفعه یک نفر یا جریان برنده جوایز شوند چون قرار بر این است که همه صاحبان آثار یا هنرمندان تشویق شوند تا در سال‌های آینده هم دست به تولید اثر بزنند. در مجموع ذات جشنواره برای تشویق و انگیزه‌زایی است. اما در کنار این مولفه، انداختن نام آثار یا مولفان بر سر زبان‌ها و آشناتر شدن مردم با آن‌ها از دیگر اهداف برگزاری جوایز ادبی یا هنری است که جا دارد به چنین موضوعی در کشور ما پرداخته شود چون حواشی یا بعضا اتفاقات ناخوشایندی که در جشنواره‌های فرهنگی هنری رخ می‌دهد، نشان می‌دهد در برخی موضوعات، راه را بیراهه رفته‌ایم. البته در این نوشتار، به بیراهه‌ها و اشتباهات هم نمی‌پردازیم چون چنین رویکردی، از حوصله این مطلب خارج است. بنابراین برای ترسیم بهتر مساله، ناچاریم نمونه‌ای عینی و ملموس را پیش چشم آوریم تا بتوانیم بهتر در این‌باره صحبت کنیم. به همین دلیل سراغ کشور فرانسه می‌رویم که به عنوان یکی از سردمداران ادبیات و هنر دوران مدرن مطرح است. البته تناقض جالب در این باره آن است که کشور مذکور که به عنوان مهد دموکراسی هم در جهان معروف است، این روزها با چالش‌ها و درگیری‌های خونین مربوط به دموکراسی دست به گریبان است.

۲ هزار جایزه ادبی در طول سال در فرانسه

به هر حال، شاید در نظر گرفتن فرانسه و سیاست‌های فرهنگی‌اش برای ما و مسئولانمان که در پی برگزاری هرچه پربارتر جوایز فرهنگی هنری هستیم، بد نباشد. در فرانسه، در مجموع در طول سال، حدود ۲ هزار جایزه ادبی اعطا می‌شود. همین جمله کافی است تا در اولین قدم، به مساله کمیت توجه کنیم و سپس در قدم‌های بعدی به کیفیت بپردازیم. اولین پیام و بزرگ‌ترین درسِ این جمله و تعداد حدود ۲ هزار جایزه در طول سال، این است که همه سیراب خواهند شد. یعنی همه صاحبان اثر از جوانان دبیرستانی تا نویسندگان حرفه‌ای بزرگسال، جایزه خواهند گرفت؛ حداقل یک بار جایزه خواهند گرفت و تشویق می‌شوند. بنابراین دچار عقده یا نفرت از دیگر برگزیدگان یا برگزارکنندگان نخواهند شد. حتی ضعیف‌ترین نویسنده هم در چنین ساختاری که ۲ هزار جایزه در آن برگزار می‌شود، تشویق شده و سطح کار خود را ارتقا خواهد داد.

اگر بخواهیم حرف آخر را، اول کار بزنیم باید بگوییم که اعطای جوایز ادبی در فرانسه، با یک هماهنگی با دیگر برنامه‌ها و در واقع در قالب یک سازوکار مشخص و معین انجام می‌شود. همان‌طور که مسئولان، نویسندگان یا هنرمندان از فرانسه و سازوکارهای فرهنگی‌اش برایمان خبر آورده‌اند، سیاست‌های این کشور برای اعتلای صنعت کتاب و تولیدات نوشتاری، برای این فرهنگ جنبه هویتی دارد و یکی از ارکان فرهنگی این کشور به شمار می‌رود. بنابراین مشخص است که جوایز ادبی یکی از برنامه‌های این ارکان فرهنگی باشد که در هماهنگی با دیگر برنامه‌ها قرار دارند.

در این زمینه مخاطبان این مطلب را به مطالعه مقاله «فرانسه، مهد جوایز ادبی» نوشته نسیم وهابی دعوت می‌کنیم که در شماره ۳۵۱-۳۴۹ مجله جهانِ کتاب (مرداد - خرداد ۹۷) چاپ شده و به طور مفصل و مشروح به موضوع جوایز ادبی در فرانسه پرداخته است.

یک زمان‌بندی استراتژیک  در فاصله بین سه تا یک ماه قبل از فروش آخر سال

اعطای جوایز مهم ادبی فرانسه در ماه‌های پایانی سال میلادی، امری اتفاقی نیست بلکه یکی از برنامه‌ریزی‌های فرهنگی این کشور است. همان‌طور که وهابی هم در مطلب خود اشاره کرده، «اتفاقی نیست که غالب جوایز معتبر و پر سر و صدا در زمان‌بندی استراتژیک فاصله بین سه تا یک ماه قبل از فروش آخر سال اعطا می‌شوند. به این ترتیب، تعداد بسیار زیادی از خریداران کتاب برای عیدی، مستقیم به سراغ کتاب‌های جایزه برده می‌روند و در این میان گنکور همیشه گل سرسبد بوده است.»

در سنت‌های ادبی کشورمان، تشویق شاعران درباری یا غیردرباری را در محافل ادبی و شعرخوانی داشته‌ایم که با صله یا هدیه‌ای تشویق می‌شدند. این سنت در اروپای قرون وسطی هم وجود داشته اما پیشینه جایزه ادبی به شکلی که در حال حاضر می‌شناسیم، ریشه در قرن هفدهم و سپس دو برادر به نام برادران گنکور در فرانسه دارد. جایزه گنکور به عنوان اولین جایزه ادبی جهان، اواخر سال‌های قرن نوزدهم توسط این دو برادر راه‌اندازی شد. آن‌ها همه اموالشان را وقف کردند تا پس از مرگ‌شان برای حمایت از اهل قلم،‌ به‌ویژه کمک به نویسندگان فرانسوی مورد استفاده قرار گیرند. انجمن گنکور، پس از مرگ ادموند گنکور (یکی از دو برادر) در سال ۱۹۰۲ تاسیس شد. این انجمن، تبدیل به آکادمی شد و سپس در سال ۱۹۰۳ این جایزه تاسیس شد؛ قدیمی‌ترین جایزه ادبی فرانسه و جهان. جالب است که جایزه ادبی نوبل که نامش در ایران، آوازه بیشتری نسبت به گنکور دارد، یک سال پس از گنکور راه‌اندازی شد.

رستوران دُ روان در پاریس؛ مقر جایزه گنکور

مهم‌ترین نکته‌ای که می‌توانیم در زمینه آوازه و تاثیرگذاری جوایزی مثل گنکور به آن توجه کنیم، این است که لزومی به برگزاری مراسم پر زرق و برق یا خیلی مدرنی ندارد. نام گنکور برای یک کتاب کافی است تا نویسنده و ناشرش یک شبه از فرش به عرش برسند. اما به راستی چرا این جایزه چنین جایگاهی دارد و با گذشت ۱۰۰ سال از تاسیس این جایزه،‌ هنوز فرارسیدن ماه‌های پاییز باعث اضطراب و هیجان اهل فرهنگِ فرانسه می‌شود؟ با رجوع دوباره به مطلبی که از مجله جهان کتاب به آن اشاره کردیم، به این سطر مهم اشاره می‌کنیم که: «جوایز در واقع پشت بند واقعه سنتی و مهمی هستند که صنعت نشر فرانسه سال‌هاست مثل آیینی مقدس به آن پایبند است: بازگشایی ادبی. از اواسط شهریور هر سال تا آخر مهرماه، موقع انتشار بیش از ۵۰۰ اثر تازه است که به بازار عرضه می‌شوند.»

طبق آمار میانگین، در کشور فرانسه شمارگان یا همان تیراژ کتاب‌ها برای یک نوبت چاپ، به طور متوسط ۲ هزار و ۵۰۰ نسخه است. حالا این نکته را هم در نظر می‌آوریم که کتابی که برنده جایزه گنکور شود، به فروش متوسط ۳۰۰ هزار نسخه خواهد رسید. بنابراین می‌توان به طور تخمینی مشخص کرد که ناشری که کتابش برنده گنکور شده، بناست چند نوبت، آن کتاب را تجدیدچاپ کند. این جایزه که محل برگزاری مراسم اختتامیه‌اش یک رستوران قدیمی به نام «دُ روان» در مرکز پاریس است و جایزه‌اش هم مبلغ ۱۰ یورو است، می‌تواند سرنوشت یک نویسنده یا ناشر را این‌رو و آن‌رو کند. دلیلش هم پیشینه و ریشه‌ای است که دارد و این ریشه در حال حاضر با سازوکار صنعت نشر و از زاویه‌ای کلان‌تر سیاست فرهنگی فرانسه گره خورده است.

تولد و نوزایی هرساله بازار نشر فرانسه در فصل پاییز

بین جوایز ادبی فرانسه، هرچه جایزه قدیمی‌تر و جاافتاده‌تر باشد، ارزش بیشتری هم خواهد داشت و تاثیرش بر فروش آثار بیشتر خواهد بود. از ساعاتی پیش از اعلام برنده جایزه گنکور، رستوران قدیمی مذکور توسط خبرنگاران و اهالی رسانه قُرُق می‌شود. دوباره یادآوری می‌کنیم که فرانسه حدود ۲ هزار جایزه ادبی دارد که در مدارس، مراکز فرهنگی،‌ آکادمی‌ها و ... برگزار می‌شوند. بنابراین جوان یا نوجوانی که پرت‌ترین جایزه را می‌گیرد، می‌تواند به خود امیدوار باشد که روزی گنکور را هم از آن خود خواهد کرد. به هر حال، آن‌ مولفه و عامل مهمی که سنت و قدمت جایزه‌ای چون گنکور با آن گره خورده، تولد و نوزایی هرساله بازار نشر فرانسه در فصل پاییز است.

در مقاله «فرانسه، مهد جوایز ادبی» به این مساله اشاره می‌شود که «دو واقعه مهم یعنی بازگشایی ادبی و جوایز ادبی از مشخصه‌های زندگی فرهنگی فرانسه هستند که در پاییز نوزایی می‌شوند. بازگشایی که در مهرماه انجام می‌شود، حدود یک پنجم فروش سالانه نشر فرانسه را دارد.» همین اتفاق بازگشایی یا نوزایی بازار نشر کشور مورد اشاره باعث می‌شود که رسانه‌ها و اهالی خبر نقش مهمی در فروش کتاب‌ها داشته باشند. این هم می‌تواند درس مهمی دیگری برای خبرنگاران و اهالی خبرِ کتاب در کشورمان باشد. مجموع چنین عوامل و شرایطی در فرانسه باعث می‌شود که آدم‌هایی که در طبقه افراد «غیرِ کتابخوان» یا «کتاب‌نخوان» قرار دارند، تحت تاثیر قرار گرفته و به کتابفروشی‌ها بروند. ظاهرا چنین شرایطی را می‌توان همان چیزی نامید که ما در گفتگوهای روزمره‌مان از آن استفاده‌های نابه‌جا می‌کنیم: «فرهنگ‌سازی.»

فرانسه را کنار گذاشته و به خودمان رجوع می‌کنیم. لازم نیست مو به مو و جز به جز کارهایی را که فرانسه در سیاست‌گذاری فرهنگی خود و صنعت نشر انجام داده انجام دهیم تا بتوانیم به جایگاهی مانند این کشور برسیم. نسخه‌ای که به کار ما می‌آید، به طور طبیعی باید متناسب با شرایط و ویژگی‌های فرهنگی‌مان باشد اما مولفه‌هایی در سیاست‌گذاری فرهنگی فرانسه هست که می‌توانند مورد الگوبرداری ما قرار بگیرند. اما مهم‌ترین درس برای ما سازوکار منظم و مرتبی است که همه اجزا و عناصرش در هماهنگی با یکدیگرند. یعنی در فصل پاییز، بازار نشر به مدد صنعت نشر قدرتمند، نوزایی می‌شود. سپس وقتی هنوز تنور گرم است، جوایز ادبی از راه می‌رسند و مردم کتابخوان و کتاب‌نخوان را با موجی همراه خود می‌برند که سر از کتابفروشی‌ها در می‌آورد.

در مورد جوایز بزرگی مانند جایزه جلال، در ادبیات و یا جوایز سینمایی و هنری کشور، تعداد سکه یا محل برگزاری چندان اهمیت ندارد بلکه باید به مولفه‌های دیگر توجه و یا بهتر است بگوییم «دقت» کرد.

لینک مطلب در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4480032

یک کتاب بد از نویسنده‌ای مهم/وقتی تاگ‌سازی فوئنتس شکست می‌خورَد

یک کتاب بد از نویسنده‌ای مهم/وقتی تاگ‌سازی فوئنتس شکست می‌خورَد

رمان‌ «کنگره ادبیات» اثر سزار آیرا، حاوی داستانی راکد و بی‌جذابیت است که انگیزه‌ای را برای خوانده‌شدن توسط مخاطب، به وجود نمی‌آورد.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ _ صادق وفایی: ترجمه داستان بلند یا رمان کوتاه «کنگره ادبیات» اثر سزار آیرا نویسنده آرژانتینی شهریور سال گذشته توسط نشر چشمه منتشر و راهی بازار نشر شد. آیرا نویسنده مهمی در عرصه ادبیات آرژانتین است که البته در ایران کمتر شناخته شده است.

از این نویسنده، تا به حال ۳ کتاب به فارسی ترجمه شده که بازگردانی ۲ عنوان از آن‌ها به عهده ونداد جلیلی بوده و طی دو سال ۹۶ و ۹۷ چاپ شده‌اند. این نویسنده را به عنوان یکی از نویسندگان خلاصه و مختصر و مفید نویس می‌شناسند که حجم عموم آثارش کمتر از ۱۰۰ صفحه می‌شود. البته «کنگره ادبیات» خلاف این مساله را ثابت می‌کند.

آیرا از نویسندگان مهم آرژانتین است اما اهمیت او باعث نمی‌شود تا بر بد بودن کتاب «کنگره ادبیات» سرپوش بگذاریم. ریتم و سرعت آهسته پیشروی داستان، یکی از ویژگی‌های نوشته‌های آیرا است که البته در «کنگره ادبیات» هم در حد کشنده‌ای مخاطب را آزار می‌دهد. اما مشکل جایی مضاعف می‌شود که علاوه بر سرعت کم و پیش‌نرفتن داستان، فلسفه‌بافی‌های بیهوده و بی‌کاربرد نویسنده، روایت و داستان را مختل می‌کند.

داستان «کنگره ادبیات» درباره نویسنده و دانشمند دیوانه‌ای است که می‌خواهد با تاگ‌سازی یا همان فرایند شبیه‌سازی با استفاده از یک سلول، کارلوس فوئنتس نویسنده سرشناس مکزیکی را تکثیر کند. کل داستان در ۸۶ صفحه روایت می‌شود تا با یک مقدمه که مربوط به یک ریسمان افسانه‌ای از دزدان دریایی و گنج‌شان است، شروع شده و در نهایت به این‌جا ختم شود که فرایند شبیه‌سازی سرانجام مضحکی پیدا کند. دانشمند دیوانه زنبور شبیه‌سازی‌ و تربیت‌شده‌ای دارد که او را مامور می‌کند تا یکی از سلول‌های بدن فوئنتس را برایش بیاورد. اما در نهایت مشخص می‌شود که زنبورِ مامورشده،‌ سلول کراوات فوئنتس را با خود آورده است!

شاید طرح چنین قصه‌ای برای گروهی از مخاطبان جذاب و هیجان‌انگیز باشد اما طبیعتا با چنین پایانی می‌شد آن را در قالب یک حکایت یا داستان فکاهی کوتاه نوشت. احتمالا توجیه نویسنده این است که در خلال چنین روایت گسترده و آهسته‌ای قرار است مسائل فلسفی مطرح شوند و این داستان در واقع بهانه طرح آن‌ها بوده است. اما این کتاب اصلا در بیان و انتقال این مفاهیم موفق نیست چون پس از بیست یا سی صفحه ابتدایی، صدای روایتِ نویسنده به دلیل سرعت کُند و یکنواختی شدید، برای مخاطب تکراری و تبدیل به آهنگی ثابت و بی‌تغییر می‌شود که خواننده اصلا رویش تمرکز نخواهد داشت. به عبارت دیگر مخاطب‌ «کنگره ادبیات» هنگام مطالعه این اثر مرتب در انتظار است تا این‌گونه جملات زودتر تمام شده و چند سطری از قصه روایت شود. مثلا:

«برعکس، موجود کاملْ کاملا بی‌مانند است. کمال به خودی خود کمال است. یا بیان کامل تفاوت. به همین دلیل ترویج کمال با همکاری در امری مترادف است که زمانی یک حواری جوان آن را وظیفه‌ای نامید که باید زندگی‌مان را وقف آن کنیم: به دنیا آوردن انسان.»

از طرفی اتفاقات رمان، مانند قطعات پازل جدا از یکدیگری هستند که هیچ ارتباط یا ریسمان منطقی آن‌ها را به یکدیگر متصل نمی‌کند. ریسمان ماکوتو، اسرارآمیز بودنش و کشف چگونگی کار کردنش مشخص نیست که چه ارتباطی با تاگ‌سازی کارلوس فوئنتس دارد و اصلا چرا باید ماجرای این ریسمان افسانه‌ای در بستر داستان روایت شود. دوستی‌ها و ارتباطات شخصیت راوی هم کمکی در فضاسازی یا پیش‌برد داستان نمی‌کنند و مانند جزیره‌های جدا از داستان یا جزیره اصلی هستند.

از معدود نکات جالب این رمان، بخشی از واگویه‌های شخصیتِ اصلی یعنی نویسنده یا همان دانشمند دیوانه است که درباره بازار نشر کشورش صحبت می‌کند. به نظر می‌رسد جملاتی که در این فراز داستان آمده‌اند برگرفته از واقعیت یا اشاره‌ای به آن باشند:

«اما اکنون بحران اقتصادی اثر ژرفی در بازار نشر گذاشته است و این جوابی به وضع امیدوارکننده سال‌های پیش است. این وضع امیدوارکننده اسباب عرضه بیش از حد شد و کتابفروشی‌ها از کتاب‌هایی انباشه شد که ناشران محلی منتشرشان می‌کردند. وقتی عرصه بر مردم تنگ آمد خریدن کتاب را قبل از هر کار دیگری کنار گذاشتند. انبارهای پرکتاب سر دست ناشران باد کرد، نمی‌توانستند بفروشندشان و ناچار به کاهیدن تولید شدند. تولید چنان کاهش یافت که یک سال بی‌تمام بی‌کار ماندم.» شاید بتوان چنین وضعیتی را با بازار نشر کشورمان مقایسه کرد.

یکی دیگر از فرازهای مهم این رمان هم نقد طبقات اجتماعی و بالاتری‌ها توسط آیرا یا به بیانی شخصیت راوی است که می‌گوید: «فرهنگ غنی هنوز امتیاز انحصاری طبقات بالا باقی مانده است. اما دانشمند دیوانه خیال نداشت یک نفر از اعضای این طبقه را تاگ‌سازی کند. این طبقات، دقیقا به این دلیل که به در اختیار داشتن قدرت قطعی و مطلق ذره‌ای تردید نداشتند و این قطعیت و اطمینان‌شان از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد، نیات او را برآورده نمی‌کردند. بعد به فکر بازسازی یک نفر جنایت‌کار مخوف و خطرناک افتاد، اما این فکر در احساسات ریشه داشت: این فکر هیچ خاصیت برانگیزنده‌ای مگر طنین نیچه‌ای‌اش نداشت و ماهیتا پوچ بود.»

در مجموع، رمان «کنگره ادبیات» خواندنی نیست و نمی‌توان آن را به دیگری پیشنهاد کرد. به نظر می‌رسد علاوه بر استفاده از ایده تاگ‌سازی کارلوس فوئنتس، کلیت این رمان شکست خورده است. گفته‌ شده «کنگره ادبیات» یکی از آثار مهم آیرا است. شاید چنین باشد، اما از آثار خوب و خواندنی او نیست.

لینک مطلب در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4475442

چرا بشر امروز ملول و چرا مُد نشانه بی‌معنایی است؟

چرا بشر امروز ملول و چرا مُد نشانه بی‌معنایی است؟

ملال یکی از مشکلات یا شاید ظرفیت‌های بشر امروز است که از مفاهیمی چون بی‌معنایی، بی‌انگیزگی، بی‌کاری و ... ریشه می‌گیرد. بسیاری از افراد جوامع مختلف بشری با این پدیده دست به گریبان هستند.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ _ صادق وفایی: طی سال‌های گذشته بارها با جملات و سخنانی درباره ملال یا بی‌معنایی بشر امروز روبرو شده‌ایم و چنین سخنانی دیگر حکم کلیشه و مطالب تکراری را برایمان پیدا کرده‌اند. اما کلیشه‌شدن این مفاهیم نباید موجب انکار آن‌ها بشود. چون بشر امروز به راستی ملال است و این ملال چیزی نیست که فقط مربوط به امروز باشد.

یوهان گوتلیب فیخته یکی از فلاسفه بزرگ آلمانی؛ تاریخ جهان را با ۵ عصر عمده به تصویر کشیده که در ان انسان ابتدا در حالت معصومیت زندگی می‌کند و سپس به انحطاط می‌گراید و در نهایت وارد عصر خرد و خودشکوفایی می‌شود. سومین مرحله‌ای که فیخته توصیف کرده، دورانی است که گناهکاری به اوج خود می‌رسد و خرد با عمیق‌ترین بحران روبرو می‌شود. از نظر فیخته ویژگی علم در چنین عصری، صورت‌گرایی است. ظاهرا منظور فیخته، همین عصر و همین دوره‌ای است که در آن به سر می‌بریم. به هر حال،‌ طبق چیزی که فیخته ترسیم کرده، در دوره مورد نظر فیخته، انسان دچار پوچی عظیمی می‌شود که خود را در کسوت ملال بی‌پایان و بی‌درمانی نشان می‌دهد که همیشه در حال تکرار است.

در دوره فعلی زندگی بشر، همان‌طور که فیلسوف مورد نظر پیش‌بینی کرده، انسان برای پرهیز از ملال، همه‌چیز را در حد سرگرمی تنزل می‌دهد یا به شکل‌های مختلف عرفان پناه می‌برد. تنها راه حلی که فیخته برای چنین وضعیتی ارائه می‌کند، نفی فردگرایی و تن دادن به خرد جهانی است. چون او باور داشته که باور به خرد جهانی به‌شدت تضعیف شده و هیچ‌کس نمی‌داند چنین خردی چگونه چیزی است. نکته مهمی که باید به آن توجه داشت، این است که فیخته در آموزه‌هایش بر ملال مدرنیته تاکید کرده است.

باید توجه داشت که بی‌معنایی موجب ملال می‌شود؛ یعنی پدیده‌ای که بشر امروز در جوامع صنعتی و پیشرفته با آن روبروست. شاید بتوان گفت دلیل افزایش ملال، از میان رفتن معنای کلی است؛ یعنی یکی از ویژگی‌های دوران مدرن که در ادامه این مطلب به طور مشروح به آن خواهیم پرداخت: شکست معنا و تکثر. جالب است که جامعه ایران هم که هنوز به طور کامل صنعتی نشده و هنوز بین سنت و مدرنیته در حال دست و پا زدن و سرگشتگی است، دچار ملال است. یکی از مشکلات جامعه کشورمان این است که نه به طور مشخص سنتی است و نه به طور کامل و صد در صد مدرن شده است. به همین دلیل صحبت درباره این جامعه بسیار سخت است. اما به هر حال درباره ملال و ملول‌بودن مردم جامعه ما می‌توان از کتاب‌هایی که درباره ملال مردمان دیگر نوشته شده‌اند، استفاده کرد.

یکی از کتاب‌هایی که طی سال‌های اخیر با محوریت مساله ملال به چاپ رسیده، «فلسفه ملال» نوشته لارس اسوندسن است که سال ۹۴ با ترجمه افشین خاکباز توسط نشر نو منتشر شد و حالا به چاپ پنجم رسیده است. اسوندسن فیلسوف ۴۸ ساله و اهل نوروژ است. ظاهرا امروزه باید کتاب‌های فلسفی را با همان بیان و ساختاری که نویسنده این کتاب در نظر گرفته، نوشت. یعنی همان‌طور که به قول خودش، کتاب مورد نظر، علمی هست اما خیلی درگیر نظریه و مثال و اثبات آن‌ها نیست. به عبارت دیگر مطالعه چنین آثاری باعث می‌شود به این نتیجه برسیم که مولف در پی بیان سهل و آسان حرف خود است. در مواجهه با پدیده‌ای مثل ملال (که مبهم و متنوع است) و برای نوشتن یک کتاب درباره آن، مناسب‌ترین راه از نظر لارس اسوندسن، یک مقاله طولانی (یعنی کتابی در همین قد و قامت) است نه رساله‌ای تحلیلی. بنابراین این مولف بیش از آن‌که در پی استدلال منسجم باشد، مجموعه‌ای از طرح‌های ساده را ارائه کرده و به تعبیر خودش دست به دامان «رویکردی میان‌رشته‌ای» شده است. «من بر این باور نیستم که در هنگام پرداختن به پدیده‌ای همچون ملال، می‌توان بین جنبه‌های روانی و اجتماعی تمایز قائل شد.» (صفحه ۱۲)  بنابراین نویسنده این کتاب که تصمیم داریم برای بحث‌مان درباره ملال،‌ آن را پایه و اساس قرار دهیم، دیدگاهی را انتخاب کرده که بر تاریخ اندیشه‌ها و همچنین پدیدارشناسی تکیه دارد.

با اشاره‌ای که به جامعه ایران داشتیم، باید از هرج و مرج و شلوغی شهرهای بزرگی چون تهران هم یاد کنیم. بحث درباره ملال، ظرافت خاصی می‌طلبد چون هر آن امکان دارد مفاهیم با یکدیگر خلط شده یا دچار مغلطه شویم. طبق نوشته‌های لارس اسوندسن، هرج و مرج و خشونت چیزی است که فرد را از ملال به زندگی باز می‌گرداند، او را بیدار می‌کند و به زندگی نوعی معنا می‌بخشد. بنابراین در جوامعی که هرج و مرج در آن‌ها به چشم می‌خورد، ملال کمتر از جوامع آرام و بی‌دغدغه به چشم ‌می‌خورد.

در نوشتاری که در ادامه می‌آید، واژه‌پژوهی و تحقیق درباره ساخت واژه ملال در دستور کارمان قرار ندارد. اما به‌طور گذرا می‌توانیم به این مساله اشاره کنیم که تا پیش از دهه ۱۷۶۰ در انگلستان چنین واژه‌ای وجود نداشته است و پس از مقطع مذکور، عصر روشنگری و ظهور آثار رمانتیک بوده که واژه‌هایی چون Boredom در زبان انگلیسی و kjedsomhet و langewile در زبان آلمانی مطرح شدند. 

بشر غربی دوران و مکاتب رومانتیسم، عصر روشنگری و دوران مدرن را پشت سر گذاشته و طبعا تاثیراتی را که از این مقاطع تاریخی برگرفته، به جوامعی مثل جامعه ما هم منتقل کرده است. مثلا هگل، بیماری شایع عصر خود را ذهن‌گرایی می‌دانست یا ارمغان دوران رمانتیسم، فردگرایی بوده که در تقابل با خرد جمعی قرار دارد و هرکدام از مکاتب و مقاطع دیگر هم دستاورد یا تاثیرات خود را داشتند. در بحث‌هایی که درباره معنا و بی‌معنایی بشر امروز می‌شود، وجود مفهوم خدا نقش مهمی دارد. بسیاری، نبودِ خدا را باعث بی‌معنایی می‌دانند. علم‌گرایی و کنار گذاشتن دین از معادلات عقلی هم یکی از دوره‌های مهمی است که غرب طی کرده و پس لرزه‌هایش به جامعه ما رسیده است. بسیاری، فلاسفه‌ای چون نیچه را مقصر می‌دانند اما لارس اسوندسن به نکته جالبی اشاره می‌کند که طبق آن، مرگ خدا چیزی نیست که ناگهان به ذهن نیچه خطور کرده باشد. خدا از همان دوران کانت مرده بود، چون دیگر ضامن عینیت شناخت و نظم کائنات نبود. با توجه به این‌که ملال یک پدیده مربوط به عصر مدرنیسم و پس از آن است، یکی از ویژگی‌های برجسته‌اش این است که انسان سعی کرد نقشی را به عهده بگیرد که پیش‌تر خدا بر عهده داشت. بنابراین شاید بتوان حدس زد که چرا بشر دوران مدرن و پس از آن، دچار ملال شده است.

نخستین نظریه‌پرداز ملال، پاسکال بود. از نظر او انسان بدون خدا محکوم به ملال است. ما در غیاب رابطه با خداوند، برای فراموشی بیچارگی خود به لذت ها رو می‌آوریم. ولی در حقیقت چنین کاری تاثیری ویرانگرتر دارد. چون ما را از خالق خود دورتر می‌کند. در اندیشه‌های پاسکال، ملال هیچ جنبه اجتماعی مهمی ندارد، بلکه یکی از ویژگی‌های وجودی انسان است. بدون خدا، انسان هیچ نیست و ملال، آگاهی از این هیچی و پوچی است.

اما ملال مفهومی سیال و مانند ماهی‌ای است که مرتب از دست صیاد لیز می‌خورد. به قول لارس اسوندسن، «نمی‌توانیم بر مبنای حقایق مستحکم بگوییم که آیا ملال در میان مردم کاهش می‌یابد یا این‌که بیشتر می‌شود یا بدون تغییر می‌ماند. ولی آیا میزان استفاده از صنایع تفریحی و مواد شادی‌آور نشانه‌های آشکاری از سلطه ملال نیست؟» (صفحه ۲۵)

لارس اسوندسن نویسنده کتاب «فلسفه ملال»

۱- مقدمه

فلسفه امروز غرب با چنین سوالاتی دست به گریبان است که «اگر آرمانشهر مورد نظرمان ملال‌آور بود، چه؟» ظاهرا ملال پدیده‌ای است که به هر سو نگاه کنیم،‌ دیده می‌شود و آسوده‌مان نمی‌گذارد. نووالیس پرسید چه می‌توان کرد که بازنمایی کمال، ما را گرفتار ملال نکند؟ و پاسکال به تاکید می‌گفت که ارضای همه نیازهای انسان چیز خوبی نیست. تکویل از اندوه عجیبی نوشت که اغلب بر ساکنان کشورهای مردم‌سالاری که در میانه رفاه و وفور زندگی می‌کنند مستولی می‌شود. بنابراین ظاهرا انتهای این بحث، به جایی می‌انجامد که بگوییم، وجود ملال تا حدی لازم است. اما به هر حال،‌ به گفته لارس اسوندسن ملال مرز آرمانشهر است و یک آرمانشهر هرگز نمی‌تواند کاملا تحقق یابد، چون این به معنای ملال است، و این ملال هر آرمانشهری را از درون می‌خورد. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «هنگامی که همه چیز شفاف باشد، دنیا ملال‌انگیز می‌شود. به همین دلیل است که برخی در آرزوی چیزهای خطرناک و تکان‌دهنده اند. آن‌ها افراط را به جای عدم شفافیت می‌نشانند.» یا «پسوا به درستی می‌گوید: که سخت‌کوشی اغلب به اندازه بیکاری ملال انگیز است. من شخصا هیچ گاه به اندازه زمانی که مشغول تکمیل رساله‌ای بزرگ، بعد از چندین سال کار بودم، گرفتار ملال نشدم.»

در دوران فعلی، برخی از مردم عوام برای فرار از ملال، به دیدن فیلم، کتاب خواندن یا گوش‌دادن به موسیقی رو می‌آورند. اما به گفته فلاسفه‌ای که در کتاب «فلسفه ملال» حضور دارند و همچنین نظر مولف اثر، موسیقی، یا هر چیز دیگری که جنبه زیبایی‌شناختی دارد، راه حل نیست. برای مبارزه با ملال، خیلی‌ها راه‌حل‌هایی ارائه داده‌اند که در بخش پایانی این نوشتار به نمونه‌هایی از آن‌ها خواهیم پرداخت اما به طور گذرا در مقدمه مطلب به نسخه‌ای که رابرت پیرسینگ برای مبارزه با ملال پیچیده، اشاره می‌کنیم. او خواب را پیشنهاد می‌کند. اما از نظر لارس اسوندسن، این نسخه درمانی فقط برای نوعی از ملال کاربرد دارد که نامش «ملال موقعیتی» است. چون نمی‌شود همیشه خوابید!

یکی از نتایج مهمی که از کتاب پیش رو استنباط می‌شود، این است که مانند نمک به عنوان چاشنی غذا، بالاخره مقداری از ملال برای زندگی لازم است. چون زندگی بی‌ملال، چیز ملال‌انگیزی است. کانت در جایی گفته اگر آدم و حوا در بهشت می‌ماندند، دچار ملال می‌شدند. این نظر در تائید همین نتیجه‌گیری است اما از منظر قرآنی مردود است چون کامل‌ترین آیه‌ای که خداوند در توصیف بهشت دارد این است که به‌گونه‌ای است که برای بهشتیان تکراری نمی‌شود. در این نوشتار در پی اثبات یا رد این ادعای کانت و دیگر غربیان مانند گروه موسیقی تاکینگ هد نیستیم که در یکی از ترانه‌های خود می‌خواندند: بهشت جایی است که در آن هیچ اتفاقی نیفتد. بلکه در پی آن هستیم که تلاش‌هایی را که در جهت ترسیم یا تشریح مفهوم ملال شده، مطرح کنیم.

از جمله فلاسفه‌ای که درباره مفهوم ملال کار کرده، می‌توان به شوپنهاور اشاره کرد که نظریه آونگی‌اش که زندگی بین فقدان و ملال در رفت و آمد است، شهرت دارد. از نظر شوپنهاور، انسان می‌کوشد از رنجی که شرط بنیادی زندگی است، بگریزد. ولی هنگامی که این تغییر شکل، موفق نیست و باید رنج را سرکوب کرد،‌ زندگی ملال‌انگیز می‌شود. اگر موفق شویم ملال را در هم بشکنیم، دوباره رنج بازمی‌گردد. این هم نکته جالبی است که فلاسفه نتوانسته‌اند درمانی قطعی برای فرار از ملال ارائه کنند و به چرخه‌ای رسیده‌اند که دوباره به ملال می‌رسد. شوپنهاور هم معتقد است اگر اهداف برآورده نشوند دچار رنج می‌شویم و اگر تحقق یابند گرفتار ملال.

بد نیست به این نکته هم توجه داشته باشیم که ملال، همیشه به عنوان یک پدیده منفی مطرح نبوده یا به آن نگاه نشده است. از نظر برخی از فلاسفه، این پدیده مخصوص طبقه‌های بالایی جامعه و اشراف بوده است. جاکو لئوپاردی که بسیاری او را غمگین‌ترین نویسنده تاریخ می‌دانند، از کشنده بودن ملال گفته و البته در عین حال گفته که ملال عالی‌ترین احساس انسانی نیز هست، چون این واقعیت را بیان می‌کند که روح انسان، در مفهومی خاص، بزرگ‌تر از تمامی جهان است. به نظر لئوپاردی ملال منحصر به نجیب‌زادگان است و توده‌ها در بهترین حالت تنها از بیکاری رنج می‌برند. از نظر کانت، ملال با توسعه فرهنگی ارتباط دارد. در حالی که هر یک از فرزندان طبیعت در حالتی میان نیازها و ارضای این نیازها زندگی می‌کند، فرهیختگان با میل به تجربه مستمر شکل‌های جدید لذت به سوی ملال رانده می‌شوند. در ملال، انسان از هستی خود احساس بیزاری و انزجار می‌کند. این ترس از تهی بودگی و خلا، است که مزه مرگ تدریجی را به ما می‌چشاند. در آثار نیچه نیز می‌توان نخبه‌گرایی درباره ملال را دید. از نظر او ملال آرامش نامطبوع روح است که طلایه‌دار خلاقیت است، و در حالی که انسان‌های خلاق ملال را تحمل می‌کنند، «انسان‌های پست‌تر» از ان می‌گریزند. نیچه ادعا کرد که «فرهنگ ماشینی» ملال نومیدانه‌ای را ایجاد می‌کند که سبب می‌شود تشنه بیکاری تغییر پذیر شویم.

در حد مقدمه مطلب، باید اشاره کنیم که ملال پدیده‌ای است که بسیاری از فلاسفه در پی تبیین آن بوده‌اند اما تا امروز حکم قطعی برایش صادر؛ یا درمان صد در صدی برای آن تجویز نشده است.

آرتور شوپنهاور

* ۲- ارائه تعریف ملال

سودازدگی، اندوه، افسردگی یا ... هیچ‌کدام ملال نیستند؛ منظور ملالی است که با ظهور رمانتیسم و دوران مدرن به وجود آمده و فلاسفه را به خود مشغول کرده است. اما نکته بسیار مهمی که در مواجهه با کتاب «فلسفه ملال» باید به آن توجه کنیم، این است که با مختصاتی که نویسنده در ابتدای کتاب ارائه داده و در برخی فرازهای دیگر هم تکرار می‌شود، بنا نیست به تعریف دقیق و صد در صد کاملی از ملال برسیم. بلکه بناست به این مفهوم از منظر پدیدارشناسی نگاه شده و اثرات و عواقب‌اش مورد بررسی و مطالعه قرار بگیرد. ظاهرا به دلیل دشواری ارائه تعریف دقیق از این پدیده است که نویسنده هم به مدد قلم خود و هم قلم و آثار هنری دیگر مولفان، به این مفهوم نزدیک و دور می‌شود و هر بار سعی می‌کند ضلع یا وجهی از این مفهوم چندضلعی یا چندبعدی را ارائه کند. به عنوان مثال،‌ کانت می‌گوید زندگی دقیقا برای همان کسی ملال انگیز می‌شود که هیچ کاری نمی‌کند، و می پندارد که گویی اصلا هرگز نزیسته است. بنابراین بیکاری و ملال به تحقیر زندگی منتهی می‌شود. یا کی‌یرکگور ملال را «وحدت وجود شیطانی» می‌نامد. امر شیطانی چیزی تهی است و ملال پوچی و هیچی‌ای است که در هر واقعیتی نفوذ می‌کند.

۲-۱: فلسفی بودن یا نبودن ملال

یکی از اشارات اولیه لارس اسوندسن درباره ملال، طرح این سوال است که آیا اصولا ملال یک پدیده فلسفی است یا نه؟ البته او این سوال را این‌گونه مطرح می‌کند که «چرا ملال ممکن است یک مساله فلسفی باشد؟» این یعنی بیان دلیل و توجیه برای نگارش کتابی به نام «فلسفه ملال». اسوندسن اعتراف می‌کند که نمی‌تواند برای تشخیص مساله فلسفی از مساله غیرفلسفی معیاری کلی ارائه کند. با این حال، با همان ساختار و رویکردی که گفتیم، سعی می‌کند به مفهوم نزدیک شود. به همین دلیل از ویتگنشتاین کمک می‌گیرد که گفته «مساله فلسفی چنین شکلی دارد: نمی‌دانم از چه راهی باید بروم.»؛ همچنین از هایدگر که نیازی را که یک فرد را به تفکر فلسفی وادار می‌کند، «دانش ضمنی» نامگذاری کرده است. بنابراین ویژگی پرسش فلسفی، یک نوع سرگشتگی و حیرت است که درباره مساله ملال هم چنین حالتی وجود دارد.

لارس اسوندسن در این کتاب از تحلیل‌های پدیدارشناسانه هایدگر برای تشریح مساله ملال استفاده کرده و البته در انتها این تحلیل‌ها را مردود می‌شمارد اما همان‌طور که به تحلیل هایدگر در این زمینه اشاره دارد، می‌گوید که این تجربه می‌تواند راهی به سوی فلسفه باشد. این نویسنده پروژه هایدگر را محکوم به شکست می‌داند چون به این نتیجه رسیده که مسئله بودن، مساله اصیل نیست. چیزی به نام بودن در معنایی که هایدگر می‌گوید وجود ندارد. اسوندسن در تقابلی که در کتاب با هایدگر دارد، بر این باور است که ملال ما را به هیچ درک عمیق و فراگیری از «معنای بودن» نمی‌رساند، بلکه می‌تواند درباره این‌که عمر خود را واقعا چگونه بگذرانیم چیزهایی را به ما بگوید.

برای جلوگیری از اطناب و ورود به مباحثی که از حوصله این مطلب خارج‌اند، به طور گذرا اشاره می‌کنیم که مفهومی چون «تشویش» با «ملال» تفاوت دارد و یکی نیست. مولف این کتاب معتقد است ملال در مقایسه با تشویش پدیده‌ای معاصرتر است و ما دیگر چندان از تشویش رنج نمی‌بریم، بلکه بیش‌تر گرفتار ملالیم. هایدگر هم در این زمینه گفته: «تشویش دیگر چندان تشویش‌انگیز نیست، ولی ملال هر روز ملال‌انگیزتر می‌شود.» او معتقد است ملال، حالی از پیش موجود است، ولی به خواب رفته و باید بیدار شود. برای درک یک حال بنیادین باید بیدار بود.

همچنین در بخش‌هایی که رویکرد کتاب، پدیدارشناسانه است، درباره تفاوت مفاهیمی چون «حال» و «احساس» بحث می‌شود. «حال همواره کلی است و بر کل جهان اثر می‌گذارد ولی احساسات الزاما چنین نیستند.» یا «یک حال در مقایسه با یک احساس مدت زمان طولانی‌تری ادامه می‌یابد.» و یا «احساس معمولا دارای هدفی عامدانه است، در صورتی که حال، بی هدف است.» نمونه جملاتی هستند که نویسنده کتاب مورد نظر در این باره دارد. او در موضعی رندانه، دوباره از بیان موضع صریح خودداری کرده و اشاره می‌کند که ملال می‌تواند احساس باشد، ولی گاهی حال نیز هست. هنگامی که چیز خاصی باعث ملال شما بشود ملال یک احساس است و هنگامی که دنیا برایتان ملال‌انگیز می‌شود یک حال است.

«افسردگی عمیق» هم مفهوم دیگری است که از نظر اسوندسن با «ملال» تفاوت دارد اما این دو با یکدیگر همپوشانی زیادی دارند.

۲-۲: ارائه تعریف با استفاده از طرح سوال، مثال و نظریه

«معمولا ملال برچسبی سفید است که بر هرچه نتواند علاقه ما را برانگیزد، می‌چسبانیم.» نمونه‌های مشابه این جمله در کتاب پیش رو، زیاد است. این همان رویکرد نزدیک شدن به مفهوم و ارائه ندادن تعریف دقیق است. در این جمله، ملال تعریف نمی‌شود اما حالت یا وضعیتی مطرح شده که ملال در آن، خود را نشان می‌دهد. این جمله و نمونه‌های مشابهش، همان‌طور که اسوندسن هم در ابتدای کتاب اشاره کرده، چندان علمی و در چارچوب نظریه بیان نشده است. همچنین روش دیگر نویسنده کتاب «فلسفه ملال» برای نزدیک شدن به مفهوم مورد نظر، طرح سوال‌های مختلف در چیستی و چرایی این پدیده است. مثلا «چرا به آن گرفتار می‌شویم؟» یا «چرا نمی‌توان با نیروی اراده بر آن غلبه کرد؟»

در دو نمونه مهم دیگر در این بحث، مولف کتاب از ویتگنشتاین یا کی‌یرکگور کمک می‌گیرد. «احساس ملال با گذر عمر کاهش پیدا می‌کند» که جمله‌ای از شوپنهاور است و دیگری: «وقتی کی‌یرکگور ادعا کرد که ملال ریشه تمام شرهاست، اغراق می‌کرد. ولی ملال به بسیاری از شرها مدد می‌رساند.» نویسنده کتاب، تا صفحه ۱۹ موضع قطعی و صد در صدی. البته همان‌طور که اشاره شد، در پیشگفتار هم به این عدم قطعیت اشاره می‌کند و در فرازی که مربوط به بحث معناست، می‌نویسد: «من باور ندارم که می‌توان گفت دلیل این‌که دنیا بی‌معنا می‌نماید این است که فردی به ملال دچار شده، یا دلیل این‌که فردی گرفتار ملال شده، بی‌معنایی دنیاست. نمی‌توان بین این دو رابطه علت و معلولی یافت.ولی ملال و بی‌معنایی به نوعی با یکدیگر ارتباط دارند.» به بحث معنا هم در فراز دیگری از این مقاله خواهیم پرداخت. در صفحه ۵۲ هم صحبت از تعریف‌ناپذیری ملال می‌شود: «ملال عملا تعریف‌ناپذیر است. چون از قطعیتی که سایر پدیده‌ها دارند بی‌نصیب است. ملال را در اصل باید همچون یک غیبت فهمید: غیبت معنای فردی.» بنابراین شیوه‌ای که نویسنده در این کتاب در پیش گرفتی، ثبوتی نیست و به نوعی شبیه به برهان خلف یا روشی سلبی است.

بخشی از جملات مهم درباره ملال را هم که در کتاب درج شده‌اند، در ادامه مرور می‌کنیم:

به نظر هایدگر، «چیز ملال‌انگیز چیزی است که به موقعیتی ملال‌انگیز تعلق دارد.»؛ «نامیرایی بسیار ملال‌انگیز است چون گزینه‌های بی‌پایانی را میسر می‌سازد.»؛ «اگر هر چیزی وقتی نداشت، خبری از ملال نبود. بنابراین ملال هنگامی ایجاد می‌شود که بین زمان خود چیز و زمانی که آن چیز را در آن می‌بینیم، تعارضی وجود داشته باشد. این پاسخی محتاطانه به مسئله ذات ملال است.»؛ «در شکل سطحی ملال، اشیای پیرامون ما ملال‌انگیزند، ولی در ملال عمیق، همه چیز، حتی خودمان ما را گرفتار ملال می‌کند.»

۲-۳: ملال و نبود معنا

یکی از مواضع صریح نویسنده کتاب این است که ملال از بی‌معنایی برمی‌خیزد. یعنی وقتی انسان، معنایی برای زندگی یا دیگر مولفه‌های درون و بیرونش پیدا نکند، دچار ملال می‌شود. اسوندنس بر این باور است که در ملال، رخدادها و چیزها را همچون قبل می‌بینیم، ولی تفاوت مهم این است که انگار از معنا تهی شده‌اند. تفاوت اساسی بین نگاه ملول و نگاه تئوریک این است که نگاه ملول ناشی از فقدان ناخواسته معناست، در حالی که نگاه تئوریک عامدانه معنا را حذف می‌کند.

میان این بحث بد نیست به تذکر مهمی که نویسنده کتاب مورد نظر داده، توجه کنیم که معنا و اطلاعات دو مفهوم متفاوت و مجزا هستند. اطلاعات را اداره یا پردازش می‌کنند، ولی معنا را تفسیر می‌کنند.

یکی از تعاریف این کتاب که با اتکا به مفهوم معنا از ملال، ارائه می‌شود این است که انسان‌ها به معنا معتادند: «نمی‌توانیم زندگی‌ای را تحمل کنیم که از نوعی محتوای معنابخش تهی باشد. بی‌معنایی ملال‌انگیز است و برای توصیف ملال می‌توان از استعاره عقب‌نشینی معنا بهره جست.» یکی از مولفه‌های مهم وجودی انسان، همین جستجوی معنا برای زندگی است. در این زمینه، انسان مدرن و پست‌مدرنی که به بیماری بی‌معنایی دچار است، با پدیده‌هایی چون مُد در پی درمان این بیماری است که البته درمانی اشتباه است و در فرازهای بعدی این نوشتار به این موضوع خواهیم پرداخت.

نویسنده کتاب پیش رو در بحث «انواع ملال» به این نکته اشاره دارد که ملال در بسیاری از موارد از دل تکرار برمی‌خیزد. بیکاری، بی‌انگیزگی یا بی‌معنایی عموما مفاهیمی هستند که با ملال گره‌ خورده‌اند. «واقعا برای ساعت‌ها تماشای تلویزیون در شب‌ها، به جز خلاص شدن از شر زمانی که فراوان یا نامطبوع است، هیچ دلیل دیگری نمی‌توان تصور کرد.» یا «بیش فعال‌ترین افراد دقیقا کسانی هستند که پایین‌ترین آستانه ملال را دارند. ما تقریبا هیچ فرصتی برای استراحت نداریم و از فعالیتی به فعالیت دیگر می‌رویم، چون نمی‌توانیم با زمان «تهی» کنار بیاییم.» و «ملال با شیوه گذران زمان ارتباط دارد و زمان به جای این‌که افقی برای فرصت‌ها باشد، چیزی است که باید آن را فریب دهیم.» و یا «وقتی کسی گرفتار ملال می‌شود، نمی‌داند با زمان چه کند.» بخش‌هایی از کتاب هستند که می‌توان از آن‌ها در این زمینه استفاده کرد.

یکی از نقاشی‌های مکتب رمانتیسم

* ۳- رمانتیسم و ملال

یکی از ویژگی‌های مهم کتاب «فلسفه ملال» پرداخت عمیق به مکتب رمانتیسم و تاثیرش بر دیدن یا درک پدیده ملال است. لارس اسوندسن بر این باور است که تا پیش از تولد رمانتیسم، خبری از ملال نبوده است.

ضمن بیان این‌که مولف کتاب، ملال را به چند نوع تقسیم می‌کند، در جایی که بحث از ملال وجودی (existential boredom) است، می‌گوید که ملال وجودی، پدیده دوران مدرن است. می‌دانیم که هنر یا ادبیات دوران رمانتیسم، شخصی است و البته لارس اسوندسن هم به این مساله شخصی بودن یا نبودن برای رسیدن به نزدیکی تعریف ملال، پرداخته است. اما پیش از آن لازم است به فراز مهمی از کتاب اشاره کنیم که در آن می‌نویسد: «به تاکید می‌گویم که قبل از دوران رمانتیک، ملال به موضوع بحث جدی تبدیل نشده بود. با ظهور رومانتیسم ملال به پدیده‌ای مردمی تبدیل شد و در سطح گسترده‌ای جلوه‌گر شد.» رمانتیسم به غیر از هنر یا ادبیات در فلسفه هم ریشه دوانده و همان‌طور که مولف کتاب پیش رو اشاره دارد، نوعی ارضای فردگرایی فلسفی نیز هست که پس از سده هجدهم نیز به رشد خود ادامه داد. از نظر این مولف، اگرچه پسامدرنیسم در کسوت ایدئولوژی مدت‌هاست که به تاریخ پیوسته، رومانتیسم هنوز به حیات خود ادامه می‌دهد.

«به نظر می‌رسد قبل از رومانتیسم، ملال پدیده‌ای حاشیه‌ای بود که تنها مختص راهبان و اشراف بود. ملال مدت‌ها نماد یک جایگاه بود و به طبقات بالای جامعه اختصاص داشت، چون آن‌ها تنها کسانی بودند که از پشتوانه مادی مورد نیاز برای ملال برخوردار بودند.» توجه به این فراز کتاب جالب است. چون تا پیش از این‌که رمانتیک‌ها به دغدغه‌های شخصی بپردازند و آن‌ها در قالب آثار خود به طور عمومی مطرح کنند، ظاهرا این دغدغه‌ها فقط متخص به طبقه خاصی از مردم غرب بوده که با ظهور و بروز آثار هنری یا ادبی رمانتیک، فرصت گسترش بین دیگر طبقات جامعه را هم پیدا کرده‌اند. توجه به این نکته مهم است که رمانتیسم مد نظر لارس اسوندسن در این کتاب، بیشتر رمانتیسم آلمانی است نه فرانسوی؛ یعنی همان رمانتیسمی که از دل اندیشه‌های کانت و فیخته از دهه ۱۹۷۰ به بعد برخاست.

فردگرایی قبل از روشنگری و رومانتیسم هیچ‌ پایگاه واقعی نداشت و به عقیده نویسنده کتاب «فلسفه ملال» در جوامع پیشامدرن معمولا معنایی جمعی هست که برای آنان کفایت می‌کند. او بر این باور است که ملال حاصل فقدان معنای شخصی است و خودش و هم‌فکرانش به عنوان نوادگان رومانتیسم بر معنای تاکید می‌کنند. البته یافتن معنای شخصی در زندگی را نیز کار آسانی نمی‌داند. در این باره، روبرت نیسِبت گفته: انسان تنهایی موجودی است که می‌تواند ملول شود/ و از میان انسان‌ها نیز تنها کسانی مستعد ملال‌اند که از نظر قوای ذهنی دست کم معمولی باشند. افراد کودن ممکن است بی‌علاقگی را بشناسند ولی ملال را تشخیص نمی‌دهند. هم گوته در جایی گفته است اگر میمون‌ها می‌توانستند به ملال دچار شوند، می‌شد آن‌ها را انسان محسوب کرد. به هر حال، جمع‌بندی این پاراگراف این است که «بدون آرزوی معنا هیچ ملالی در کار نخواهد بود.» چون ملال به خاطر معناجویی انسان حاصل می‌شود.

ملال با بیکاری ارتباط ندارد، بلکه با معنا مرتبط است. ارمغان رومانتیسم هم تمرکز شدید بر خویشتنی بود که همواره با خطر کمبود معنا روبه‌روست.

با این‌که دیگر از زمان رمانتیک‌ها گذر کرده‌ایم، نویسنده کتاب «فلسفه ملال» بر این باور است که هنوز هم زیر سایه رومانتیسم زندگی می‌کنیم؛ بی‌این‌که همچون پیروان رومانیتسم باور داشته باشیم که قدرت خیال، جهان را زیر و رو می‌کند.

* ۴- مدرنیته و ملال

در کنار پرداختن به رمانتیسم،‌ نویسنده کتاب به مدرنیسم هم پرداخته و از ملال به عنوان امتیاز انسان مدرن یاد کرده است. ما هم در بحث‌ها و گفتگوها یا کتاب‌های مختلف این جمله تکراری را شنیده‌ایم که بشر امروز ملول است و نمی‌تواند از ملالی که او را احاطه کرده، فرار کند. زندگی صنعتی یا شهری هم مصداق‌های خوبی برای طرح این ملال هستند. لارس اسوندسن هم در جمله‌ای از دید انسان مدرن اشاره می‌کند که «ظاهرا دنیا ملال‌انگیزتر شده است.»

یکی از مضامین اصلی مدرنیته، جدایی یا بهتر بگوییم، رهایی از سنت است. مفهوم سنت‌ این روزها جای خود را به سبک زندگی داده است. به نظر می‌رسد سبک زندگی مفهومی مبتذل و پیش‌پا افتاده باشد، ولی برای درک زندگی مدرن حیاتی است. سبک زندگی در اصل مجموعه‌ای از اعمال است که در دوره‌ای ادامه می‌یابند. انسان مدرن باید یک سبک زندگی را برگزیند اما، از آن‌جا که این کار بر انتخاب مبتنی است، به راحتی می‌توان یک سبک زندگی را با سبکی دیگر عوض کرد. به هر حال، سنت موروثی است و چیزی نیست که فرد انتخاب یا نفی‌اش کند.

جی‌.جی‌.بالارد در مصاحبه‌ای که سال ۱۹۹۵ درباره سبک زندگی و جامعه مصرفی داشت، گفت: مسلما جامعه نازی به نحو شگفت‌انگیزی پیش بینی مسیر آینده جامعه ماست: همان بیشینه‌سازی خشونت و احساس، همان الفبای بی‌خردی و افسانه‌سازی تجربه.

* ۴-۱: مدرنیته، بی‌معنایی و ملال

مدرنیته و دوران پس از آن، با مولفه‌هایی که دارند، دوران بی‌معنایی هستند؛ یا حداقل زمانی که از داشتن یک معنای واحد محروم هستیم. یکی از نظراتی که نویسنده کتاب «فلسفه ملال» به صراحت بیانش می‌کند این است که دیگر از تاریخ عظیمی که بتواند معنای شگفت‌انگیزی به ما هدیه کند که بتوانیم زندگی خود را به آن متصل کنیم خبری نیست. همان‌طور که اشاره شد، انسان در پی معنایی برای زندگی خود است و وقتی معنای شگفت‌انگیزی ندارد تا خود را به آن گره بزند، درگیر بی‌معنایی می‌شود.

بد نیست به موخره‌ای که لارس اسوندسن برای این کتاب نوشته، سَرَکی بکشیم و این نکته را مرور کنیم که او این کتاب را درباره ملال به عنوان پدیده‌ای متعلق به دوران مدرنیته نوشته است: «می‌خواستم بر ملال به عنوان مشکلی عمده در مدرنیته تاکید کنم.» هنگامی که ساختارهای سنتی معنا ناپدید می‌شوند، ملال گسترش می‌یابد. در مدرنیته، ذهن از سنت رها می‌شود و باید برای خود به دنبال معناهایی جدید بگردد. بنابراین می‌توان علت و یا صورت‌مساله سرگشتگی انسان مدرن را در همین جملات جستجو کرد. اما یکی از نکات صریح دیگر نویسنده که باید آن را از بین نکات غیرصریح کتاب استخراج کرد، این است که ذهن مدرن مرزشکنی می کند ولی بعد از شکستن هر مرزی، چیزهای بیشتری را از دست می‌دهد. این مولف، در بحث «ملال و تازگی» به مساله مد اشاره می‌کند و می‌نویسد: ملال یکی از اصول مدرنیته است و به قول بنیامین، «به معنای تکرار جاودانه چیزهای جدید» است.

ما (یعنی انسان‌های عصر مدرن و پسامدرن) هویت خود را در اشیای گذرا و بی‌دوام می‌جوییم و بدین ترتیب، هویت را نیز به چیزی گذرا و ناپایدار تبدیل می‌کنیم. به تعبیر نویسنده کتاب پیش رو، ما بیش از حد تنها شده‌ایم و معنای فرهنگی کلی را، یعنی همان‌چیزی را که می‌توان معنای بین فردی نامید، از دست داده‌ایم. همان‌طور که گئورگ زیمل در این باره گفته: وابستگی به مد نشانه بی‌ارزشی شخصیت فردی و ناتوانی فرد در شخصیت بخشیدن به خویشتن است.

* ۴-۲: مدرنیته،‌ مُد و ملال

یکی از نشانه‌ها یا شاخصه‌های بی‌معنایی زندگی مدرن، مُد است که لارس اسوندسن به آن پرداخته و از فلاسفه و اندیشمندانی نقل قول آورده که درباره این مساله صحبت کرده‌، و مد را نشانه‌ای برای جستجوی معنا توسط انسان‌های عادی جامعه دانسته‌اند.

مد ذاتا امری غیر فردی است و انسان‌هایی که در جست‌وجوی تفاوت هستند، به سراغش می‌روند. البته لارس اسوندسن در این مبحث، به انسان‌هایی اشاره دارد که «عاجزانه» در جستجوی تفاوت هستند. استفاده از آموزه‌های رولان بارت در این میان، به کمک مولف کتاب می‌آید که «ملال با میل فاصله چندانی ندارد: ملال، همان میل است که از ساحل لذت به آن می‌نگریم.» در جامعه مدرن و زندگی مردمان مدرن، صنعت تبلیغات به وجود آمده تا برای یافتن تمایزهای جدید کمک کند. تبلیغات در اصل چیزی نیست به جز خلق تفاوت‌های کیفی در جایی که هیچ تفاوتی وجود ندارد. تنها فردیتی که در مد هست، فردیتی است که از سبقت گرفتن از دیگران تشکیل شده است، ولی دقیقا به همین دلیل، در نهایت عنان ما به دست کسان دیگری است.

اما فلاسفه دوران مدرن و پسامدرن به مساله مهمی در این میان توجه کرده‌اند؛ ارزشمند بودن یا جالب بودن! هایدگر در این زمینه موضع جالبی دارد: «امروزه تنها چیزهای جالب علاقه ما را برمی‌انگیزد و چیز جالب همان چیزی است که حتی یک لحظه بعد به نظر ما بی‌تفاوت یا ملال‌آور می‌نماید.» این جمله دقیقا با ویژگی‌های پدیده مُد همخوانی دارد. چون امروزه بیش از این‌که بر ارزشمندی چیزی تاکید کنیم، بر جالب بودن آن تاکید می‌کنیم. استقبال مردم جامعه ایران از آثار هنری یا دیتاهایی که در فضای مجازی برای یکدیگر ارسال می‌کنند، گواه این مدعاست و می‌توان میزان ارزشمندی این مطالب را از محتوای علمی، ادبی یا هنری ‌آن‌ها متوجه شد که متاسفانه به نتایج خوبی نخواهیم رسید.

ابتدای این نوشتار به رویکرد نویسنده کتاب «فلسفه ملال» درباره نزدیک شدن به مفهوم اشاره کردیم؛ کاری که شبیه به مفهوم حد در ریاضیات است. هایدگر می‌گوید نگاه زیبایی‌شناسانه معمولا به ملال می‌گراید. در پدیده مد و تبلیغات، نگاه غالب، زیبایی‌شناسانه است. یعنی محصول مورد نظر طوری طراحی و ارائه می‌شود که حس زیبایی‌شناختی مخاطب را تحریک کند. جمله هایدگر به خاطر استفاده از فعل «می‌گراید» قابل تامل است. چون این گرایش همان‌کاری است که مفهوم حد در ریاضی دارد. گرایش به سمت عدد صفر یا هر عدد دیگری! در حد، ایکس هیچ‌وقت به عدد مورد نظر نمی‌رسد بلکه به آن گرایش دارد.

به هر حال،‌ لارس اسوندسن درباره زندگی جوامع مدرن و پست‌مدرن، قائل به این است که سرخوشی و لذت وضعیت پسامدرن دیری نپائید و به سرعت ملال‌انگیز شد. بنابراین مد هم چاره‌ساز قوه معناجویی انسان نیست و نمی‌تواند پاسخ‌گوی مناسبی باشد. این اندیشمند در فرازی از کتاب خود سوال خوبی مطرح می‌کند: «پرستش شخصیت‌های مشهور را در نظر بگیرید که باعث می‌شود مردمی که زندگی خودشان از هرگونه معنا تهی است،‌ کاملا مجذوب  زندگی دیگران شوند. آیا شیفتگی ما به چیزهای عجیب و غریب که رسانه‌های جمعی هر روز به آن دامن می‌زنند، ثمره آگاهی ما از این ملال نیست؟» و پاسخ جالبی هم می‌دهد: «هرچه زندگی فردی بیش‌تر در مرکز توجه ما قرار بگیرد، اصرار بر یافتن معنا در میانه ابتذال زندگی روزمره قدرتمندتر می‌شود.» و هچنین می‌نویسد: «ملال با نیازهای واقعی ارتباطی ندارد، بلکه با امیال مرتبط است.»

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «جوانی حتی از کودکی نیز جدیدتر است و شاید در عصر حاضر، در مقایسه با کودکی، آرمان بزرگ‌تری باشد. از این روست که می‌بینیم در اواخر سده هجدهم، مد تغییر کرد و ناگهان هدف اصلی‌اش این شد که بتواند کاری کند که افراد جوان‌تر به نظر برسند.» (صفحه ۱۸۴).

نتیجه‌گیری این بخش از مطلب، همان جملاتی است که ظاهرا پیش‌تر هم آن‌ها را شنیده‌ایم و برایمان حکم کلیشه را دارند. اما اسوندسن هم آن‌ها را نوشته است: «به نظر می‌رسد در وضعیتی دشوار قرار گرفته‌ایم و معنایی را که می‌خواهیم، نه می‌توانیم در درون خود بجوییم و نه در جایی بیرون از خود مثلا در مد، بیابیم.»

یکی از تصاویری که هنگام جستجوی تصویری کلمه «ملال» در اینترنت به آن بر می‌خوریم

*۵- ارائه راه حل برای درمان ملال

آن‌چه در پایان‌بندی مطلب و در حکم بیان راه‌حل پدیده ملال مطرح‌ می‌شود، در نوشته‌هایی که پیش از این و در سطور بالا آمدند، مستتر است. خلاصه چیزی که می‌خواهیم در پایان این نوشتار ذکر کنیم، از پیش مشخص و بدیهی است که ملال، درمان قطعی ندارد. نکته مهمی که اسوندسن هم به آن اشاره کرده این است که ما عادت کرده‌ایم، به جای بیماری‌ها به نشانه‌هایشان حمله کنیم و چیزهای مختلفی را به جای آن‌ها بنشانیم.

اما در پایان مطلب بد نیست اشاره‌ای به فصل چهارم این کتاب داشته باشیم که از جمله نقاط قوت آن است چون نویسنده بسیاری از مواضع و سخنانش را در این فصل به طور صریح و بی‌تعارف مطرح کرده است. یعنی محافظه‌کاری دیگر فصول را در این فصل نمی‌بینیم. فصل چهار با چنین جملاتی شروع می‌شود: مشکل ملال راه‌حلی ندارد و همین ویژگی است که آن را به مشکل تبدیل می‌کند.» یا «هر فردی خود باید موضع خویش را در برابر ملال مشخص کند.» «چیزهای غیردینی، همچون تجربه یا زمان، را به جای مسیح نشانده‌ایم.» و یا «ما براساس غیبتی که شاید بدیهی انگاشته‌ایم، به انتظار نگرانی‌های متافیزیکی می‌نشینیم.»

درمان ملال از نظر کانت این است: تنها درمان ملال، کار است نه لذت. انسان تنها حیوانی است که مجبور است کار کند. انسان زندگی خود را با کارهایش احساس می‌کند نه با لذت‌هایش و بیکاری باعث می‌شود که احساس فقدان زندگی کنیم.

درمانی که توماس مان برای ملال پیشنهاد کرده (یعنی تغییر مکرر عادات فرد) از نظر مولف کتاب «فلسفه ملال» و البته نگارنده این نوشتار، مبتذل و خود بخشی از مشکل است. مان معتقد است که عادات جدید تنها راه ادامه زندگی است. اما خود لارس اسوندسن بر این باور است که ملال احتمالا یک درمان قطعی دارد: پشت سر گذاردن رومانتیسم و نفی تمام‌عیار معنای شخصی در زندگی. چیزی که در این میان توجه این مولف را بیش از همه به خود جلب کرده، اصرار سرسختانه اندی وارهل بر بی‌معنایی است. وارهول بر این باور بود که فراموشی، ریشه ملال را می‌زند، چون فراموشی همه چیز را تازه می‌کند. وارهل بر این باور بود که این طول زمان است که زندگی را ملال انگیز می‌کند و تنها با چیزی جدید می‌توان این ملال را در هم شکست.

از طرف دیگر، آرنولد گلن ادعا کرد که تنها واقعیت است که می‌تواند در برابر ملال به ما کمک کند. نمی‌توان کاملا ملال یا هر حالت دیگری را کنار گذاشت، ولی می‌توان آن را به رسمیت شناخت یا سرکوب کرد. برتراند راسل بر این باور بود که «نسلی که تاب ملال را ندارد نسل مردان کوچک است.» بنابراین همه کودکان باید به گونه ای پرورش یابد که تاب تحمل ملال را داشته باشند.

آخرین جمله کتاب «فلسفه ملال» چنین است: باید ملال را به عنوان واقعیتی پرهیز ناپذیر یعنی سنگینی کوله‌بار زندگی بپذیریم. این راه حلی عالی نیست. چون نمی‌توان برای مسئله ملال چنین راه‌حلی یافت. یکی از نسخه‌هایی هم که لارس اسوندسن برای مخاطب و در واقع بشر امروزی پیچیده، این است که می‌توان بی‌این‌که انسانی سطحی بود شاد بود، اگرچه توامان ناشاد و سطحی بودن رایج‌تر است. او همچنین تاکید می‌کند که وظیفه فیلسوفان این نیست که به مردم یادآوری کنند که اندوه آنان موهوم است.

به بیان ساده و بی‌آلایش باید گفت که ملال یکی از پدیده‌ها و قوه‌های وجودی انسان است که به هیچ عنوان نمی‌توان آن را نادیده گرفت یا سعی بر حذفش داشت چون نبود و عدمش غیرقابل تصور و ناممکن است. اگر ملال را پدیده‌ای منفی بدانیم، باید به پایش سوخت و ساخت. اما اگر آن را یک ظرفیت و در واقع تهدیدی بدانیم که قابلیت تبدیل به فرصت را دارد، می‌توان برای بروز خلاقت و خلق بسیاری از آثار ادبی و هنری از آن بهره‌برداری کرد.

لینک مطلب در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4472379

جزئیات بیشتر شبکه قاچاق کتاب کشور/ یکی از مجرمان هنوز متواری است

جزئیات بیشتر شبکه قاچاق کتاب کشور/ یکی از مجرمان هنوز متواری است

بازرس قانونی اتحادیه ناشران و کتابفروشان به بیان جزئیات بیشتری از شبکه بزرگ تکثیر غیرقانونی کتاب در کشور پرداخت و گفت: یکی از مجرمان مهم این شبکه هنوز متواری است.

خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگ: مبارزه جدی با قاچاق و چاپ غیرقانونی کتاب، چند هفته‌ای است که توسط اتحادیه ناشران و کتابفروشان تهران و پلیس شروع شده است. در بررسی این موضوع، پیش از مبارزه مذکور، با لیما صالح رامسری مدیر انتشارات معین و یکی از متضرران اصلی قاچاق کتاب گفتگو کردیم بودیم (اینجا) که پیگیری‌هایمان پس از شروع مبارزه با قاچاق کتاب ادامه پیدا کرد و گفتگوی دیگری را هم با این ناشر انجام دادیم‌ (اینجا).

صالح رامسری در گفتگوی دوم، بر این باور بود که مبارزه با قاچاق و چاپ غیرقانونی کتاب با وجود موفقیت‌هایی در آن، هنوز به پایان نرسیده و علت اصلی مشکلاتی مثل قاچاق کتاب را اعمال ممیزی سلیقه‌ای کتاب در وزارت ارشاد عنوان کرد.

در ادامه گفتگو و پیگیری‌های مربوط به مبارزه با قاچاق کتاب، سراغ عباس حسینی‌نیک بازرس قانونی اتحادیه ناشران و کتابفروشان تهران رفتیم که چندی پیش مسئولیت دبیر علمی همایش «حقوق نشر» را هم به عهده داشت.

حسینی‌نیک هم به مساله‌ای اشاره دارد که صالح رامسری داشت؛ یعنی تبلیغی که قاچاق‌چیان کتاب درباره بدون‌سانسور بودن یا اصلی بودن آن‌ها انجام می‌دهند.

در ادامه مشروح گفتگو با این مقام مسئول در اتحادیه ناشران را می‌خوانیم؛

* آقای حسینی‌نیک این موج ناگهانی و حرکت ضربتی، چگونه علیه قاچاق کتاب شکل گرفت؟

خب درست است که این موضوع اخیرا مطرح و مورد توجه واقع شده، اما طی یکی دو سال گذشته، جلسات متعددی درباره‌اش در وزارت ارشاد و اتحادیه ناشران  با مشارکت پلیس برگزار شد. عبارت قاچاق کتاب هم که این روزها زیاد از آن استفاده می‌شود، از نظر حقوقی صحیح نیست و باید از عبارت «تکثیر غیرقانونی کتاب» استفاده کنیم. به هر حال این تکثیر غیرقانونی کتاب، دو وجه دارد. وجه اول، تکثیر کتاب‌هایی است که با این کار حقوق پدیدآورندگان و ناشران‌شان نقض می‌شود چون به‌طور غیرقانونی منتشر شده‌اند و عمدتا عناوین پرفروش ناشران هستند. وجه دوم هم مربوط به کتاب‌هایی می‌شود که دارای مجوز چاپ وزارت ارشاد نیستند و عمدتا یا خارج از کشور منتشر شده‌اند یا کتاب‌های بدون مجوز داخلی هستند.

خیلی از کتاب‌های غیرقانونی نوع اول و دوم، با فریب مشتری به فروش می‌رسند.

* فریب؟ از چه جهت مشتری را فریب می‌دهند؟

بله. این فریب از این‌جهت است که می‌گویند این کتاب، سانسور و ممیزی نشده و تبلیغاتی از این دست.

همان‌طور که اشاره کردم، اصولا قاچاق کتاب اصطلاح صحیحی نیست و از نظر قانونی، تکثیر غیرقانونی صحیح است. حالت اول این تکثیر غیرقانونی، جزو جرایمی است که علیه حقوق مالکیت فکری است و برای رسیدگی نیازمند شاکی خصوصی است. یعنی پدیدآورنده یا ناشر باید شکایت کند تا بشود اقدام قضایی و حقوقی انجام داد. اما شقّ دوم که مربوط به کتاب‌های ممنوعه است، به شکایت شاکی خصوصی احتیاجی ندارد و مدعی العموم، وزارت ارشاد یا دولت می‌توانند شاکی باشند و اقدام به توبیخ افراد متخلف کنند.

* حالا مشکل کجا بوده؟ از نوع تخلف‌ها یا مساله دیگر؟

ببینید، سال‌ها هر دوی این تخلف‌ها انجام می‌شدند اما به‌طور جداگانه‌ای درباره‌شان بحث می‌شد. یعنی وزارت ارشاد و دستگاه‌های حاکمیتی دغده کتاب‌های شق دوم؛ و صنف و ناشران دغدغه گونه اولی را. به این ترتیب این دو رویکرد، به هم نمی‌رسیدند. پس از مدت‌ها و با برگزاری جلسات مختلف به ویژه در وزارت ارشاد که راس قضیه قرار داشت، مسئولان قضایی، در کنار پلیس و اعضای صنف نشر نشستند و این باعث شد تا حرف یکدیگر را بشنوند. به این ترتیب، دشمن مشترک خود را شناختند. چون هر دو گروه از طرف یک عده‌ خاص متضرر می‌شدند.

* یعنی همه این‌ کارها توسط یک گروه انجام می‌شد؟

بله. می‌توان گفت یک باند متخلف.

* حالا کار این گروه تمام شده است؟

نه. هنوز هستند و حضور دارند. به هر حال، این نهادها و ارگان‌ها کنار هم نشستند؛ حرف یکدیگر را شنیدند و متوجه شدند که یک دشمن مشترک دارند. بنابراین اگر هرکدام علیه این دشمن اقدام کند، به نفع دیگری خواهد بود.

خب اقدامی که توسط پلیس امنیت علیه این گروه غیرقانونی انجام شد، و خیلی خوب هم انجام شد، به این جا انجامید که این حقیقت روشن شود که کتاب هر دو گروه بین آثار متخلفان وجود دارد. متخلفان هم وقتی دستگیر می‌شوند، یکی پس از دیگری در یک فرایند زنجیروار به دام می‌افتند. چون همدیگر را لو می‌دهند و می‌گویند با چه کسانی معالمه و داد و ستد داشته‌اند. به این ترتیب بود که شبکه مذکور به طور زنجیروار و مسلسل‌وار کشف شد. امیدوارم این جدیت همچنان ادامه داشته باشد چون این مشکل با چنین جدیتی حل خواهد شد. یعنی با چنین رویکردی می‌توان امیدوار بود این بساط برچیده شود یا حداقل گسترش پیدا نکند.

* درباره جزئیات این شبکه اطلاعات بیشتری دارید؟

این شبکه، شبکه کاملی بود و به صورت خانوادگی فعالیت می‌کرد. یعنی از سرمایه‌گذار و ناشر غیرقانونی گرفته تا عوامل فنی چاپ، همه امکاناتشان فراهم بود و می‌توانستند کتاب‌ها را، هم در تیراژ کم و هم خیلی زیاد چاپ کنند. در این زمینه، کتاب‌های پرفروش ناشران را با شمار بالا چاپ می‌کردند.

* می‌توانید بگویید چه شمارگانی؟

بالای ۱۰ هزار نسخه. در حالی که خودِ ناشر اصلی مثلا آن کتاب را در نوبت‌های مختلف با تیراژ ۲ یا ۳ هزارتایی چاپ می‌کرد. اما این گروه با توجه به این‌که هزینه‌های چاپش نسبت به ناشر کمتر بود و زحمت معرفی کتاب هم توسط ناشر کشیده شده بود، با وجود شبکه توزیع خوبی که داشت، فقط از سود چاپ این کتاب‌ها استفاده می‌کرد.

* درست است که این شبکه توسط دو برادر اداره می‌شده است؟

در واقع یک خانواده بودند. یک پدر و دو یا سه پسر که شبکه اصلی را تشکیل می‌دادند. متاسفانه این افراد مدتی متواری بودند. دوستان هم پیگیر بودند که دستگیرشان کنند اما پس از دستگیری با وثیقه‌ای کم آزاد شدند.

* ظاهرا ۵۰ میلیون تومان!

نه. مبلغ‌اش ۸۰ میلیون تومان بوده. به نظرم چنین وثیقه کمی برای یک تخلف چند میلیارد تومانی اصلا مناسب نیست. این ضعف قانونی گذاری نیست بلکه ضعف اجرای قانون است که باید به حجم و بزرگی جرم توجه داشته باشد و بعد قرار صادر کند. به هر حال، آن شخصی که مدت‌ها دنبالش بودیم آزاد شده و در حال حاضر هم معلوم نیست کجاست!

* این فرد متواری، پدر خانواده است؟

نه. یکی از پسرهاست. در حال حاضر چند نفر از اعضای این شبکه دستگیر شده‌اند.

تعدادی از آثار غیرقانونی در یکی از انبارهای قاچاق کتاب

* شبکه توزیع چه ساختاری داشته؟

متشکل از ۹۰۰ دستفروش و کتابفروشی‌های مختلفی در سراسر کشور بود.

* این دستفروش‌ها فقط در تهران مستقر بودند؟

نه. در شهرهای مختلف کشور بودند. البته ممکن بود در بعضی شهرها دستفروش نداشته باشند اما کتابفروشی‌هایی برایشان فعالیت می‌کردند که گاهی مطلع نبودند کتاب‌هایی که می‌فروشند، غیرقانونی چاپ شده است.

این شبکه، با توزیع خوبش، هزینه‌های کمتر نسبت به ناشر اصلی، استفاده از شهرت کتاب و همچنین فریب مشتری؛ گردش مالی بالایی داشته است. به نظرم با توجه به اقداماتی که تا الان انجام شده، هنوز ۲۰ درصد از نتیجه فعالیت‌های این شبکه کشف نشده باشد.

* واقعا؟ فقط ۲۰ درصد؟

به نظرم همین‌طور است. حجم این تخلفات در زمینه کتاب‌های دانشگاهی خیلی بیشتر است که هنوز در این زمینه، کشف‌ زیادی نداشته‌ایم. در شهرهای مختلف حتی شهرهای کوچک، این تخلفات در زمینه کتاب‌های دانشگاهی، در سطح وسیع انجام می‌شود. به نظرم دیگر کم‌کم باید موضوع کتاب‌های غیر عمومی هم مطرح و پیگیری شود. چون خسارتی که این ماجرا به قسمت دانشگاهی و تولید علم کشور وارد می‌کند، بسیار زیاد است و موجب توقف تولید علم در کشور می‌شود.

* به چه علت؟

وقتی کتاب‌های دانشگاهی و علمی که پدیدآورندگان یا مترجمان، سال‌های سال برایشان زحمت کشیده‌اند، به طور غیرقانونی تکثیر می‌شوند، دیگر انگیزه‌ای برای مولف یا مترجم باقی نمی‌ماند که بنویسند، ترجمه کنند یا مسائل علمی را مطرح کنند. به این ترتیب چراغ علم در کشور خاموش می‌شود.

می‌توان گفت که در مورد کتاب‌های غیرقانونی دانشگاهی و علمی هنوز در کشورمان کاری انجام نشده است. بنابراین لازم است همچنان همه دستگاه‌های دولتی و نظارتی، قضایی و پلیس و وزارت ارشاد از یک طرف؛ و از طرف دیگر اتحادیه و تشکل‌های نشر با همدلی و بدون اظهار اختلافات یا سهم‌خواهی با هم همکاری کنند. چه بخش خصوصی، چه دولتی و حاکمیتی باید بدون توجه به این مسائل، همدل باشند. چراکه برایند این تکثیر غیرقانونی به فرهنگ عمومی، علم و دانش، اقتصاد نشر و امنیت روانی جامعه صدمه می‌زند.

* آقای حسینی‌نیک من از قوانین و مجازات‌های قانونی اطلاعی ندارم. ممکن است برای سنگین‌ترین جرم این کار غیرقانونی مجازات اعدام در نظر گرفته شود؟

نه. کار به اعدام نمی‌رسد. البته اگر حجم کار و خلاف صورت گرفته سنگین باشد و به نحوی اخلال در نظام اقتصادی کشور محسوب شود، برای مجرمان، احکام سنگین صادر خواهد شد؛ ولی این احکام به حکم اعدام نمی‌رسد. مجازات‌هایی که قانون‌گذار پیش‌بینی کرده براساس قانون ترجمه و تکثیر کتب و آثار صوتی مصوبه سال ۱۳۵۲ است. مجازات چنین افرادی علاوه بر این‌که باید خسارت زیان‌دیدگان را جبران کنند، این است که قاضی می‌تواند یک سال حبس هم برایشان در نظر بگیرد. البته اگر صاحبان آثار یعنی ناشر یا پدیدآورندگان هم شکایت داشته باشند، می‌توان تا ۳ سال مجازات حبس هم حکم صادر کرد. در هر حال باید خسارتِ شاکیان پرداخت شود.

* می‌توان با استفاده از همان نسخه‌های غیرقانونی خسارت را پرداخت کرد؟

در مورد کتاب‌های غیرقانونی نوع اول که گفتم، اختیار با شاکیان است. یعنی می‌توانند تصمیم بگیرند که کتاب‌ها را امحا کنند یا نه.

* یعنی می‌توان از همان‌ها استفاده کرد؟

بله ممکن است. ممکن است برخی کتاب‌ها قابل استفاده باشند. اما همان‌طور که گفتم اختیار با شاکیان است. می‌توانند امحا و خمیر کنند و یا این‌کار را نکنند. اما درمورد کتاب‌های شق دوم، براساس ماده ۲۱۵ قانون مجازات اسلامی، تولیدات این‌چنینی جزو کالاهای قاچاق محسوب می‌شوند و طبق همان قانون، اگر کتابی یا هر کالای دیگری هست که برای جامعه زیان داشته باشد، باید از بین رفته و خمیر شود. در مواردی هم که محصول مورد نظر قابل استفاده باشد،‌ قاضی یا حاکم شرع تشخیص می‌دهد که در کجا باید مورد استفاده قرار بگیرند.

لینک گفتگو در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4469707

گردگیری خانوادگی گونترگراس با رمان/دیدن دیروز و امروز با شهر فرنگ

گردگیری خانوادگی گونترگراس با رمان/دیدن دیروز و امروز با شهر فرنگ

رمان «شهر فرنگ» نوشته گونتر گراس را می‌توان در حکم گردگیری خانوادگی و مرور زندگی و آثار این نویسنده طی دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم دانست.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ _ صادق وفایی: رمان «شهر فرنگ» نوشته گونتر گراس نویسنده آلمانی در سال ۲۰۰۸ منتشر شد و یکی از آثار متاخر این نویسنده برنده نوبل ادبیات است. گراس در کنار نویسنده‌ای چون هاینریش بل از جمله نویسندگان مهم ادبیات آلمان، پس از جنگ جهانی دوم است که این رویداد تاثیر و حضور زیادی در نوشته‌هایش داشته است.

گراس سمت‌وسوگیری‌های سیاسی داشته و دوران جوانی‌اش هم در گروه نیروهای نازی در جنگ حضور داشت که پس از جنگ هم به اسارت نیروهای آمریکایی درآمد. به هر حال، جنگ جهانی یکی از مولفه‌های حاضر و مهم نوشته‌های گراس است که البته موضوع محوری کتاب «شهر فرنگ» نیست. ترجمه فارسی این رمان سال ۹۵ با بازگردانی کامران جمالی توسط نشر چشمه منتشر و عرضه شد.

* ۱- مقدمه

موضوع محوری رمان «شهر فرنگ» خودِ گراس است. به عبارت ساده‌تر او در این رمان، از جمع شخصیت‌های حاضر بیرون رفته و زندگی‌اش را به روایت شخصیت‌های حاضر ارائه کرده است. اگر بخواهیم از خودِ متن رمان وام بگیریم، این کتاب یک گردگیری خانوادگی است؛ گردگیری‌ای که فرزندان گراس مشغولِ انجام آن هستند.

شخصیت‌های فعال درون رمان که مشغول روایت درباره پدر یا ناپدری‌شان هستند؛ فرزندها یا فرزندخوانده‌های گونتر گراس هستند. گراس از ۴ ازدواج، ۶ فرزند داشته و آخرین همسرش نیز خود ۲ فرزند داشته که در حکم فرزندخوانده‌های گراس بودند. بنابراین ۸ کودکی که تا بزرگسالی با گراس و اتفاقات زندگی‌اش همراه بوده‌اند، بناست روایات این رمان را پیش ببرند. این رمان سراسر ارجاع است؛ هم ارجاعات بینامتنی، هم تاریخی و هم ارجاع به اشخاص و آثار ادبی و هنری. در این زمینه مترجم، پژوهش خوبی روی زندگی گراس داشته و پاورقی‌های مناسبی ارائه کرده که مخاطب از سردرگمی می‌رهانند. از این جهت کار مترجم این کتاب، جای تقدیر دارد. به عنوان نمونه یکی از ارجاعات این رمان، اسحاق پیامبر(ع) است که یک جفت دوقلوی پسر داشت و گونترگراس نیز که چنین بوده، به این موضوع ارجاع داده است؛ همین‌طور افسانه قورباغه‌شاه و یا برخی باورهای جامعه مسیحی که هر انسانی یک فرشته نگهبان دارد.

به طور مختصر و مفید برای شروع بحث درباره این رمان، به ابتدای فصل «در خصوص معجزه»‌ اشاره می‌کنیم که گراس در آن از این تعبیر استفاده می‌کند که چند تن از بچه‌هایش گرد هم آمده‌اند تا در یک آخر هفته، با دورخیزی منجر به جهش‌های زمانی،‌ سال‌های کودکی‌شان را فراچشم بیاورند. فراچشم آوردن؛ این کار اصلی گراس در رمان «شهر فرنگ» است.

*۲-تصویر گونتر گراس در «شهر فرنگ»

مهم‌ترین نکته‌ای که در رمان «شهر فرنگ» وجود دارد، و چه هنگام مطالعه اثر و چه تحلیل نمونه‌ها و شواهد مثال به چشم می‌آید، حضور شخص گراس در رویدادهاست. گونترگراس در جای‌جای این رمان حضور دارد چون از اصل و اساس، بهانه شکل‌گیری‌اش مرور زندگی و آثار این نویسنده بوده است. البته حضور گراس در این رمان، یک حضور در پسِ پرده و به نوعی «غایبِ حاضر» است. راوی دانای کلی که روایت فرزندانِ گراس از اتفاقات و آثار او را روایت می‌کند، گاه خودش هم وارد گود شده و مشغول می‌شود. اما اصل ماجراهای مربوط به گراس، فرازونشیب‌های زندگی حرفه‌ای و سیاسی‌اش و همچنین رمان‌هایش از زبان فرزندانش روایت می‌شود. به همین دلیل وقتی از رمان «شهر فرنگ» صحبت می‌کنیم،‌ نمی‌توانیم از گراس صحبت نکنیم. یعنی شهر فرنگ، داستانی جدا از گراس و افکارش ندارد و به نوعی اگر همین شخصیتِ غایبِ حاضر را از آن بگیریم، پیکره بی‌روحی از آن باقی خواهد ماند. یکی از جملات کلیدی در این‌باره این است: «بابایی این‌طوریه دیگه: فقط تو گذشته‌ها زندگی می‌کنه.» بنابراین خود گراس هم بر این باور است که قصه‌گویی است که کارش روایت گذشته‌هاست و بناست چنین کاری از او سر بزند.

درباره انقلابی‌بودن یا نبودن و جهت‌گیری سیاسی گراس می‌توان حقایق تاریخی را مطرح کرده و درباره‌شان بحث کرد. اما او در رمان «شهر فرنگ» اشارات نسبتا کمی به این مسائل می‌کند و به دیگر مسائل می‌پردازد. با این حال می‌توان به نمونه‌های بارزی در این زمینه اشاره کرد؛ مانند این جملات در صفحه ۸۰ کتاب: «بعدا روزنامه ویلستِرشه با حروف درشت نوشت «گوش چپ جدید!» طبیعیه که معنای سیاسی داشت، چون پدر اون وقتا برچسب "سرخ" خورده بود.» اما در صفحه ۱۳۸ درباره انقلابی‌بودن یا نبودنش چنین می‌گوید: «اون هیچ وقت با انقلاب میونه نداشت. همیشه دنبال اصلاحات بود.»

۲-۱. زندگی شخصی

به این ترتیب، سخنانی که فرزندانِ گراس، گردِ یک میز با هم مطرح می‌کنند، در حکم نمایش فیلمِ زندگی این نویسنده پیش چشم مخاطب کتاب است. در این رمان گراس درباره مسائل زندگی شخصی و زناشویی‌اش هم نوشته است. جایی از صفحه ۱۲۴ کتاب است که یکی از فرزندان می‌گوید: «مامانم بنا به سرستش دعوا رو چیز بدی نمی‌دونست بلکه امری طبیعی به حساب می‌آورد، در حالی که بابام طاقت هیچ دعوایی رو نداشت، دست کم دعوا تو خونه رو،‌جایی که فقط و فقط به آرامش نیاز داشت و گویا به صورتی افراطی ژست آدمای معتاد به سازگاری رو می‌گرفت.» بد نیست اشاره کنیم که برخی از فرزندان گراس که دور میز گفتگو هستند، از یک مادر و برخی دیگر از مادر دیگری هستند.

یکی از فرزندان گراس در گفتگو با برادران و خواهرانش به این خاطره اشاره می‌کند که «پدرجون، وقتی سوار چرخ‌فلک بودیم، به من گفت "خواهی دید نانا! که همه‌چی بعدا خوب می‌شه! یه روز همه با هم ..." و دیگری در پاسخ می‌گوید: :بابا یه عمر داره قصه می‌گه!» پس گراس خودش را یک قصه‌گو می‌داند و این حرف را در دهان فرزندانش هم گذاشته است. بنابراین دیگرانی که او را از بیرون می‌بینند، باید او را به عنوان یک نویسنده بشناسند. جمله دیگری که او  در صفحه ۱۶۴ کتاب، درباره خودش می‌آورد، این است که «تایپ‌کردن سر حالش می‌آورد.» به همین ترتیب در فراز دیگری از رمان، نویسنده نقش‌های اجتماعی نویسندگی و پدر بودنش را با یکدیگر مقایسه می‌کند؛ با این جملات و از زبان یکی از فرزندانش: «قصه‌گوی ماهری بود... اما این که مث پدرای دیگه با بچه‌هاش بازی کنه، نه.. حال وحوصله‌شو نداشت.»

یکی از جملاتی که حاکی از نظریات و افکار سیاسی اجتماعی گراس است، از جمله‌ای استخراج می‌شود که او خطاب به یکی از فرزندانش گفته است. ماجرا مربوط به تقاضای نگهداری سگ در خانه می‌شود. یعنی یکی از فرزندانِ دورمیزنشسته گراس تعریف می‌کند که می‌خواسته در خانه سگ نگه دارد: «بابایی هیچ مخالفتی نداشت، اما باز یکی از جمله‌های حکمت‌آمیزشو گفت "از این گذشته برلین به اندازه کافی سگ داره."»

گونتر گراس در سال‌های جوانی

۲-۲. نویسندگی و قلم

در بخشی دیگر از سخنانی که درباره گراس مطرح می‌شوند، شیوه نویسندگی و قلم او مورد نظر است. «پس این مدرک رو هم داریم که تو کتاباش جک و جونورا همیشه نقش بازی می‌کردن، حتی بعدا حیوونایی که حرفم می‌زدن.» یا این جمله در صفحه ۹۴ کتاب که درباره حمله لشگر یاجوج و ماجوج‌های منتقد به گراس است که دربردارنده این مفهوم است که کاغذپاره‌های روزنامه‌ها می‌خواستند گراس فقط و فقط درباره گذشته بنویسد نه در خصوص خراب‌کاری‌های امروز.

جالب است که گراس، به بیان فرزندانش (و البته خودش) به جز کتاب «شهر فرنگ» در دیگر کتاب‌هایش هم حضور محسوس داشته است. به قول یکی از فرزندانش در صفحه ۱۸۵: «این که منطقیه چون پدر، تو همه کتاباش پا به صحنه می‌ذاره،‌ یه بار به عنوان شخصیت اصلی یه بار فرعی.» یا در فراز دیگری از صفحه ۲۱۳ می‌خوانیم: «تو هر کتابش می شه یه چیزی در خصوص «منِ» خودش کشف کرد _ برای همین این قدر ضخیم از آب درمی‌آن...»

گراس در این اشاره می‌کند که کتاب «طبل حلبی» سود اقتصادی قابل توجهی را وارد زندگی‌اش کرده و همچنین در سوی دیگر ماجرا، عقیده‌اش نسبت به پول و مسائل مادی را در صفحه ۱۸۱ این‌گونه از زبان شخصیت ماری‌جون بیان می‌کند: «ماری جون می‌گفت: پول برای پدرتون فقط از این جهت مهمه که محتاج کسی نباشه. برای خودش چیز زیادی نمی‌خواد: توتون، عدس، کاغذ، گاهی یه شلوار نو...»

در بخشی از سطور فصلِ «درخصوص معجزه» از این رمان، گراس درباره ایمان مسیحی و غیرمسیحی و همچنین ایمان‌های فرمایشی نوشته و از زبان یکی از فرزندانش، درباره اعتقاد خود حرف زده است. بیان گراس در جملاتی که به عنوان نمونه می‌آوریم، شاعرانه و بیشتر شبیه به شطحیات یک عارف است: «... مث پدر که وقتی یه بار – دیگه یادم نیست کجا – درباره مسیحیت با پات و من صحبت کرد، گفت «در واقع فقط وقتی مومنم که با کاغذ و مداد وسط درخت‌ها نشستم و شگفت‌زده می‌شم از این‌که طبیعت چه‌قدر الهام‌بخشه.»

* ۳- شخصیت مرموز ماری

دومین شخصیت مهم این رمان، بعد از خود گراس، زنی به نام ماری است. این زن دوست نزدیک و خانوادگی گونترگراس بوده که او را در تهیه تصاویر کتاب‌هایش یاری می‌داده است. حضور این شخصیت در رمان،‌ یک وجه واقع‌گرایانه دارد و وجهی غیرواقع‌گرایانه و سوررئال. اما از منظر مسائل واقعی و تاریخی، ماریا راما زنی است که این کتاب به یاد و خاطره‌اش تقدیم شده و متولد سال ۱۹۱۱ و درگذشته به سال ۱۹۹۷ است. ماریا همکار مورد وثوق و احترام گراس و خانواده‌اش بوده است. مهم‌ترین شاخه همکاری‌اش هم با گراس در زمینه تولید آثار عکاسی و گرافیستی بوده است. این زن از موضوعات مد نظر گراس برای کتاب‌هایش عکاسی می‌کرده و روی عکس‌ها دخل و تصرف گرافیستی داشته است. همین مساله دستاویز استفاده سوررئال از این شخصیت برای نوشتن رمان «شهر فرنگ» شده است. به این ترتیب که دستگاری ماریا در عکس‌ها، باعث می‌شود که بچه‌ها در دوران کودکی‌شان یک شخصیت مرموز و جادوگرگونه برای او قائل شوند. به عبارت ساده‌تر گویی ماریا می‌توانسته در دورانی که خبری از نرم‌افرازی چون فتوشاپ نبوده، عکس‌ها را با نیرویی جادویی و خارق‌العاده به تصاویری تبدیل کند که از گذشته، حال یا آینده خبر می‌دهند.

نام رمان نیز از وسیله عکاسی یا دوربین شهرفرنگ‌گونه این زن گرفته شده است. مترجم فارسی اثر برای نام «BOX» نام شهر فرهنگ را انتخاب کرده است. ماری هم مانند شخصیت گراس، وجوه جالبی برای جستجو و کنکاش دارد. او هم از بازماندگان جنگ جهانی دوم در آلمان است. این زن شوهری به نام هانز داشته که زمان جنگ، عکاس و خبرنگار جنگی بوده و پس از جنگ به مرگ طبیعی از دنیا رفته است. فصل اول رمان، «بقایا» نام دارد که در صفحه ۲۹ از آن می‌خوانیم: «تا می پرسیدیم؛ "ماری جون! تو از چی تنها باقی موندی؟" از جنگ حرف می‌زد. اما درباره چیزایی که هانز تو جنگ دیده بود چیزی نمی‌گفت.»

گراس با استفاده از شخصیت ماری، تکنیک‌های گرافیستی‌اش و همچنین تخیل فرزندان خود، وجوه مرموز و غیرواقع‌گرایانه اثرش را ارتقا داده و سعی در ایجاد جذابیتِ خلاقانه در بستر اتفاقات تاریخی و رئالیستی داشته است: «به هر حال ماری جون با شهرفرنگش فقط گذشته رو نمی دید بلکه حتا می‌تونست آینده رو هم ببینه.» شخصیت ماری و کارهایش مخاطب را به یاد افسانه‌ها و همان ارجاعات تاریخی و ادبی می‌اندازد که پاورقی‌های زیادی می‌طلبند. همه فرزندان گراس هم که دور یک میز جمع می‌شوند، بر مرموز بودن فعالیت‌های ماری اصرار دارند اما نمی‌دانند راز کارش چه بوده است: «عکسایی که اون با شهر فرنگ می‌گرفت، از تاریکخونه طور دیگه‌ای می‌اومدن بیرون. اما موقع ظهور هیچ تقلبی تو کار نبود. خود عکسا خل و چلی از آب در می‌اومدن.» یا جمله‌ای دیگر در صفحه ۸۷: «یه سوال بی‌ضرر دارم: این عکسای مطلقا مخَبَّط چه جوری ساخته شد؟»

ماریا به فراخور زمان و بزرگ‌شدن بچه‌ها، حضوری دور و نزدیک در خانواده گراس داشته است. او یک کلیدواژه هم درباره وضعیت خانواده گراس و فرزندانش داشته که چندین مرتبه در طول کتاب تکرار می‌شود: «قاراشمیش!» این هم نگاهی است که ظاهر از نظر گراس، یک ناظر بیرونی می‌توانسته به وضعیت زندگی و فرزندان این نویسنده داشته باشد.

چندسطر بالاتر صحبت از فتوشاپ و تغییراتی که این روزها می‌شود روی عکس‌ها به وجود آورد، شد. بد نیست به دیالوگی بین دو نفر از فرزندان گراس اشاره کنیم که در این باره صحبت می‌کنند. این بخش از کتاب در صفحه ۸۵ آمده است:

_ همون چیزی که مدت‌ها به نظر من دری وری می‌اومد، این‌که اون جعبه قزمیت می‌تونست چیزایی رو ببینه که اصلا اتفاق نیافتاده.

_ چه‌قدر سخت می‌گیری تادل! امروز در خصوص واقعیت ‌های مجازی غیرممکن‌ترین صحنه‌ها با کامپیوتر ممکن می‌شن.

به هر حال، آدم‌های واقعی داستانِ گونتر گراس در این کتاب، همان‌طور که در بافت واقعیت، افسانه‌ها و ارجاعات قرار گرفته‌اند، با عنصری واقعی و مرموز در داستان روبرو هستند که مرز بین جهان واقعیت و خیال یا فراواقعیت را از بین می‌برد و آن همان شهر فرنگ یا جعبه عکاسی ماریا است: «مهم اینه که شهر فرنگ ما هرچی بوده و هرچی خواهد بود رو می بینه.» (صفحه ۹۰)

برلین پس از پایان جنگ جهانی دوم

* ۴- شرایطِ پس از جنگ جهانی دوم

شرایط پس از جنگ جهانی دوم یکی از مولفه‌های مهم محتوایی رمان «شهر فرنگ» است که در بسیاری از فرازهای این اثر به چشم می‌خورد. به هر حال، فرزندان گراس در حال و هوایی رشد و نمو کردند که جنگ تمام شده و از آلمان یک ویرانه به جا مانده بود. البته تصویر آلمان ویران، سهم کمی از شرایط پس از جنگ در این رمان دارد و گراس بیشتر شرایط بغرنج سیاسی اجتماعی و همچنین بین‌المللی را تصویر کرده است. بنابراین،‌ شرایط پس از جنگ در رمان «شهر فرنگ» در دو ساحت قابل بررسی است؛ هم شرایط موجود در آلمان و هم شرایط حاکم بر جهان دو قطبی آن روز.

در سطح بین‌المللی یکی از فرزندان گراس به این واقعیت اشاره دارد که: «ممکن بود دوباره جنگ دربگیره. تو همون نزدیکی، تو بلوار «کِلی» تانک‌های امریکایی مستقر شده بودن.» به حضور نیروهای اشغالگر در آلمان هم اشاراتی مستقیم یا ضمنی می‌شود؛ از جمله: «به هر حال حالا حتا یه زن نظافتچی هم داشتیم که وقتی مادر به بچه‌های نیروهای اشغالگر ایستادن روی انگشت‌های پا و گام‌های سخت باله رو درس می‌داد، باید از ما مراقبت می‌کرد.»

درباره جهان دوقطبی روزگارِ پس از جنگ جهانی هم مردم آلمان بین دو اردوگاه کمونیستی و کاپیتالیستی سرگردان بودند که گراس در برخی فرازهای کتاب به این مساله اشاره کرده است. او در آن سال‌ها با فعالیت روزنامه‌نگاری در این زمینه موضع‌گیری می‌کرده است اما در کتاب شهر فرنگ با چنین جملاتی از آن روزگار یاد می‌کند: ««بابا روزنامه‌ای رو برامون خوند که نوشته بود، کسی نمی‌دونه که با این همه گوسفند که از اردوگاه کمونیستی به اردوگاه کاپیتالیستی فرار کردن حالا باید چی کار کنن.» دیوار مشهور برلین هم که چند سال پس از جنگ جهانی دوم، در شهر برلین کشیده شد نقش مهمی در مستندات تاریخی کتاب و اتفاقاتی دارد که به این دیوار وابسته بودند. «مدت کوتاهی پیش از جشن تولد ما، وقتی دیوار رو کشیدن و دیگه کسی نمی‌تونست قانونی بیاد این‌طرف،‌ ماری جون با وجود شهر فرنگش هیچی رو از قبل نمی‌دونست.» و یا «مامانی‌ام نشست پشت رل و رفتیم برلین شرقی تا پدرجون یه نوشته رو که اون‌جا اجازه چاپ نمی‌گرفت و از قرارمعلوم باید موفق از آب درمی‌اومد با خودش بیاره این ور تا در غرب به صورت کتاب منتشر بشه.»

آلمانِ پس از جنگ جهانی، روزگارِ نکبت و سختی را به خود دیده که بخشی از این تیره‌روزی را گراس در رمانش و البته از زبان فرزندانش چنین تصویر می‌کند: «این رو هم که ارزش پول هر روز کمتر می‌شد، بابا برامون خوند: زمان تورم بود.» یا «همه‌چی یا زغال شده بود یا برده بودن‌شون، چون هنوز قابل استفاده ... یا بلافاصله بعد از جنگ، وقتی دیگه هیچ‌چیز سوختنی وجود نداشت، تبدیل به هیزم شده بودن.»

یکی از مطالبی که به بهانه مارک یا مدل دوربین عکاسی شخصیت ماری مطرح می‌شود، حضور آمریکا در بازار آلمان است. به این ترتیب که: «تازه بعدش بود که امریکاییا که بعد از جنگ، تن به یه وقفه طولانی برای ظهور در بازار آلمان داده بودن با "برانی جونیور" دوباره وارد بازار دوربین آلمان شدن.»

بین اتفاقات مربوط به برهه پس از جنگ جهانی، حادثه‌ای هم هست که به حضور محمدرضا پهلوی در آلمان است و گراس اشاره‌ای به آن کرده است. این اتفاق در صفحه ۸۶ روایت می‌شود و مربوط به جنبش‌های دانشجویی و اعتراضی در آلمان است: «وقتی شاه ایران اومد آلمان و مزدورهای ایرانی با چماق و توفال به دانشجوها حمله کردن، ما کم سن و سال‌تر از اون بودیم که تو تظاهرات شرکت کنیم، حتا یه کشته هم به جا موند، چون یکی از پلیس‌ها شلیک کرد.»

از جمله پدیده‌های اجتماعیِ آلمانِ پس از جنگ، جمعیت «شصت و هشتی‌ها» است که البته در آلمان خلاصه نمی‌شود و پدیده‌ای مربوط به مسائل اجتماعی آلمان و فرانسه است. در نیمه دوم دهه ۱۹۶۰ در اروپا شورش‌هایی رخ و جوانانی در آن شورش‌ها حضور داشتند. امروز به جوانان و فعالان حاضر در آن جنبش‌ در آلمان و فرانسه، «شصت و هشتی» می‌گویند. گراس در رمان «شهر فرنگ» اشاره گذرایی به این جمعیت داشته است.

* ۵- مقایسه دیروز و امروز آلمانی‌ها

وضعیت فعلی آلمان یعنی دهه‌هایی که فرزندان گراس کودکی تا بزرگسالی خود را طی کرده‌اند، در رمان «شهر فرنگ» چندین مرتبه با گذشته مقایسه می‌شود. این گذشته یک بار، سال‌های قرون وسطی است و یک بار جنگ جهانی دوم و یا سال‌های پس از آن که جهان درگیر جنگ سرد بود و اتفاقاتی مثل جنگ ویتنام رخ داده بودند.

یکی از قیاس‌هایی که فرزندان گراس درباره وضع فعلی‌شان با گذشته انجام می‌دهند در صفحه ۸۷ کتاب آمده که به صورت دیالوگ بین دو شخصیت بیان می‌شود:

_ اون وقتا به معجزه اعتقاد داشتیم

_ شاید چون همه غسل تعمید شده بودیم.

درباره آلمانِ پس از جنگ جهانی هم مطالبی در رمان «شهر فرنگ» آمده که خستگی مردم آلمان از جنگ را بیان می‌کنند. مثلا فرازهایی که صحبت از جنگ سرد، جنگ ویتنام یا دیوار برلین است: «ما ضد جنگ بودیم. خصوصا ضدجنگ ویتنام.»

شخصیت ماری در صفحه ۱۸۳ یه جمله جالبی دارد که از منظر جامعه‌شناسانه قابل بررسی است و البته فقط به ذکر آن بسنده می‌کنیم چون بررسی مذکور از حوصله این مطلب خارج است. به هر حال، ماری مقایسه‌ای بین آلمان دهه‌های پایانی قرن بیستم با آلمان قرون وسطی دارد: «نسبت به اون وقتا تغییر چندانی صورت نگرفته» و در این مقایسه اشاره دارد که تنها فرق موجود بین آلمان این روزها و آلمان قرون وسطی مساله مُد در لباس آدم‌هاست.

وضعیت فعلی مردم آلمان هم در جملاتی از صفحه ۲۰۵ رمان، که گراس در کتاب «مولودهای ذهن» خود به آن پرداخته، این چنین مطرح می‌شود: «اسمش مولودهای ذهن بود، کتاب تازه‌ای که فورا شروع به نوشتنش کرد. موضوع کتاب اینه که ما آلمانیا دیگه حال و روز بچه دار شدن نداریم و به همین دلیل نسل‌مون کم‌کم منقرض می شه، در حالی که در چین و جاهای دیگه دنیا به اندازه کافی و حتا بیش از حد بچه هست. قرار بود کتاب نازکی باشه.»

* ۶- مؤخره

رمان «شهر فرنگ» سخت‌خوان نیست اما خوش‌خوان و روان هم خوانده نمی‌شود. طبیعتا برای خواننده‌ای که کتاب را به دست گرفته، زندگیِ و اتفاقات مربوط به خود گونترگراس جالب است، اما عدم حضور و روایت توسط افراد دیگر، جذابیت را کاهش داده است. البته شنیدن قصه‌ها و اتفاقات مربوط به گراس از زبان دیگران، جذاب است یا این‌که رمان «طبل حلبی» و دیگر آثار مهم گراس چگونه نوشته شده‌اند، برای مخاطب مهم است اما در فرازهایی رمان «شهر فرنگ» دچار اطناب و رفتن به جاده‌های انحرافی می‌شود.

در فصل «خلاف»، یعنی فصل یکی مانده به آخر،‌ یکی از فرزندان گراس خطاب به جمع برادران و خواهرانش می‌گوید: «اون مارو از خودش درآورده.» با استفاده از این جمله و دیگر جملات مشابه، مخاطب به این نتیجه می‌رسد که گویی فرزندان گراس، شخصیت‌های داستانی‌اش هستند که می‌خواهند علیه نویسنده و خالق خود شورش کنند.

فصل آخر «از فراز آسمان»‌ هم از واقعیت فاصله گرفته و وارد فضای سوررئالیستی و فانتزی می‌شود. جالب است که بحث افسانه و اساطیری که از ابتدای کتاب توجه مخاطب را به خود جلب می‌کند، در فرازهای پایانی کتاب به طور صریح مورد اشاره قرار می‌گیرد. به این ترتیب در صفحه ۲۴۲ می‌خوانیم: دختران، پسران با صدایی بلند همراه با پژواک می‌گویند "اینا فقط افسانه‌ن،‌ افسانه..." پدر، برخلاف، با صدایی آهسته می‌گوید "درست! اما افسانه‌های خودتان بود، من رخصت دادم که بسراییدش."

لینک مطلب در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4466772