روایت تولد یک ناشر/ جلوگیری از عرضه کتاب تقلبی وظیفه ارشاد است

گفتگو با مدیر نشر ثالث

مدیر نشر ثالث معتقد است این روزها که شهر با کتاب‌های قاچاق و دزدی پر شده، وظیفه ارشاد نظارت بر این است که کالا و کتاب تقلبی به دست خواننده نرسد.

خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ: در ادامه گفتگو با ناشران با سابقه و خصوصی بازار نشر کشور و همچنین پیگیری ادامه میزگردی که در سال ۹۵ با حضور علی جعفریه مدیر نشر ثالث، رضا میرچی مترجم ایرانی مقیم جمهوری چک و اسدالله امرایی مترجم فعال بازار نشر در خبرگزاری مهر برگزار کردیم (اینجا)، گپ و گفت مفصلی با مدیر نشر ثالث داشتیم که علاوه بر مسائل کاری و چاپ و نشر، به تاریخچه شکل گیری این ناشر و چگونگی رشد و بالندگی اش در بازار نشر ایران هم می‌پردازد.

گفتگوی پیش رو، به پا گرفتن کار یک نشر، پس از داشتن تجربه کارگری در چاپخانه و همین طور مدیریت دو نشر دیگر، انتقال نمایشگاه کتاب تهران از نمایشگاه بین‌المللی به مصلی امام خمینی(ره)، حضور در نمایشگاه‌های کتاب خارجی، کتابفروشی‌های خیابان‌های انقلاب و کریم خان و... می‌پردازد.

گفتگو با علی جعفریه چند روز پس از اتمام سی و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در دفتر این مدیر نشر انجام شد. ابتدای گفتگو جعفریه از بیماری و مشکلات قلبی که فشار کار باعثش شده، گفت و درباره بستری شدن کوتاه مدتش صحبت کرد. به همین دلیل ابتدای گفتگو، به حال و احوال و جویا شدن علت کسالت این ناشر گذشت.

مشروح این گفتگو در ادامه می‌آید؛

* چرا آقای جعفریه؟ شما که ورزشکارید؟

دیگر وقتی سن بالا می‌رود، این طور می‌شود.

* من عکسی از شما در لباس کشتی‌گیران دیده‌ام.

بله. من زیاد ورزش می‌کردم.

* به طور تخصصی؟ پس چه شد که وارد کار کتاب شدید؟

(می‌خندد) مگر این‌ها با هم منافاتی دارند؟

* کشتی را کنار گذاشتید؟

بله. مربوط به دوران مجردی بود. و بعد هم که ازدواج کردم. بعد هم که سن می‌رود بالا. ورزش حرفه‌ای را در یک زمان و دوره مشخص می‌توانید انجام بدهید.

* عنوان و قهرمانی هم داشتید؟

بله در مسابقات ارتش عنوان داشتم.

* ورزشکاری‌تان مربوط به پیش از انقلاب است؟

از سال ۵۶ شروع شد تا سال ۶۴.

* نشر ثالث از سال ۷۵ شروع به کار کرد. یعنی شروع به کار شما از آن زمان حساب می‌شود؟

نه. بگذارید اول یک توضیح بدهم. فامیل من جعفریه مطبعه‌چی است؛ یعنی چاپ چی. مطبعه کلمه ترکی است. ترک‌های ترکیه و آذربایجان خودمان به چاپ می‌گویند مطبعه. جد پدری من، از ۱۲۰ سال پیش در تبریز، چاپخانه داشته و کار چاپ سنگی می‌کرده است. پدربزرگ من هم با برادرهایش آنجا کار چاپ سنگی می‌کردند. سال ۱۳۲۰ پدربزرگم به تهران می‌آید. به این ترتیب یک مدت با چاپخانه طبع کتابکار می‌کرده و مدتی هم با حاج محمدعلی و محمدحسن علمی‌که پدر مهدی علمی‌است و نشر علمی‌را داشتند. الان نسل سوم این خاندان دارند کار نشر می‌کنند. پدربزرگم به تهران می‌آید و کار چاپ و لیتوگرافی را تا سال ۴۵ ادامه می‌دهد. پس از آن خودش مستقل می‌شود و با یکی از دوستانش به اسم آقای احمدی چاپخانه‌ای باز می‌کند. این چاپخانه هنوز هم هست و پدر من و پسر آقای احمدی در آن کار می‌کنند.

* این چاپخانه کجای تهران است؟

خیابان ناصرخسرو. کوچه خدابنده. من وقتی که درس می‌خواندم؛ وقتی در مقطع راهنمایی و دبیرستان بودم، تابستان‌ها در چاپخانه کار می‌کردم. پیش از انقلاب بود. با کتاب و چاپ از همان جا آشنا بودم. انقلاب که شد، هفده هجده سالم بود و فعال بودم. آنجا در چاپخانه کتاب‌های جلد سفید چاپ می‌کردیم.

* کتاب‌های ایدئولوژیک و سیاسی؟

همه چیز در آن‌ها بود. کتاب‌های روز، کتاب‌های چپ و کتاب‌هایی که مجوز نمی‌گرفتند؛ کتاب‌های مذهبی مثل «نامه‌ای از امام موسی کاشف الغطا». «غرب‌زدگی» جلال آل‌احمد یا کتاب‌های شریعتی در این کتاب‌ها جا داشتند.

* پخششان قاچاقی بود؟

ببینید، اواخر دوره پهلوی و اوایل انقلاب که قاچاق نبود. همه مقابل دانشگاه تهران جمع می‌شدند و کتاب می‌خریدند. یادم هست که یک نفر از مثلا سر خیابان فخر رازی به طرف میدان انقلاب راه می‌افتاد و در دستش کلی کتاب داشت. هر عابری که می‌خواست، یک کتاب بر می‌داشت. این مرد دستفروش می‌رفت تا به انقلاب می‌رسید؛ دستش که خالی می‌شد همان مسیر را بر می‌گشت. حالا مردم پول کتاب‌ها را به او می‌دادند. شرایط این طور بود و یک کتاب، با تیراژ ۳۰ هزار تا به فروش می‌رفت.

* یک چاپخانه از پس این کار بر می‌آمد؟

نه. چاپخانه‌های مختلف و زیادی کار می‌کردند. مثلا چاپخانه ما هم چاپ می‌کرد. به یاد دارم مثلا نشر آبان با مدیریت آقای نعیمی‌بود که از این کتاب‌ها چاپ می‌کردند. فضای باز سیاسی بود و نشریات زیادی هم چاپ می‌شدند. کتاب‌ها آن زمان برای چاپ مجوز نمی‌گرفتند. این روند تا یک سال پس از انقلاب ادامه داشت. این مجوزی که امروز برای چاپ کتاب داده می‌شود، از سال ۶۷ و ۶۸ داده شد. تا آن زمان ناشرها هویت داشتند ولی کارشان جایی بررسی نمی‌شد.

* تا فراموش نکردم بپرسم، انتشارات آبان هنوز فعال است؟

نه دیگر. پس از انقلاب رفت و امروز کار دیگری غیر از کتاب می‌کند.

* نسل‌های بعدی شان کار را مثل شما ادامه ندادند؟

نه. خیلی ناشرهای دیگر بودند که وارد کارهای دیگر شدند. انتقال تجربه‌ها در کار ما خیلی سخت است. در این زمینه، ناشری هم موفق است که نسل بعدی اش کار را ادامه دهد. کار نشر، یک کار زمان‌بَر است. شما برای کتابی ۵ یا ۱۰ سال زحمت می‌کشید، شاید برای نسل‌های بعدی ات که بیایند چاپش کنند.

پس از انقلاب هم که جنگ شد و به جنگ رفتم. بعد هم به سربازی رفتم.

* شما بعد از جنگ خدمت کردید؟

پیش از خدمتم، به طور داوطلب از طرف بسیج و سپاه به جبهه رفتم و در عملیات فتح المبین شرکت کردم. بعد از آن هم خدمت سربازی‌ام را رفتم. آن زمان ورزش هم می‌کردم و در تیم کشتی نیروی هوایی بودم. سال ۶۳ خدمتم تمام شد و به طور رسمی‌تر وارد کار کتاب شدم.

* فاصله بین ۶۳ تا ۷۵ که ثالث تاسیس شد، چطور گذشت؟

سال ۶۳ انتشاراتی به نام هدایت داشتیم که تا سال ۶۸ کتاب چاپ کردیم.

* خودتان مدیرش بودید؟

نه. من و چند نفر از دوستانم بودیم. سال ۶۸ ارشاد گفت که ناشرها بیایند مجوز نشر بگیرند. قدیمی‌تر از ما، یک انتشارات هدایت در رشت بود و گفتند چون چنین ناشری پیش از شما بوده نمی‌توانید با نام نشر هدایت، مجوز بگیرید. اتفاقا مرحوم محمدعلی سپانلو آن روز پیش من بود. همه کارها هم دقیقه نودی بود و باید همان لحظه اسم را می‌دادیم. تازه جنگ تمام شده بود و همه چیز داشت نظام مند می‌شد. مرحوم سپانلو گفت اسمش را بگذار «روایت». از سال ۶۸ تا ۷۵ ما با نشر روایت کتاب چاپ می‌کردیم که خیلی از کتاب‌های محمد قاضی (که بعدها در ثالث تجدید چاپ شدند) در این نشر چاپ شدند. در نشر روایت، شریکی داشتم که از هم جدا شدیم و در سال ۷۵ بود که نشر ثالث را تاسیس کردم.

* در ثالث، کتاب‌های روایت و هدایت را دوباره چاپ کردید؟

بعضی‌ها را تجدید چاپ کردیم بله. مثلا «دن کیشوت» محمد قاضی یا «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقی.

* این که گفتید ناشری موفق است که نسل بعدی‌اش کار را ادامه دهد؛ من را به فکر مساله مدیریت خانوادگی در نشر می‌اندازد. ناشرانی مثل ققنوس یا ثالث و برخی دیگر، امروز با این طریقه دارند کار می‌کنند. چیزی که من از ثالث دیده‌ام این است که هم پسرتان و هم دخترتان دارند شما را کمک می‌کنند.

ببینید، مهم ترین مساله‌ای که در کار نشر وجود دارد، این است که باید خانواده‌ات را روشن کنی که در چه وضعیتی هستی؛ از نظر جایگاه اجتماعی و مالی. ناشرهای بزرگ دنیا، مثلا در آمریکا، از ۱۰ نفر اول فهرست ثروتمندان، ۲ نفرشان ناشر اند. ولی متاسفانه در ایران، از نظر مالی و زمانی، زحمتی که می‌کشی، به طور برابر، آن بازدهی را ندارد. اما اگر به این توجه کنی که داری فکر تولید می‌کنی، برای جامعه‌ای که به این فکر احتیاج دارد، راحت‌تر این کار و شغل را درک می‌کنی. شاید دوستان ناشر من، از نظر اقتصادی بتوانند کارهای دیگر با درآمد بیشتری داشته باشند ولی کارشان را انتخاب کرده‌اند و دارند انجامش می‌دهند. و راضی هم هستند. ما هم راضی هستیم. بچه‌های من وقتی به این باور برسند، طبیعتا وارد گود می‌شوند و کار را ادامه می‌دهند. خوشبختانه فرزندانم به این باور رسیده اند. وقتی هم که نیروی جوان تر در کنارت باشند، می‌تواند کمک بزرگی برایت باشد و کار را توسعه بدهد.

* فروشگاه نشر ثالث سال ۸۳ کارش را شروع کرد؟

دفتر ما اول در خیابان انقلاب بود؛ در خیابان دوازده فروردین. آنجا تا سال ۷۸ و ۷۹ یک فروشگاه کتابفروشی در پاساژ فروزنده، هم داشتیم. ولی هم فضایش کم بود و هم کار در خیابان انقلاب سخت شده بود چون آنجا بیشتر کتاب‌های آموزشی و کمک آموزشی و دانشگاهی فروش می‌رفت. به همین خاطر با بودن برخی از دوستان در خیابان کریم خان، ما هم به این خیابان آمدیم.

* از چه سالی؟

از سال ۸۱ بود. بعد فروشگاه را گسترش دادیم. اول فروشگاه را به خیابان کریم خان آوردیم بعد دفتر را هم به همین جا منتقل کردیم. وقتی فروشگاه را به کریم خان آوردیم، هنوز در انقلاب بودیم. سال ۸۶ بود که دفتر را هم به خیابان کریم خان منتقل کردیم. کتابفروشی گویا، قدیمی‌تر بود و آن طرف خیابان بود؛ جایی که امروز لیرا هست. بعد رفت آن طرف خیابان و لاروس را خرید. مرحوم طباطبایی مدیر کتاب آبی هم که چند ماه پیش درگذشت، اینجا فروشگاه داشت. پیش از آمدنمان در سال ۷۰ بود که نشر نقره هم اینجا بود و الان کتابفروشی یساولی است. من در آن کتابفروشی شراکتی داشتم که پس از مدتی آن را به یساولی فروختم. دیگر کتابفروشی خیابان کریم خان، مرغ آمین بود که از نظر مالی به مشکل خورد و نتوانست کار کند و بسته شد.

* یکی از شاخه‌های مهم فعالیت ثالث، حضور در نمایشگاه‌های خارجی است. شما این مساله را از اول کار به عنوان یک استراتژی برای خود تعریف کرده بودید؟

شما وقتی قرار است کاری را در یک صنف انجام بدهی، باید با علم روز دنیا آشنا بشوی. ما متاسفانه به علت مشکلاتی که آن زمان بود و هنوز هم هست (مثل کپی رایت)، رابطه مان با نشر خارج از کشور، کم است. به همین دلیل از همان سال‌ها به صورت انفرادی شروع به شرکت در نمایشگاه‌های خارجی کردیم.

* یادتان می‌آید اولین دوره اش چه سالی بود؟

بله. اولین دوره حضورمان در نمایشگاه فرانکفورت، زمانی بود که چشمه و روشنگران هم شرکت کردند و اصلا مهمان نمایشگاه بودند. چون تا پیش از آن، به خاطر مساله سلمان رشتی ایران را به نمایشگاه دعوت نمی‌کردند. اما در اولین دوره ای که این مساله حل شد، ما در این رویداد شرکت کردیم. پس از آن هم در نمایشگاه لندن، توکیو، تورنتو...

* فکر می‌کنم در نمایشگاه سوئد هم شرکت کردید!

بله در سوئد، دو دوره شرکت کردیم. نمایشگاه کرواسی هم بود. این رفتن‌ها خیلی به ما کمک کرد.

* چطور؟ از جهت خرید کپی رایت؟

ببینید، ما همین الان هم که از نظر خرید و فروش کپی رایت مشکل داریم. هم مشکلات قانونی داریم هم مشکلات بانکی. ولی در این سال‌ها سعی کردیم شخصیت فرهنگی کشور ایران را حفظ کنیم؛ هم من و هم دیگر دوستانم. این کار هم طی دو سه سال گذشته جواب داده است. وقتی به نمایشگاه خارجی می‌روی و با کتاب‌های روز دنیا، نویسندگان و شیوه‌های نوین تولید کتاب آشنا می‌شوی، ایده می‌گیری. مثلا دیدن فروشگاه‌های کتاب در دیگر کشورها برای تاسیس فروشگاه ثالث به من جرات دیگری داد. به همین خاطر فروشگاه را توسعه دادیم؛ که این کار جواب هم داد. با این معیار ما اولین فروشگاه کتاب در بخش خصوصی بودیم. البته اولین‌اش، در این اندازه کار مرحوم محمد زهرایی مدیر نشر کارنامه بود که به نوعی دولتی بود. این کار از دید مردم هم خوب بود و استقبال می‌کردند. مثلا فروشگاه کتاب ثالث این روزها تبدیل به یک مکان توریستی شده است.

* بله به نظرم این کافه کتاب هم بی تاثیر نبوده!

با اتکا به همان ایده‌ها، اولین کافه کتاب را ما در ایران زدیم و البته کلی هم تاوانش را دادیم.

* چرا؟

بخشی اش به دلیل مسائل اماکن بود و می‌گفتند تداخل صنفی دارد. بله! اگر امروز می‌بینید کتابفروشی‌های جدید باز می‌شود و در کنارش کافه کتاب می‌زنند، روزی این کار به این راحتی نبود و ما کلی دردسر کشیدیم و تاوان دادیم تا این مساله جا بیافتد.

* درباره حضورتان در نمایشگاه فرانکفورت چطور؟

این نمایشگاه را هم که چند دوره شرکت می‌کنیم و دو سال است که در غرفه ایران شرکت می‌کنیم. واقعا ارشاد در این زمینه کمک کرد و مسئولان نمایشگاه‌های فرهنگی حدود ۳ سال است که یاری کرده اند و غرفه ملی ایران در نمایشگاه فرانکفورت دارد آنجا پا می‌گیرد.

* به نظر شما این گونه بهتر است یا ناشری مثل ثالث باید به طور مستقل آنجا شرکت کند؟

به نظرم اگر بتوانیم با هم باشیم و یک کار جمعی صورت بدهیم از نظر امکانات و شرایط، بهتر است.

* یک فلش بک به خاطرات گذشته تان بزنم! گفتید که در چاپخانه کار می‌کردید. دقیقا کارتان چه بود؟

من پای ماشین چاپ کار می‌کردم. مبتدی ماشین چاپ بودم.

* یعنی در رتبه کارگر مبتدی بودید؟ من خیلی به کارهای چاپخانه وارد نیستم!

نه. ماشین چاپ دو مرحله دارد، یکی ماشینچی و یکی مبتدی. مبتدی، آب و جارو می‌کند و کاغذها را می‌آورد و مرتب می‌کند. زینک عوض می‌کند. ماشینچی هم نظارت می‌کند و یا رنگ را عوض می‌کند. من از مبتدی شروع کردم تا ماشینچی شدم.

اولین کتاب‌های ثالث را خودم حروفچینی کردم؛ وقتی که تازه کار با کامپیوتر شروع شده بود.

* یعنی با زرنگار و نرم افزارهای آن زمان؟

نه. قبل از زرنگار بود. با ورد معمولی کار می‌کردم. یک کامپیوتر خریده بودم و خودم کار می‌کردم. خوشبختانه از این جهت با همه سیستم‌ها و روش‌های چاپ آشنا هستم. الان هم کتاب‌ها می‌خواهند چاپ بشوند، بالای سر دستگاه می‌ایستم و نظارت می‌کنم و این یکی از لذت‌های زندگی ام است.

* پدر یا پدربزرگتان وصیت یا نصیحتی می‌کردند که راه ما را ادامه بده؟

پدربزرگم بسیار انسان زحمتکشی بود و فکر می‌کنم آن قدر که زحمت می‌کشید به حقش نرسید. او در مقطعی تصادف کرد و سال‌ها با دو عصا راه می‌رفت. خوشنویس درجه یکی بود و ۶ قرآن را خوشنویسی کرد. (عکسش را نشان می‌دهد)

* از چهره شان مشخص است که تبریزی هستند. در چهره شما هم می‌توان آن رگ و ریشه را دید. پدرتان هم در کار چاپ بود؟

پدرم مدتی نبود. او مدیر بازرگانی فروشگاه کوروش بود. اما پس از انقلاب دوباره به چاپخانه برگشت. برادر کوچک ترم هم در کار چاپ است.

* به شما کمک می‌دهد؟

نه. در چاپخانه پدرم را کمک می‌کند. هم با ثالث کار می‌کنند هم با ناشران دیگر.

* اولین کتابی را که در ثالث چاپ کردید، به خاطر دارید؟

بله. کتاب‌های کتابخانه ای که می‌بینید، همه شماره دارند. از یک شروع می‌شود. اولی، «عروس خانواده پندرویک» بود.

* کتاب‌ها به شما پیشنهاد می‌شد یا خودتان سراغ چاپشان می‌رفتید؟

من یک شانس خوبی که آورده بودم، این بود که کارم را در نشر با محمد قاضی شروع کردم که البته خودش داستان مفصلی دارد. او ۸۰ کتاب دارد که تقریبا ۳۰ ناشر چاپشان کرده اند. من هم چند کتابش را چاپ کردم. اول کار من به دنبالش می‌رفتم اما وقتی دفتر راه افتاد، کتاب‌ها آمدند. الان هم اگر باز مولف یا مترجمی‌باشد که دوست داشته باشم کاری از او بگیرم، سراغش خواهم رفت.

* یکی از ویژگی‌های ثالث این است که کتاب‌هایی از چهره‌ها و به عبارتی سلبریتی‌ها را چاپ می‌کند.

یک بخشی از کارمان این است.

* کار جوان‌ها را هم چاپ می‌کنید؟

خیلی زیاد. تقریبا ۶۰ درصد کارهای ما، کتاب‌های کاراولی‌ها است.

* این کار را با این نیت که مشوق شان باشید، انجام می‌دهید؟

نه. ما یک هیئت تحریریه داریم که دبیرهای مختلف دارد. در بخش‌های متفاوت، کتاب‌ها پیشنهاد می‌شوند و بررسی می‌شوند. دبیر بخش داستانی نشر ثالث آقای محمد حسینی است که خودش نویسنده است. یا مثلا در بخش علوم اجتماعی آقای تدینی با ما همکاری دارد که در این حوزه صاحب نظر است.

* چنین ساختاری طبیعتا از ابتدا در نشر ثالث نبوده. از چه سالی به این ساختار رسیدید؟

ما در قیطریه دفتری داشتیم در سال حدودا ۷۲ یا ۷۳. یعنی زمانی که هنوز ثالث نبود. یک شانس دیگر من داشتن دوستی به نام آقای اسماعیل جنتی بود که انسان با تجربه ای بود و در نشر نیل کار کرده بود؛ با ابوالحسن نجفی کار کرده بود. من از تجربیاتش استفاده کردم. خلاصه در آن دفتر قیطریه که خانه ای اجاره ای بود، هفته ای یک بار هم کسی در نمی‌زد بگوید حالتان چطور است! فقط چند وقت یک بار خانم همسایه روبرویی در می‌زد که قابلمه بزرگ دارید برنج دم کنم! (می‌خندد) روزگاری کارمان این گونه بود.

* یعنی تنها مراجعتان، خانم همسایه بود؟

(می‌خندد) بله. حالا بیا بگو به خدا ما ناشر هستیم! از سال ۸۲ و ۸۳ به بعد بود که سعی کردیم از نشر سنتی وارد کار نشر صنعتی بشویم و آن ساختار را به وجود بیاوریم. الان هم مرتب داریم به آن ساختار فکر می‌کنیم.

* یعنی به سمت صنعتی بروید؟

بله.

* خب الان که صنعتی هستید!

بله ولی مسائلی هست که شما را از برنامه‌ریزی دور می‌کند. مثلا همین مساله بالا و پایین شدن ارز و قیمت کاغذ، کلی برنامه‌ریزی‌های ما را به هم ریخت. به همین دلیل حدود ۲۵ کتابمان به نمایشگاه کتاب نرسید. حالا گران بودن را می‌شود کاری کرد اما نبودن کاغذ درد بزرگی است که چاره ندارد.

شرایط عرضه و تقاضا هم مساله مهمی‌است و سیستم بیمار توزیع کتاب هم مشکل ساز است. یعنی نمی‌گذارد شما در یک چارچوب مشخص و معین کار کنید. عامل دیگر همین مجوز دادن وزارت ارشاد است. زمان‌هایی هست که مجوز داده نمی‌شود حالا دلیلش مسائل حاشیه ای یا هرچیزی است. ولی تنها راه نجات ما، به نظرم نشر صنعتی است و این مساله در نمایشگاه کتاب امسال به خوبی مشهود بود. یعنی ناشرانی که این گونه کار کرده اند، توفیق داشتند.

* به خاطر استقبال از غرفه‌هایشان می‌گویید؟

بله. وقتی کتاب گران شده، مردم دیگر هر کتابی را نمی‌خرند. سعی می‌کنند ناشرش، مترجم یا نویسنده‌اش را به خوبی بشناسند. امروز خیلی از ترجمه‌های بازار ما، از انگلیسی به فارسی کردن است.

* آقای جعفریه یک فلش بک دیگر! چه شد که اسم نشر ثالث، این شد؟

اول بگذارید یک نکته را یادآوری کنم. چندی پیش یکی از خانم‌های بازیگر که نمی‌دانم برادزاده یا خواهرزاده زنده یاد مهدی اخوان ثالث است، پستی در فضای مجازی گذاشته بود و گفته بود که نشر ثالث هیچ ربطی به اخوان ثالث ندارد. من متوجه علت ماجرا نشدم چون ما هم چنین ادعایی نکرده بودیم. دلیل انتخاب چنین نامی‌این بود که بعد از هدایت و روایت، این سومین نشری بود که راه می‌انداختیم. آقای جنتی هم آن موقع گفت بیا چون سومین نشر است و همین طور برای احترام به اخوان، چنین اسمی‌ روی این نشر بگذاریم. مساله فقط احترام است وگرنه هیچ ادعایی مبنی بر داشتن نسبت و فامیل بودن با اخوان ثالث نداشتیم.

* از ابتدای کار ثالث تا امروز، چند کتاب چاپ کردید؟

تا نمایشگاه امسال هزار و ۸۶۰ عنوان.

*فقط ثالث؟

بله. روایت و هدایت هر کدام تقریبا، ۳۰۰ و ۴۰۰ عنوان داشتند.

* آقای جعفریه یک بار یکی از کتاب‌های نشر شما را دیدم که درباره پوست و زیبایی و این موضوعات بود. اول باور نکردم ولی دقیق که شدم دیدم ثالث آن  را چاپ کرده است!

ببینید، زمانی فکر می‌کنم اوایل دهه ۸۰ بود، کتاب‌هایی در حوزه بهداشت چاپ کردیم که دیگر نه ما از آن کتاب‌ها چاپ می‌کنیم نه مردم از ما می‌خرند. یعنی به طور تخصصی، به سمت موضوعات علوم انسانی رفتیم و شاخه‌های دیگر را رها کردیم.

* این کتاب‌های پوست و زیبایی، از جمله آن کتاب‌هایی بودند که ناشر چاپ می‌کند تا پولش برگردد؟

بله. توجه کنید که یک سری کتاب‌های بزرگ و مشهور در دنیا هستند که ناشران مشهوری هم چاپشان می‌کنند. مثلا ۶۰ نکته درباره سردرد یا هر بیماری دیگری. ما کتابی را چاپ می‌کنیم که برای جامعه مفید باشد. این کتاب‌ها هم همین طور بودند ولی همان طور که گفتم دیگر آن‌ها را چاپ نمی‌کنیم چون جزء اولویت‌های امروزمان نیستند.

* یکی از مترجمان پرکاری که با ثالث همکاری می‌کند، بیژن اشتری است.

آقای اشتری از مترجمان قدیمی‌است. یعنی با این که جوان است ولی بالای ۲۵ سال است که ترجمه می‌کند. اول بیشتر کار سینمایی می‌کرد و نقد فیلم می‌نوشت. پیش از کار با ثالث، چند کتاب با ناشرهای دیگر کار کرده بود. ولی وقتی همکاری را به طور متمرکز همکاری اش را با ثالث شروع کرد، پروژه رهبران سرخ را با هم شروع کردیم که خوشبختانه بسیار خوب جواب داد و مورد استقبال قرار گرفت.

* یعنی در چارچوب همان نشر صنعتی، با او پروژه تعریف کردید؟

بله. جواب هم داد. الان هم مشغول ترجمه عناوین دیگر است. مترجم پرکار و دقیقی است. تنها کارش هم همین است. یعنی ترجمه کار دومش نیست. چون بیشتر مترجمان ما، در کنار شغل اصلی زندگی شان، ترجمه می‌کنند. ولی آقای اشتری روزی ۱۲ ساعت به طور حرفه ای ترجمه می‌کند.

* این مجموعه تعریف کردن، در راستای همان سیاست‌های نشر صنعتی است؟

بله کاملا.

* که یکی از مجموعه‌های بارزش هم «تاریخ شفاهی ادبیات ایران» بود که مدتی با دبیری محمدهاشم اکبریانی چاپ می‌شد. یکی از کتاب‌هایش هم تا جایی که به یاد دارم درباره محمدعلی سپانلو بود که محسن فرجی آن را کار کرده بود.

من هنوز ثالث را راه اندازی نکرده بودم. نشر روایت کار می‌کرد. آن زمان پیش محمد حقوقی می‌رفتم و به او پیشنهاد دادم بیا دبیری مجموعه ای را به عهده بگیر که یک نویسنده یا شاع بزرگ درباره دیگری بنویسد. قبول کرد و آمد برنامه ریزی کرد که از بعد مشروطه این کار را شروع کنیم. چند جلسه به خانه آقای حقوقی که در داراباد بود رفتیم و آمدیم. مثلا براهنی درباره که بنویسد و...

* براهنی آن زمان ایران بود؟

بله. این خاطرات مربوط به ۲۵ سال پیش است. از آن جایی که آدم‌های بزرگ نمی‌توانند با هم کار کنند، پروژه به جایی نرسید. یک روز در دفترم در خیابان انقلاب بودم که جوانی آمدم و گفت آقا من کتابی نوشته ام. چاپش می‌کنید؟ درباره زندگی گلچین گیلانی است.

* آن آقای جوان، ‌هاشم اکبریانی بود؟

نه جوان دیگری بود. الان اسمش را می‌گویم. به او گفتم بله ما می‌خواهیم مجموعه ای در بیاوریم. و این جرقه در ذهنم زد که مجموعه را چاپ کنم ولی نه با آدم‌های اسم. به آن آقا گفتم سه روز دیگر به دفتر بیا. بعد که آمد گفتم می‌خواهیم چنین کاری بکنیم ولی اگر مجموعه را با این کتاب شروع کنیم، شکست می‌خورد. شما برو اول درباره شاعران دیگر مثل سهراب سپهری بنویس. ایشان اول رفت درباره سهراب سپهری نوشت که با نام «در مصاحبت آفتاب» چاپ شد. آن آقای جوان، کامیار عابدی بود.

این جوان امروز در جایگاهی است که آقای شفیعی کدکنی قبولش دارد. بعد هم که استاد دانشگاه اوزاکا در ژاپن شد. به این ترتیب این مجموعه راه افتاد. مثلا آزاد درباره فروغ نوشت. دکتر بشردوست درباره شفیعی کدکنی نوشت، پاشایی درباره شاملو نوشت، دکتر ابومحبوب درباره مشیری و سیمین بهبانی نوشت. یا فرخ تمیمی‌درباره منوچهر آتشی نوشت. به این ترتیب، طی ۲۵ سال گذشته، ۳۰ عنوان از این مجموعه چاپ شد و هنوز هم کارش ادامه دارد. آقای اکبریانی هم زمانی که آقای مهاجرانی وزیر ارشاد بود، در نشر روزگار کار می‌کرد که با معاونت فرهنگی قرارداد بستند و چند عنوان از چنین مجموعه ای را چاپ کردند. بعد هم که کار دولت تمام شد، این مجموعه رها شد. من به اکبریانی گفتم بیا کارت را در ثالث دنبال کن! او هم قبول کرد و حدود ۱۲ عنوان را در ثالث کار کرد. امروز داریم بحث تاریخ شفاهی را به‌طور گسترده‌تر دنبال می‌کنیم؛ نمونه‌اش همان کتاب «خانه ای با شیروانی قرمز» بود که گفتگوی آیدین آغداشلو با عباس کیارستمی‌ است. کتاب مربوط به ایران درودی هم در دست چاپ است.

* کتاب‌ها فرم و حجم ثابتی داشتند؟

نه حجم در این مجموعه اهمیت ندارد. برخی از کتاب‌ها کم حجم و برخی دو جلدی هستند.

* مخاطبش خاص است یا عام؟

تقریبا مخاطب عام. یعنی مطالبی دارد که برای مردم جالب است. ماجرا فقط ادبی نیست. بلکه تاریخ و روایت جریان‌های سیاسی اجتماعی هم در کتاب‌های این مجموعه درج شده است.

* در میزگردی که سال ۹۵ در خبرگزاری مهر داشتیم، شما گفتید تیراژ کتاب وضع اسف باری دارد و گفتید که داریم به سمت صنعتی شدن می‌رویم. همچنین گفتید که آینده نشر ایران لاجرم حرفه ای است. حالا ارزیابی تان در این بازه دو ساله چیست؟

به نظرم به سمت بهتر حرفه‌ای‌تر شدن رفته و باز هم می‌رود. یک مثال برای شما بزنم. همین کتاب «خشم و آتش» ترامپ که درآمد، آقای عسکری که با ما همکاری می‌کند گفت این کتاب را ترجمه کنم. سریع ترین کسی هم بود که کتاب را تهیه کرد. ما دیدیم یک هفته بعد ترجمه ای از این کتاب به بازار آمده. هیچ عقل سلیمی‌نمی‌پذیرد که کتابی ۴۰۰ صفحه ای عرض یک هفته ترجمه بشود، فیپا بگیرد (فیپا گرفتن ۱۵ روز طول می‌کشد)، مجوز بگیرد و چاپ و عرضه بشود. به غیر از این، چند ترجمه دیگر هم از این کتاب عرضه شد که ناقص بودند، برخی ۱۰۰ صفحه نداشتند و ... خلاصه ما گفتیم کار را با صبر و حوصله انجام می‌دهیم و مرتب و منظم چاپش می‌کنیم. چون مخاطب ثالث، توقعی از ما دارد که نمی‌توانیم به خاطرش سرسری از کنار کار بگذریم و البته همین هم سرمایه ماست.

درست است که تیراژ کتاب کم شده ولی مردم کتاب خوب را می‌خرند. نویسنده، مترجم و ناشر باید اعتماد مردم را جلب کنند. قرار هم نیست که حمایت مستقیمی‌از طرف دولت انجام بشود. این را هم اشاره کنم که طرح‌هایی مثل عیدانه، تابستانه یا پاییزه کتاب، طرح‌هایی هستند که از خواننده و مخاطب حمایت می‌کنند نه از ناشر. اگر از خواننده حمایت بشود، از ناشر و نویسنده هم حمایت می‌شود و فساد هم در آن کمتر خواهد بود. با انجام چنین طرح‌هایی وضع بازار و کتابخوانی دارد بهتر می‌شود.

به نظرم وظیفه ارشاد نظارت بر این است که کالا و کتاب تقلبی به دست خواننده نرسد. ما هنگام برنامه‌ریزی برای چاپ کتاب، هر صفحه، قیمت پشت جلد، میزان تخفیف مناسب و همه چیز را محاسبه می‌کنند. اما این روزها شهر با کتاب‌های قاچاق و دزدی پر شده است. یعنی در میدان‌های مختلف، چادرهایی به اسم نمایشگاه کتاب زده اند و کتاب‌هایی می‌فروشند که محتوایش دزدی است. یعنی از ناشر دیگر کپی شده است. اعلام می‌کنند این کتاب‌ها با ۵۰ درصد تخفیف عرضه می‌شوند. بعد قیمت کتاب را می‌زنند ۵۰ هزار تومان در حالی که قیمتش باید ۳۰ هزار تومان باشد. مردم هم که نمی‌دانند، فکر می‌کنند دارند با نصف قیمت کتاب می‌خرند و چه سودی کرده اند! اصلا مگر می‌شود، کتابی که ۵۰ درصد تخفیف خورده، ۱۵ درصد هم هزینه مکان عرضه اش است؟ این کار ذهن مخاطب را نسبت به ناشر و کار نشر خراب می‌کند! متاسفانه به ارگان‌ها و ادارات یا فرودگاه‌ها می‌روی و با میزهای ۵۰ درصد روبرو می‌شوی! مگر می‌شود؟ ۵۰ درصد تخفیف بدهی و با آن اجاره محل فروشت در غرفه‌های فرودگاه را هم بپردازی؟ بنابراین به نظرم بزرگ ترین وظیفه نهادهایی چون ارشاد یا قوه قضائیه این است که جلوی این قضیه را بگیرند.

* یک بخش از کتاب‌های ثالث، آثار چهره‌های معروف، هنرمندان و سلبریتی‌هاست. شما از مسعود فروتن، سعید پورصمیمی‌و... کتاب چاپ کرده‌اید. این کار به خاطر تاثیر و شناخت بیشتر کتاب‌های ثالث بین مردم بوده است؟

به غیر از این چهره‌ها، از صابر ابر، تینا پاکروان یا هنگامه قاضیانی هم کتاب چاپ کرده ایم. اما نه به خاطر این که هنگامه قاضیانی بود. ما کتاب خانم قاضیانی را زمانی چاپ کردیم که هنوز وارد حوزه بازیگری فیلم نشده بود. یعنی کار کتابش به خاطر وجه ادبی آن بود و چند سال بعد بود که تجدید چاپش کردیم.

* یعنی اگر صابر ابر کتابش را به ثالث می‌دهد و شما چاپ می‌کنید به خاطر وجه ادبی یا هنری کتابش است؟

بله. صابر ابر، هنرمند است و عکاسی کرده است. کتابی که از او چاپ کردیم، کتاب عکس‌هایش است. یا مثلا امیر آقایی. کتاب شعرش را وقتی چاپ کردیم که هنوز فیلم بازی نکرده بود. مسعود فروتن، قصه نویس است یا مثلا سعید پورصمیمی‌نمایشنامه نویس است.

* یک سوال مستند. نمایشگاه کتاب از سال ۸۵ از مرکز نمایشگاه بین المللی تهران به مصلی امام خمینی (ره) آمد. شما هم آن زمان مخالف بودید؟

ما آن زمان عضو هیئت مدیره اتحادیه بودیم. یک نکته ای را که نمی‌دانم این است که در دو دوره دولت آقای احمدی نژاد، با ما ناشران خصوصی بد بودند و می‌خواستند ما را از بین ببرند. من هیچ وقت دلیل این رفتار را متوجه نشدم. زمان آقای دری در معاونت فرهنگی، ما یک سال تعلیق بودیم. من آن زمان عضو هیئت مدیره اتحادیه بودم. حرف ما این بود که ما ناشرهای با سابقه و با تجربه هستیم ولی از نظرمان استفاده نمی‌شود. ما در زمان جنگ و موشک باران تهران، در دهه ۶۰ در میدان آزادی، زیرزمین ترمینال، نمایشگاه کتاب برگزار کرده‌ایم. این حرف‌ها را می‌زدیم ولی آقای پرویز می‌گفت نمایشگاه باید از آن جا بیاید به این جا. یا گفتند نمایشگاه باید دو قسمت شود. ما هم در اتحادیه مخالفت کردیم. درباره جابه جایی دوباره از شهر آفتاب به مصلی هم نظرمان مثبت بود چون مردم با مصلی موافق بودند و دیگر این که در مصلی، اهل قلم راحت تر می‌آمدند. مردم عادی هم دوست دارند نویسنده شان را ببینند. این بهترین امتیاز نمایشگاه امسال بود. حرف ما این بود که تصمیم باید با کارشناسی اتخاذ شده باشد. من هم از آسمان نیامده ام که هرچه می‌گوییم درست باشد.

لینک گفتگو در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4300638

داستان های بی منطقی که از هیچ حمایت می کنند!

هارتموت لانگه

مجموعه داستان «حمایت از هیچ» نوشته هارتموت لانگه در برگیرنده ۳ داستان است که طبق عرف جوامع انسانی، بی منطق هستند و ظاهرا از منطقی پیروی می کنند که این نویسنده برای آن ها طراحی کرده است.

خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگ: چندی پیش ترجمه محمود حسینی زاد از یک مجموعه داستان آلمانی با شکل و شمایل و ناشری جدید منتشر و راهی بازار نشر شد. این کتاب با عنوان «حمایت از هیچ» مجموعه داستانی به قلم هارتموت لانگه است؛ نویسنده ای آلمانی که یکی از عناصر شناختش، تکنیکی نوشتن داستان است. مطالعه کتاب مورد نظر تجربه ای جالب و کاملا عاری از لذت و در برخی فرازها همراه با درد و رنج برای مخاطب و خواننده است.

۳ داستان این کتاب در سال ۱۹۹۸ تحت عنوان نوول های ایتالیایی منتشر شدند. لانگه تا به حال چند جایزه ادبی گرفته است اما اگر این جوایز به خاطر داستان هایی مانند داستان های چاپ شده در این کتاب باشند، به نظر می رسد باید در نظر هیئت داوران آن جایزه ها تجدید نظر کرد. چون هر ۳ داستان، هیچ گونه لذتی از خوانش و مطالعه را منتقل نمی کنند. نداشتن انسجام روایی در شخصیت پردازی و توصیف ها یکی از عناصر مهم آزاری است که مطالعه داستان ها به مخاطب منتقل می کند. این نویسنده سال هاست که مقیم ایتالیاست و در کودکی ناچار شده به همراه خانواده اش از برلین به لهستان اعزام شود؛ کوچی اجباری که حکومت آلمان نازی بر این نویسنده و خانواده تحمیل کرد.

البته می توان حدس هایی درباره چرایی شکل و چگونگی نگارش مبهم این نویسنده زد. از جمله این که او سینما خوانده و تجربیات زیادی در حوزه تئاتر و دراماتورژی دارد. احتمالا ارائه تصاویر مغشوش و در هم از روان های رنجور و بیمار که در بسیاری از فیلم های سینمای اندیشه و غیرتجاری دیده ایم، از جمله موارد مورد علاقه این نویسنده است. چون در کتاب پیش رویمان، به طور مرتب با این تصاویر روبرو هستیم. موقعیت و بهانه شکل گیری داستان ها، همگی جدی و واقعی هستند اما در ادامه بسط و گسترش شان نمی توان ارتباطی منطقی با جهان واقعیت برقرار کرد و می توان گفت از این حیث، بی منطقی است که بر داستان های این مجموعه حکمرانی می کند.

اولین داستان کتاب با نام «پلاکارد» درباره کارمندی است که در مسافرت است و باید به برلین برگردد ولی هر بار به دلیل اتفاقات ناخواسته، این تصمیم عملی نشده و به تعویق می افتد. شاید این طرح خلاصه و یک خطی از داستان، باعث شود که خواننده این مطلب فکر کند «پلاکارد» داستانی واقع گرایانه یا حتی کمدی است اما اصلا این طور نیست و داستان، فضای مبهم و رازآلود دارد. اما ایراد نویسنده در این جاست که اگر می خواهد مرموز عمل کرده و شاید با اتکا به افسانه و اسطوره ها، اثر را تا حدودی معمایی کند، این کار را به طور کامل انجام نداده و رشته این مسیر را در جای رها می کند. بنابراین نمی توان رویکرد و روش نگارش مشخصی برای این داستان در نظر گرفت.

شخصیت اصلی این داستان، مردی عجیب و غریب است؛ نه عجیب و غریبی که در عرف جامعه سراغ داریم بلکه رفتار این شخصیت، عجیب است چون راوی داستان این گونه می خواهد. تلگرام می نویسد ولی پست نمی کند، و می خواهد برود ولی نمی رود و هیچ منطقی پشت این پست نکردن تلگرام یا نرفتن وجود ندارد. متن این داستان، مانند مطالعه خواب های اضطراب انگیز می ماند که در نهایت فرد با فریادی از خواب برمی خیزد. اما نویسنده اصلا بنا نیست مخاطب را بیدار کند. نقطه قوت و مثبت او در این داستان این است که گویی حوصله کرده و یک خواب مشوش و ترسناک را در قالب داستان ریخته است. در همین زمینه، می شد برای مرد مرموز شولا بر تن، پرداخت بهتری را رقم زد. به هر حال اگر شخصیتی وارد داستان می شود، باید دلیل و منطق و توجیه مناسبی برای حضور و سپس رفتنش داشته باشیم. در مجموع سوالی که پس از رسیدن به خط پایانی این داستان در صفحه ۶۷ به ذهن مخاطب می رسد این است که این همه خواندیم تا به جا برسیم؟ و اینجایی که رسیدیم واقعا کجاست؟

بین داستان های کتاب حداقل «حمایت از هیچ» پایانی صریح و مشخص دارد؛ با وجود این که شیوه روایتش نیز مانند دو داستان دیگر، گنگ و مبهم است ولی نویسنده حداقل در موخره داستان، اجازه تصویرپردازی صریح و مشخصی را به مخاطب داده است. در داستان «حمایت از هیچ» این جمله نقش مهمی دارد: «چیز مهمی نیست!» هر وقت مشکلات به پدر خانواده منتقل می شود، این جمله را می گوید که احتمالا ناشی از شخصیت پردازی پدر در داستان است؛ پدری که قرار است با وجود ارائه تصویری بی خیال، در انتهای داستان خودکشی کند.

یکی از نمونه های روایت و قلم آزاردهنده نویسنده که تکلیف خواننده را روشن نمی کند، در سطور پایانی صفحه ۹۰، از همین داستان است که نوشته شده: «پای پله ها تاریک بود اما اشیا واضح دیده می شدند ولی آن بالا، گرچه ردی از نور ضعیف سعی در شکافتن تاریکی داشت، همه چیز محو بود.» در این چند جمله توصیفی هم نمی توان به برداشتی صریح و مستقیم از وضعیت رسید. آیا فضا، تاریک است و نمی شود چیزی دید یا می توان چیزی دید؟ اشیا واضح دیده می شوند یا همه چیز محو است؟

در حمایت از هیچ، یک پسر نوجوان بیمار، مبتلا به آتزوفی مغزی حضور دارد که مغزش در حال کوچک شدن است. البته مخاطب این واقعیت را از خلال سطور داستان متوجه نمی شود و فقط رفتاری عجیب و غریب از پسر را می خواند. جمله مبهم دیگر، «ظاهرا پدر هم حمایتش می کرد» است. پس از فراز و فرودهای مختلف مبهم داستان، پدر طی توافق با همسر و دخترش، ابتدا به سر پسرش شلیک کرده و سپس خود را می کشد. پسر نیز یک روز پس از پدر می میرد.

سومین داستان «مستاجر جدید» مخاطب را به یاد آثاری چون رمان «مستاجر» نوشته رولان توپور و فیلمی که رومن پولانسکی براساسش ساخته، می اندازد. می توان این داستان را اثری روانشناسانه توصیف کرد؛ اما با توسل همان منطق بی منطقی که در روح دو داستان دیگر جاری است. چون نویسنده جایی برای قطعیت و صراحت در داستانش نگذاشته و قصه در عدم قطعیتی جلو می رود که پایان بندی داستان را هم مشایعت می کند؛ خانم لمان اطرافیانش را به شکل مستاجر جدید مرموز می بیند و یا حداقل او را بین دیگران می بیند _ مثل مکبث که پس از کشتن بانکو، روحش را در مهمانی شام حاضر می دید _ به این ترتیب، پایان داستان تخیلات خانم لمان است در حالی که مشخص نمی شود مستاجر جدید، یک آدم خیالی بود یا واقعی؟ و یا آمدنش به ساختمان یک امر حقیقی بوده یا تخیلی؟ «خانم لمان گفت "چه خوب که دوباره آمدید." و متوجه شد روی صورت مستاجر جدید که این بار کاملا نزدیک بود، جای زخم است یعنی در واقع خطی باریک که از پیشانی تا گونه چپ و تا چانه ادامه داشت. یا اشتباه می کرد؛ شاید چون نور کافی نبود و مرد جوان پشت به پنجره ایستاده بود، روی صورتش سایه افتاده بود.»

در مجموعه کتاب «حمایت از هیچ» لذتی از خواندن زیبایی های ادبی یا روبرو شدن با لحظات تاثیرگذار ندارد. شاید اگر از زاویه دید فرم گرایانه و صرفا تکنیکی به آن نگاه کنیم، بتوانیم نکات مثبتی درباره اش استخراج کنیم.

لینک مطلب در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4297488

تجربیات ده ساله یک ناشر جوان/کار ناشر مدام به مو بند است

اسماعیل حسن زاده

مدیر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه می گوید کار ناشر به مدام به مو بند است و در تجربه 10 ساله حضورش در بازار نشر، بارها این موقعیت را تجربه کرده است.

خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگ: بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه یکی از ناشران نسبتا نوپای بازار نشر است که طی بازه ای 10 ساله توانسته به یک ثبات و وضعیت مقبول در بازار نشر دست پیدا کند و برای برخی مجموعه هایی که منتشر می کند، یک فرم و قالب مشخص داشته باشد. این نشر در برخی مقاطع، کتاب های مهم و اثرگذاری منتشر کرده است.

ایام برگزاری نمایشگاه کتاب تهران فرصت خوبی برای گپ و گفت با مدیر این انتشاراتی جوان بود. به این ترتیب با اسماعیل حسن زاده درباره سال های حضورش در بازار نشر و تجربیاتش در دوره مورد اشاره، به بحث و گفتگو نشستیم. این گپ و گفت، تصویری نسبتا حقیقی از وضعیت یک ناشر مستقل ارائه می کند. حسن زاده معتقد است کار یک ناشر مدام به مو بند است و به دلیل نبود ثبات در بازار و مسائلی از جمله قیمت ارز و کاغذ نمی توان به تصمیمی صریح و مشخص رسید.

صحبت درباره نمایشگاه های استانی کتاب نیز از دیگر بخش های این گفتگو است که در فرازهای پایانی مطرح شده است.

در ادامه مشروح گفتگو با مدیر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه را از نظر می گذرانیم:

* شروع کارتان از چه سالی بود؟

راستش، ارقام و اعداد به یاد ندارم ولی می دانم که اواخر تابستان سال 88 بود.

* پدر، عمو، یا بزرگی از فامیل تان در کار کتاب نبود؟

نه هیچ کس از خانواده ام اهل کار کتاب و نشر نبودند.

* پس چه شد که به این سمت آمدید؟ آیا سابقه ای داشتید؟ شاگرد کتابفروش یا فعالیت دیگری در زمینه کتاب؟

بله. خب من هم مثل هر جوان دیگری که خدمت سربازی اش را تمام می کند، به دنبال شغل بودم تا بتوانم، آینده ای برای خودم بسازم. سراغ چند شغل از جمله بانک و شرکت های مختلف رفتم ولی دیدم با روحیاتم سازگاری ندارند. این بود که به یک کتابفروشی رفتم و مشغول به کار شدم.

* در خیابان انقلاب بود؟

بله؛ کتابفروشی شیوا بود. پس از آن هم در چند کتابفروشی دیگر کار کردم. حدود 7 سال که گذشت، تجربیاتی جمع کردم و سختی هایی هم کشیدم. سپس وارد کار توزیع کتاب شدم.

* یعنی خودتان پخشی راه‌اندازی کردید؟

بله. چند سالی فعالیت کردم که ورشکست شدم و دوباره از نو شروع کردم. پس از ورشکستگی ام وارد بازار دیگری شدم. البته ورشکستگی ام رقم چندان بزرگی نبود ولی به بن بست رسیده بودم. پس از سه چهار ماه فعالیت دیدم این کار جدید با روحیه‌ام همخوانی ندارد. این شد که دوباره به کار نشر برگشتم. این بار هم سختی‌ها و فراز و فرودهایی به استقبالم آمدند ولی توانستم آن‌ها را پشت سر بگذارم.

* این بار که برگشتید، انتشارات کتاب پارسه را راه انداختید؟

این بار که برگشتم، همان بحث توزیع را کلید زدم. وقتی چند سال گذشت، انتشارات کتاب پارسه را تاسیس کردم.

* با چه کتاب هایی شروع کردید؟ آیا مترجم یا نویسنده آشنایی داشتید که بگویید کتابت را برای چاپ به من بسپار!

نه. دوست و آشنایی نداشتم ولی فکر می کنم شم خوبی در این کار دارم. به هر حال چند سال در کتابفروشی کار کردم و چند سال بعدش هم در کار توزیع کتاب بودم. توانسته بودم یک چیزهایی را متوجه بشوم. می توانم به شما بگویم که 95 درصد از کتاب‌هایی که چاپ کردیم، خودمان برایشان پیشقدم شدیم. در ابتدا هم کارمان چندان حرفه‌ای و با کیفیت نبود. طبیعی است چون بچه ای که تازه می خواهد راه برود...

* و تاتی تاتی کند؟

بله، چنین بچه ای، این گونه راه می رود. وضع ما هم در ابتدای راه همین بود. ولی آرام آرام سعی کردیم کار را حرفه ای تر پیش ببریم؛ دبیر مجموعه، سرویراستار و واحد تحریریه داشته باشیم. یعنی یک کادر حرفه ای یک بنگاه نشر را داشته باشیم.

* یادتان هست اولین کتابی که چاپ کردید، چه بود؟

دقیقا به خاطر ندارم. ولی فکر می کنم «تندیس پیامبر» بود. آن زمان که کار را شروع کردیم، زمانی بود که کتاب های شیک و شکیل، مورد استقبال قرار می‌گرفتند؛ همان کتاب هایی که نوشته های کوتاه از نویسنده های مطرح را با طراحی های خاص داشتند. من آن سال‌ها دیدم که جوان‌ها به این دفترچه یادداشت هایی که چند خط نوشته یا بیت شعر دارند و روی جلدشان هم تصویر یک نویسنده مشهور است، توجه دارند. این بود که کتابی از جبران خلیل جبران را تلخیص کردیم و به این صورت چاپ کردیم؛ یعنی به صورت کادویی و جذاب. که یادم هست آن کتاب موفق شد و در یک روز، هزار نسخه اش را در کتابفروشی به فروش رساندیم.

خودم در حال حاضر اعتقادی به این طور کتاب چاپ کردن ندارم ولی در آن روزگار، برای کتاب پارسه لازم بود. به نظرم این هنر بود که گزیده‌ای از کتابی مفصل را با قیمتی قابل توجه به مردم برسانم و آن‌ها هم از کتاب خوششان آمده استقبال کردند.

رفته رفته هرچه جلوتر آمدیم، بیشتر یاد گرفتیم و آگاه تر شدیم. در نتیجه کسانی را دور و اطراف نشرمان جمع کردیم که دانش شان در زمینه کتاب‌شناسی بیشتر از ما باشد.

* تا به حال چند عنوان کتاب چاپ کردید؟

زمانی که برای نمایشگاه امسال ثبت نام کردیم، کتاب هایمان 417 عنوان بود.

* شما متولد چه سالی هستید؟

سال 1354.

* از مدیران نشر جوان کشور محسوب می شوید. آیا پیش آمده که بخواهید از تجربیات مدیران باسابقه بنگاه های بزرگ نشر کشور استفاده کنید؟

من پیش هیچ ناشری کار نکردم و اصلا نمی دانستم یک کتاب چطور چاپ می شود. اولین کتابی را که می خواستم چاپ کنم، اثری جدی نبود ولی به هر حال نیاز به لیتوگرافی و صحافی داشت. و آن زمان نتوانستم خودم آن کا را جمع کنم. وقتی وارد کار دیگری شدم، به این نتیجه رسیدم که اگر آدم هوش یک کار مشخص را نداشته باشد، ولی پشتکار لازم را داشته باشد، می تواند با صبر و حوصله در آن کار به موفقیت برسد. دلم هم پیش کار کتاب بود. این بود که برگشتم. حس می کردم یک اتاق تاریک هستم که باید دری را به روی روشنایی در خودم پیدا کنم. به هر حال در طول این سال‌ها از تجربه مدیران با سابقه نشر استفاده کرده‌ام و از آنها آموخته‌ام.

* یعنی الگوبرداری کرده‌اید!

بله. حتما همین طور است. الان هم این کار را انجام می‌دهم و رفتار و منش آن‌ها در کار حرفه ای نشر، روی من بی تاثیر نبوده است.

* وضع فعلی کتاب پارسه، حد مطلوب شماست؟

نه. این حد مطلوب ما نیست. ما سال 96، چهل و سه عنوان چاپ اولی داشتیم و می توانم از تک تک آن کتاب‌ها دفاع کنم. یعنی کتاب ها، انتخاب شده بودند و حدود 10 عنوان از آن‌ها کتاب های پرفروش بودند و دو عنوانشان کتاب مرجع بودند؛ یکی شان «انسان دانشگاهی» از پی یر بوردیو، و دیگری «فلسفه پول» از گئورگ زیمل. همین دو کتاب می توانند...

* فروش را تامین کنند؟

نه. می‌توانند نشان بدهند که کتاب پارسه موفق بوده یا نبوده. امسال حدود 80 تا 90 عنوان کتاب چاپ اولی داریم. این نشان می‌دهد که ما سیری ناپذیریم و می‌خواهیم فعالیت مان را توسعه بدهیم.

* درباره کتاب «نبرد من» هیتلر چطور؟ چون ناشران دیگری پیش از شما این کتاب را چاپ کرده بودند. چه شد که ترجمه ای دیگر از آن چاپ کردید؟

متاسفانه این مشکل در بازار نشر ما وجود دارد. خودتان بهتر می‌دانید که در حوزه نشر، کار کردن خیلی سخت است. بیشتر آدم‌ها فکر می کنند کار کتاب و نشر، یک کار لوکس و تر و تمیز است که همیشه قهوه بخوری و یک سیگار دود کنی و خیلی فانتزی و رویاپردازانه، کار کنی! اما اصلا این طور نیست. کار نشر بسیار سنگین و پر تنش است. ناشر نیاز دارد، یکسری کتاب‌ها را تولید کند و به آن‌ها افتخار نکند تا بتواند کتاب‌هایی جدی و مهم‌تر را منتشر کند؛ مثل کتاب «تاریخ اندیشه‌های دینی» که سال گذشته برنده جایزه کتاب سال شد.

* «نبرد من» جزو آن کتاب هایی است که به آن‌ها افتخار نمی کنید؟

اصلاً صحبت افتخار نیست. ولی شکی نیست که لزومی ندارد کتابی را که چند ناشر چاپ کرده‌اند، من هم چاپ کنم. نمی شود این مطلب را در چند دقیقه گنجاند ولی خلاصه اش این است که وقتی کار را شروع کردم، دیدم یکسری آثار هستند که می توانم آن‌ها را تولید کنم، به فروششان برسانم و سوددهی داشته باشم تا بتوانم هزینه موسسه، حقوق کارمندان و خرج زندگی خودم را در بیاورم. از طرفی با پول فروش این آثار می توانم به مرور و آرام آرام، آن دوره کودکی و تاتی تاتی کردن را طی کنم و وارد فضای جدی تری بشوم. امروز ولی به جایی رسیده ایم که می توانیم کارهای جدید و نویسندگان مطرح را معرفی کنیم. این وضعیت، طی یک روند حدودا 12 ساله به وجود آمده و در این مدت، از چاپ آن کتاب‌ها فاصله گرفتیم.

* مترجم «نبرد من» کار جدید ارائه کرد یا ترجمه را از یک ناشر دیگر گرفتید؟

این کتاب را خودم برای ترجمه پیشنهاد دادم. از انگلیسی هم ترجمه شده و دکتر سعید فیروزآبادی نسخه ترجمه را با نسخه آلمانی کتاب مقابله کرده است.

* پس خیلی هم جزو آن کتاب هایی نیست که به آن‌ها افتخار نمی کنید! رویش کار جدید انجام شده است.

بله. ولی این حرف را از این جهت می گویم که چند ناشر پیش از ما، آن را چاپ کرده بودند. همان طور که می دانید این کتاب سال‌ها در آلمان ممنوع الچاپ بود.

* زمان هایی هست که می گویند کار به یک مو بند است. زمان کار در حوزه نشر، این اتفاق برای شما افتاد؟ بزنگاهی که همه چیز به یک مو بند باشد؟

راستش، ناشر مدام کارش به مو بند است. شاید بگویم که در این بازه ده دوازده ساله، چندین‌بار این وضعیت برای من پیش آمده است. یک بار و در مقطعی، می دانستم که تا چند ماه دیگر ورشکست می شوم و کارم تمام است. همان زمان یک دوست به من گفت که در آبادان نمایشگاه کتابی برگزار می شود. حاضری بروی؟

* یعنی در نمایشگاه شرکت کنید؟

نه. می خواست برگزاری نمایشگاه را به عهده بگیرم. گفتم باید بروم محیط و شرایط را ببینم. دوستم گفت همه وقتی می شنوند که چنین خبری هست و سوبسید می‌دهند، با خیال راحت می روند، تو مگر بیکاری که می‌خواهی تحقیق کنی؟ گفتم باید از قبلش شرایط را بسنجم. خلاصه این که سفری به آبادان داشتم و دیدم کارکنان پالایشگاه نفت، آدم‌های کتابخوانی هستند. اطلاعات دیگری هم کسب کردم و در نتیجه در آن نمایشگاه شرکت کردم. به همین دلیل از ورشکستی نجات پیدا کردم.

* نمایشگاه، استانی بود؟

نه. نمایشگاهی بود که یکسری از شرکت های بزرگ، برای کارکنانشان برگزار می کردند و با سوبسید برگزار می‌شد. البته تا جایی که خبر دارم دیگر چنین خبری نیست و نمایشگاه دارد با کیفیت خیلی پایین برگزار می‌شود.

متاسفانه این روزها اتفاقات ناخوشایندی در صنعت نشر رخ می‌دهد از جمله این که من مترجمی را پیدا می‌کنم که بیا فلان کتاب را ترجمه کن، بعد هم با کیفیت خوب چاپش می کنم. ولی می بینم که کتابم با کیفیت بد کپی یا اسکن شده و به طور غیر قانونی عرضه می شود. نه حق تالیفی به مترجم یا نویسنده تعلق می گیرد، نه اجازه ای گرفته می‌شود، فقط آن اثر با نصف قیمت اصلی در بازار عرضه می‌شود. دارم درباره قاچاق کتاب صحبت می کنم که همه دستگاه‌های دولتی از وجودش خبر دارند ولی راهکاری برای این مشکل ندارند. درست است که اگر بساط قاچاق جمع شوند، آنها از نان خوردن می افتند، ولی آیا فکری برای این قضیه وجود ندارد؟ آیا آنها باید حقوق ناشران و تولیدکنندگان را زیر پا بگذارند و کسی هم حرفی نزند؟ بسیاری از نمایشگاه‌هایی که توسط شرکت های مختلف برپا می شوند، از همین دست هستند. هیچ کنترلی هم وجود ندارد و خیلی از کتاب‌ها هم زرد و بی کیفیت هستند. نتیجه کار ضربه به صنعت نشر یعنی بی کاری نویسنده، مترجم، ویراستار، و همه کسانی که به نوعی در آماده‌سازی یک کتاب نقش دارند در حال حاضر کتاب پارسه به نقطه‌ای رسیده که نیازی به این نمایشگاه‌ها ندارد.

* در نمایشگاه های استانی شرکت می کنید؟

شرکت نمی کردیم ولی از سال گذشته داریم در این رویدادها شرکت می کنیم. البته من مخالف نمایشگاه به این شکلش هستم. یعنی مخالف نمایشگاه استانی و نمایشگاه بین المللی هستم و فکر می کنم اتفاق خوبی نیست. اگر قرار است به آن سمتی برویم که هم کتاب های خوب تولید شود و هم جامعه فرهنگی رو به جلو داشته باشیم، باید فکری به حال این نمایشگاه کرد.

* میزان فروشش که خوب است و از ورشکستگی شمای ناشر جلوگیری می کند!

این انتشارات دیگر مخاطب خود را دارد. محل فروش کتاب کتاب‌فروشی است. ما با این نگاه به مخاطب کتاب می فروشیم که نیازش را برطرف کنیم و کسی که به کتاب نیاز دارد به کتابفروشی مراجعه می کند. این نمایشگاه تبدیل به آیین و مناسک شده و باید از فکر منافع کوتاه مدت آن در بیاییم و به منافع بلند مدت توجه کنیم. همین رویکرد ما به کتابفروشی ها باعث شده که مخاطب مان را داشته باشیم که به رقمش هم افزوده می شود. اگر بنا را می گذاریم که در سال 90 کتاب چاپ کنیم، توانایی اش را داریم اما شرایط  اقتصادی جامعه به گونه ای است که هر روز یا قیمت دلار بالا و پایین می شود؛ برای کاغذ مساله ای پیش می آید و ... . به همین دلیل نمی شود تصمیم درست گرفت. گرفتاری هایمان هم از همین وضعیت است. درباره نمایشگاه کتاب باید یک تصمیم بزرگ صنعتی و جمعی بگیریم. منطق اصلی فعالیت من بیرون از این نمایشگاه است. این اگر تصمیم‌گیری درستی درباره نمایشگاه گرفته شده باشد، می تواند اتفاقات خیلی بزرگ تری برای من ناشر و اصل کتاب رقم بزند. آن وقت می توانم تاثیر بیشتری روی جامعه کتابخوان داشته باشم و بودجه دولت به مراتب، کمتر هدر خواهد رفت.

آیا بهتر نیست هزینه برپایی چنین نمایشگاهی را به کسانی که تمایل به تاسیس کتاب‌فروشی هستند و می خواهند در این حوزه رشد بهتری داشته باشند، اختصاص بدهیم؟ مثلاً بیاییم برنامه ریزی کنیم که امسال 5 کتابفروشی افتتاح کنیم. شهرستانی ها در شرایط فعلی مضیقه خرید و تهیه کتاب را دارند. بیاییم برای ساخت یا توسعه کتابفروشی‌ها در شهرستان‌ها هزینه کنیم یا به عنوان دولت؟ کمک هزینه و وام تأسیس کتابفروشی اعطا کنیم. باید درباره این موضوع بحث بشود. یعنی دولت می تواند به جای این سوبسیدها و امکانات عظیم نمایشگاهی، با هزینه‌های گزاف و بعضاً غیرشفاف، سوبسید را برای تأسیس کتابفروشی ها صرف کند. اگر چنین شود، آن کتابفروش هم به دولت تعهد خواهد داشت و باید پولش را برگرداند. در نتیجه باید حرفه‌ای کار کند و ناشر نیز همپای او کارهای درجه یک منتشر کند. این یک چرخه به هم پیوسته است. وقتی چنین شود ناشر باید برای چند نفر نیروی جدید، ایجاد شغل کند و ناچار به توسعه و حرفه‌ای گری خواهد بود.

* تکلیف نمایشگاه کتاب چه می شود؟

اگر چند ساعت در یک غرفه نمایشگاه بنشینید متوجه می شوید که برخی مخاطبان نمی دانند چه می خواهند.  بعضی از غرفه دارها هم هر کتابی بخواهند به آن مخاطب می دهند. خب این جا چه کسی مقصر است؟ اول دولت، بعد من ناشر. ولی در کتابفروشی، فروشنده نمی تواند هر کتابی دلش خواست به مخاطب بدهد و ناچار است رفتار درست داشته باشد و نیاز مخاطب را جدی بگیرد. آن وقت می شود نمایشگاه کتاب را هم به نمایشگاه کتاب واقعی تبدیل کرد.

در حال حاضر 40 سال است که نمایشگاه کتاب برگزار می شود و طبیعی است که نمی توان ناگهان، تحولی شگفت در آن ایجاد کرد. به نظرم اول بیاییم و اسم نمایشگاه را از روی این فروشگاه بزرگ برداریم. بعد بیاییم سالیانه سه یا چهار روز، نمایشگاهی برگزار کنیم که ناشر دیگر حق فروش در آن نداشته باشد بلکه صرفاً خودش و محصولش را معرفی کند؛ این نمایشگاه/ فروشگاه را هم در کنارش برپا کنند. آن وقت می‌بینید، که خیلی از ناشران در آن شرکت نخواهند کرد. به این ترتیب به مرور در جایگاهی که باید قرار بگیریم، قرار می گیریم.

لینک گفتگو در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4293555

«حرفه خانوادگی» در حوزه نشر/ چگونگی تولد فرهنگ نشر نو

عبدالرحیم جعفری نشر نو

فرهنگ نشر نو که این روزها مشغول فعالیت و چاپ کتاب در حوزه های ادبیات، فلسفه و شاخه های مختلف علوم انسانی است، پیشینه ای دارد که بررسی اش می تواند برای علاقه مندان به تاریخ نشر جالب باشد.

خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگ: فرهنگ نشر نو  چند سالی است که فعالیت چاپ آثار ترجمه و تالیف را به طور جدی دنبال می کند و به گفته مدیرش سعی دارد سهمی از بازار کتاب کشور را به خود اختصاص دهد، دارای سابقه ای خانوادگی است و در واقع تجربیات ۳ نسل از خاندان جعفری را در مدیریت فعلی خود جا داده است. عبدالرحیم جعفری موسس انتشارات امیرکبیر، یکی از بزرگان نشر ایران است که میراث خود را در این زمینه به پسرش محمدرضا جعفری منتقل کرد و وی هم نشر نو را در سال های دهه ۶۰ تاسیس کرد. پس از افت و خیزهای مختلف، نشر نو مدتی فعالیت نداشت و حالا چند سال است که با عنوان فرهنگ نشر نو و مدیریت عبدالرحیم جعفری نوه عبدالرحیم جعفری فعالیت خود را به طور جدی از سر گرفته است. مطلب زیر، مصاحبه و گپ و گفتی با مدیر نشر نو است که درباره تاریخ و چگونگی فعالیت امروزی این نشر انجام شده است.

گفتگو با جعفری بخشی از مستندات و تاریخ شفاهی نشر معاصر کشورمان را شامل می شود. این گفتگو چندی پیش از برگزاری سی و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در دفتر فرهنگ نشر نو انجام شد. جعفری نیز ضمن همکاری در این گفتگو، تعدادی از عکس های قدیمی پدر و پدربزرگ خود را در اختیارمان قرار داد.

خبرگزاری مهر بر این اعتقاد است که بازگویی تاریخ شفاهی فرهنگ ایرانی در دوره معاصر با تقاطع روایت های مختلف ممکن است و روایت جعفری از تاریخ انتشارات امیرکبیر یکی از این روایت هاست. طبیعتا خبرگزاری مهر، آماده انتشار روایت های مختلفی دیگری از این دوران تاریخی نیز هست 

مشروح متن این گفتگو در ادامه می آید:

* کمی از تاریخچه نشر در خانواده‌تان بگویید! پدربزرگ شما عبدالرحیم جعفری موسس انتشارات امیرکبیر و یکی از فعالان حوزه نشر بوده است، همین طور پدرتان.

پدربزرگ من نه تنها از فعالان حوزه نشر بلکه بزرگترین فعال حوزه نشر بود. او حدوداً ۱۲ ساله بوده که مادرش برایش در پی شغلی بر می آید و از کار چاپخانه خیلی خوشش می آید. ایشان وقتی خانه نشین شد، مشغول ثبت خاطراتش شد و این مطلب در کتاب دو جلدی «در جستجوی صبح» آمده است. دوران خانه‌نشینی پدربزرگم با موسیقی و یاد گرفتن زبان انگلیسی و نوشتن خاطراتش می گذشت. به هر حال، در دوران کودکی پدربزرگم بوده که مادرش با پرس و جو کاری در چاپخانه علمی برای پسرش دست و پا می‌کند و او کارش را در چاپخانه از پایینِ پایین شروع می‌کند و به مرور مدارج را طی می کند. به همین دلیل تمام مراحل چاپ و صحافی را می شناخت. باید به طور خلاصه بگویم که او از کارگری در چاپخانه و دستفروشی کتاب به تاسیس انتشارات امیرکبیر رسید. پدربزرگم پس از آشنایی و روابطی که با مولفان و مترجمان پیدا می‌کند، کم کم تصمیم می‌گیرد خودش انتشاراتی تاسیس کند. به این ترتیب، امیرکبیر در بالاخانه  چاپخانه‌ای به نام آفتاب کارش را شروع می کند.

* چه شد که شما وارد کار نشر شدید؟

من برای تحصیلات دانشگاهی اول به امریکا و سپس برای تحصیل موسیقی فلامنکو به اسپانیا رفتم و دیگر فکر نمی‌کردم که من هم روزی وارد کار نشر بشوم. فکر می‌کردم که زندگی من طور دیگری رقم خورده.

* در خارج از کشور، اندوخته و تجربه‌ای کسب کردید که پایه  کار شما در حوزه نشر بشود؟

یکی از تفریحات انفرادی و تنهایی‌ام این بود که در کتابفروشی‌ها می‌گشتم و کتاب‌ها و نیز طرز صحافی و تجلیدشان را بررسی می کردم و از آنها برای امروز، که آنوقت برایم آینده‌ای نامعلوم بود، ایده می‌گرفتم. فکر می‌کنم این عادت از کودکی‌ام، که در دفتر و انبار نشرنو بین کتاب‌ها بازی می‌کردم، در ذهنم نقش بسته بود.

* ولی در حد تفریح بود و آنجا کار کتاب انجام نمی دادید!

بله همین طور است. اما یک کار تحقیقاتی انجام دادم و دایرۃالمعارفی درباره  آواز موسیقی فلامنکو تهیه کردم. این نوع آواز، شباهت زیادی به موسیقی و آواز سنتی ایرانی دارد. یعنی دارای ردیف‌ها، مقام‌ها و دستگاه‌های مختلفی است که هرکدام شاخ و برگ زیادی دارند. یکی از دلایلی که اسپانیا را برای تحصیل و زندگی انتخاب کردم، تحقیق درباره  همین آواز فلامنکو و همراهی‌اش با ساز گیتار بود. می‌دانستم که هیچ‌جا غیر از اسپانیا نمی‌توانم این موضوع را فرا بگیرم. مطالبی هم که گردآوری کردم، در نهایت تبدیل به یک وب‌سایت شد و مطالب و اصوات مستند مربوط به آواز فلامنکو را در سایتی به نام «لتراپدیا» (letrapedia.com) در دسترس عموم قرار داده‌ام که هنوز هم به‌روز می‌شود. به هر حال، در اسپانیا مشغول به کار کتاب نبودم اما مانند تهیه  یک فرهنگ فیش‌های زیادی درباره  موسیقی فلامنکو تهیه کردم. فکر می‌کنم که این عادت هم از کودکی‌ام به من رسید، زیرا همیشه پدرم را می‌دیدم که مشغول تهیه فیش‌های فرهنگ بود. هنوز هم به این مطالب اضافه می کنم.

* خب، شما از اسپانیا به ایران بر می گردید و پدربزرگتان یک روز پس از بازگشت شما درمی گُذرَد. احتمالاً اتفاقی مانند فیلم‌های سینمایی بین شما و پدربزرگ رخ نداد که دست شما را بگیرد و بگوید راه من را ادامه بده!؟

نه. وقتی به ایران رسیدم او در اغما بود. شاید تصور خودم باشد، اما وقتی که بازویش را گرفتم حضور من را متوجه شد. البته همیشه به من می گفت که چه کار می کنی؟ رفته‌ای آن سر دنیا! بیا اینجا کار و کاسبی راه بینداز! همیشه حرف پدر و پدربزرگم این بود، اما من دنبال دلمشغولی‌های خودم بودم تا اینکه موقعش رسید.

* پس ورودتان به حوزه نشر چگونه بود؟ به توصیه پدربزرگتان که نه آیا به توصیه پدرتان بود؟

نه. کسی توصیه‌ای به من نکرد. پدرم همیشه می گفت تو زندگی خودت را داری و باید خودت انتخاب کنی! اما اگر می‌خواهی این راه (یعنی راه کتاب) را انتخاب کنی، بدان که شوخی‌بردار نیست و باید کار کنی! پس درست فکرهایت را بکن و تصمیمت را بگیر! درباره  پدرم می توانم به جرات بگویم که در ایران، نمونه  مشابهی در زمینه  کار خودش ندارد. چون ایشان بین کتاب‌های زیادی متولد شده است. پدرم در سال ۱۳۲۸ یعنی همان سال تا سیس انتشارات امیرکبیر متولد می‌شود. کودکی‌اش در لابه‌لای عدلهای کتاب می‌گذرد. آن زمان هم که فعالیت در حوزه  کتاب در با امروز زمین تا آسمان تفاوت داشت. امروز اگر بخواهید تغییری در صفحه بندی کتاب انجام دهید، به صفحه بند می‌گویید و او هم بلافاصله با رایانه تغییرات را اعمال می کند اما آن زمانی که پدرم متولد شد و پدربزرگم امیرکبیر را تا سیس کرده بود، همه چیز با حروف سربی بود و حروفچینی ماجراهای مربوط به خودش را داشت. یعنی صفحه را از اول دوباره حروفچینی و صفحه‌بندی می‌کردند و دوباره غلطگیری و مراحل بعدی؛ به نظرم امروز به خاطر نبودن همین شرایط است که تعداد ناشران انقدر زیاد شده است.

* منظورتان این است که زحمت کار کمتر شده است؟

زحمت هست اما به نوعی دیگر. آن سال‌ها چاپخانه‌ها بخش مجزایی برای حروفچینی داشتند ولی امروز خبری از این بخش‌ها نیست و اکثر مراحل با رایانه انجام می‌شود.

عبدالرحیم جعفری در کودکی

* تولد نشرنو مربوط به سال‌های پس از انقلاب می شود. ادامه ماجرا چگونه بوده است؟ نشرنو از دل امیرکبیر متولد شد یا ساز و کار دیگری داشت؟

از سال ۵۸ و ۵۹ مشلاتی برای نشر امیرکبیر به وجود می آید و نهایتا در سال  ۶۱ پدر متوجه می‌شود این انتشارات دیگر جای او نیست و بیرون می آید. از اتفاقی که برای امیرکبیر می افتد با عنوان «صلح‌نامه» یاد می شود. به این ترتیب با بیرون آمدن پدرم از امیرکبیر، در سال ۶۱ نشرنو متولد می‌شود. 

* کار نشرنو از اوایل دهه ۶۰ تا امروز به همین منوال بوده است؟ تا جایی که می دانم وقفه‌ای در کار این نشر به وجود آمد.

وقفه بعدها رخ داد. اولین کتابی که نشرنو چاپ کرد، کتاب «زمین سوخته» احمد محمود بود. پدرم در امیرکبیر آقای محمود را می شناخته و کتاب «همسایه‌ها» و چند کتاب دیگرش را چاپ کرده بود. بعد از ماجراهای اشاره شده، امیرکبیر می گوید ما دیگر این کتاب‌ها را چاپ نمی کنیم وآقای محمود متوجه می‌شود که رضا جعفری (پدرم) نشر دیگری را راه اندازی کرده و در واقع اولین نویسنده‌ای بوده که به نشرنو وارد شد. به این ترتیب، «زمین سوخته» و «داستان یک شهر» توسط نشرنو منتشر می شود. بعد هم وارد دوره‌ای شدیم که به پدرم اجازه کار داده نمی‌شد. طبیعتاً به خاطر مسائل پدربزرگ و امیرکبیر بوده است.

* وقفه‌ای که در کار نشرنو افتاد، مربوط به چه سالی بود؟

از سال ۶۹ شروع شد. به یاد دارم که زمانی که دبیرستان می رفتم، پدرم مجبور بود کتاب‌ها را به نام ناشران دیگر چاپ کند. یک مدت هم که به صورت ناشر مولف کتاب چاپ می‌کرد. یعنی همه  کارهای کتاب در نشرنو انجام می‌شد اما چون نشرنو مجوز نداشت، به صورت ناشرمولف چاپ می‌شد. بعداً این کار از کانال ناشران آشنا انجام می شد؛ مثلا انتشارات علمی و برادران علمی، پسرخاله‌ها و دایی‌های پدرم هستند. یعنی کتاب را چاپ می کردند اما تمام حق و حقوق متعلق به نشرنو بود.

* این که به مساله حق و حقوق اشاره می کنید، وقتی روی کتاب علامت نشرنو نمی خورد، بعدها مشکل حقوقی و ادعایی پیش نمی آمد؟

نه. توافق شرافتی در کار بود. انتشارات دیگری هم بودند. طبیعتاً در چنین اوضاعی، پدرم کارش را کمتر کرد و روی فرهنگ‌نویسی و فرهنگ نشرنو متمرکز شد. به من هم می گفت اگر نیایی، کم کم در نشرنو را می‌بندم. خسته شده‌ام و می‌خواهم کار خودم (یعنی فرهنگ‌نویسی) را پیش ببرم.

* هنوز هم مشغول فرهنگ‌نویسی هستند؟

بله. و نتیجه این مشغولیت یک فرهنگ بزرگ و جامع شده که در راه است.

سال های اولیه فعالیت انتشارات امیرکبیر

* به کتاب های احمد محمود اشاره شد. ناشر فعلی آثار این نویسنده، انتشارات معین است. چه شد که ناشر آثار محمود از نشرنو به این ناشر تغییر کرد؟

اتفاقی که افتاد این بود که نشرنو، ممنوع النشر شد و آقای احمد محمود ناچار شد سراغ ناشر دیگری برود. این اتفاق برای خیلی از صاحب اثران دیگر هم افتاد. این اتفاق مربوط به زمانی است که نشرنو، کتاب‌هایش را با چند یونیفورم خاص و شناخته شده، چاپ می کرد. من هم وقتی که به ایران برگشتم و فعالیت دوره  جدید نشرنو آغاز شده بود، می‌خواستم به سمت یونیفورم‌های قدیمی نشرنو بروم که پدرم مخالفت کرد و گفت که دوره  آنها گذشته است.

* نشرنو از زمان شروع به کار تا زمان تعطیلی‌اش، چند عنوان کتاب چاپ کرد؟

حدود ۳۰۰ عنوان. بعد که نشرنو ممنوع النشر شد، مو لفان و مترجمان، از گرد این نشر پراکنده شدند. عده‌ای ناشرشان را تغییر دادند و کار عده‌ای هم به صورت ناشرمولف توسط پدرم چاپ شد. ولی به هر حال، آن پراکندگی به وجود آمد.

* و دوباره از چه زمانی بود که نشرنو دوباره کارش را شروع کرد؟

حدود ۵ یا ۶ سال پیش بود که دوباره جواز نشر صادر شد؛ البته به اسم فرهنگ نشرنو. مجوز را به پدرم ندادند. فکر هم می‌کنم همه چیز به امیرکبیر بر می گردد. در طی این مدت قضات شورای عالی قضایی و دادگاه عالی انقلاب اسلامی، کارشناسان در دایره  تظلمات دادستانی، کارشناسان در هیا ت پی‌گیری و نظارت قوه  قضائیه، کارشناسان در هیا ت پی‌گیری و نظارت اجرای قانون اساسی، حتی کارشناسان وزارت دادگستری در دوره ریاست آقای احمدی‌نژاد، و دادستان انقلاب اسلامی تهران همه نظر داده‌اند که به پرونده باید رسیدگی شود. این پرونده تا همین الان هم در جریان است و هنوز مختومه نشده است. پنج سال پیش آیت الله جنتی که باعث آن صلح‌نامه  معروف شده بودند، نوشتند که باید به حقانیت ما رسیدگی شود. دستخط ایشان هم در این زمینه موجود است. به دنبال آن دادستان هم طبق دستور ریاست قوه  قضائیه پرونده را مطالعه کردند و را ی به رسیدگی دادند و ریاست قوه  قضائیه هم امر به رسیدگی کردند.

* خب به وضعیت فعلی نشرنو می رسیم که دو سال است پرکار شده و کتاب‌های زیادی چاپ کرده است!

من با انرژی و نیروی جدید آمده‌ام که نشرنو را به مراتب بالا برسانم. وقتی که تصمیم به ورود به کار نشر گرفتم این هدف را برای خودم سرلوحه قرار دادم. سعی کرده ام تا کارهای روزانه  نشر را به‌دست بگیرم و پدرم بتواند دوباره مشغول فرهنگ‌نویسی شود. از طرفی با خودم فکر می‌کنم که اگر قبلاً وارد این کار می‌شدم شاید امروز پدرم و من خسته بودیم و از طرف دیگر فکر می کنم اگر به فرنگ نرفته بودم، شاید آن وقفه در کار نشرنو پیش نمی‌آمد و توانسته بودم بیشتر کمک کنم و الان جلوتر بودیم. تضاد فکری! به هر حال به نظرم این مشیت خداوند است که ورودم به کار نشر در زمان مناسب خودش اتفاق افتاده است. پدربزرگم وقتی که خانه‌نشین شد به دنبال موسیقی رفت. یعنی او از نشر به سمت موسیقی رفت ولی من روندی معکوس طی کردم و از موسیقی به طرف نشر آمدم. برای هر کتاب جدید هم ذوق و شوق زیادی دارم. پدرم هم همین طور است. عکس پدربزرگ را هم بالای سرمان گذاشته‌ایم که همیشه به ما نظارت کند. او برای ما جاودانه است.

* نشرنوی جدید تا به‌حال در رویدادهای بین‌المللی حوزه کتاب مشارکت داشته است؟ مثل نمایشگاه فرانکفورت!

نه. تا به حال حضوری نداشته ایم.

* برنامه‌ای هم برای حضور ندارید؟

راستش فعلا برنامه‌ای نداریم. اما در گذشته، پدر و پدربزرگم و چند تن از همکاران فعال نشر برای خرید دستگاه چاپ کامرون به ایتالیا رفته بودند. دستگاهی که می خواستند بخرند، پیشرفته‌ترین دستگاه و خط تولید آن زمان بود. یعنی از یک طرف به آن کلیشه و کاغذ می‌دادید و کتاب صحافی شده از طرف دیگر بیرون می‌آمد. حتی پیش پرداختی هم برای خرید دستگاه انجام شد اما اتفاقات مصادره امیرکبیر پیش آمد و قضیه منتفی شد. ذکر این خاطره به این دلیل بود که بگویم اگر کمی توسعه پیدا کنیم، و اگر موقعیت اجازه بدهد، قصد داریم به سطح یک ناشر به‌روز دنیا برسیم. نباید تعارف کنیم. ما عقب هستیم و وقتی کتاب‌های خارجی را نگاه می‌کنم از نظر کیفیت حسرت می خورم که چرا این کتاب ها را ما چاپ نمی کنیم.

* چند سالی است که کاغذهای کم وزن سوئدی وارد کشور می شود و کتاب ها با آن ها چاپ می شود!

بله. کاغذهای روسی و سوئدی هست ولی همچنان محدودیت وجود دارد. در این میان، قیمت بالا می رود. بازرگانان فقط به وارد کردن گالیگوهایی رو می آورند که بتوانند آن ها را بفروشند: مثلا گالیگوهایی که برای چاپ سررسید و تقویم وارد می‌کنند. قیمت مواد اولیه هم که برای ناشران دائماً بالا می‌رود. اگر ناشر خصوصی هم باشد که دیگر بدتر.

* دستگاه ایتالیایی کامرون که به آن اشاره کردید، چه شد؟ آیا ایتالیایی‌ها پیش پرداخت‌ها را پس دادند؟

آن دستگاه‌ها در امریکا به صورت سفارشی ساخته و تحویل داده می‌شد. وقتی هم که حوادث انقلاب و مصادره امیرکبیر پیش آمد، سفارش لغو شد و پیش ‌پرداخت‌ها را هم پس ندادند.

* آقای همایون صنعتی زاده موسس انتشارات فرانکلین در ایران، خاطرات مشترکی با پدر و پدربزرگ شما ندارد؟

اتفاقاً خاطرات در این زمینه بسیار زیاد است. جالب است که از ایشان نام بردید. چون به نظرم انتشارات امیرکبیر و انتشارات فرانکلین در نشر معاصر کشور تا ثیر زیادی داشته و دست به دست هم داده بودند و جلو می رفتند. در عین حال که ممکن است بگویید این دو با هم رقیب بودند، ولی رفاقت و دوستی نزدیکی با هم داشتند. مثلاً پدربزرگم و آقای صنعتی‌زاده با هم بیرون می رفتند و خیلی وقت‌ها برای ناهار با هم نان و ماست می‌خوردند.

* جالب است که قدیمی ها به ویژه قدیمی های حوزه نشر یا بازار، مقید به رفتار و ارزش های قدیمی بودند. اکثرا ریشه ده و دهاتی و خاکی داشتند و مثلا به حرمت نان و رفاقت اعتقاد زیادی داشتند.

به نظر من آدم های بزرگ همگی خاکی بوده و هستند. اگر در خاطرات و زندگی این دو نفر جستجو کنیم می‌بینیم که برایشان صحبت با رئیس‌جمهور و یا یک فرد عادی تفاوتی نداشته و رفتارشان در هر دو موقعیت فرقی نمی کرده است.

* دغدغه‌های مقدسی هم داشته اند. مثلا دو فرد مورد اشاره مان، با توجه به شرایط نابه سامان آن سال ها، دغدغه کتاب و کلمه و فرهنگ ایران را داشته اند. ادامه دادن راهشان هم در این دوره و زمانه، به صورت واقعی و نه شعاری، حقیقتا کار دشواری است.

بله. واقعاً سخت است. به کتاب هایی که پدربزرگم در آن زمان چاپ کرد نگاه می‌کنم و واقعاً متعجب می‌شوم. ما اگر بخواهیم کاری را کمی جدی‌تر از کار معمولی انجام دهیم، باید چند برابر انرژی و کار صرف آن کنیم. حالا نمی دانم آن ها در آن سال ها چگونه چنان کتاب هایی را چاپ می کردند. البته به یک نکته مهم هم اشاره کنم. در آن زمان چون رایانه به شکل امروزی اش وجود نداشته، خلاقیت افراد بروز می کرده است و این مساله ای است که واقعا به آن اعتقاد دارم. من گاهی کتاب های قدیمی را بر می دارم تا از آن ها ایده و الهام بگیرم. نمونه دیگر این موضوع، مقایسه فرهنگ دکتر معین با فرهنگ های امروزی است. ایشان واقعا آدم دقیقی بود و شاید صفحات فرهنگش تا ۲۰ بار غلطگیری می‌شده است. ولی امروز دیگر چنین کارهایی نمی شود.

محمدرضا جعفری و اشتغال به فرهنگ نویسی

* در مورد وضعیت جدید و فعلی نشرنو، از وقتی که کار را شروع کرده اید، چند کتاب چاپ کرده‌اید؟

از سال ۹۵ که کارم را در نشرنو شروع کردم، تا الان (مهرماه ۹۶)، ۶۸ عنوان چاپ اولی داریم. ۳۳ عنوان از این تعداد مربوط به سال ۹۶ هستند. امیدواریم تا پایان سال ۹۶، دستاورد سالانه مان به ۷۰ عنوان جدید برسد.

* شما به طور شخصی کتاب‌ها را نمونه‌خوانی می کنید؟

فرصت این کار را پیدا نمی کنم اما بر همه مراحل نظارت دارم.

* تیراژ کتاب‌هایتان چطور است؟

در حال حاضر، تیراژ ۱۱۰۰ تا برای یک کتاب خوب و مقبول است. کتاب‌های پرفروش با تیراژ ۲۲۰۰ یا ۳۳۰۰ تا چاپ می‌شوند که خب البته این‌ها امروزه تیراژهای رویایی هستند. ما در حال حاضر در نشرنو سه نوع تیراژ معمول داریم: ۵۵۰ تا، ۷۷۰ تا و ۱۱۰۰ تا. البته جدای از کتاب‌های پرفروش.

* تجدید چاپی‌های قدیمی نشرنو چطور هستند؟

آن‌ها دیگر جزو کلاسیک‌های نشرنو محسوب می‌شوند. وضعیت آخر، مرشد و مارگریتا، موج سوم و... کتاب‌هایی هستند که مربوط به دوران اول نشرنو هستند و تجدید چاپشان می کنیم. مثلاً موج سوم، نوشته  الوین تافلر که خانم شهین‌دخت خوارزمی آن را ترجمه کرده بود، تاریخچه  جالبی دارد. این ترجمه را هر جا که خانم خوارزمی برده بودند، رد کرده بودند. پدرم با شم خاصی که داشت این ترجمه را کشف و چاپ کرد که موفق هم شد. اصولاً پدرم هر کاری را ببیند که برای آن زحمت کشیده باشند چاپ می‌کند. البته شاید اشتباه هم بکنیم و کتابی را چاپ کنیم که خیلی نفروشد ولی مهم نیست.

* که البته این دلیلی برای بد بودن کتاب مورد نظر نیست.

صد در صد. ولی موج سوم یا مرشد و مارگاریتا از کتاب‌هایی بودند که با همین شم، کشف و چاپ و موفق شدند. آن زمان که این ترجمه چاپ شد، نه آقای میلانی، آقای میلانی امروز بود و نه کسی میخائیل بولگاکف را می‌شناخت.

* مرشد و مارگاریتا برای اولین بار در چه سالی چاپ شد؟

سال ۶۲ بود. البته در ابتدای کار اقبال امروزی نسبت به کتاب مورد نظر وجود نداشت. ولی الان، مرشد و مارگاریتا از پرفروش‌ترین کتابهای نشرنو است. پدرم آن سال‌ها ترجمه را دید و متوجه شد که چه موفقیتی می‌تواند حاصل کند.

* در کارتان، طبقه بندی هم دارید؟

ما بیشتر فلسفه، مطالعات ادبی، آینده پژوهی، ادبیات معاصر و کلاسیک جهان را چاپ می کنیم. اصولاً کتاب هایی را که قدمت بیش از ۱۰۰ تا ۱۲۰ سال داشته باشند، جزو ادبیات کلاسیک تقسیم‌بندی می‌کنیم.

* این طبقه‌بندی مربوط به زمان جدید نشرنو می شود؟

نه. قبلاً هم بود. منتها تفاوتی که با گذشته داریم این است که پیش تر، داستان‌های ایرانی را هم چاپ می‌کردیم. احمد محمود و براهنی و اسماعیل فصیح از جمله نویسندگانی بودند که کارشان را چاپ می‌کردیم. اما امروز دیگر کارهای ایرانی نداریم.

* خودتان مایل نیستید یا شرایطش فراهم نشده؟

راستش کاری پیشنهاد نشده که در آن حد و اندازه باشد. ما نمی گوییم چاپ نمی کنیم. اگر کاری بیاید که در حد کارهای آقای احمد محمود باشد، حتی از یک نویسنده  گمنام و نو قلم حتماً چاپش می کنیم. اتفاقاً منتظر کارهای ایرانی هستیم که شرایط چاپ را داشته باشند.

* مجموعه کتابخانه فلسفه زندگی نشرنو چطور است؟ این مجموعه هم پیش تر در نشر نوی قدیم چاپ می‌شد؟

نه. این مجموعه مربوط به دوران جدید نشرنو و ۵ سال اخیر است.

* زمانی که پدرتان نشرنو را تا سیس کرد، این نشر پخش هم داشته است!

در ابتدای امر پخش نداشت. سال‌های بعد بود که مرکز پخش راه افتاد. اتفاقاً کارش بد نبود ولی بعدتر دیدند که دردسرهای خودش را دارد.

* در حال حاضر شما با پخش آسیم همکاری می کنید!

بله. و دغدغه‌مان فقط نشر است یعنی خودمان کار توزیع را به عهده نداریم.

* خب از آمارها صحبت کنیم! در حال حاضر چند کتاب در دست تولید دارید و تا نمایشگاه کتاب چند عنوان چاپ می کنید؟

در حال حاضر حدود ۱۲۰ کتاب در پروسه تولید داریم و امیدواریم بتوانیم تا نمایشگاه امسال (سال ۹۷) به رقم ۱۷۰ برسیم. کنترل ترجمه، نمونه خوانی، تصحیح و ... همه جز این پروسه هستند.

من دو سال است که به قطار نشرنو ملحق شده‌ام و می‌بینم که چقدر، کار سخت است. چون کار کتاب واقعاً به معنی کسب درآمد نیست. به این دلیل که سرمایه‌ای که می‌گذارید، امروز و فردا بر نمی‌گردد و باید مدتها منتظرش ماند. همین اواخر کتابی چاپ کرده‌ایم به نام «انسان خردمند» که چاپ چهارمش دارد بیرون می آید. این دیگر بهترین حالتش است. که کتابی ظرف چند هفته به چاپ مجدد برسد. اما عموماً شاید بیش از یک سال طول بکشد که سرمایه به تشکیلات نشر برگردد. شما باید پول کاغذ و صحافی را نقد و یا ظرف چند هفته پرداخت کنید. حقوق پرسنل، هزینه  انبار و دیگر مسائل هم که جای خود را دارند. بنابراین باید کار را طوری طراحی کنیم که بار فقط روی دوش کتاب‌های پرفروش‌مان نباشد. سعی نشرنو بر این است که کتاب‌هایی را برای چاپ انتخاب کند که ناشران دیگر کمتر به سراغ آنها می‌روند. سعی می‌شود کتابهایی را انتخاب کنیم که محتوایی عمیق داشته باشند و در عین حال خاص باشند.

لینک گفتگو در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4292627

وقتی صورت مساله اشتباه طرح می شود/نگاهی به کتاب «آلمان نازی، گناهکار ابدی»

درباره هولوکاست و رفتار هیتلر؛

صادق وفایی

چاپ شده در مجله آزما. شماره 128. اردیبهشت 97

رفتارهای متناقض هیتلر در قبال یهودیان و صهیونیست ها از جمله موضوعات مهمی هستند که درباره جنگ جهانی دوم وجود دارند و در کتاب «آلمان نازی، گناهکار ابدی» می توان مدارکی درباره شان پیدا کرد.

درباره اتفاقاتی که طی سال های جنگ جهانی دوم برای یهودیان اروپا رخ داده، فیلم های سینمایی، تئاتر و رمان های مختلفی تولید و منتشر شده که در بسیاری از آن ها، نظرگاهی همذات پندارانه و از موضع همدردی با یهودیان وجود دارد. نمونه مورد تحسین این جریان، فیلم «فهرست شینلدر» از استیون اسپیلبرگ کارگردان بزرگ یهودی هالیوود است که البته سال ها بعد در سال ۲۰۰۵ فیلم «مونیخ» را در تقبیه فعالیت های جاسوسی و جوخه های ترور موساد ساخت. کسی که در پی انکار مساله هولوکاست باشد، به طور مشخص صورت مساله را اشتباه متوجه شده و یا قصد دارد که اشتباه متوجه شود چون واقعی بودن یا نبودن هولوکاست نیست که به تشکیل دولت اسرائیل انجامیده یا نیانجامیده باشد و اصل ماجرا را باید در جای دیگری جستجو کرد.

سخنان محمود احمدی نژاد رئیس دولت نهم و دهم جمهوری اسلامی ایران درباره تکذیب هولوکاست، در سیمنار بدون صهیونیسم که آذرماه سال ۸۴ در تهران برگزار شد، هزینه های زیادی را در سطح بین الملل برای ایران به ارمغان آورد. این سخنان که متاسفانه با پشتوانه علمی بیان نشدند، در آن مقطع زمانی موجب انزوای کشورمان در سطح بین المللی و بهره برداری هرچه بیشتر دولت اسرائیل برای مظلوم نمایی شد؛ کاری که این دولت سال هاست مشغول آن است.

احمدی نژاد ماجرای هولوکاست را افسانه ساخت صهیونیسم دانست و منکر این مساله تاریخی شد. علی رحمانی (تیرداد) و مرضیه ذاکری از جمله پژوهشگران تاریخ جنگ جهانی دوم هستند که با انگیزه پاسخ دادن به ابهامات موجود درباره هولوکاست دست به ترجمه و تالیف یک کتاب زدند که می تواند برای علاقه مندان تخصصی تاریخ قرن بیستم و همچنین مخاطبان عام، اثری مناسب برای مطالعه باشد. مظلوم نمایی اسرائیلی ها سال هاست که با عنوان ستم کشی ملت یهود انجام می شود و هنوز هم گاهی اوقات موجب درخواست غرامت از دولت آلمان می شود. اما دو مترجم یادشده با انگیزه پاسخگویی علمی و مستند، دست به ترجمه کتاب «آلمان نازی، گناهکار ابدی» زده اند که آبان ماه سال ۹۶ به صورت ناشر_مترجم منتشر شد و البته با تغییرات و اضافاتی که مترجمان به کتاب داشته اند، امکان درج یک علامت سوال، مقابل عنوان کتاب هم وجود داشت.

از دید علی رحمانی، میشائل ولفسون مولف نسخه اولیه کتاب به همه مسائل و موجودات نپرداخته و همین باعث شده تا مترجمان دست به ترجمه چند مقاله دیگر درباره جنگ جهانی دوم، هیتلر، یهودی ستیزی در اروپا و چگونگی تشکیل دولت اسرائیل بزنند و یک مجموعه کامل تر از نسخه اصلی میشائل ولفسون ارائه کنند. دغدغه مترجمان این کتاب برای روشنگری و بیان حقایق، ستودنی است همان طور که پیش تر کتاب «جاسوسی اتمی در آلمان نازی» را ترجمه کرده اند که در سال ۹۱ منتشر شد.

یکی از دلایلی که مترجمان بر مطالب کتاب افزوده اند، وجود برخی ابهامات مهم درباره حقایق تاریخی است. از دست این سوالات مهم زیاد است. مثلا «با این که هیتلر بارها در کتاب نبرد من بر سیاست برخورد با یهودیان تاکید کرده و آنان را با مارکسیست ها و کمونیست ها برابر دانسته و خواهان سرکوبشان بوده، اما چرا از زمان نگارش این کتاب(نبرد من) در سال ۱۹۲۳ تا هنگام به قدرت رسیدن خود در ۱۹۳۳، با آنکه یهودیان مورد آزار و شکنجه و محرومیت از حقوق اجتماعی واقع می شدند، نابودی آنان هنوز به طور برنامه ریزی شده به جریان نیفتاده بود؟» کتاب میشائل ولفسون تحت عنوان «گناه ابدی؟» دربرگیرنده همه حوادثی که روی داده نیست و این مولف یهودی بیشتر به روابط ۴۰ ساله آلمان و اسرائیل پرداخته که البته همین بخش ها هم به دلیل اطناب و بیان برخی مطالب غیرضروری و تکراری، از جذابیت کتاب کاسته اند. فقط ۳ فصل از کتاب اصلی، در نسخه فارسی «آلمان نازی، گناهکار ابدی» چاپ شده و مترجمان مقالات و پیوست های مختلفی را به آن افزوده اند تا به عبارت ساده و مصطلح، حق مطلب ادا شود.

نسخه اصلی «نبرد من» اثر آدولف هیتلر

در مورد رفتارهای هیتلر چند مساله مبهم وجود دارد و از جمله آن ها، در رابطه با یهودی ستیزی اش، این پرسش مطرح است که چرا با آنکه او دستور داده بود یهودیان را نابود کنند، در سال ۱۹۴۳ که جنگ در بهبوهه خود بود، به دلیل نارضایتی از هرمان گورینگ فرمانده نیروی هوایی آلمان، ارهارد میلش را که یک افسر یهودی بود، در ۱۹۴۳ جانشین او کرد؟ همچنین ورنر هایزنبرگ دانشمند فیزیکدان یهودی مسئول ساخت بمب اتمی برای هیتلر بود و یا این که چرا یهودیان سفید از خدمتگزاران پیشوا به شمار می رفتند. در ارتش آلمان نازی حدود دو هزار سرباز و افسر یهودی از جمله ۲۴ ژنرال خدمت می کردند که این هم از جمله موضوعات متناقض با مواضع و جملاتی است که به نقل از هیتلر درباره یهودیان مطرح شده است.

ایده تشکیل دولت اسرائیل از کجا آغاز شد؟

یکی از مسائل مهمی که برای اطلاع مخاطبان عام این کتاب بیان می شود و ذکرش در این مطلب نیز بی لطف نیست، چگونگی کلید خوردن تشکیل دولت اسرائیل است که به طور عمومی به اشتباه این برداشت وجود دارد که جنگ جهانی دوم و جنایت علیه یهودیان بوده است. در حالی که ماجرایی به نام «قضیه دریفوس» بوده که مبنای آغاز فعالیت دولت اسرائیل می شود. این اتفاق مربوط به انتقال اطلاعات از ارتش فرانسه به ارتش آلمان می شود؛ البته سال ها پیش از شروع جنگ جهانی دوم. دریفوس نام افسری یهودی بوده که مورد اتهام قرار می گیرد و با وجود ناکامل بودن مدارک، متهم و محکوم می شود. سران ارتش فرانسه با وجود کامل نبودن مدارک و سپس مشخص شدن گناهکار اصلی، دریفوس را محکوم و تبعید کرده بودند. در آن زمان تئودور هرتسل ایدئولوگ و ایده پرداز اصلی حکومت اسرائیل به عنوان خبرنگار، جریان محاکمه دریفوس را دنبال و گزارش می کرد. از دریفوس سال ها پس از محکومیت، اعاده حیثیت شده و به فرانسه بازگشت اما مجموع این اتفاقات باعث شد که هرتسل به این نتیجه برسد که یهودیان در اروپا آینده ای ندارند و اغلب اروپائیان ضد آن ها هستند.

ماجرای دریفوس جریان جالبی دارد. حتی امیل زولا پیشوای مکتب ادبی ناتورالیسم هم در این مساله داخل شد و در سیزدهم ژانویه ۱۸۹۸ در روزنامه لورور مقاله ای با عنوان «من متهم می کنم» نوشته بود که در آن، از عدم پذیرش بی گناهی دریفوس توسط مقامات ارتش فرانسه انتقاد تندی کرده بود. به اتفاقاتی که در آن برهه برای زولا رخ داد نمی پردازیم اما پس از این حوادث، تئودور هرتسل پیشنهاد تشکیل نخستین کنگره جهانی صهیونیسم را در سال ۱۸۷۹ ارائه کرد و کنگره های دوم تا ششم هم تا سال ۱۹۰۳ به ریاست او در شهر بازل برگزار شدند. یکی از مسائل مهم تاریخی و مستند که در کتاب «آلمان نازی، گناهکار ابدی» به آن پرداخته شده این است که در طرح اسکان یهودیان در اوگاندا، در کنگره جهانی صهیونیسم با اکثریت آرا مورد قبول واقع شد ولی هیچ گاه به اجرا در نیامد. نتیجه ای که از این جمله تاریخی می توان گرفت این است که طرح اسکان یهودیان جهان در یک کشور یا منطقه تحت عنوان دولت یهود (اسرائیل) حداقل از سال ۱۹۰۳ وجود داشته است؛ نه پس از جنگ جهانی دوم و تحمل جنایت هایی که هیتلر در حق مردم این قوم روا داشته است. نکته مهم این است که مخاطب و فرد علاقه مند به مطالعه در این زمینه می داند که هولوکاست اتفاق افتاده اما از مدت ها پیش از آن، برنامه تشکیل اسرائیل در دستور کار بوده است نه پس از آن.

مخاطب فیلم های مستند و کتاب های تاریخی باید توجه داشته باشد که در فاصله ۴۲ ساله ای که هرتسل کارش را کلید زد، تا زمان تشکیل دولت اسرائیل، حقایق جالبی در جهان آن روز وجود داشته است: جیمز روتشیلد سرمایه دار یهودی و بزرگترین بانکدار جهان بود و به انگلستان و آمریکا کمک های مالی می کرد. بسیاری از رهبران بلشویک ها و سوسیالیست های روسیه مانند تروتسکی، زینوف و کامنف یهودی بودند و به اتخاذ سیاست دوستانه نسبت به آلمان تمایل داشتند. انگلستان که می دانست دولت های عرب بعد از جنگ جهانی  اول مستقل خواهند شد، لازم می دید برای مهار آنها یک دولت یهودی در فلسطین تاسیس شود. بسیاری از یهودیان ثروتمند و بانکدار که در کشورهای اروپایی زندگی می کردند، حاضر نبودند محل سکونت خود را ترک کنند و به فلسطین که خرابه ای بیش نبود بروند. ناچار نازی ها را به رهبری هیتلر در آلمان به قدرت رساندند تا یهودیان را وادار به ترک آن کشور کنند و به ریشه کن کردن آن هایی که مقاومت می کردند، دست بزنند. بنابراین در این رابطه پیوندی بین صهیونیست ها با آلمان نازی شکل گرفت و انگلستان به حکومت نازی ها به عنوان متحدی علیه کمونیسم نگاه می کرد.

با در نظر گرفتن و جمع آوری جمیع این حقایق تاریخی، شاید بتوانیم خودمان قضاوتی درباره اتفاقاتی از پی هم آمدند و موجب بروز رفتارهای ناسیونالیستی یهودیان تندرو و تشکیل دولت اسرائیل شدند، داشته باشیم. یکی دیگر از حقایق تکان دهنده که مربوط به بازه شروع جنگ جهانی دوم است و به طور کلی مورد توجه قرار نمی گیرد این است که ناسیونالیست های یهودی که همان صهیونیست ها بودند، در ۱۹۳۳ با حکومت هیتلر موافقتنامه انتقال امضا کردند تا بهودیان به طور مسالمت آمیز بتوانند خاک آلمان را ترک کنند.

علت پدیده آمدن هولوکاست چه بود؟

تا این جای مطلب، کاری به انکار یا تائید هولوکاست نداریم و فرض بر وجود این واقعیت تاریخی است. با پذیرش این فرض، علت اصلی هولوکاست این بود که محیط اروپا را برای یهودیان ناامن کنند تا آنان مجبور به مهاجرت به فلسطین شوند. نازی ها با یهودیان بد بودند، ولی با صهیونیست ها (یهودیان ناسیونالیست) که خواهان خروج از اروپا بودند، حتی همکاری داشتند و به آنان امتیازهایی می دادند.

آن طور که در کتاب پیش رو، مطرح می شود ابتدا قرار بود یهودیان وادار به ترک اروپا شوند و سپس مساله نهایی حل یهود به این جا ختم شد که عده زیادی از آن ها کشته شوند. یعنی سیاست نازی ها در مورد مساله یهود با پذیرش «راه حل نهایی» از سال ۱۹۴۲ به طور موثر دچار تحول شد، که هدف دور ساختن یهودیان از اروپا به نابودی انان در خود اروپا تغییر کرد. از این تغییر رویه به نام هولوکاست یاد می شود. سند دیگر این که؛ در کنفرانس یک روزه ۲۰ ژانویه ۱۹۴۲ در ویلای وان زه در حومه برلین درباره مساله راه حل نهایی مساله یهود، مطرح شد و در این کنفرانس، صاحب منصبان عالی رتبه و روسای سرویس های امنیتی و اجرایی رایش حضور داشتند. آنان در مورد انتقال یهودیان به شرق اورپا مذاکره کردند و از نابودی آنان بحثی نشد. در بخشی از گزارش های مربوط به این کنفرانس اشاره می شود که «سند وان زه فاقد صراحت قلم به نظر می رسد. در این سند از عبارت هایی مثل مرگ، کشتار و نابودی استفاده نشده است.» پس با وجود شروع جنگ و رسیدن به مقطع سال ۱۹۴۲ هنوز دستوری درباره کشتار جمعی یهودیان آلمان و اروپا صادر نشده و از کلیدواژه هایی چون مرگ و کشتار هم در مراودات اداری ارتش آلمان استفاده نشده بوده است.

چرایی تنفر هیتلر از یهودیان

یکی از موضوعات مهم درباره تاریخ جنگ جهانی دوم، مساله تنفر هیتلر از یهودیان است که بارها مطرح شده است. لازم نیست مانند خیلی از متوهمان توطئه فکر کنیم که هیتلر دست نشانده خود غربی ها بوده تا شرایط را برای شکل گیری اسرائیل فراهم کند. این شخصیت هم با توجه به شرایط محیلی اش در اروپا و روندی که این قاره مسیحی در زمینه یهودی ستیزی داشته، سیری را برای تنفر از یهودیان طی کرده که می توان این مسیر را در کتاب نبرد من دنبال کرد. آدولف هیتلر در این کتاب می نویسد که یهودیان را مردمانی کثیف و غیربهداشتی می بیند که ثروتمند هستند ولی خانه های بزرگ خود را اجاره داده و ترجیح می دهند در بیغوله های کثیف زندگی کنند. یک واقعیت مهم دیگر این است که مادر هیتلر، زیر دست یک پزشک یهودی جان داد و از این ماجرا به عنوان یکی از دلایل نفرت او از یهودیان یاد می شود.

به هر حال، نفرت هیتلر از یهودیان یک شبه به وجود نیامده و او هم مانند هر انسان دیگری که در اروپا و کشوری با ریشه های ژرمنی زندگی کرده، زمینه های یهودی ستیزی را داشته است. موضوع یهودی ستیزی در اروپا، ریشه عمیقی دارد. مارتین لوتر و تمامی افراد ضد یهود دیگر پیش از هیتلر، سال ها پیش از او درباره از میان بردن و محو یهودیان صحبت کرده بودند. در بخش تعریف ها و اصطلاح های کتاب آمده است: یهودستیزی Antisemitisimus : دشمنی با یهودیان که طی دو هزار سال در اروپا وجود داشت، ولی توسط هیتلر از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ به شدت به اجرا در امد. آنتی سمیتیزیم محرومیت از حقوق اجتماعی، شکنجه و نابودی یهودیان را در بر می گرفت. یک مساله مهم، ریشه عمیق یهودی ستیزی در اروپای مسیحی است که می توانیم در عالم ادبیات و هنر برایش «تاجر ونیزی» شکسپیر را مثال بزنیم که در آن شخصیت ها یهودی نکوهیده اند. دو نویسنده مهم هم که در این زمینه به طور افراطی کار می کردند، یوآخیم هارتوگ هونت رادوسکی و ارنست موریس آرنت هستند که نوشته هایشان، حدود یک و دو قرن بعد، سرمشق نازی ها قرار گرفت.

درباره بخش هایی از نبرد من که در کتاب «آلمان نازی، گناهکار ابدی» تحلیل شده اند، می خوانیم: «نفرت همیشه جوشان هیتلر از یهودیان با آنچه که با چشمان خود در خیابان های مونیخ دیده بود، بیشتر تحریک می شد. همه جا یهودیان بر سر قدرت بودند: نخست کورت آیزنر، بعد آنارشیستی چون تولر و سرانجام سرخ ها و انقلابیون کمونیست روس مثل لونیه. در برلین هم روزا لوکزامبورگ بود و در بوداپست بلاکون رهبر کمونیست های مجارستان و در مسکو تروتسکی، زینوویف و کامنف؛ یعنی توطئه رشد یهودی ها که هیتلر پیش تر به آن فکر کرده بود، داشت به حقیقت می پیوست.»

 حالا نگاه کردن به مساله از زاویه دید صهیونیست ها هم خود جذابیتی دارد. آن ها به مساله تاریخی آوارگی قوم یهود و سختی های این قوم اشاره می کنند. به عذاب الهی و تقاص پس دادن هم اعتقاد دارند و می گویند قوم اسرائیل سال ها درگیر چالش و روبرو شدن با سختی هایی بوده که از طریق دیگر اقوام یا اراده الهی بر او تحمیل شده است. در این زمینه مطالعه درباره «یهوه» خدای قهار و انتقام گیرنده یهودیان نیز بی لطف نخواهد بود که در این مقاله به آن نمی پردازیم.

باید به یک نکته مهم تاریخی توجه داشته باشیم و آن این است که هیتلر و دو قطبی که از آن ها متنفر بوده، یعنی کمونیست ها و یهودی ها از جهتی با هم شباهت دارند و آن سوسیالیست بودن است. ولی رفتار سوسیالیستی هیتلر از نوع ناسیونالیستی، رفتار کمونیست ها یک سوسیالیسم جهان کشوری و رویه یهودی ها (البته منظور صهیونیست هاست) یک رفتار ناسیونالیستی از نوع مذهبی افراطی بوده است. چند روز پس از انتشار جلد دوم نبرد من در سال ۱۹۲۶، هیتلر در بخشی از سخنرانی خود در یک جشن کریسمس نازی که در مونیخ برگزار شد، گفت: مسیح نخستین جنگاور در کارزار صد دشمن دنیوی یعنی یهودیان است. وی رسول صلح و دوستی نبود. هدف و منظور زندگی او، نبرد ضد قدرت سرمایه داری بود و برای همین بود که به دست بزرگ ترین و نخست دشمن خودش، یعنی یهودیان به صلیب کشیده شد.کاری را که مسیح آغاز کرد اما نتوانست به پایان برساند، من آدولف هیتلر به پایان می رسانم.

دیدگاه های سوسیالیستی در حرف های هیتلر مشهود است. این دیدگاه ها مقابل قطب مخالف یعنی امپریالیسم جهانی قرار می گیرد که پرچم دارش آمریکا و حامیان یهودی اش بودند.

رفتار خود یهودیان آن زمان در قبال یکدیگر

مخاطبی که کتاب ها و فیلم های مربوط به ظلم به یهودی ها در جنگ جهانی دوم را می بیند و می خواند، همواره شاهد رویکرد مظلومانه و آوارگی این مردم بوده است. البته گروه های چریکی مقاومت همیشه به عنوان قهرمانان سینمایی و ادبی در آثار هدفدار وجود دارند و در واقعیت هم وجود داشته اند ولی عموم یهودیان در برخورد با نازی ها، جبهه متحد و مستحکمی نداشتند. همین مساله است که در یکی از مقالات کتاب پیش رو، مورد توجه قرار می گیرد و یادآوری می شود که بسیاری از یهودیان با نازی ها همکاری کرده و هم نژاد های خود را می فروختند. این موضوع با طرح این سوال، جلب توجه می کند که «ماموران اس.اس و پلیس چگونه می توانستند در شهرهای اروپای شرقی با آن همه تنوع قومی، رد پای یهودیان را بدون حمایت بومیان پیدا کنند؟»

در یکی از مقالات کتاب «آلمان نازی، گناهکار ابدی» به مفهوم یهودی خوب و یهودی بد اشاره می شود. این مفاهیم توسط خود یهودیان مطرح می شد؛ یهودی هایی که تحت تاثیر تبلیغات غالب آن روزگار در محکومیت یهودیان بودند و می گفتند همه یهودی ها یک جور نیستند و خوب و بد دارند. یک نکته تاریخی ذکر شده در همین صفحات کتاب که ناظر بر عدم اتحاد یهودیان در آن سالت هاست، این است که «یهودی ها آنقدر نسبت به هم ظنین شدند که چون هیتلر شروع به شکنجه یهودی های آلمانی کرد و عکس العملی ایجاد نشد و هیچ جبهه متحدی از یهودیان به وجود نیامد و هر گروه کاری را که منحصرا تفصیر هیتلر بود و با اراده وی انجام می گرفت، به گردن گروه محلی دیگر می انداخت.» هنگامی که هیتلر جنگ را آغاز کرد، گروه صهیونیستی آلمانی که آن زمان برعکس در اقلیت بسیار ناچیزی قرار داشت، رفتاری خلاف تمام سازمان های یهودی که در کنار متفقین درگیر جنگ شدند، در پیش گرفت و از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۱ به یک سیاست مصالحه و حتی همکاری با هیتلر رو آورد. مقامات نازی در همان زمان که یهودیان را مورد آزار و سرکوب قرار می دادند، با رهبران صهیونیستی آلمان به گفتگو می پرداختند و با محبت و نرمخویی رفتار می کردند و به این ترتیب اینان از را یهودیان بنیادگرا که پیوسته در صدد تعیقیب آنها بودند، جدا می کردند. هدف اصلی صهیونیست ها نه نجات زندگی یهودیان، که ایجاد یک دولت یهودی در فلسطین بود.

تا این مقطع از مطلب، به این نتیجه می رسیم که نمی شود هولوکاست را انکار کرد اما می توان روند هدفمندی را که داشته، مورد بررسی قرار داد. رفتاری که دولت آلمان پس از جنگ و همچنین دولت اسرائیل و دیگر همپیمانانش در قبال انکار هولوکاست داشته اند، بسیار جالب و جذاب است. مارتین بروسزات عضو موسسه تاریخ معاصر در دانشگاه مونیخ در اطلاعیه ای که روز ۱۹ اوت ۱۹۶۰ در هفته نامه دی سایت چاپ هامبورگ منتشر شد، تصدیق کرد که نه در داخائو، نه در برگن-بلزن و نه در بوخن والد به یهودیان یا سایر زندانیان گازدهی نشده است. او به این ترتیب نظر دادگاه های نورنبرگ را که بر وجود اتاق های گاز در این اردوگاه ها تکیه داشت، نقض کرد. ولی نکته جالب این است که پس از جنگ، چنین ادعاهایی در اسرائیل و آلمان غربی که با اسرائیل روابط حسنه داشت، باعث جریمه یا زندان رفتن افراد می شد. این رفتارهای دیکتاتورمابانه، دلیلی برای انکار هولوکاست نیست و فقط می توان جهل سردرمداران و تصمیم گیرندگانی را در آن ها مشاهده کرد که این دستورات را صادر می کردند و حاضر نبودند حتی یک ندای مخالف را در زمینه زیر سوال بردن هولوکاست بشنوند.​

کلارک ورونیکا در مقاله ای با نام «خدمتگزاران یهودی هیتلر» در کتاب مورد نظر، دست به معرفی ژنرال ها و افراد یهودی حاضر در ارتش رایش سوم می زند و می گوید خلاف برداشت های رایج که آلمان نازی با یهودیان مانند زباله انسانی رفتار کرده، در عمل با یهودیان بد رفتار نشده است. نه فقط به یهودیان زندانی در اردوگاه آشویتس در قبال کاری که انجام می دادند، پول پرداخت می شد، بلکه آنها همچنین مجاز بودند به نیروهای مسلح آلمان بپیوندند و مانند هر شهروند آلمانی دیگری در زمان جنگ مشغول خدمت بشوند. مارک وبر با دلیل و برهان ثابت کرد هنگامی که متفقین کشور آلمان را از دولت منتخب نازی آزاد کردند، شهرداران یهودی هنوز بر سر کار بودند. این ها نظریات نویسنده این مقاله است که مترجمان کتاب یعنی علی رحمانی و مرضیه ذاکری با آن موافق نیستند. به تعبیر نویسنده این مقاله، اگر قرار باشد که حمله به لهستان محکوم شود، باید قبل از همه طرح یهودی آن یعنی هلموت ویلبرگ محکوم شود. «استالین، چرچیل و روزولت همگی یهودی بودند. هیتلر در کتاب نبرد من ناامیدی و نفرت خود را نسبت به غیرانسانی بودن رفتار یهودیان بلشویک بیان کرده بود که طی آن بیش از ۳۰ میلیون روسی تحت دیکتاتوری لنین و استالین که هر دو یهودی بودند، قتل عام شدند.» به هر حال چنین نظریاتی نیز بین اهالی تاریخ و پژوهش وجود داشته است.

میشائل ولفسون در مقاله «آیا بدون هیتلر، اسرائیلی به وجود نمی آمد؟» در همین کتاب، می گوید کارها از پیش از هیتلر انجام شده بود و پیش از بیرون رفتن انگلیس از فلسطین دولت یهودی تشکیل شده بود. تعبیر صاحب نگارنده این مطلب این است که هیتلر فقط عاملی تسریع کننده بوده و نقش اصلی را به عهده نداشته است. اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد در جمهوری فدرال آلمان، نظریه «بدون هیتلر، اسرائیلی به وجود نمی آمد» دستخوش تغییر شد و به طول علنی مطرح می شد. از نظر ولفسون اثبات این امر حرکت در عکس مسیر تاریخ بود چون پیش از هولوکاست، در اسرائیل گام هایی در جهت تاسیس دولت برداشته شده بود. در بخشی از این مقاله می خوانیم: «تقاضای پناهندگان یهودی و صهوینیست برای بمباران آشویتس و دیگر اردوگاه های مرگ یا دست کم از میان بردن راه های ورود به قعر دوزخ ناسیونال سیوسیالیستی از سوی دولت روزولت آن هم بنا به دلایل غیرقابل قبول رد شد. با این وجود، جبران خسارت به شکل حمایتی فعال از تاسیس دولت یهود مناسب به نظر می رسید.» او در مقاله دیگری با نام «تاریخ روابط سیاسی اسرائیل با آلمان» می نویسد: «این موضوع در مورد انگلستان که دروازه های فلسطین را به روی افراد تحت تعقیب رژیم نازی بسته نگه داشت و نیز در مورد متفقین جنگ جهانی دوم حائز اعتبار است که با وجود درخواست های مکرر آژانس یهود مبنی بر تخریب راه های ارتباطی به آشویتس همواره از این که اقدامی در این رابطه صورت دهند، امتناع ورزیدند، در صورتی که احتمالا می دانستند که در آنجا چه اتفاقی رخ داده است.»

تاریخ جنگ جهانی دوم و یهودیان اروپا، پر است از نکته های متناقض با حقایق. اگر قائل به قضاوت صددرصدی نباشیم، در مقام مخاطبی که کتاب های مختلف مربوط به هیتلر، جنگ جهانی و یهودیان را مطالعه کرده و آثار ادبی و سینمایی را در این زمینه مطالعه کرده، می توانیم به این نتیجه برسیم که هولوکاست وجود داشته اما در کانال و مسیری مشخص هدایت شده است. از ابتدا هم قرار نبوده وجود داشته باشد و شرایط باعث رفتن جنایتکاران آن دوران به این سمت و سو شده است. نکته مهم در این میان، بهره برداری حداکثری صهیونیست ها (نه یهودیان) از این ماجرای تاریخی است که بارها و بارها موجب دریافت هزینه های مالی بسیار سنگین و میلیاردی از دولت آلمان پس از جنگ جهانی دوم شده است. جالب آن که دولتمردان آلمانی هم بارها و بارها بدون مخالفت با پرداخت این مبالغ موافقت کرده اند.

بخش های زیادی از کتاب میشائل ولفسون به بازه پس از جنگ جهانی و تشکیل اسرائیل می پردازد. یعنی روابط با انگلستان، آلمان، آمریکا و عربستان. اما این مقاطع جذابیت بخش های مربوط به جنگ جهانی و فعالیت های هیتلر را ندارد و همان طور که اشاره شد، خسته کننده هستند. باز هم جالب است که آلمان پس از جنگ، از نزدیک ترین دوستان دولت اسرائیل بوده است. «رئیس جمهور روزولت که ظاهرا به آرای انتخاب کنندگان یهودی وابسته بود، چندی قبل از مرگش در فوریه ۱۹۴۵ به ابن سعود پادشاه عربستان سعودی اعلام کرده بود که به عقاید و خواست های اعراب در فلسطین پی برده و آنها را به خوبی درک می کند او قول داد که دولتش بدون آن که از اعراب تحقیق کند، در ارتباط با فلسطین هیچ اقدامی صورت ندهد. عربستان سعودی در واقع اولین سنگر سیاسی اقتصادی آمریکا در خاور نزدیک محسوب می شد و رئیس جمهور آمریکا خواهان توسعه هرچه بیشتر این سنگر بود.»

درباره هولوکاست و کشتار یهودیان حقایق زیادی هم وجود دارند که در کنار ناگفته ها و دروغ ها، می توان از آن ها استفاده کرد و صد البته نیازمند یادآوری هستند. در مجموع، عقل سلیم توانایی کنار هم قرار دادن حقایق و نتیجه گیری از آن ها را دارد. درباره هولوکاست و برخی اتفاقاتی که در جنگ جهانی دوم رخ داده، نمی توان به اثبات یا انکار قاطعانه رسید چون ظاهرا اراده و قدرتی پشت پرده وجود دارد که دوست ندارد صورت شفاف و زدوده از ابهام این ماجراها به دست مخاطبان برسد. ولی مطالعه کتاب هایی چون «آلمان نازی، گناهکار ابدی» می توانند نقطه آغازی برای مطالعه علاقه مندان به تاریخ و مستندات باشند تا شاید روزی ابرهای تردید کنار رفته و حقیقت برملا شود.

خاطره‌بازی با نام‌هایی که صدایشان را شنیده‌اید/ماجرای پس‌گردنی‌ها

 

سعید مظفری

سعید مظفری معتقد است هر دوبلور و گوینده ای نباید جلوی دوربین رفته و بازیگری را تجربه کند؛ چراکه موفقیت در کار دوبله لزوما به معنی موفقیت در سینما نیست.

 

 

خبرگزاری مهر-گروه هنر-صادق وفایی: چندی پیش اولین قسمت از گفتگوی مشروح مان با سعید مظفری منتشر شد که در آن درباره چگونگی ورود این گوینده به دوبله، پیشرفتش در این کار و خاطراتی از دوست فقیدش بهرام زند به بحث و گفتگو نشستیم.

 

این قسمت از گفتگویمان با این گوینده و مدیر دوبلاژ با سابقه بیشتر به حوزه تاریخ مستند و حقایق و اتفاقاتی درباره گویندگان پیشکسوت دوبله ایران مربوط می شود. در این قسمت، مظفری خاطراتی از ایرج و کاووس دوستدار، منوچهر اسماعیلی، بهرام زند، عباس سلطانی و ... می گوید و در واقع می توان گفت که در قسمت دوم این گفتگو، مرور کوتاه و مختصری از حال و هوای سال های دهه ۵۰ به بعد دوبله داریم.

 

این گفتگو یک قسمت سوم و پایانی هم دارد که متعاقبا و پس از قسمت دوم منتشر خواهد شد.

 

در ادامه مشروح قسمت دوم گفتگو با سعید مظفری را می خوانیم:

 

* آقای مظفری، فیلم «خوب بد زشت» اثری است که دوبله اش از زبان اصلی اش بسیار بهتر است. یعنی عالی است.

 

-بله. این را قبول دارم.

 

* ولی پیش از این که به آن بپردازیم، می خواهم سوالی درباره فیلم «به خاطر یک مشت دلار» از شما بپرسم که فیلم دیگری از سه گانه اسپاگتی سرجیو لئونه با همان شخصیت کابوی بی نام (کلینت ایستوود) بود. شما به جای کلینت ایستوود حرف می زدید و بهرام زند به جای شخصیت رامو که نقش منفی بود. فکر می کنم دوبله اش جدید بود چون من صدای گوینده ای مثل بهمن هاشمی را در آن شنیدم و بعد نسخه دیگری دیدم که منوچهر اسماعیلی در آن به جای کلینت ایستوود حرف می زد. برایم سوال شد که کدام نسخه قدیمی تر است؟ البته از روی کیفیت صدا می شد حدس زد که نسخه آقای اسماعیلی قدیمی تر است.

 

-بله. همان قدیمی تر است. آن نسخه ای را که بهمن هاشمی حرف زده، من دوبله کردم. چون دوبله این فیلم تکرار شد. آن نسخه قدیمی را نخواستند و گفتند کلینت ایستوود را خودت بگو.

 

* چرا چون کیفیت صدا بد بود؟ یا به خاطر کلینت ایستوود؟

 

-نه گفتند صدای تو بهتر به این پرسوناژ می خورد.

 

* و واقعا هم همین طور است.

 

-نظرشان این بود. طی سال ها سر چنین مسایل و موضوعات مشابهی برای گوینده ها دلخوری به وجود آمده است، اما همیشه سوال من از دوستانم این بوده که چرا سر این جور مسایل ناراحت می شوید؟ وقتی شرایط زندگی مان این است و عمر هم مانند تیر رها شده از کمان دارد می گذرد، چرا ناراحت می شوید! متاسفانه بخش اعظم وقت بچه های دوبله سر این جور مسایل می گذرد که من باید فلان رل را می گفتم و به من ندادند. من همیشه می گویم این جا شعبه ای از دادگستری نیست که کسی بیاید به شما حق بدهد و بگوید این راست می گوید، یکی صدای تو را دوست دارد یکی صدای من را. یکی هم اصلا جفتش را دوست ندارد!

 

*بحث «خوب بد زشت» را فراموش نکنیم ولی پیش از آن باید این سوال را مطرح کنم. جناب مظفری این سوال را از جایگاه مخاطبی که از تئاتر به سمت گویندگی رفته از شما می پرسم. به نظرم هر گوینده، گوهر درونی و چیزی را که با خود دارد به بازیگری که جایش حرف می زند می دهد مثلا وقتی آقای جلیلوند جای رابرت دنیرو یا بروس ویلیس حرف می زند، یک حالت داش مشتی گونه و جنوب شهری به شخصیت می دهد. البته موارد استثنا هم وجود دارد و تیپ گویی های آقای جلیلوند به جای شخصیت های لرد و متشخص را هم دیده ایم ولی دنیرو یا بروس ویلیس آقای زند یک شخصیت دیگر را به مخاطب ارایه می دهد.

-دقیقا. گوینده آن چیزی را که خودش است، ارایه می کند.

* بله. مثلا گوینده ای مثل ایرج دوستدار. با پیش زمینه ای که از دیالوگ های پس گردنی* مرحوم دوستدار داریم در خیلی لحظات فیلم کاری نداشت بازیگر چه می کند و از خودش دیالوگ اضافه می کرد. شما قائل به این قضیه هستید که دوبلور چیزی را از خودش به پرسوناژ فیلم می دهد؟

-بله. کاملا. آن موقع برای همین رل ها را به آقای دوستدار می دادند که فیلم را بامزه کند وگرنه فیلم فروش نمی رفت و مردم نمی آمدند سینما تا آن را ببینند. بعضی مواقع هم خیلی شیرین پس گردن بازیگرها حرف می زد. مردمی هم که به سینما می رفتند، هرهر می خندیدند. صاحب فیلم هم همین را می خواست.

* بد نیست به فیلم «دو پلیس زبل» اشاره کنیم که در آن ایرج دوستدار به جای باد اسپنسر یا همان پاگنده و شما به جای ترنس هیل گویندگی می کردید. خیلی جالب است که در آن فیلم شما هم پس گردنی زیاد می گویید؛ خیلی زیاد. من جریان پس گردنی گفتن شما را خیلی دنبال کردم و دیدم هم به جای جکی چان، هم به جای برد پیت و دیگر بازیگران دیالوگ پس گردنی دارید. به نظرتان این پس گردنی گفتن میراث آقای دوستدار است؟

-بگذارید این طور بگویم. صاحب فیلم های آن زمان که می دیدند این عبارات چرت و پرت، بامزه است و مردم می خندند. سفارش بیشتر شدنش را دادند. مثلا می گفتند یادت می آید ایرج دوستدار در فلان فیلم چه کار کرد؟ این فیلم جان و رمق ندارد. تو هم همان کار را بکن تا فیلم یک جانی بگیرد!

* «دو پلیس زبل» دو دوبله دارد یکی آن که شما و آقای دوستدار در آن گویندگی کرده اید و یک نسخه دیگر که ابوالحسن تهامی و یک گوینده دیگر صحبت کرده اند. آن گوینده دیگر صدایی شبیه آقای دوستدار دارد ولی او نیست!

-بله. او نیست. صدایش ولی شبیه به دوستدار بود. اسمش را به خاطر ندارم. ولی مطمئن هستم آقای دوستدار نیست.

* ایرج دوستدار از نظر شخصیت هم همین طور بود؟ یعنی جنوب شهری طور!

-خیلی آدم بانمکی بود. البته آن طور نبود که لاتی حرف بزند ولی راه به راه با بچه های دوبله شوخی می کرد. 

* به بحث «خوب بد زشت» برسیم. این فیلم اوایل انقلاب توسط فریدون دائمی دوبله شد.

-نه. خودم دوبله اش کردم.

* عجب! پس کار خودتان بود. گوینده های اصلی اش هم که شما بودید، نصرالله مدقالچی بود و مرحوم عباس سلطانی.

-رل زشت را به مدقالچی دادم چون خیلی به صدایش می آمد و خیلی هم خوب آن را گفت.

* آقای مدقالچی در این نقش عالی است و چقدر هم پس گردنی می گوید!

-بله. صاحب فیلم می خواست. صاحب فیلم ها می نشستند فیلم را با زبان اصلی می دیدند. زبان را که نمی فهمیدند و وقتی فیلم را می دیدند می گفتند گوینده ها آن پس گردنی ها را بگویند تا فیلم جذاب تر شده و بیشتر بفروشد. یعنی صاحبان فیلم آن را می خریدند و عموما چندان انس و الفتی با آن به عنوان یک اثر هنری نداشتند ولی می خواستند بیشتر بفروشد و سود کنند!

 بگذارید یک افسوسم را در این باره به شما بگویم؛ درباره همین ماجرای خرید فیلم. اوایل انقلاب پنج فیلم سنگین و وزین خریدم. یک فیلمش را به یاد دارم که جرج پپارد و سوفیا لورن بازی می کردند. پپارد رل یک خلبان آلمانی را بازی می کرد که اواسط فیلم می مرد و سوفیا لورن تا پایان فیلم لباس سیاه به تن داشت. با چه بدبختی و قرض آن فیلم را دوبله کردم. فکرش را بکنید از خواهر، برادر، فامیل و دوستانم پول قرض کردم تا دستمزد گوینده ها را بدهم. بعد فیلم به ارشاد رفت و متوقفش کردند. پروانه ندادند. به ارشاد رفتم و گفتم چرا؟ این فیلم که چیزی ندارد! آن زمان انقلاب شده بود و کمپانی ها از ایران رفته بودند. در نتیجه رویالتی یا همان کپی رایت نمی خواستند ولی وضعیت خوبی برای فیلم ها نبود. خودم شاهد بودم که تعدادی از فیلم ها را تبری کردند _ با تبر تکه تکه کردند _ و بخش عمده فیلم ها را بنزین ریختند و آتش زدند. درباره آن فیلم هم وقتی به ارشاد رفتم و پرس و جو کردم، مدیر وقت گفت در فیلم تو، آن زنیکه بازی می کند.

* یعنی به خاطر سوفیا لورن جلوی پروانه نمایش را گرفتند؟

-بله. خیلی دلگیر شدم. هر پنج فیلمی که با بدبختی تهیه و دوبله کردم متوقف شدند.

* و دیگر هرگز موفق به نمایش شان نشدید؟

-چند ماه بعدش گفتند اگر کسی اعتراض دارد، بیاید. من هم رفتم و دوباره همان مدیر را دیدم. گفتم من فلانی هستم گفت «بله می شناسم. خب!» گفتم خواهش می کنم یک بار دیگر فیلم ها را ببینید! منتهی با آن دید نه! چون من هم دوبله را تغییر داده بودم.

اگر از بچه های دوبله بپرسید، می گویند که یکی از مدیر دوبلاژهایی که می توانست دیالوگ های فیلم را طوری بنویسد که پروانه بگیرد، من بودم. می آمدم یک فیلم قابل پخش ارایه می دادم. برایم حیرت آور است که با چه حوصله ای این کارها را می کردم. بالاخره علاقه است دیگر! باورتان نمی شود. یک بار آقای شکری آذر که هنوز زنده است آمد گفت سعید بچه های ما رفته اند ۲ فیلم خریده اند که مجارستانی اند. بیا این ها را درست کن. گفتم علی می دانی چقدر وقت می برد؟ گفت من نمی دانم کار ما را درست کن! من زبان فیلم را نمی دانستم ولی خط کلی داستان را می دانستم و روی کنش و واکنش بازیگران شروع به دوبله کردم. این دو فیلم پروانه نمایش گرفتند و پخش شدند ولی حتی یک ریال اضافه بابت این زحمات پرداخت نشد. فیلم های آن زمان، دو یا سه روزه دوبله می شدند ولی من برای هرکدام از این دو فیلم ۲۰ روز وقت گذاشتم.

* در فیلم «خوب بد زشت» زنده یاد عباس سلطانی به جای شخصیت بد صحبت می کرد. چند کلمه ای هم درباره این گوینده خوب حرف بزنیم که حقش ادا شود چون به نظرم مظلوم و مغفول واقع شده است.

-صدای خیلی خوبی داشت. خدا بیامرزدش. زود درگذشت. دو پسر داشت. یکی شان وقت دانشگاه رفتن در تاکسی تصادف کرد و فوت کرد. آن یکی پسرش هم آن طور که شنیده ام به ضرب چاقو کشته شد. غم این دو پسر برای سلطانی خیلی گران بود و حالش روز به روز بدتر شد. یعنی داغان شد. متاسفانه آن آرامشی را هم که لازم داشت از اطرافیانش دریافت نکرد و آن شرایط سخت باعث شد در نهایت یک شب، سکته کند و از دنیا برود!

* سلطانی واقعا گوینده خوبی بود. در فیلم «پدرخوانده ۱» هم جای شخصیت دون بارزینی گویندگی کرد.

-دو فیلم در استودیو دماوند دوبله شدند که متعلق به روبیک بود. چقدر این آدم وارد و آشنا به کار دوبله بود.

* روبیک؟

-بله. چقدر خوش ذوق بود و فیلم را خوب می شناخت. اوایل که فیلم ها می آمدند، صاحب فیلم ها عموما نماینده کمپانی ها بودند. روبیک برای این که بتواند با این ها صحبت کند به کلاس انگلیسی رفت و جالب آن که پس از یک سال موفق شد انگلیسی حرف بزند. متاسفانه بعدها عده ای ریختند و استودیو اش را خراب کردند. البته هیچ چیزی هم پیدا نکردند ولی چون روبیک ارمنی بود و پدرش یک رستوران در تجریش داشت، این کارها را کردند. رستوران پدرش را هم آتش زدند که پدرش در آتش سوزی درگذشت. روبیک هم از این اتفاقات ناراحت شد و از ایران به آمریکا رفت. آنجا هم وارد کار بسازبفروشی شد. بدهکار هم شد و از فشار ناشی از بدهکاری، سکته کرد و بدنش لمس شد.

خلاصه این که سلطانی در آن دو فیلمی که در استودیو دماوند دوبله شدند، به جای پیتر فالک صحبت کرد. در واقع منوچهر اسماعیلی قهر کرده و نیامد و روبیک هم گفت سلطانی بیاید.

* روبیک منصوری!

-نه اشتباه نکنید! این روبیک؛ منصوری نبود. روبیک منصوری صاحب استودیوی فیلمکار بود که فیلم های فارسی در آن دوبله می شد. فامیل این روبیک را به خاطر ندارم. خلاصه، سلطانی به روبیک گفته بود آقا من نمی توانم. روبیک هم گفته بود می توانی! کاری را که می گویم بکن! انصافا هم سلطانی خوب گفته بود. ادای اسماعیلی را در آن تیپ خوب درآورده بود و کارش قابل قبول شده بود.

* دلخوری آقای اسماعیلی سر چه بود؟

-به خاطر دستمزد بود. منوچهر دستمزد بالایی طلب کرده بود.

* آن سال ها آقای اسماعیلی خیلی جوان بود. آن زمان هم دستمزد بالا طلب می کرد؟

-بله و خب حقش بود. یعنی فیلم های آن دوره را که ببینید، متوجه می شوید. رل ها را خوب می گفت. بعد هم این که حریف نداشت. شما هم وقتی ببینید که در یک بازی حریف ندارید و یکه هستید، می تازید.

* یک بار با آقای مدقالچی گفتگو می کردم و به این مساله اشاره کردم که صدای آقای اسماعیلی به خاصی صدای شما (مدقالچی) یا صدای شما (مظفری) نیست. یعنی اگر در یک مکان عمومی آن را بشنوید جلب توجه نمی کند. اما صدای آقای مدقالچی یا صدای شما آقای مظفری خاص است. آقای مدقالچی می گفت اگر صدای منوچهر را بشنوید انگار یک تاجر است ولی او پشت نقش را می بیند و یک کار خاص و ویژه با پرسوناژ انجام می دهد. حالا سوال من این است با وجود صداهای خاصی مثل شما، چرا آقای اسماعیلی دستمزد بالا طلب می کرده است؟ آخر در سال های دهه ۴۰ یا ۵۰ که سابقه الان را نداشت!

-چون جراتش بیشتر از باقی گویندگان بود. از اول که به دوبله آمدم، به یاد دارم که همیشه دستمزدش با بقیه فرق داشت. جرات ریسک کردن را داشت. این را هم می دانست که رقبای کمی دارد؛ یک یا دو نفر! یا جلیلوند یا ناظریان. دیدش نسبت به این حرفه هم خیلی بهتر از من یا دیگران بود. می گفت بعد از سه چهار سال پشت این حرفه را دیده ام و می دانم که چیست!

* این را آن زمان جوانی می گفت؟

-بله. دید خوبی هم داشت. دستمزد خوب طلب می کرد و همه هم کارش را دوست داشتند. 

* آقای اسماعیلی خیلی کم مدیریت کرده و بیشتر گوینده بوده است.

-بله همین طور است.

* مثلا یکی از فیلم های ایرانی که ایشان پس از انقلاب دوبله کرد «کوچک جنگلی» بود که خودش هم در آن بازی می کرد، بهرام زند هم بازی می کرد، هر دو به جای خودشان گویندگی کردند و شما هم یکی از گویندگان کار بودید.

-بله که اصلا هم صدایم به نقش نمی خورد. به نظرم اشتباه من را برای آن نقش خبر کرده بود. نمی دانم. هیچ وقت هم نپرسیدم. شاید صاحب فیلم این طور خواسته بود. در کل فیلم خوبی نبود. به نظرم منوچهر نباید بازی می کرد. دو فیلم هم برای مخملباف بازی کرد که خوب نبودند. این نظر من است و به اعتقادم، چیزی که دیدم، آن شخصیتی نبود که در دوبله از او سراغ داشتیم.

* در آن فیلم، زنده یاد ولی الله مومنی یکی دیگر از دوبلورها در نقش میرزا کوچک خان بود که به جایش ایرج ناظریان صحبت کرد. این بدی فیلم که به آن اشاره می کنید، به خاطر دوبله اش بود؟ به نظرتان بازی آقای زند چطور بود؟

-ببینید، نباید هر دوبلوری جلوی دوربین برود. موفقیت من دوبلور در دوبله به این معنی نیست که در سینما هم موفق خواهم بود. تجربه هم بارها همین را نشان داده است. سینما یک چیز است دوبله یک چیز دیگر. بهرام هم در آن نقش خوب نبود. همه هم به او گفتند که چرا رفتی بازی کردی؟ آن رل به بهرام نمی خورد و با او مَچ نبود. خودش هم ظاهرا بعدا اظهار ناراحتی کرده بود.

* ولی درباره آقای زند یک نکته جالب این است که با وجود شخصیت آرامی که همه درباره اش صحبت می کنند، در دوبله فیلم ها، پرسوناژهای عاصی، فریادزن و پرخاش جو را خیلی خوب ایفا می کرد.

-ظاهرش خیلی مهربان و کم حرف بود ولی در ارایه نقش، فرق می کرد و از پس شخصیت های عصبانی هم بر می آمد. همان طور که گفتم، بهرام خیلی غصه می خورد. نمی گویم همه بیماری اش به خاطر غصه خوردن بود ولی بخشی از تشدید شدنش به همین دلیل بود چون همه چیز را در خودش می ریخت. همیشه می گفتم بهرام برو حرفت را بزن و اعتراضت را بکن!

* از ایرج دوستدار صحبت کردیم، بد نیست از کاووس دوستدار هم صحبت کنیم. پس از مرگ کاووس دوستدار بود که نقش هایی که می گفت، بین گویندگان دیگر تقسیم شد. مثلا آلن دلون را خسرو خسروشاهی گفت و تونی کرتیس به شما رسید.

-خدا بیامرزدتش، وقتی که من تونی کرتیس را گفتم کاووس زنده بود. آمد توی استودیو و داد و بیداد راه انداخت. ناراحت شده بود و سر این ماجرا با آقای زرندی بحث کرد.

* یعنی گویندگی شما به جای تونی کرتیس پیش از مرگ این گوینده اتفاق افتاد؟

-بله. هنوز حالش خوب بود که باز هم نقش های تونی کرتیس را به من دادند. خدابیامرز ناراحت شده بود ولی باز هم می گویم که بی خود ناراحت شد. مگر به من چه دادند؟ مگر اصلا چه شد؟ امروز هم که فیلم ها دیگر آن فیلم های خوب نیستند و چینی و کره ای شده اند. شب عید امسال نزدیک به ۱۰۹ فیلم دوبله شد که از این تعداد ۵۰ عنوان از آنها چینی و کره ای بودند. البته این ها دوبله نیست. فیلم را امروز به طرف می دهند و می گویند فردا تحویل بده.

* شما متولد سال ۲۱ در شاهرود هستید؟

-بله. پدر من رییس اداره ثبت بود. یک اشتباهی که کرده بود این بود که شناسنامه من را ۹ سال بزرگتر گرفته بود. هر شهرستانی که می رفتیم او رییس اداره ثبت بود؛ شاهرود، رشت و ...

* پس اصلیت شما شاهرودی نیست!

-بله. به خاطر شغل پدرم به استان های مختلف می رفتیم. به پدرم گفتم چرا این کار را کردی؟ گفت چشمانم ضعیف بود و خوب نمی دیدم. این اشتباه از من بود. منتهی وقتی متوجه اشتباه شدم که اسم تو را ثبت کرده و به بایگانی داده بودند. دیدم برایم افت دارد که رییس اداره بخواهد بگوید اشتباه کردم. به او گفتم خب بعدش چی؟ گفت هیچی. چه فرقی می کند! بالاخره ۲۰۰ سال عمر می کنی یا ۸۰ سال.

* پس شما متولد ۱۳۲۱ نیستید!

-نه. ۹ سال به آن اضافه کنید!

* عجب! پس شما از بهرام زند کوچک ترید! من فکر می کردم او ۷ سال از شما کوچک تر است. پس ایشان دو سال از شما بزرگ تر است. چطور ساکن تهران شدید؟

-پس از ماموریت های استانی، پدرم به تهران مامور شد. از آن زمان به بعد خانواده مان ساکن تهران شد. او از طرفداران سرسخت مصدق بود. دستگاه هم متوجه این موضوع شد و مورد تعقیب قرار گرفت. ولی از جهتی این خوش اقبالی را داشتیم که چند فامیل پرنفوذ داشتیم. یکی شان آقایی به نام رهبری، معاون وزیر کشاورزی بود و یکی هم آیت الله موسوی زنجانی که خیلی مرد معتبری بود. این افراد پس از دستگیری پدرم خیلی کمکش کردند.

* پس از کودتای ۲۸ مرداد پدرتان را گرفتند؟

-نه حدود پنج شش سال بعدش بود. در آن چند سال کاری به کارش نداشتند. پدرم هم به ما چیزی از فعالیت های سیاسی اش نمی گفت اما وقتی حکومت فهمید به محافل مختلف می رود، دنبالش افتادند.

لینک گفتگو در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4285973

رمان پلیسی فرانسوی با چاشنی افسانه ضحاک ماردوش!

پرواز لک لک ها ژان کریستف گرانژه

رمان تریلر «پرواز لک‌لک‌ها» نوشته ژان کریستف گرانژه یک اثر جنایی - مستند است که جان‌مایه اصلی آن شخصیتی منفی مانند ضحاک ماردوش و افسانه کهن اوست.

خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ: دو سال پیش بود که همزمان با برگزاری نمایشگاه کتاب تهران، ترجمه یکی از رمان‌های معاصر ادبیات پلیسی فرانسه توسط انتشارات جهان کتاب به بازار نشر و نمایشگاه عرضه شد. این رمان با عنوان «پرواز لک‌لک‌ها» نوشته ژان کریستف گرانژه بود که با ترجمه عباس آگاهی عرضه شد و یکی از عناوین مجموعه پلیسی نقاب بود.

نویسنده ۵۶ ساله این رمان، خبرنگاری مستقل است که با رسانه‌ها و خبرگزاری‌های مختلف همکاری دارد و به نوشتن گزارش‌های مستند درباره مسائل محیط زیستی و وضع معیشت مردم، شناخته می‌شود. با استقبالی که از رمان مذکور شد، نویسنده نسخه فیلم نامه آن را هم نوشت و در سال ۲۰۱۳ یکی از کانال‌های تلویزیون فرانسه در قالب یک فیلم دو قسمتی، اقتباس تصویری این اثر را تولید کرد.  

گرانژه پیش از چاپ این رمان، گزارش‌هایی با عناوین «کلکته: مرکز دوزخ»، «خانه به دوش‌ها» و «سفر پاییزی» (تعقیب لک‌لک‌ها از طریق ماهواره) را به چاپ رساند. مسائل مستند و واقعیت‌هایی که در این گزارش‌ها وجود دارند، به خوبی در رمان «پرواز لک لک‌ها» مورد استفاده و بهره برداری نویسنده قرار گرفته‌اند. و این، نشان از دغدغه‌های جدی نویسنده درباره وضعیت اسف بار زندگی مردم در جایی مانند کلکته و همچنین اتفاقات زیست محیطی چون کوچ لک لک‌ها دارد.

تا وقتی که دومین قتل در جنگل‌های بلغارستان رخ نمی‌دهد، مخاطب وضعیت سردرگمی‌دارد و البته رمان هم جذابیت ندارد چون معلوم نیست قرار است با چه تیپ داستانی روبرو شویم. اما از صفحه ۱۲۱ که ماجرای الماس‌ها فاش می‌شود، متوجه می‌شویم که با یک تریلر سر و کار داریم. همان طور که می‌دانیم در یک تریلر داستانی، اصل ماجرا مشخص است و حوادث با سرعت زیاد از پی هم می‌آیند. قهرمان داستان هم باید مرتب به دنبال سرنخ‌هایی که به دست می‌آورد برود تا در نهایت به پیشینه نتیجه و دلایل اتفاق اصلی برسد. از این جهت، رمان «پرواز لک لک‌ها» با «دست سرنوشت» ِ گیوم موسو دیگر نویسنده ادبیات پلیسی فرانسوی زبان، شباهت زیادی دارد.

به هر حال، در صفحه ۷۷ رمان هم مخاطب باهوش و جدی ادبیات پلیسی می‌تواند مساله الماس‌ها را حدس بزند و درباره موضوع قاچاق الماس، گمانه زنی‌هایی داشته باشد. بد نیست به این نکته هم اشاره کنیم که «پرواز لک لک‌ها» یک تریلر موفق است. چراکه با وجود ماهیت تریلرگونه اش، توانایی غافلگیری مخاطب را تا حدودی دارد و علاوه بر مساله قاچاق الماس، یک موضوع جنایی دیگر را که ریشه در مسائل عاطفی و خانوادگی دارد، رو می‌کند. علت این هم که این رمان را در وهله اول، پلیسی و سپس تریلر می‌خوانیم، این است که شخصیت لویی آنتینوش یا همان راوی، با وجود این که یک مرد معمولی است، در حکم شخصیت کارآگاه داستان عمل می‌کند و اوست که گره‌های کلاف‌های معمایی را باز می‌کند؛ در حالی که در داستان پلیس بین الملل یا بازرسان و ماموران قانون از کشورهای مختلف حضور دارند.

در صفحه ۸۸ کتاب، ضرباهنگ پیش روی اتفاقات، از آن چه حدس می‌زدیم تندتر می‌شود و پس از گذشت اتفاقات نسبتا تکان دهنده و هیجان انگیز، چند صفحه از رمان به طور سریع و غافلگیرکننده پیش می‌رود. این اتفاق در مقاطع دیگر و همچنین فینال اثر هم که مرحله رویارویی با شخصیت اهریمنی قصه یا به قول خودمان غول مرحله آخر است، اتفاق می‌افتد و نویسنده در این لحظات، لحن روایت خوبی دارد.

یکی از جذابیت‌هایی که نویسنده سعی کرده از آن استفاده کند و همین عامل هم یکی از دلایل اقتباس تصویری از آن شده، حضور شهرها، کشورها و اقلیم‌های مختلف در رمان است. ژان کریستف گرانژه در این رمان از پاریس، سوئیس، اسرائیل، کشورهای آفریقایی و در نهایت کلکته استفاده کرده و رفتارشناسی مردم و اخلاق و رفتارشان را هم توصیف کرده است؛ به عنوان مثال، رفتار عصبی و خصمانه مردم اسرائیل که هر لحظه منتظر حمله ای از جانب دیگری هستند و یا مردم بی نوا و فقیر کلکته که در نکبت زندگی می‌کنند. در صفحه ۱۰۷ کتاب، بالاخره گذشته موهوم شخصیت راوی به طور صریح بیان می‌شود. این نشان می‌دهد که نویسنده هنگام نوشتن داستان، کاملا با حواس جمع و تمرکز عمل کرده است؛ چراکه می‌داند در کجا حقایق را برملا کند و اگر تا این مقطع، اطلاعاتی درباره گذشته قهرمان قصه نداده، دیگر وقتش است و باید مسائلی را با مخاطب داستان در میان بگذارد. اما در صفحه ۱۰۷ هم، همه اطلاعات با صراحت بیان نمی‌شوند و ژان کریستف گرانژه باز هم جایی را برای افشا در صفحات بعدی در نظر گرفته است.

از صفحه ۱۵۷ اطلاعاتی در حد حدس و گمان به مخاطب داده می‌شود تا درباره گذشته قهرمان داستان حدس‌هایی بزند. به عنوان مثال، «از لحظه رسیدنم به بانگی، فکری عذابم می‌داد. این کشور رام نشده، در سال‌های کودکی ام "کشورِ من" بوده است. گوشه ای از جنگل که در آن جا بزرگ شده، بازی کرده بودم، خواندن و ننوشتن آموخته بودم. چرا پدر و مادرم به این جا آمده، در دوردست ترین منطقه افریقا سکنی گزیده بودند؟» از همین جاست که مخاطب با خود فکر می‌کند ماجرای لک لک‌ها و بوهم، شاید ریشه در گذشته راوی دارند. البته نویسنده همان طور که گفتیم، همه چیز را یک جا برملا نمی‌کند و باید در صفحات بعدی صبر کرد و دید چه تصمیمی‌می‌گیرد. درباره این رویکرد می‌توانیم به صفحات بعدی و صفحه ۱۸۳ اشاره کنیم که یک نتیجه مهم از این اطلاعات قطره چکانی داده می‌شود: «چرا زودتر متوجه نشده بودم؟ دزدان قلب با هلیکوپتر سفر می‌کردند.» و با این جمله، یک بخش از رمان تمام و بخش بعدی آغاز می‌شود. در صفحه ۲۵۴، رمان به جایی می‌رسد که مخاطب حرفه ای ادبیات پلیسی یا فیلم‌های پلیسی و وحشت، به یاد نقطه اوج فیلم «قلب فرشته» با کارگردانی آلن پارکر و بازی رابرت دنیرو می‌افتد که با اقتباس از رمان «سقوط فرشته» ساخته شد. یعنی نویسنده با شیوه ای که در پیش می‌گیرد، و بیانی که راوی داستان دارد، مخاطب متوجه می‌شود که گویی در یک دور تسلسلی، قهرمان به دنبال خودش یا گذشته تاریک خودش بوده است. البته در این باره هم در صفحات پیشین کدها و نشانه‌هایی ارائه شده است.

از نظر زبان داستان و روایت هم ژان کریستف گرانژه رندی‌های خوبی دارد. مثلا در صفحه ۲۰۳ جایی که سلاحش را مسلح کرده و قصد رفتن و تسویه حساب دارد می‌گوید: «موقعی که جلد تپانچه ام را می‌بستم، تینا به من نزدیک شد و دست‌هایش را به گردنم انداخت. فهمیدم که صحنه نهایی، صحنه عزیمت جنگجو و باقی گذاشتن دلبستگی‌ها، فرا رسیده است. لحظه ای که ازهزاران سال پیش، در همه نقاط دنیا، به همه زبان‌ها تکرار شده است.» در این زمینه، در یکی از سطور کتاب هم نامی‌از خلیج فارس برده می‌شود که باید دید نویسنده، خود از این نام استفاده کرده یا مترجم این واقعیت تاریخی را رعایت کرده است!

به هر حال، تاثیرگذارترین واقعیتی که راوی داستان برای مخاطب رو می‌کند، حقیقتی نزدیک به داستان ضحاک ماردوش است. لویی آنتینیوش متوجه می‌شود قاتل مرموزی که دنبالش می‌گشته، در واقع پدر خودش است که به عنوان یک دکتر دیوانه قلب‌های یک گروه از انسان‌ها با گروه خونی و گروه نسوجی خاص را می‌دزدد تا در عمل جراحی پیوند قلب از آن‌ها استفاده کند. مانند داستان ضحاک ماردوش که باید جوانان بی گناه را می‌کشتند و مغز سرشان را به خورد مارهای دوش او می‌دادند، پزشک جنایتکار نیز مرتب قلب‌هایی را به پسر بیمارش پیوند می‌زند تا او زنده بماند. تنها راه چاره قطعی هم قلب شخصیت راوی است که یک عمر بدون خبر از این ماجرا، از پدرش دور نگه داشته شده است. یعنی در سال‌های دور پزشک دیوانه قصد انجام پیوند قلب لویی با برادرش را داشته است. «ازین زمان به بعد، سنی سیه قلب‌ها رو می‌دزده و اون‌ها رو روی بچه باقی مانده اش پیوند می‌زنه و این پسر از حدود سی سال پیش، این جوری داره جون می‌ده.» با یک مطالعه تطبیقی می‌توان پیرزنی که این داستان را برای لویی تعریف می‌کند، به پیرهای دانای افسانه‌ها؛ سنی سیه را به شخصیت اهریمنی و ضحاک افسانه‌ها؛ برادر مفلوک لویی را به قربانی زندانی شده در قلعه اهریمن و خود لویی را قهرمان و پهلوان افسانه ای دانست که باید اهریمن و نیروی شیطانی را از بین ببرد.

صحبت از فیلم «قلب فرشته» و رمان «سقوط فرشته» شد. اما وقتی کار رمان «پرواز لک لک‌ها» به این جا می‌رسد، کلیدواژه‌هایی چون «مطب جهنمی»، «دکتر اهریمنی» یا «دکتر کالیگاری» به ذهن مخاطب می‌رسد. «مطب دکتر کالیگاری» همان طور که می‌دانیم از آثار شاخص سینمای اکسپرسیونیستی آلمان و همچنین از اولین فیلم‌های ژانر وحشت سینما و درباره شخصیت یک دکتر شیطانی است. از این جهت، رمان «پرواز لک لک‌ها» هم یک شخصیت دکتر شیطانی دارد و تلفیق جسورانه واقعیت، فانتزی و افسانه، موجب باز بودن دست نویسنده برای خلق لحظات هیجان انگیز و جذاب شده است. به علاوه این مجال را به او داده تا برای داستانش، یک فینال و مواجهه نهایی طراحی کند که پس از آن، آرامش به شخصیت اصلی و قهرمان بر می‌گردد؛ البته با از دست دادن مادر، برادر و رسیدن به واقعیت تلخ.

خواندن رمان «پرواز لک لک‌ها» تجربه ای خوب برای مخاطبان جدی ادبیات پلیسی است تا با نوشته‌های این ژانر و همین طور ژانر تریلر در سال‌های میانی دهه ۱۹۹۰ آشنا شوند.

لینک مطلب در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4293345

زمانی که دفتر نشر نگاه یک‌ موتورسیکلت بود!

علیرضا رئیس دانا

مدیر انتشارات نگاه در بیان خاطراتش از سال های دهه 50 و زمانی می گوید که دفتر انتشارات نگاه موتورسیکلتش و خورجین کتاب هایی بود که این طرف و آن طرف می برد.

خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگ: علیرضا رئیس دانا مدیر انتشارات نگاه از جمله مدیران با سابقه نشر در کشور است که سابقه فعالیتش به سال های پیش از انقلاب بر می گردد و چندین دهه است که مشغول کار در زمینه چاپ کتاب است. این سابقه کاری موجب همکاری چهره های ادبی و هنری مختلفی با نشر نگاه شده و بر شمار کتاب های چاپ شده توسط این ناشر افزوده است.

دی ماه سال 95 گپ و گفت کوتاهی با رئیس دانا داشتیم (اینجا) که به تعبیر نگارنده این مطلب، چندان مفصل نبوده؛ دربرگیرنده حقایق تاریخی نبود و حق مطلب را طور کامل درباره این مدیر نشر و فعالیت هایش ادا نمی کرد. بنابراین در چهارمین روز برپایی نمایشگاه کتاب، طی دیداری که در غرفه انتشارات نگاه داشتیم، به گفتگو با او نشستیم. فضای گفتگو نیز برای خود داستانی دارد و بین کتاب هایی که پشت غرفه انبار شده و در انتظار عرضه بودند، انجام شد.

این گفتگوی بهاری که به صرف چای انجام شد، با خاطراتی از دستگیری توسط ساواک و چهره هایی چون ابراهیم باستانی پاریزی، بهرام بیضایی، سیمین بهبهانی، احمد شاملو، بزرگ علوی، محمدحسین شهریار و ... همراه بود. رئیس دانا به کار با جوانان اعتقاد دارد و می گوید خودش هم روزی جوان بوده است. او از سال هایی می گوید که دفتر انتشارات نگاه فقط یک موتورسیکلت و کتاب های درون خورجینش بودند. نگاه که در سال های دهه 50 این گونه فعالیت می کرد، امروز با غرفه ای بزرگ و سابقه 55 سال کار در حوزه کتاب و نشر، در نمایشگاه کتاب تهران حضور دارد.

در ادامه مشروح گفتگو با این مدیر نشر را از نظر می گذرانیم:

* آقای رئیس دانا، تجربه چند سال خود را به نمایشگاه کتاب آورده اید؟

من ۴۵ سال است که ناشر هستم. ۱۰ سال هم که شاگرد کتابفروش بودم؛ در مجموع ۵۵ سال است که در خدمت فرهنگ این کشور هستم.

* از دوران شاگرد کتابفروش بودنتان می گویید؟

سال ۴۲ به خاطر ضروریات خانوادگی و معیشت نزد دکتر رئیس دانا در مطبش؛ کار می کردم. بعدازظهرها که بیکار بودم، به کتابفروشی سعید در شاه‌آباد می رفتم که الان شده است جمهوری - مخبرالدوله؛ شب ها هم درس می خواندم. سال ۴۴ رئیس دانا مطب را بست و به دنبال کشاورزی رفت. من هم دیگر کتابفروشی را از صبح دنبال کردم.

* آقای رئیس دانا؛ پدرتان؟

نه. ایشان پدر آقای فریبرز رئیس دانا بود. مطب و آزمایشگاهش در شاهآباد بود. از سال ۴۴ تا ۵۱ وضع به همین منوال بود تا این که مسائلی پیش آمد و دیگر نتوانستم در کتابفروشی ها کار کنم. به همین دلیل موتورسیکلتی خریدم و ویزیت کتاب می کردم. از آن دوران ویزیت کتاب، شبی را به یاد دارم که برف آمده و خیلی سرد بود و به قول شاعر معاصرمان نصرت رحمانی که شعرهای تلخ زیادی دارد، سِمِنت (آسفالت خیابان‌ها) یخ زده بود. تمام آسفالت های تهران آن شب یخ زده بود و در آن اوضاع و احوال با موتور، کتاب ویزیت می کردم.

در همان وضعیت، در کتابفروشی خورشید نو مقابل دادگستری، با یکی از دوستانم کار می کردیم که فردی وارد شد و گفت آقا «پهلوان اکبر می میرد» بیضایی را دارید؟ دوستم گفت نداریم. آن فرد گفت: «پیغمبر دزدان» باستانی پاریزی را چه؟ نام چند کتاب دیگر را هم گفت که نداشتیم. من به دوستم گفتم می خواهی ناشر بشویم؟ گفت مگر می شود؟ گفتم چرا نمی شود! ۷۰۰ تومن من داشتم؛ هزار تومن هم او داشت. موتورسیکلتم هم ۳۰۰ تومن قیمت داشت. بعد از آن پیش بهرام بیضایی رفتم و با او قرارداد بستم. «پهلوان اکبر می میرد» بیضایی اولین کتابی بود که چاپ کردم. بعد هم سراغ باستانی پاریزی، کریم کشاورز، دکتر حسن مرندی و ... رفتم.

* چه سالی پیش بیضایی رفتید؟

سال ۵۲.

* یعنی نگاه از آن جا کلید خورد؟

بله. ابتدا دو نفر شریک بودیم. پس از آن شدیم سه نفر. دو سال بعد هم به قول قدیمی ها انشعاب شد.

* یعنی نشرهای دیگری را راه انداختند؟

بله یکی از آن ها شد نشر کتیبه و دیگری شد نشر ارس. که البته هیچ کدام از این دو امروز فعال نیستند. من ماندم و نگاه.

* نام نشر نگاه چطور انتخاب شد؟

خودم انتخابش کردم. ناظر به همان شعر است که «تا تو نگاه می کنی/کار من آه کردن است/ ای به فدای چشم تو/ این چه نگاه کردن است» شعری از حمیدی شیرازی است.

* دفتر نشر نگاه آن موقع کجا بود؟

من دفتر نداشتم. اوایل که می رفتم قرارداد ببندم، انتشاراتم را در یکی از مغازه های دوستانم که کش بافی داشت، معرفی کردم. آن زمان شاگرد کتابفروشی شرق بودم و بعدازظهرها به آن جا می رفتم. بنابراین هرکسی که کارم داشت، آنجا تلفن می کرد. پشت کتاب های قدیمی نگاه آدرس محل‌های بعدمان نوشته است: شاه‌آباد، پشت کوچه درختی، پلاک ۱۶.

* موتورتان را برای راه انداختن انتشارات فروختید؟

نه. داشتمش. وقتی که نگاه را راه انداختم، موتور را به عنوان سرمایه وسط گذاشتم. حالا که بحث موتور شد، بگذارید این خاطره را هم تعریف کنم. یک روز پیش آقای مصطفی رحیمی رفتم. اواسط تابستان ۵۳ بود. یک سال از تولد نگاه می گذشت و حدود ده دوازده کتاب چاپ کرده بودم. گفتم آقا من آمده ام که یک کتاب برای چاپ به من بدهید! گفت اسم انتشاراتت چیست؟ گفتم نگاه. آن زمان کتابِ نگاه ایشان را ساواک جمع کرده بود؛ شده بود نیم نگاه. از من پرسید جا و مکان انتشاراتت کجاست؟ گفتم جلوی در خانه شما پارک شده است. تعجب کرد و گفت یعنی چی!؟ گفتم من یک موتورسیکلت دارم که یک خورچین و کارتون به آن وصل است. هرجا این موتور پارک باشد، مرکز انتشارات نگاه آن جاست. هاج و واج من را نگاه کرد و گفت یعنی چی؟ وقتی برایش توضیح دادم گفت من کتابم را به ناشری که جا و مکان ندارد، نمی دهم. بلند شو برو! شرایط بدی به وجود آمد چون من برایش بستنی خریده بودم و همسرش هم چایی آورده بود و خیلی ناراحت شد که چرا همسرش این طور با من صحبت کرده است. من هم به روی خودم نیاوردم و بیرون آمدم. ولی نزدیک بود اشکم در بیاید. چون پیش از آن بیضایی گفته بود مخلصت هم هستم و بهت کتاب می دهم. باستانی پاریزی با همسر کرمانی اش که شیرینی کرمانی درست می کرد، من را به گرمی پذیرفته و کتابش را داده بود. کریم کشاورز، حسن مرندی و خیلی های دیگر هم همین طور. البته بگویم که آقای رحیمی خیلی انسان فرهیخته ای بود. روزی در سال ۶۴، من را منزل مرتضی راوندی دید و آقای راوندی با خیلی تعریف من را معرفی کرد که این پسر، ناشر کتاب های من است. رحیمی گفت عجب! پس چرا کتاب های من را چاپ نمی کنی تو؟ (می خندد.)

* نگاه در طول سال های فعالیتش با چهره های بزرگی در زمینه شعر و ادبیات فارسی همکاری داشته است. 

بله. یک روز سراغ سیمین بهبهانی رفتم که کتابش را با تیراژ وسیعی چاپ کنم. خیلی هم استقبال کرد. او جای مادر من بود و پس از مدتی تبدیل به عصای دستش شدم. خدا رحتمش کند. روزهای آخر عمرش، روزی پنج بار تماس تلفنی می گرفت و سؤال های مختلف می پرسید. حدود دو هفته پیش از درگذشتش به من زنگ زد که بیا، یک آقایی از یک رسانه تازه تاسیس می‌خواهد برای مصاحبه بیاید. بیا مواظب باش من اطلاعات دقیق بدهم. گفتم چشم و رفتم. آن زمان بیمار بود. پس از مدتی خسته شد و از مصاحبه کنندگان خواستیم بروند و باقی مصاحبه بماند برای چند روز بعد.

مرتضی صالحی از دوستان کتابفروش و مدیر درگذشتۀ نشر زرین بود که دخترش خیلی به شعر و شاعری علاقه داشت. قرار شد دوشنبه روزی هماهنگ کنیم تا به دیدن خانم بهبهانی بروند. همان روز، حسین (پسر خانم بهبهانی) به من زنگ زد و گفت که حال خانم بهبهانی بد است.

بله. گفتم چه شده؟ گفت مامان بیمارستان است. من هم پریدم پشت موتور و به بیمارستان رفتم. آنجا حالش خیلی بد بود ولی تا من را دید بلند شد و گفت می بینی چی شده‌ام؟ گفتم بله، نگران نباشید. سریع گفت کتاب ها چی شد؟ گفتم منتشر می شود، نگران نباشید! اصلا من به دنیا آمده ام که کتاب های شما را چاپ کنم. گفت نه، شعرهای جدید چه؟ مقالات چه؟ گفتم همه اش محفوظ است و چاپ می شود! نگران نباشید! می گفت همه اش می ترسم بمیرم و چاپ کتاب ها را نبینم! می گفت تو پسر من هستی. سعی کن کتاب ها را چاپ کنی! من هم مرتب دلداری اش می دادم و به شوخی می گفتم پسر بی ارثت هستم! پس فردایش به کما رفت و دیگر نتوانست برگردد. همایون شجریان به ملاقاتش آمد و «چرا رفتی چرا، من بی قرارم» را برایش خواند ولی عکس العمل و واکنشی نداشت.

* می گویید پریدم پشت موتور، خودتان رانندگی کردید یا تَرک فرد دیگری نشستید؟

نه. خودم رانندگی کردم، من موتورسوارم.

* یعنی در این سن و سال هنوز موتورسواری می کنید؟

من سن ام زیاد نیست. (می خندد) شصت و چهار، شصت و پنج سالم است. الان هم اگر پیش بیاید مثل همان سال ۵۲ سوار موتور می شوم و کارم را انجام می‌دهم.

* جسارت سن و سالی نکردم ولی خیلی از دوستان و همکاران وقتی دیگر سن چهل را رد می کنند، می‌گویند موتور به شخصیت‌مان نمی خورد و کنارش می گذارند.

من هنوز هم اولین نفر هستم که در دفتر کارم حاضر می‌شوم و آخرین نفر نیز هستم که از دفتر بیرون می‌آیم.

* با موتور؟

نه، ماشین هم خریده‌ام (می‌خندد) ولی اگر ضرورتی پیش بیاید، با موتور می روم. در سال های جوانی، که خرجین را روی موتور می گذاشتیم و با یال و کوپالی به جاده چالوس می رفتیم.

* یکی از چهره های ادبی که با نگاه همکاری دارد، ابوالحسن تهامی است.

بله. ایشان دوبلور است. هم صدای جادویی دارد هم مترجم درجه یکی است. انسان فرهیخته ای است. به نظرم با پرنسیب ترین آدم روزگار ماست. مترجم خیلی خوبی هم هست.

* چطور شد که با او آشنا شدید که کتاب هایش را چاپ کنید؟

۳۰ سال است که صدایش را در سینماها شنیدیم آقا!

* یعنی باب دوستی‌تان از سینما باز شد؟

نه. می شنیدیم که دوبلور است و چنین و چنان. ولی بعدها فهمیدم که داماد خانم بهبهانی است. سال ۸۱ یا ۸۲ که ناشر کارهای ایشان شدم، متوجه شدم همسر دختر خانم بهبهانی، امید است. بعد از آشنایی درباره چاپ ترجمه هایش صحبت کردیم و گفت کی بهتر از تو؟! (می خندد)

* نگاه، مدتی است که با مترجمان جوان هم کار می کند. مثلا سال گذشته کتاب «لالایی» را از ابوالفضل الله دادی چاپ کردید!

بله. اخیرا هم «کابُل اکسپرس» را ترجمه کرده. همین طور «پسرانی از جنس روی» و «مرسو چه کسی را کشت؟». مترجم جوان اما پخته ای است و کتابش کمتر به ویرایش نیاز دارد.

* شما که با قدیمی ها کار کرده اید، چطور مترجمان جوان را برای همکاری انتخاب می کنید؟ آیا گزینش دارید؟

یادتان باشد که خود من هم یک روز جوان بودم و شروع کردم. درباره اولین کتاب شاملو هم باید بگویم که هفت هشت نفری بوده اند که مبالغ کم روی هم می گذارند تا اولین کتاب شاملو چاپ شود. همین اتفاق درباره کتاب علی محمد افغانی، «شوهر آهوخانم» که جامعه شناسی زن ایرانی است، افتاده است. او این کتاب را در زندان نوشته است. کتاب را در پوشه‌ای حجیم پیش هر ناشری که می‌برد، می‌گفت چاپ نمی‌کنیم! این کتاب با هر مصیبتی که بوده چاپ می شود و تعدادی از چهره های تاثیرگذار مثل سیروس پرهام و نجف دریابندری بر آن نقد می نویسند. در نتیجه امیرکبیر سراغ چاپ آن می‌رود. بعد هم کتاب شادکامان دره قره‌سو را نوشت که برنده جایزه سلطنتی شد ولی بعد از آن ساواک کتاب را جمع کرد. چون در آن کتاب از مدرس دفاع شده و از او به عنوان شهید نام برده است که رضاخان او را کشته است. این «شادکامان دره قره‌سو» یک کتاب عاشقانه عالی است و به نظرم هر کسی که عاشق شود و بخواهد برای یارش نامه عاشقانه بنویسد، باید آن را بخواند. ساواک بعد از این که فهمید کتاب حاوی انتقاد به رضاشاه است، آن را جمع کرد. من پس از انقلاب سراغ این کتاب رفتم. به انضمام آثار قدیمی، کتاب‌های جدید علی‌محمد افغانی را هم گرفتم.

* شما دیوان خیلی از شاعرهای معاصر را چاپ کرده اید!

بله. خیلی از آثار شاعران را نگاه چاپ می کند. اخیراً هم شعر و ترانه های شاعران جوان را چاپ می‌کنیم.

* شاملو چطور؟

تمام کتاب هایش توسط خودش برای چاپ به من واگذار شده است. ترجیح می داد همه کتاب هایش یک جا چاپ شوند. غیر از چند عنوان از آثارش، تمام کتاب هایش را ما چاپ کرده ایم.

* با شازده کوچولو شروع شد؟

نه. اولین کتابش، «هوای تازه» بود. سال ۶۸ چاپ شد که بعد «خزه»، «آیدا در آینه»، «ققنوس در باران»، ترجمه «پا برهنه ها»، «همچون کوچه‌ای بی انتها» و ... چاپ شدند.

* گفتید که در سال های کار در کتابفروشی، به دلایلی نتوانستید دیگر در کتابفروشی کار کنید. منظورتان مسائل انقلابی و مبارزه بود؟

بله. مسائل سیاسی بود.

* به کتاب مربوط می شد؟ یعنی مطالبی چاپ کرده بودید!؟

نه. چاپ نکرده بودم. کتاب می فروختم و گرفتار شدم.

* یعنی ساواک به این دلیل دنبالتان بود؟

بله. من در کتابفروشی شرق کار می کردم. بعد هم که بیرون رفتم و دیگر جایی به من کار ندادند، موتورسیکلت به دادم رسید.

* این موتورسیکلت در خاطرات شما نقش کلیدی دارد!

بله. (می خندد) آن زمان تعداد کتابفروشی ها محدود بود. مثلاً دو کتابفروشی در تجریش داشتیم؛ آقای نودهی که کتابفروشی فردوسی را داشت و خدا رحمتش کند و کتابفروش بسیار خوبی بود. پسرش مهدی هم الان همان کار را ادامه می دهد. یا مثلاً کتابفروشی آرش در چهارراه سرسبز. این ویزیتوری کتاب را که الان می بینید، ما جوان های آن روزها باب کردیم.

* کتاب ها را به کتابفروشی ها می رساندید یا به در منازل می بردید؟

نه. در خانه ها نمی بردم. من کتاب را چاپ می کردم و سپس آن ها را در کتابفروشی ها پخش می‌کردم. در سال ۵۴ پس از جدا شدن از شرکایم، روند کار کند شد. شروع کردم به رساندن کتاب به شهرستان ها؛ شاگرد کتابفروش بودم و کتابفروشی ها مشهور شهرستان را می شناختم. مثل کتابفروشی شمس تبریز، ثفقی و مشعل در اصفهان، یا بوستان و جعفری در اهواز. یا فرهنگ در کرمان، غفرانی در مشهد. کتابفروشی ها نصرت و طاعتی هم در رشت بودند و خیلی کتابفروشی ها دیگر. برای این ها کتاب می فرستادم.

* الان هم نگاه برای این کتابفروشی ها کتاب می فرستد؟

نه. دیگر بیست سالی است که کتاب ارسال نمی کنیم چون حجم کارمان خیلی زیاد است. این کار یک سازمان می خواهد.

* این روزها تعداد ناشران خیلی زیاد شده است. زمان جوانی شما فقط چند موسسه در این زمینه فعال بودند. کتاب ها هم زیاد شده اند. طبیعتاً مخاطب دچار یک سردرگمی می شود. شما شرایط فعلی را می پسندید یا آن روزها را؟

ببینید، الان شرایط خیلی فرق کرده است. صرف نظر از این که چند هزارتا ناشر داریم، چندده ناشر آموزشی هستند و چهل و پنجاه ناشر هم ما ناشران عمومی هستیم. چند ناشر جدی هستند که مخاطبان آن ها را می شناسند.

* یعنی می گویید برای مخاطب پیدا کردن کتاب خوب، چندان سخت نیست؟

بله.

* نگاه و دیگر ناشران معتبری که می گویید طی این سال ها در واقع تبدیل به برند شده اند. برایم جالب است که آقای حسین زادگان مدیر نشر ققنوس هم در گفتگویم با ایشان، می گفت که ابتدای کار، کتابفروش بوده و کارش را با کتابفروشی شروع کرده است. شما هم که شاگرد کتابفروش بوده اید و آن خاطرات موتورسیکلت تان، آدم را یاد خاطرات موتورسیکلت چه گوارا می اندازد!

 (می خندد) بالاخره ما هم در دوران جوانی، رفیق چه گوارا بوده ایم.

* منظورتان مبارزات است؟

بله. بالاخره آرمان خواه بودیم و دنبال عدالت می گشتیم.

* بحث مبارزه و انقلابیگری شد. بد نیست از بزرگ علوی هم یادی کنیم که کتاب هایش را چاپ می کنید!

آقای بزرگ علوی را یک بار که در سال ۵۸ به ایران آمده بود، دیدم. من با پسرش برای چاپ کتاب‌هایش قرارداد بستم. آن زمان که خودش در آلمان بود، با او تلفنی حرف می زدم و اتفاقاً خیلی هم تمایل داشت که کتاب هایش توسط یک ناشر چاپ شود. به مرور کتاب هایش به نشر ما منتقل شد ولی عمرش کفاف نداد و ما با پسرش مانی علوی قرارداد بستیم.

* شهریار هم از جمله شاعرانی است که شما مجموعه آثارش را چاپ می کنید!

بله. خودم با او قرارداد بستم.

* محمود دولت آبادی هم از نویسندگان ایرانی است که شما آثارش را چاپ کرده اید ولی کتاب های متاخرش را نشر چشمه چاپ کرده است!

۱۴ عنوان از کارهایش را ما چاپ کردیم.

* این که این همه کتاب شعر چاپ کردید، ناشی از علاقه شخصی خودتان است؟

من در دهه ۵۰، تحت تاثیر آن شعر حمید مصدق بودم که «من اگر برخیزم/تو اگر برخیزی» و تحت تاثیر این شعر، ۱۰۰ صفحه شعر سروده بودم ولی ساواک این شعرها را گرفت و نابود کرد. من را هم حسابی گوشمالی دادند؛ طوری که دیگر شعر گفتن از سرم افتاد. من خیلی شعر حفظ بودم. کل شعرهای احمد شاملو را حفظ بودم؛ فروغ، نیما و بخش زیادی از عاشقانه های سعدی را حفظ بودم. سعدی و صائب تبریزی دو قله نشین عاشقانه های ما هستند. من این ها را حفظ بودم ولی حدود ۱۸ سال پیش قلبم را عمل کردم و به علت بیهوشی زیاد آن عمل گویی خیلی از این شعرها از حافظه‌ام پریده اند. دوباره دارم در این پانزده سال اخیر کتاب می خوانم. البته این را هم بگویم که خیلی از شعرها، شعار بودند شعر نبودند.

یک خاطره جالب بگویم. یک بار خانمی به من گفت خیلی دوست دارم به دیدار شاملو بروم. به شاملو زنگ زدم و گفت فردا بیایید. به همراه آن خانم به دیدار شاملو رفتیم. آن خانم هم شروع به خواندن یک شعر درباره افغانستان، با نهایت احساس و حماسه کرد. وقتی به شاملو استاد می گفتند، خیلی ناراحت می‌شد. آن خانم بعد از شعرخوانی با احساسش گفت استاد چطور بود؟ شاملو هم گفت برو آن جلوتر، یک مبال است. شعرت را پاره کن بریز آنجا! شاملو گفت اگر الان شما رئیس جمهور یا پادشاه افغانستان بشوی، این شعرت به چه دردی می خورد؟ آقای مفتون امینی هم خاطره مشابهی دارد که می گوید روزی خدمت استاد شاملو رفتم و شعری خواندم. او هم گفت شعرت را پاره کن و بریز در مبال. من هم همین کار را کردم.

* رفتارش به خاطر شعارزدگی شعر آن خانم بود؟

بله. به خاطر شعار زیاد بود. دیدید که بالاخره طالبان رفت و افغانستان آزاد شد.

* این ماجرای شعرخوانی مربوط به چه سالی است؟

سال ۷۶ بود.

* آقای رئیس دانا به عنوان نکته و حرف آخر، مطلب مهمی هست که جا مانده باشد؟

این مطلب را باید به جوان ها بگویم، و می گویم که کتاب بخوانند. هرچقدر کتاب بخوانید، کم خوانده‌اید. خودم هرچقدر می خوانم، تازه می بینم که هیچ نخوانده ام. به دوستان جوانمان که شعر می‌گویند و داستان می نویسند، می گویم که عجله نکنند. برای چاپ آثارشان عجله نکنند. کتاب بیشتری بخوانند و پول به ناشرها ندهند تا کتابشان را چاپ بکنند که صد نسخه چاپ می کنند ولی پول هزارتا را می گیرند. صبر کنند و کتابشان را به موقع به ناشری بسپارند که آن را به خوبی چاپ کند.

لینک مطلب در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4288350

جشنواره دانشگاهی که هیچ، برگزار نشدن تئاتر فجر هم اهمیتی ندارد/ملاک عادلانه‌ای برای پذیرش آثار وجود

 

جشنواره دانشگاهی که هیچ، برگزار نشدن تئاتر فجر هم اهمیتی ندارد/ملاک عادلانه‌ای برای پذیرش آثار وجود ندارد

صادق وفایی گفت: متاسفانه ملاک و میزان عادلانه‌ای برای پذیرش آثار در
جشنواره‌ها و حتی سالن‌های اجرای عمومی نمایش وجود ندارد و کیفیت آثار نیست
که باعث پذیرش‌شان می‌شود. این روزها در محافل تئاتری، به‌طور غیررسمی به
مساله داشتن پارتی و داشتن رابطه اشاره می‌شود.            

صادق وفایی (بازیگر و کارگردان تئاتر) در گفتگو با خبرنگار ایلنا، با گلایه از روند پذیرش آثار در جشنواره تئاتر دانشگاهی گفت: یکی از کارگردان‌هایی هستم که برای این دوره از جشنواره تئاتر دانشگاهی درخواست داده بودم و واقعا نمی‌دانم این مرتبه چندم بود که برای حضور در این جشنواره درخواست می‌دادم. اما با توجه به تجربیاتی که طی سال‌های گذشته به دست آورده‌ام، حدس می‌زدم نه دوباره که چندباره، کارم را رد کنند.

وی افزود: من ۱۱ سال است که تئاتر کار می‌کنم و در این مدت درخواست حضور و ارائه کار به جشنواره‌های مختلفی ازجمله جشنواره دانشگاهی را داده‌ام اما واقعا شمار دفعاتی که ما را به جشنواره راه نداده‌اند، از دستم بیرون رفته است. جالب است که پس از سال‌ها رد کردن آثارمان، تصمیم گرفتم امسال در بخش مرور آثار این جشنواره شرکت کنم ولی با تعجب دیدم که در بخش مرور این جشنواره هم جایی ندارم.

این بازیگر تئاتر گفت: پس از ۱۱ سال کار تجربی و رد شدن مداوم در جشنواره‌ها، اجراهای عموم و گرفتن مدرک کارشناسی ارشد رشته کارگردانی نمایش، واقعا و بی‌تعارف نمی‌دانم در کدام جشنواره اجازه کار دارم یا اثرم مورد قبول واقع می‌شود؟ چون هیچ مشکلی با هیچکدام از جشنواره‌ها و مسئولان‌شان نداشته‌ام اما فکر می‌کنم تنها مشکلم این است که مسئولان جشنواره‌ها چهره‌ام را به خاطر نمی‌آورند چون عضو باند یا گروه‌شان نیستم. نمایشی که امسال برای بخش مرور جشنواره تئاتر دانشگاهی ارائه کردم، در واقع نسخه پیشرفته و بهبود یافته پایان‌نامه کارشناسی ارشدم در دانشگاه هنر بود که اجرای عمومش هم با حضور وزیر ارشاد همراه بود و آقای صالحی به همراه خانواده‌اش از نمایش ما در فرهنگسرای ارسباران بازدید کرد. هنرمندان زیادی نیز از این نمایش دیدن کرده و آرزو کردند بتوانیم آن را در سالنی مجهزتر و شرایطی بهتر اجرا کنیم. ولی جالب است که جشنواره دانشگاه؛  ما را برای حضور در بخش مرور آثارش که رقابتی هم نیست و بنا نیست جایزه و لوحی هم به ما تعلق بگیرد، سزاوار نمی‌داند.

کارگردان نمایش «فرشته نگهبان» در ادامه گفت: متاسفانه ملاک و میزان عادلانه‌ای برای پذیرش آثار در جشنواره‌ها و حتی سالن‌های اجرای عمومی نمایش وجود ندارد و کیفیت آثار نیست که باعث پذیرش‌شان می‌شود. این روزها در محافل تئاتری، به‌طور غیررسمی به مساله داشتن پارتی و داشتن رابطه اشاره می‌شود. ما اسفند سال ۹۴ در جشنواره تئاتر دانشگاهی شرکت کردیم و نمایش «تعلیق در اعماق آتلانتیک» را با چه سختی و مرارتی آماده کردیم. هیئت محترم داوران برای بازبینی کار آمدند و پس از دیدن تنها یک صحنه از نمایش که حدود ۸ دقیقه بود، ما را با بدن‌های کوفته و خیس عرق در سالن تنها گذاشتند. درحالی‌که طبق برنامه آن نمایش تازه روی فرم آمده بودیم و اتفاق اصلی نمایش هنوز صورت نگرفته بود. بعد هم که کار را رد کردند و علت را جویا شدم، گفتند در جلسه بررسی، تعداد داوران موافق و مخالف زوج و فرد بوده و به جمع‌بندی نرسیده‌اند. ما هم آن کار را سال ۹۵ در سالن ناصرخسرو کنار سالن مولوی اجرا کردیم. باور کنید، بسیاری از دوستانی که از همان ۱۱ سال پیش تئاتر را با هم شروع کردیم، به خاطر همین رفتارها هنر را بوسیده و کنار گذاشته‌اند. اما بچه‌هایی مثل من که پوست کلفت کرده‌اند، مانده‌اند تا به قول معروف حق‌شان را بگیرند.

وفایی گفت: طی همین روزها مطلبی در یکی از خبرگزاری‌ها دیدم که جشنواره تئاتر دانشگاهی را زیر سوال می‌برد و به نقل از دبیر آن، مطالبی مبنی بر همکاری نکردن سالن‌های نمایش تهران را مطرح کرده بود؛ که سالن‌ها پول می‌خواهند و مسائلی از این دست. اما مشکل این جشنواره و جشنواره‌های دیگر تئاتر کشورمان، ریشه‌ای‌تر و عمیق‌تر از این حرف‌هاست. زمانی بود که جشنواره تئاتر دانشگاهی، واقعا استعداد معرفی می‌کرد. برخی از چهره‌هایی که امروز می‌شناسیم از همین جشنواره شناخته شدند.

وی ادامه داد: زمانی بود که جشنواره فجر، امیررضا کوهستانی را به تئاتر ایران معرفی می‌کرد اما امروز چنین جشنواره‌هایی فقط محل خرج بودجه و پرکردن بولتن و گزارش برای از سر باز کردن کار فرهنگی هستند. اصلا هم برایشان مهم نیست کسی که پشت در نگهش می‌دارند، به صورت حرفه‌ای تئاتر کار می‌کند یا نه! یا ممکن است دل‌شکسته شود یا نه. همیشه هم یکسری پاسخ کلیشه‌ای برای انتقادها دارند و حتی ممکن است ردشدگان را متهم به غرض‌ورزی کنند. این جمله را یکی از چهره‌های تاثیرگذار امروز تئاتر ایران همین چند ماه پیش به من گفت که «جشنواره که هیچی! برو سراغ اجرای عموم» یعنی آن چهره هم می‌دانست که انتظار کشیدن برای آمدن نتایج بازخوانی، بعد بازبینی و سپس رد شدن کار در جشنواره _ در بهترین حالت حضور در جشنواره _ اصلا ارزشش را ندارد.

وفایی خاطرنشان کرد: من در همین دوره جشنواره تئاتر شهر، برای قسمت نقد ثبت‌نام کردم اما جالب بود که روزی آمد و دیدم اختتامیه جشنواره در حال برگزاری است و هیچ تلفن یا اعلانی به من داده نشد. یعنی ظاهرا آن بخش را فقط برای ویترین به جشنواره اضافه کرده بودند. در همان گزارش خبرگزاری مورد اشاره که درباره وضعیت فعلی جشنواره دانشگاهی نوشته شده بود، به این مساله پرداخته بود که اگر وضع به همین منوال پیش برود، تا دو سال آینده برگزار شدن یا نشدن این جشنواره فرقی ندارد. اما به نظرم در آن مطلب کمی تعارف کرده‌اند چون در حال حاضر هم برگزار شدن یا نشدن جشنواره دانشگاهی که هیچ، برگزار شدن جشنواره فجر هم فرقی ندارد و هیچ جهش یا معرفی چهره‌ای جدید و خلاق را شاهد نیستیم.

این کارگردان تئاتر یادآور شد: متاسفانه این روزها تئاترمان تبدیل به یکسری اجراهای دل خوشکنک برای بچه‌های دانشجو و بدنه تئاتر (که تماشاگر زیادی ندارد) و همچنین یکسری اجراهای سلبریتی‌دار شده که بعضا با تئاتر آزاد فرقی ندارند. البته نکته من جسارت به تئاتر آزاد نیست و جالب است که سال‌هاست این بخش از تئاتر دارد بی‌صدا و بی‌حاشیه کارش را جلو می‌برد اما چون مدیران و دست‌اندرکاران بخش‌های دیگر تئاتر، کارشان را بلد نیستند، این بخش‌ها دارند شبیه تئاتر آزاد می‌شوند.

وفایی با بیان اینکه «در مجموع، به نظرم زمانی بود که جشنواره‌ها، واقعا به معنای کلمه جشنواره بودند. دست‌اندرکارانشان واقعا دغدغه داشتند و خروجی‌های جشنواره هم خوب بودند» گفت: اما متاسفانه در روزگاری که میوه درخت دانشجویانی مثل من باید به ثمر برسد، جشنواره یعنی یک سفره‌ای پهن است و بودجه‌ای هم این وسط است که باید به نوعی خرجش کنیم و در پایان کار هم گزارشی به بالایی‌ها رد کنیم که ما کار فرهنگی کرده‌ایم. گفتن و انتقاد کردن هم ظاهرا هیچ فایده‌ای ندارد چراکه سال‌ها این طور بوده و شواهد نشان می‌دهد همین‌طور خواهد بود.

لینک گفتگو در ایلنا: https://www.ilnanews.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D9%86%D8%B1-6/620236-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%AC%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%84%D8%A7%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF

تاثیر جنگ جهانی دوم بر ادبیات هلند/هری مولیش چگونه نویسنده شد

رمان سوءقصد هری مولیش

سامگیس زندی می گوید: تاثیر جنگ جهانی دوم بر ادبیات و سینمای هلند یک واقعیت منطقی و مسلم است و هنوز پدران این حوزه از داستان سرایی کشور مذکور، زنده هستند.

خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگ: چندی پیش ترجمه رمان هلندی «سوءقصد» با محوریت اتفاقات پایانی جنگ جهانی دوم در این کشور، توسط نشر چشمه منتشر و راهی بازار نشر شد. این کتاب نوشته هری مولیش از شناخته شده ترین آثار نویسنده اش است که با قلم سامگیس زندی مترجم ایرانی مقیم هلند به فارسی برگردانده شده و جدیدترین ترجمه این نویسنده در نمایشگاه کتاب تهران محسوب می شود.

پیش از این، یادداشت و نقدی درباره این رمان نوشتیم (اینجا) اما وزن این اثر ادبی و تاثیری که از خود به جا گذاشته، باعث شد برای ادا کردن حق مطلب آن، گفتگویی هم با مترجمش داشته باشیم. به این ترتیب با سامگیس زندی درباره گوشه هایی از ادبیات هلند و رمان «سوءقصد»، و همچنین نویسنده اش هری مولیش گفتگو کرده ایم که این گفتگو همزمان با روزهای برپایی نمایشگاه کتاب تهران در اختیار علاقه مندان قرار می گیرد.

مشروح گفتگو با این مترجم در ادامه می آید:

* خانم زندی بین کتاب هایی که ترجمه کرده اید، نشانه های موضوعی وجود دارد که خبر از علاقه مندی ها و گویی دغدغه های شما می دهند. مثلا «سوءقصد» و «اندوه بلژیک» درباره جنگ جهانی هستند. جنگ جهانی دوم، چه جذابیت هایی برای شما دارد؟ کدام قسمت از این رویداد بزرگ، ذهن شما را درگیر کرده است؟

البته غیر از این آثار، رمانی هم برای نوجوانان ترجمه کرده ام به نام «زمستان روزگار جنگ» اثر یان ترلو. بیشتر نویسندگان بزرگ هلند نوجوانیشان را در زمان جنگ ها سپری کرده اند و معمولا بهترین آثارشان تا اندازه زیادی بیوگرافی خودشان است. مثل هری مولیش، هوگو کلاوس و یا سیس نوتبوم.  در زمان جنگ، بشر بسته به نقشش در زمان و مکان خاص خود به شدت تغییر چهره می دهد. همین تغییرها صحنه های مضحک یا غم انگیز دنیا  و نهایتا ادبیات را خلق می کنند؛ صحنه هایی پر از قهرمان ها و آدم های کوچک. به ویژه وقتی نویسنده این تغییرات را در زمان طولانی تری دنبال می کند: پیش از جنگ، زمان جنگ و بعد از جنگ. در هر یک از این  صحنه ها نوعی هیجان موج می زند که خودمان هم تجربه کرده ایم.

* رمان هایی مثل «سوءقصد» یا «تشریفات» به نوعی درباره زندگی در هلند و آمستردام هستند. زندگی شما در آمستردام و ترجمه این دو رمان هم به نظرم، نشان دهنده این است که گوشه ای از ذهن و قلب شما با خیابان های آمستردام و شهرهای هلند گره خورده باشد.

 ده سال اول مهاجرتم را در دانمارک و پانزده سال اخیر در هلند زندگی کرده ام؛ به اندازه همین سال ها در این کشورها هم خاطراتی ساخته ام. اما آنچه در ارتباط با رمان هاست، این است که در این کشورها گاهی می توانید خیابان ها و کوچه ها و ساختمان هایی را که نویسنده در داستانی مربوط به ۵۰ سال پیش نوشته هنوز سر جایشان ببینید؛ جلوی آنها بایستید، چشمتان را ببندید و سیر ماجراها را مجسم کنید.

بعد از خواندن و ترجمه رمان های «تشریفات» و «اندوه بلژیک»، به تماشای همه کانال ها، خیابان ها و مغازه های رمان ها رفتم. آرزو داشتم می توانستم جلوی کوچه ها و خیابان های قدیمی زادگاهم زنجان بایستم، چشمم را ببندم و خاطره ها را از پیش چشم بگذرانم. اما این محال است. افسوس می خورم در آن زمان عکاسی تا این اندازه رایج و آسان نبود تا حداقل عکس محله ها را حفظ کرده بودیم؛ نه یک کوچه نه خیابان نه ساختمان. ساختمان شهر های این مملکت ها هنوز شبیه زمان جنگ جهانی دوم است و دیدن این محل ها، خاطرات کودکی ام را که نه؛ ولی رمان های نویسندگانشان را برایم زنده تر می کند.

* دو سوال پیشین و پاسخ شان موید این هستند که شما برای انتخاب کتاب برای ترجمه، عموما در پی فروش بالا و اقبالی که در بازار نشر می شود، نیستید. ظاهرا چیز دیگری برای شما مهم است! آن چیز یا مفهوم چیست؟

به نظر من کلا اروپایی ها واقعگراتر از ما هستند. یعنی در رویارویی با رویدادها، با افراد و با تمایلاتشان؛ نه وحشتی دارند نه رودربایستی. حقوق راستین بشری در اختیارشان است! نویسنده هایشان هم با همین ویژگی می نویسند؛ با شهامت کامل. دیگر اینکه نویسنده اروپایی برای خلق یک اثر، به اندازه یک کار تحقیقی علمی زحمت می کشد و فقط به قدرت نویسندگی اش متکی نیست. یعنی در هر زمینه دانش درستی را به خواننده منتقل می کند. شما با خواندن رمان «حس برف خانم اسمیلا» تنها یک موضوع جنایی را دنبال نمی کنید بلکه آن را با دانشی از جزئیات پیرامونش درک و هضم می کنید. رمانی است که هوشیارانه نوشته شده؛ خواندنش هم هوش و دانش طلب می کند!

پیتر هوگ نویسنده دانمارکی، رمان را با تحقیق و مطالعه عمیق در مورد روابط مقام های دولتی دانمارک، اعضای جامعه پزشکی دانمارکی، کشتیرانی، سیاست های دانمارک در گرینلند، اداره کازینوها و غیره مانند یک داستان زنده و ملموس حکایت کرده است. خودتان می بینید من مجبور شده ام برای رمان ها، زیرنویس های مفصلی تهیه کنم تا خواننده برای درک کامل رمان حضور ذهن داشته باشد.

هر یک از نویسنده های اروپایی شخصیت پردازی، زاویه دید مختص خودشان را دارند، هیچ چیز در این اثرها قابل پیش بینی نیست. به نظر من نویسنده ایرانی که اندوه بلژیک را خوانده باشد دیگر نمی تواند مثل زمانی که آن را نخوانده بود، بنویسد. شاید به نظر شما این اغراق است اما میخواهم بگویم احساس خودم تا این اندازه تحت تاثیر قلم هوگو کلاوس قرار گرفته است. هدف من این است این سبک های نوشتاری  و دیدگاه های متنوع، در دسترس کتابخوان ها و نویسنده های جوان قرار بگیرد.

از زبان هلندی و دانمارکی به اندازه زبان انگلیسی اثری ترجمه نمی شود در حالی که این رمان ها به ده ها زبان  دیگر ترجمه می شوند. من هم به فارسی ترجمه می کنم امیدوارم دوستان مترجم ایرانی آشنا به این زبان ها هم  بیشتر به معرفی و ترجمه این آثار بپردازند.

* در مورد «سوء قصد» خودتان چقدر از نزدیک، شخصیت های ما به ازای این رمان را دیده اید؟

چه سوال خوبی! همه افراد این رمان را می توانم در خاطراتم به جا بیاورم یا تعریفشان را شنیده ام: انگار در موقعیت های هراس آور زندگی در سرتاسر دنیا شخصیت های مشابهی شکل گرفته اند. خانواده های نابود شده، کودک های سوگوار، جوان های فداکار، مادرهای پر احساس، مامورهای بی تفاوت کور و کر، فرمانده های خطاکار و پشیمان.

* جنگ جهانی دوم چقدر در زندگی واقعی مردم هلند تاثیر دارد؟ در زندگی داستانی، سینمایی و هنری شان چه طور؟

چیزی که برای اولین بار در دانمارک و بعد در هلند توجه ام را جلب کرد، به گفته برخی از دوستان مهاجر، خستگی این ملت ها نبود؛ قدردانی شان بود؛ اهمیت دادن به کمترین مقدار، بدترین کیفیت، بی استعدادترین افراد، ظاهرهای نه چندان چشم نواز و کم درآمدترین شغل ها. نسلی که جنگ را دیده، می گوید این رفتار را در زمان جنگ از پدران و مادرانشان آموخته اند یعنی زمانی که طی زمستان های قحطی مجبور شده بودند با پیاز گلها تغذیه کنند.

 برای هلندی ها، تأثیر جنگ جهانی دوم در ادبیات و سینمایشان، یک واقعیت منطقی و مسلم است. جنگ ها و تغییرات رفتاری مردم در این زمان معمولا پر از موضوع های ناب برای نویسندگان و شعرا و هنرمندان است.  بیشتر رمان های برجسته و کلاسیک هلندی از جنگ داخلی اسپانیا و یا جنگ جهانی دوم مایه گرفته اند. ادبیات غیر از اینکه وسیله ای برای بیرون ریختن آسیب ها و زخم هاست، وسیله ای هم برای درک گذشته است. هنوز پدران داستان سرایی زنده اند که زمانی، جوان های جنگ جهانی بوده اند.

نویسندگان شهیری مثل هرمانس، کلاوس، سیس نوتبوم و نویسندگان جوان پس از جنگ بوده اند که کودکی شان مملو از خاطرات آن روزگار است. هرمانس جایی نوشته است: «همه نوجوانی من با تهدیدات آغاز جنگ سپری شد. در آن دوره زندگی با وجود پدر و مادر بی نهایت سختگیرم از آزادی محدودی برخوردار بودم همین که دیپلم دبیرستان را گرفتم، جنگ آغاز شد و آن دوره زندگی ام هم نابود شد.» در دهه شصت و هفتاد فیلم و سریال های تلویزیونی پرطرفدار زیادی با موضوعات جنگی ساخته شده اند؛ از قبیل «حمله»، «سرباز خاندان نارنجی» و «علف تلخ». فیلم سرباز خاندان نارنجی که اخیرا هم موزیکالش ساخته شده در مناسبت های ملی از تلویزیون هلند پخش می شود.

* غیر از ادبیات هلند، رمان یا داستان های دیگر کشورها هم هستند که شما را گرفتار موضوع جنگ جهانی کرده باشند؟

ادبیات همه کشورهای اروپایی از جنگ هایی که در مرزهایشان رخ داده، تاثیر زیادی گرفته است. در ابتدا از جنگ داخلی اسپانیا بعد هم دو جنگ جهانی. من دنبال رمان هایی با موضوع جنگ نمی گردم ولی در رمان های  نویسنده های مورد علاقه ام معمولا  موضوع داستان به نحوی، حوادث و روابط زمان جنگ را در بر دارد. رمان دانمارکی «حس برف خانم اسمیلا» اثر پیتر هوگ یکی از همین رمان هاست. رمان های جنگی برجسته ای به زبان های آلمانی و اسکاندیناویایی و سایر زبان ها نوشته شده که من فقط سراغ ترجمه آثاری خواهم رفت که با زبان اصلیشان آشنا هستم؛ دانمارکی و هلندی و فلاندری.

هری مولیش

* به نظرتان رمان «سوءقصد» ضد جنگ است؟

محوری که این رمان دورش می چرخد، این سوال است: مقصر که بود؟ یافتن پاسخ این سوال است که آنتون را در همه سال های زندگی درگیر می کند. مولیش نمی خواهد در رمان هایش فقط واقعیت هایی را تصویر کند که همه آن را می دانند. او سعی می کند اتفاق ها را در این رمان، از جانب شخصیت های متفاوت وصف کند و روابط بین رویدادها را با رویاها و اسرار فراسوی زمین می جوید. خواننده می بیند وقتی ماجرایی را تک تک افراد به قول شما درگیر؛ تعریف می کنند یافتن مقصر به این سادگی ها هم نیست. هری مولیش جنگ را ابدی می داند. یعنی به نظرش امری مسلم است. پس این داستان زندگی خانواده ای است در برهه ای از تاریخ زمین.

* نسخه سینمایی این کتاب را دیده اید؟ آیا آن را دوست داشتید؟ به نظرتان رمان بهتر است یا نسخه سینمایی

بله. کارگردان فیلم، فونس رادماکرس از کارگردان های خوب هلند است. این فیلمش هم در سال ۱۹۸۷ برنده جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی‌زبان شد. در تاریخ سینمای هلند هم یکی از آثار ماندگار و برجسته است. در هر حال کمتر فیلمی می تواند با رمان مربوطه اش رقابت کند. به ویژه رمانی با زبان مولیش؛ پر از اشاره و نشانه. با وجود این، فیلم به اندازه رمان کشش کافی داشت. صحنه ها و شخصیت ها با تصور من مغایرت چندانی نداشت. منتقدین سینمایی، هنرپیشه مشهور هلندی درک دی لینت (شخصیت اصلی رمان یعنی آنتون استینویک) را انتخاب مناسبی برای ارائه این نقش دانسته اند.

* کمی هری مولیش را هم برای مخاطب ایرانی معرفی کنید!

هری مولیش نویسنده هلندی در سال ۱۹۲۷ در هارلم متولد شد؛ دقیقا نه ماه پس از فوران کوه وزوو، چیزی که او تصور می کرد فقط یک تصادف نبوده است. و درسال ۲۰۱۰ در سن ۸۳ سالگی با بیماری سرطان درگذشت.

پدر مولیش اتریشی-مجاری و مادرش از یهودی های آلمان بود. مولیش  یکی از مهمترین نویسنده های هلند است. او و دو نویسنده دیگر، فردریک هرمانس و جرارد ریو «سه نویسنده بزرگ» پس از جنگ محسوب می شوند.

* یعنی تشکیل یک مثلث می دهند!

بله همین طور است.

پدر هری مولیش از مقام های مسئول بانک لیپمن روزنتال بود. این بانک از  طرف نازی ها مامور مصادره اموال یهودی ها شده بود. پدرش به خاطر رابطه با نازی ها، توانست مانع از فرستاده شدن مادر یهودی هری به بازداشتگاه شود. به خاطر همین پارودی یا نقیضه بود که مولیش می گفت «من خودم جنگ جهانی دوم هستم. در خون من هم مهاجم  هست و هم قربانی.»  برایش مفاهیم شرارت و نیکوکاری، گناهکاری و بیگناهی پیچیده بود که مرز ناپیدای این مفاهیم در همه آثارش نمایان است.

* مولیش چگونه نویسنده شد؟

چگونگی نویسنده شدنش را این طور تعریف کرده است: «در نیمه دوم دهه چهل، پس از خاتمه جنگ با پرستارم فریدا در خانه مان تنها مانده بودیم. پدرم به جرم خیانت در آمستردام زندانی شده بود و مادرم از سال ها پیش به آمریکا مهاجرت کرده بود. من به شیمی علاقه زیادی داشتم و مشغول تهیه کتاب شیمی به زبان ساده بودم. ۱۸ ساله بودم. روزی از کنار خانه ای می گذشتم با پنجره های باز؛ از اتاق صدای پیانو می آمد و دیوارها با قفسه های کتاب پوشیده شده بود. با همین صحنه اولین داستان در ذهن من نقش بست. از آن لحظه می دانستم من یک نویسنده هستم. اولین داستان من «اتاق» یک سال بعد در مجله هفتگی السویر منتشر شد.»

به نظر مولیش وظیفه نویسنده این است که معنای عمیق تر واقعیت را به مردم نشان دهد. این  معنا را می توان به کمک اسطوره ها و نمادهای موجود در این واقعیت ها بیرون کشید و در زندگی روزمره می توان اسطوره ها و حقایق را به هم پیوند داد. در همه داستان هایش به اسطوره و نماد اشاره شده است. معروف ترین و محبوب ترین رمان هری مولیش رمان «سو قصد» است که در سال ۱۹۸۲ منتشر شده است. از این رمان در سرتاسر دنیا دو میلیون نسخه به فروش رسیده است. آثار مولیش بیش از همه نویسندگان هلندی به سایر زبان ها برگردانده شده است؛ دقیقا به ۳۹ زبان. از بیشتر آثارش برای تهیه فیلم و نمایشنامه بهره گرفته شده است. مهمترین این فیلمنامه ها هم بر اساس رمان های «سو قصد»، «دو زن» و «کشف بهشت» نوشته شده است.

* در حال حاضر مشغول ترجمه چه اثری هستید؟

 اخیرا ویرایش رمان «اربابهای چای» اثر هلا هسه را تمام کرده ام؛ رمانی است استعماری تاریخی. در ارتباط با بهره کشی های هلند از خاک و مردم  هند شرقی یا اندونزی کنونی. نشر مروارید این رمان را منتشر خواهد کرد. رمان دیگری هم از آدریان وان دیس در دست ترجمه است که این رمان هم داستان زندگی خانواده ای هلندی در اندونزی است که زمان جنگ جهانی دوم به اردوگاه های ژاپنی در اندونزی فرستاده شده اند. این داستان در سه دوره زمانی پیش از جنگ، زمان جنگ و بعد از جنگ حکایت شده است. هر دو این رمان ها به ده زبان مختلف ترجمه شده اند و از آثار برجسته هلندی به شمار می آیند. اگر روزگار فرصت دهد رمان های دیگری هم از همه این نویسنده های بزرگ هلند و دانمارک را به فارسی بر می گردانم.

لینک گفتگو در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4289546

جدی جدی، شوخی شد/باید شیرینی های زبان فارسی را کشف کرد

شکراللهی

رضا شکراللهی می گوید در ابتدای امر اصلا قصد نوشتن کتابی طنز مانند «مزخرفات فارسی» را نداشته ولی ناگهان شرایطی پیش آمده که متوجه شده می تواند این کتاب را یک اثر طنز دانسته و آن را منتشر کند.

خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگ: رضا شکراللهی بیش از یک دهه است که به عنوان نویسنده و ویراستار در روزنامه ها و مطبوعات فعالیت کرده و مطالبش را در یک سایت اینترنتی نیز منتشر می کند. گزیده مطالبی که او از سال ها پیش در مطبوعات منتشر کرده در قالب کتاب طنزی که سال گذشته با عنوان «مزخرفات فارسی» چاپ شد، به عنوان یکی از کتاب های نشر ققنوس در نمایشگاه کتاب عرضه شده و حضور این نویسنده در نمایشگاه، بهانه ای شد تا درباره این کتاب، گپ و گفت کوتاهی با او داشته باشیم.

«مزخرفات فارسی» قطعات و نوشته های مستقل طنز با بهانه موضوعات و اتفاقات اجتماعی است که نویسنده در آن ها سعی کرده، ابیات یا ضرب المثل ها و جملات معروف ادبیات فارسی را برای شوخی و طنز به کار بگیرد.

در ادامه مشروح گفتگو با شکراللهی درباره این کتاب و همچنین مقوله طنزنویسی می آید:

* آقای شکراللهی گفته بودید که مطالب کتاب «مزخرفات فارسی» جنبه آموزش عمومی دارند. می شود این مطلب را بیشتر باز کنید؟ آیا قرار است از نیازهای اولیه حرف بزنند یا مسائل فرهنگی و یا ...

اول بگذارید این نکته را توضیح بدهم که اصلا این کتاب را به قصد طنز ننوشتم. یکی از کشفیات زندگی ام این بود که انگار این کتاب فقط چاشنی طنز ندارد و دیدم در جاهایی دارد به عنوان کتاب طنز معرفی می شود. این هم جزو بخت یاری های کتاب بود.

* یعنی جدی جدی، یهو شوخی شد؟

(می خندد) بله دقیقا. همیشه می گوییم شوخی شوخی جدی شد ولی این بار به قول شما، این طور شد. ولی این که گفته ام مطالب کتاب، جنبه عمومی دارند از دید مخاطب کتاب است. چون مخاطب این اثر قطعا آدمی که ادبیات خوانده و متخصص است، نیست. مخاطب این کتاب به طور دقیق، مخاطب عام ادبیات فارسی است؛ کسی که در فضای مجازی می چرخد و در حد ارتباط عموم با زبان فارسی سر و کار دارد. از این جهت است که گفته ایم کتاب برای مخاطبان عمومی است. یک بچه دبیرستانی می تواند این کتاب را بخواند تا یک آدم میانسال.

* وقتی مطالب را می نوشتید، چنین قصدی داشتید که بعدا کتابش کنید یا به صورت ناخودآگاه بوده که مطالب شبیه به هم اند و در قالب کتاب کنار هم قرار گرفته اند؟

اصلا چنین قصدی نداشتم. این مطالب، یادداشت هایی هستند که طی سال ها آن ها را نوشتم و کتاب در واقع یک مجموعه گزیده از آن هاست. دوستان برای چاپشان پیشنهاد دادند و من هم برای اولین بار به آن فکر کردم و دیدم بله می شود.

* نشر ققنوس بود که به شما پیشنهاد داد؟

نه. دوستان نویسنده و شاعرم و به طور ویژه محمدحسن شهسواری. بعد نشستم بررسی کردم و دیدم می توان نظمی به مطالب داد و آن را کتاب کرد. در نتیجه این کتاب متولد شد و استقبال از آن باعث شده این روزها به جلد دومش فکر کنم.

* جلد دوم که مطالب تازه نیست! مطالبی هستند که در جلد اول چاپ نشدند؟

یک سری شان قدیمی هایی هستند که چاپ نشدند و یک سری هم، مطالبی هستند که در این فاصله یعنی پس از چاپ کتاب نوشتم شان. این کتاب، یک سری بازخوردها به من داد که متوجه شدم چه موضوعات و مسائلی مورد توجه یا مورد نیاز هستند و اگر قرار باشد جلد دومی داشته باشد، باید درباره چه موضوعاتی بنویسم.

* این را هم که قرار است مخاطب بخشی از ظرایف زبان فارسی را با این کتاب متوجه شود، توضیح می دهید؟

من کلا رویکردم به زبان فارسی این است که یک شیرینی هایی دارد و این شیرینی ها را باید کشف کرد. یا این که بیاییم این شیرینی ها را به مخاطب هم بچشانیم.

* یعنی طوری بگوییم که مخاطب عام هم بفهمد؟

بله. ولی غیر از این، یک سری ظرایف در زبان فارسی هست که مثلا در کتاب در موارد زیادی به آن ها اشاره کرده ام. مثلا آمده ام یک نکته را فقط از یک بیت درآورده و تشریحش کرده ام و این را طوری گفته ام که خواننده عام وقتی می خواند، با بیتی روبرو می شود که همیشه با بی توجهی از کنارش رد شده است؛ حتی سال ها به عنوان ضرب المثل از آن استفاده کرده ولی توجهی به عمقش نداشته و به آن فکر نکرده است. من سعی کردم توجه مخاطب را به این ظرایف جلب کند. بعد خودش شروع به توجه کردن کند.

* شما این را قبول دارید که طنز و تلخی یا گریه و خنده دو روی یک سکه هستند؟ شما گفتید داشتم جدی می نوشتم ولی دیدم از آن برداشت طنز می شود.

ماجرایی که اتفاق افتاده این است که من زیاد یادداشت می نویسم. کلا گویا با لحن شوخ می نویسم.

* یعنی ناخودآگاهتان باعث می شود؟

بله. ظاهرا. شوخی های زبانی می کنم؛ ناخواسته. این را دیگران هم به من گفته اند و من کشفش کردم. حالا دارم آگاهانه این کار را می کنم. سعی هم می کنم اگر می خواهم نکته ای جدید را در یادداشتی بگویم، قالب طنزآمیزش را حفظ کنم.

* پس الان، مهندسی شده است!

بله به قول شما همین طور است.

* این اتفاق از چه زمانی افتاد؟

به طور دقیق بخواهم بگویم از زمانی بود که یک روزنامه از من خواست مطالب کوتاه طنز بنویسم. از آن جا بود که سعی کردم مطالب طنزم را غلیظ تر کنم. آنجا متوجه شدم که قضیه همان «جدی جدی شوخی شد» شماست. و دیدم که گویا این توان و ظرفیت را دارم.

* در مورد وضعیت طنزنویسی در مطبوعات و طنز مکتوب، چند چهره ویژه و شناخته شده داریم. اما می خواهم برداشت شما را از وضعیت این روزهای طنز مکتوبمان جویا بشوم!

من که صاحب نظر نیستم ولی به عنوان مخاطب حرفه ای طنز، نظرم این است که طنز، بیشتر باید در نوع نگاه طنزنویس وجود داشته باشد تا در زبان او. آن چیزی که این روزها بیشتر می بینم، این است که متون طنز ما بیشتر شوخی هایی هستند که در حوزه زبان اتفاق می افتد. چون ما خط قرمز هم زیاد داریم؛ فقط کافی است که شوخی ها کمی به خط قرمزها نزدیک تر باشند.

* تا استقبال بیشتری از آن ها بشود!

بله. مثلا در حوزه رکاکت. یا مثلا یک مقدار اشارات سیاسی نزدیک به خط قرمز. ولی آن طنزی موفق تر و ماناتر است که نوع نگاهش طنزآمیز باشد و آن تضاد و تناقضی را که لازمه کار طنزنویس است، داشته باشد. اگر آن نوع نگاه را کسی داشته باشد، ناخواسته طنز در قلمش جاری می شود. ولی اکثر طنزهایی که این روزها می خوانم، زور می زنند که مخاطب را بخندانند.

* پس یعنی طنز الزاما به این معنی نیست که بخنداند!

نه اصلا. قرار است یک تضاد را نشان بدهد. تا مخاطب دچار تعجب شدید بشود. تعجب که بیاید، نتیجه اش یا به قول شما خنده است یا گریه!

* به مقوله طنز موقعیت در کارهایتان فکر کرده اید؟ یعنی موقعیت های بامزه ایجاد کنید!

سعی می کنم این کار را بکنم. کما این که اخیرا این کار را در مطلب طنزی که در روزنامه اعتماد چاپ شد درباره موقعیت این روزهای سعید مرتضوی انجام دادم. یک شرایط تخیلی را فرض کردم بعد آمدم یک موضوع زبانی را در قالب یک بیت منسوب به فردوسی در شاهنامه را که مردم عموما اشتباه به کار می برند، مطرح کردم.

* همان گهی زین به گشت و گهی پشت به زین؟

بله. دقیقا. موقعیت ماجرا با این بیت و مفهوم همخوانی داشت و من هم همان را دستمایه کار قرار دادم.

* هیچ وقت شده احساس کنید که اگر با فلانی شوخی کنم ممکن است برایم خطرناک بشود؟

بله. خیلی زیاد پیش آمده. خیلی از مطالب من دچار مشکل شد. در همین روزنامه اعتماد که این روزها در آن می نویسم. واقعا این قدر مطالب از ترس  این که اسم فلانی نیاید اسم آن یکی بیاید دچار مشکل می شد  که خسته شدم. چون من وقتی یادداشتی ادبی می نویسم، مثال ها و دستاویزهایم همه به موضوعات روز بر می گردند. دلیلش هم این است که موضوع برای مخاطب زنده باشد. البته نه به آن صورت که تهدید شویم بیشتر خودسانسوری بود که رخ می داد.

* حرف آخر درباره کتابتان!

استقبال از آن به قدری زیاد بود که تشویق شدم این کار را ادامه بدهم.

لینک گفتگو در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4287348

ناگفته‌های شغل دوبله از گذشته تا امروز/ مسئولان ما را نمی‌بینند

سعید مظفری

سعید مظفری از پیشکسوتان هنر دوبله در ایران است که خاطرات و تجربه های زیادی دارد؛ مردی که مثل خیلی از هم دوره ای هایش از وضعیت امروز این شغل و رفتار مسئولان چندان راضی نیست.

خبرگزاری مهر-گروه هنر-صادق وفایی: سعید مظفری از جمله گویندگان قدیمی و پیشکسوت هنر دوبلاژ ایران است که نیازی به معرفی و نام بردن از فیلم ها، سریال ها و بازیگرانی که به جایشان صحبت کرده، ندارد. آن طور که معروف شده، متولد سال ۱۳۲۱ است اما همان طور که با خاطره ای شیرین روایت می کند، شناسنامه اش را هشت نُه سال زودتر گرفته اند و در واقع متولد سال ۱۳۳۰ است.

مظفری از جمله گویندگان خوش مشرب و شیرین سخن قدیمی است که خاطرات زیادی از سال های حضورش در دوبله دارد و آنها را حین گپ و گفتی بهاری، مطرح می کند.

در ادامه گفتگوی مشروح با گویندگان و قدیمی های دوبلاژ سراغ گوینده تونی کُرتیس، تام کروز، برد پیت و ... رفتیم و او نیز ما را در منزلش پذیرفت. مظفری ضمن تعارف چای و شکلات، شروع گپ و گفت را به عهده می گیرد و درباره حرفه دوبله صحبت می کند. سخنان این مدیر دوبلاژ و گوینده پیشکسوت می تواند، افق صریح و بی تعارفی درباره این هنر در اختیار جوانان علاقه مند قرار دهد تا تصمیم مشخص و محکمی درباره آمدن یا نیامدن به این حرفه بگیرند. مظفری بسیار بی تعارف و دوستانه صحبت می کند و معتقد است اگر حرف ها را بی تعارف نزنیم، کاری از پیش نمی بریم و مشکلات طرح نمی شوند.

حین آماده سازی وسایل و شرایط مصاحبه، که با یاد و خاطره پررنگِ زنده یاد بهرام زند از دوستان و همکاران این گوینده همراه بود، مظفری از رفتار برخی از دوبلورها مبنی بر یکی شدن و همذات پنداری با نقش و به قول خودش رُلِ فیلم، گلایه دارد و می گوید چنین رفتاری موجب مریض شدن برخی از دوستانش شده است، اما او حاضر نیست چنین رویه ای را در پیش بگیرد.

گفتگوی بهاری مان با سعید مظفری در ۲ جلسه و در مجموع چهار ساعت گپ و گفت انجام شد که در آن، نه گوینده از روایت کردن خسته شد نه شنونده از شنیدن. شروع گفتگو نیز با جملاتی از این صدای ماندگار است.

در ادامه اولین قسمت از گفتگوی مشروح و بی تعارف با سعید مظفری را می خوانید:

مظفری: وقتی رلی را می گویم و از اتاق بیرون می آیم آن را فراموش می کنم چون حاضر نیستم با آن رل زندگی کنم ولی برخی از بچه های دوبله این طور هستند که رلی را می گویند، به خانه شان می روند و می بینید هنوز با آن رل هستند یعنی تا ۱۰ روز صحبتِ آن نقش است. من مریض شدنِ بچه ها را سر این مساله دیده ام و حاضر نیستم این گونه بیمار بشوم. من به جای نُقلعلی گفته ام، خب گفته ام که گفته ام. حرفه من این است.

* برخی از گویندگان و دوبلورها هستند که در گفتگوهایشان هم به این مساله اشاره کرده اند. در این زمینه نمونه هایی وجود دارد...

-بله. یک عده از بچه های دوبله دوست دارند شخصیت و نقش یادشان بماند که در نتیجه، مریضِ آن رل به خصوص می شوند. من ایرادی به این موضوع نمی گیرم. هرکسی عقیده ای دارد ولی من این طور نیستم. وقتی رلی را می گویم، از اتاق که بیرون می آیم، پایم که به حیاط برسد آن را فراموش می کنم و به کار بعدی فکر می کنم. نظر من این است. ممکن است به آن بازیگر جایزه و مدال بدهند ولی به تویِ گوینده که مدالی نمی دهند. شندرغاز پول است و سال ها همین بوده و هیچ وقت هم تغییری نمی کند.

این کار دیگر خریدار ندارد؛ از یک طیف خاص مثل شمای روزنامه نگار و عده ای علاقه مند که بگذریم، دیگر حرفه دوبله خریداری ندارد. جوان های جدیدی هم که می آیند عاشق این کار نیستند چون می آیند ما و شرایط مان را می بینند، سوال می پرسند و بچه ها هم راستش را می گویند. پیش از عید نوروز، امتحانی برای انتخاب گویندگان جدید ِ جوان برگزار شد شروعش هم با من در شبکه دو بود. آن طور که شنیدم نزدیک ۴ هزار نفر بودند. از آن تعداد، ۸ نفر ماندند. از آن ها هم در نهایت ۲ نفر ماندند؛ یک خانم و یک آقا که هر دو هم خیلی خوب بودند. یک روز به شبکه آمدند. فکرش را بکنید ۲ نفر از بین آن همه آدم انتخاب شده اند و حالا آمده اند ولی شبکه راهشان نمی داد. ولی پس از چقدر دوندگی راهشان دادند! هر دو نفر ساعت ۱۰ آمدند. نزدیک ساعت ۱۲ دیدم دارند می روند. گفتم کجا؟ گفتند این کار به درد ما نمی خورد. آقای مظفری از دوستان شما سوال کردیم متوجه شدیم پس از ۴۰ سال وقتی برای رل اول فیلم به شما ۱۳۸ هزار تومان می دهند، به ما چقدر می خواهند بدهند! حتما ۲ هزار تومان یا ۱۰ هزار تومان بنابراین برای زندگی مان نمی صرفد! به آن دو گفتم: بهترین کار را دارید می کنید. این کار به تهش رسیده است چون نه اسپانسر دارد و نه کسی که آن را حفظ کند.

من، آقای مقامی، عرفانی، والی زاده با فاصله چند سال از هم وارد این کار شدیم و اگر معدل بگیرید، ۴۰ سال است که در این کاریم، بیایید وضع زندگی ما را ببینید! اگر این حرفه ارزش دارد، اگر به زعم گردانندگان این کار ارزش دارد چرا حفظ نمی شود؟ چرا این ته تغاری ها را نگه نمی دارند؟ فکرش را بکنید وقتی بچه های ما مریض می شوند از بیمه خبری نیست. مگر آشنایی داشته باشیم که بیمه در انتهای کار مبلغی بدهد. عموما هم باید خودمان این مبالغ را متقبل شویم. من نمی گویم مسئولان موظف به پول دادن هستند ولی حداقل موظف به نگه داشتن هنرمندان این هنر که هستند. زمانی که من در سال های دور به تلویزیون رفتم، تازه داشتند ساختمان ۱۳ طبقه را می ساختند و تا زانو در گِل بودیم.

امروز بچه هایی که در زمینه دوبله زیرزمینی کار می کنند، فکر می کنید با چه پولی مشغولند؟ ۲ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان برای ترجمه، اتاق ضبط، گوینده، مدیر دوبلاژ و میکس. برای بچه های گروه زیرزمینی، پولی حدود ۲۰۰ یا ۱۵۰ هزار تومان بیشتر نمی ماند. یکی از این مدیردوبلاژهای زیرزمینی را می شناسم و از حال و روزشان بی خبر نیستم. حالا چرا این پول این قدر کم است؟ برای این که بها نمی دهند. وقتی به گوینده ای فلان مبلغ را می گویند و می گوید نمی آیم، سراغ جوان های علاقه مند و بی تجربه می روند آنها هم چون علاقه مندند با پول کم حاضر به کار می شوند. حالا چه کسی سود می برد؟ صاحب فیلم! می دانید این سایت های دانلود فیلم چه سودی می برند؟ باورتان نمی شود، سودشان میلیاردی است. چند وقت پیش یکی از این سایت ها را بستند.

* ت . م؟!

-بله. همین سایت بود. رییس این سایت را گرفتند. یک پسر ۲۵ ساله بود که چند حساب بانکی داشته و در یکی از آنها ۹ میلیارد تومان بوده است. بعد معلوم شد دایی این جوان یک آدم پرنفوذ است. فکرش را بکنید این جوان ۲۵ ساله هیچ کاری نمی کند فقط نشسته و تلفن به دست می گیرد و به استودیو زنگ می زند و می گوید آقای فلانی ۱۰ تا فیلم می فرستم و این ها را حداکثر تا ۱۵ روز می خواهم. این جوان، نه ژن خوب دارد و نه هیچ مولفه ای که شما را تحت تاثیر قرار بدهد. فقط پول دارد و البته یک دایی با نفوذ. بعد من و همکارانم با ۴۰ سال سابقه از صبح تا ۹ و ۱۰ شب به استودیو می رویم و سودش را آن آقای ۲۵ ساله می برد.

* چندی پیش عید مبعث بود و طبق معمول تلویزیون (به قول آقای مدقالچی تله ویزیون) فیلم «محمد رسول الله» مصطفی عقاد را پخش می کرد. من هم پیش از آن دوباره نسخه اصلی و دوبله فیلم را مقایسه می کردم. به نظرم این فیلم از جمله آثار سینمای جهان است که نسخه دوبله اش از زبان اصلی بهتر است. حالا این که چه عواملی باعث این پدیده شده شاید مدیریت دوبلاژ منوچهر اسماعیلی یا شرایط و حال و هوای انقلابی آن روزها بوده باشد.

-به این دقت کنید که شما دارید فیلم را به زبان فارسی می بینید. اگر زبان اصلی را ببینید، خیلی خوب است.

* در نسخه دوبله، مولفه هایی هست که در نسخه اصلی نیست. آقای اسماعیلی برخی از اذکار و آیات را به صورت عربی در دوبله قرار داده بودند. در حالی که نسخه اصلی و انگلیسی با یک بیان معمولی و نه چندان تاثیرگذار ترجمه انگلیسی اذکار و آیات را به مخاطب عرضه می کند.

-تاثیری که مدنظر شماست به خاطر این است که ما فارسی زبان هستیم. اگر یک فیلم ایتالیایی ببینید، توقع دارید همان تاثیری را روی شما بگذارد که روی یک ایتالیایی زبان می گذارد؟ وقتی به زبان مادری فیلمی را ببینید، این تاثیر منتقل می شود.

* یعنی معتقدید تاثیر دوبله فیلم «محمد رسول الله» فقط به خاطر زبان مادری است؟

-اگر به زبان مادری نباشد، درصدی که درک می کنند، چند نفرند؟ این عقیده من است.

* آن فیلم به نظرم یکی از آن شخصیت های ماندگار را برای شما داشت که رُلش به خاطرتان مانده است. بالاخره اوایل انقلاب بوده و آن شرایط و حال و هوای انقلابی آن طور که خبر دارید، بین گوینده ها هم وجود داشته است.

-بله. همین طور است. اکثرا همین حال را داشتند و همین حال هم روی کارشان تاثیر گذاشت. همه نقش شان را از جان و دل می گفتند. اولین بار هم بود که چنین فیلمی می آمد، رنگ و لعابی داشت، خوب ساخته شده بود و هنرپیشه های خوبی هم داشت. خیلی هم از دوبله آن استقبال شد.

دوره ای بود که درد مدیر دوبلاژی به جان خیلی ها افتاده بود، به ویژه در فیلم های فارسی . عده ای اعتراض می کردند که چرا همه فیلم های فارسی را مثلا فلانی باید دوبله کند؟ این جر و بحث ها باعث به وجود آمدن کدورت بین بچه ها شد تا جایی که فارابی همه ما را یعنی ۱۴ مدیر دوبلاژ را جمع کرد و گفت از این بعد، ۱۰۰ تومن بیشتر برای دوبله فیلم فارسی نمی دهیم. مدیر دوبلاژ و همه عوامل باید با این ۱۰۰ تومن سر کنند. به مدیر دوبلاژ که چیزی نمی رسید، گوینده ها هم باید می آمدند پایین. فارابی این کار را کرد که این مساله را مهار کند. به این ترتیب اول شد ۱۰۰ تومن، بعد شد ۸۰ تومن و بعد دو سال هم به طور کل دوبله فیلم فارسی تعطیل شد. صاحبان فیلم ها کارگردان ها را صدا کردند و گفتند یک کار می توانیم بکنیم. آن زمان نگاتیو خیلی گران بود. به کارگردان ها گفتند ما با ارز دولتی به شما نگاتیو می دهیم ولی خود هنرپیشه ها بیایند حرف بزنند. کارگردان ها هم با این که می دانستند کار خوب از آب در نمی آید، ولی چون مساله مالی مطرح بود، قبول کردند. به این ترتیب دوبله فیلم های ایرانی تمام شد.

* پس در دوبله آن فیلم چندان با طیب خاطر و رضایت حضور نداشتید چون در چنان شرایطی بوده است؟

-بله چون شرایط را می دانستم. به عنوان یک گوینده رفتم و کارم را انجام دادم. به طور کلی در بند پول نیستم و خیلی این عامل برایم مهم نیست. برای من خود کار مهم است. معتقدم کاری را نباید انجام بدهی ولی اگر می خواهی انجام بدهی باید درست انجام بدهی!

* فیلم «محمد رسول الله» کلکسیونی از دوبلورهای درجه یک است؛ احمد رسول زاده، منوچهر اسماعیلی، نصرالله مدقالچی، شما، رفعت هاشم پور و بهرام زند که چندی پیش از بین ما رفتند. برای احترام به یاد آقای زند بد نیست همکاری های شما را با ایشان مرور کنیم. زنده یاد زند سر سریال های امام علی(ع)، مردان آنجلس و بشارت منجی از شما دعوت کرده و با شما همکاری داشتند. یک قسمت از سریال ناوارو را هم به یاد دارم که شما گوینده مهمان بودید چون جزو گویندگان ثابت دوبله آن سریال نبودید، اما سال ۸۶ و ۸۷ چند کار بود که شما از ایشان به عنوان گوینده دعوت کردید.

-منظورتان آن شخصیت قصاب است؟

* «دار و دسته های نیویورکی» را شما دوبله کردید؟

-بله و یکی از دوبله های خوب آن زمان بود. آقای زند آن شخصیت قصاب را می گفت و خیلی خوب هم گفت. آن فیلم خیلی خوب دوبله شد و گوینده های خوبی هم داشت. باور نمی کنید، هر کاری کردم که یک کپی از این دوبله به من بدهند، ندادند. به یکی از دوستان مسئول گفتم یک نسخه به من بده می خواهم برای یادگاری نگه دارم. یک ماه دو ماه، امروز و فردا کرد. آخر گفت مخالفت کرده اند. گفتم چه کسانی؟ یک ساختمان مشکی در خیابان ولی عصر است که برای ارشاد است و گفت موافقت نکرده اند؛ موسسه رسانه های تصویری بود، بله. تلویزیون هم همین کار را با من کرد؛ سر «ریچارد پنجم». یک فیلم سخت چهار قسمتی بود. خب آدم سر این مسایل ناراحت می شود؛ بعد این همه سال کار می خواهی یک کپی بگیری این کارها را می کنند و بعد توقع کارهای آنچنانی هم دارند. شب بیا، روز بیا، تعطیلی بیا! باور نمی کنید، بچه های واحد دوبلاژ شب عید درست تا ۳ ساعت مانده به تحویل سال داشتند کار می کردند. گفتند پولتان را ششم عید به حساب می ریزیم. تا این لحظه یعنی ۲۴ فروردین پول را ندادند. فقط بخشی از دوبله ماه قبل را دادند. خب این کارها را می کنند که گوینده زده می شود. همه که مثل هم نیستند. برای یک عده مساله مالی مهم است و می گویند از این به بعد یا نمی روم یا اگر بروم دیگر کارم را درست انجام نمی دهم. خب شمای مخاطب هم این وضعیت را در کار گوینده متوجه می شوید.

* اکثر گویندگان و مدیران دوبلاژ می گویند آقای زند مدیر دوبلاژ خوبی بود. مثلا آقای مدقالچی می گفت بهرام خیلی خوب دیالوگ می نویسد و سر سینک بودن هم وسواس دارد. من هم به عنوان یک مخاطب این مساله را قبول دارم. اما شما چه؟ جدا از کار گویندگی، آقای زند مدیر دوبلاژ خوبی بود؟

-بله. خوب بود. بسیار دقت می کرد و آن وسواسی را که می گوید داشت. بهرام زند، با آقایی شریک شد و شرکتی زدند که فیلم وارد و دوبله می کردند.

* تصویر دنیای هنر؟

-بله. همین شرکت بود. منتهی نکته این بود که یک مترجم بسیار خوب داشتند به اسم آقای راهی. هرچه فیلم سنگین مثلا از آثار شکسپیر می آمد، ترجمه را می دادند به آقای راهی. حالا خوبی کار این آقای راهی باعث شده بود که مترجمان دیگر هم دستمزد او را طلب کنند و کار سخت شده بود یعنی مثلا فیلمی برای چند ماه دست من می ماند ولی مترجم پیدا نمی کردم که با مبلغ خوب و مناسب ترجمه اش کند. ولی در کل، بهرام بسیار دقت داشت. اصلا آدم بزن و دررویی نبود ولی الان این طور است که مدیر وقتی فیلم را ساعت ۹ صبح شروع می کند، کار را طوری پیش ببرد که ۴ عصر همه بروند. تاثیر خوب بهرام این جا بود که خودش کار را می شناخت و به دست اندرکاران تصویر دنیای هنر کار خوب را یاد داد. گوینده های خوبی برای نقش ها انتخاب می کرد، مترجم خوبی داشت و سطح کیفی کار را بالا برد. خیلی برای کار هزینه می کرد ولی از وقتی که اتفاقاتی افتاد و آن شرکت به هم خورد، ناچار شد حدود دو سال دوندگی کند تا پولش را برگرداند. بهرام کارش را دوست داشت و دقیق انجامش می داد. حرفش هم این بود که اگر دور هم جمع شده ایم که کاری را انجام بدهیم، درست انجامش بدهیم ولی این فرهنگ، رفتار و طرز فکر روز به روز دارد بین بچه ها، کمرنگ می شود.

* یک فیلم دیگر هم بود به نام bank job که شما مدیر دوبلاژ بودید و آقای زند به جای جیسون استیتهام صحبت می کرد. دیدن کلیپی از پشت صحنه دوبله این فیلم باعث شد به این فکر بیفتم که گویی در تئاتر، یک کارگردان بیاید برای کارگردان دیگری در مقام بازیگر کار کند. با خودم فکر کردم یک مدیر دوبلاژ با تجربه، چطور برای یک مدیر دوبلاژ با تجربه دیگر کار می کند؟

- بهرام، خیلی من را قبول داشت و می دانست که بی ربط نمی گویم. راستش من زودتر از باقی دوستانم مدیر دوبلاژ شدم یعنی پس از ۱۴ ماه از ورودم به دوبله که چنین چیزی سابقه نداشت. آقای سرکیسیان نامی بود که کار من را سر فیلم «مردی از استانبول» دید. سر آن فیلم برای آقای شرافت صحبت می کردم. آن زمان ساخت استودیو طوری بود که اتاق ضبط و صدابردار به استودیو اشراف داشت. آقای سرکیسیان در اتاق ضبط نشسته بود و من اصلا فکر نکردم این آقا ممکن است صاحب فیلم باشد. وقتِ خداحافظی من را صدا کرد و کارتی به من داد و گفت فردا زنگ بزن. خلاصه، قرار گذاشتیم و ایشان ۵ فیلم را به من داد که دوبله کنم؛ یکی از یکی قشنگ تر. گفتم آقای سرکیسیان من مدت زیادی نیست که آمده ام! گفت تو می توانی. من هفت هشت سال در کار شما هستم و وقتی لب و دهنت را باز کنی، می فهمم که چه کاره هستی و در این کار می مانی یا نه. تو ماندگاری. بعد، فیلم ها را به استودیو فرستاد. خدا آقای شرافت را بیامرزد. وقتی فهمید مخالفت کرد. گفت تو حق نداری فیلم دوبله کنی. اصلا چه کسی گفته تو مدیر دوبلاژی؟ گفتم کسی نگفته، صاحب فیلم گفته، گفت بی خود کرده! گفتم آقای شرافت من که نمی توانم این طور به صاحب فیلم بگویم. در نهایت گفت تو حق نداری این کار را بکنی!

* این اتفاقات در تلویزیون افتاد؟

-نه. آن زمان در تلویزیون فیلم دوبله نمی شد مگر معدود فیلم هایی که مربوط به سفرهای محمدرضا پهلوی به نقاط مختلف بود که در تلویزیون صداگذاری می شدند. آن زمان اکثر فیلم ها در استودیوهای بیرون دوبله می شدند. این مساله هم مربوط به همان زمان است. خلاصه این که بعدها با آقای شرافت دوست تر شدم و در طول سال های همکاری مان ۴ فیلم را برایش حرف زدم.

* ایشان مقام استادی به گردن شما داشت؟ شما را او به دوبله آورده بود؟

-نه. چنین رابطه ای نداشتیم. من را آقای زرندی به دوبله آورد.

* مرحوم محمدعلی زرندی! این سوال مهمی است که می خواستم از شما بپرسم. چون از استادان پیشکسوت فعلی دوبله که می پرسیم، عده ای هوشنگ لطیف پور را استاد خود معرفی می کنند، عده ای علی کسمایی، عده ای هم مهدی علیمحمدی را. درباره آقای شرافت هم جالب است که ایشان مدیر دوبلاژ بود و گویندگی نمی کرد. آقای کسمایی هم همین طور.

-آقای شرافت کارش را با گویندگی شروع کرد.

* آقای کسمایی هم به نظرم بیشتر از یکی دو فیلم گویندگی نکرده اند.

-بله چون اصلا صدایش به درد این کار نمی خورد. یک صدای پیر و خسته داشت که به پرسوناژها نمی خورد.

* ولی این استعداد را داشته که مدیر باشد و تشخیص دهد که نقش را به چه کسی بدهد.

-بله. همین طور است. ولی این را هم در نظر داشته باشید که آن زمان تنوع گویندگان کم بود یعنی وقتی رلی می آمد، جلیلوند بود، کاملی بود، لطیف پور و اسماعیلی بود....

* ناصر ممدوح؟

-نه. ممدوح که با من آمد.

* بله. درست است شما و آقای ممدوح نسل دومی هستید.

-نسل قبل از ما مدنظرم است.

* خانم هاشم پور و آقای مقامی هم نسل اولی هستند.

-بله. مدیر دوبلاژ باید به یکی از همین ها رجوع می کرد. من در تمام عمر کاری ام با آقای لطیف پور، فقط یک کار داشتم که آن هم «اتللو» بود. یک پسر جوان را می گفتم که رل مقابل اتللو بود. با آقای کسمایی دو یا سه فیلم کار کردم. چندان رغبتی نداشتند که با من کار کنند. آقای زرندی هم من را به دوبله آورد ولی کاری برایم نکرد.

* یعنی حمایت تان نکرد؟

-نه. حمایت نکرد.

* شما را در تئاتر کشف کرد؟

-نه. من یک پسرعمه داشتم که دوست صمیمی آقای زرندی بود. این ها گروهی بودند که هر ۱۵ روز یک بار گعده و دوره داشتند. من آن زمان دانشجو بودم. آقای زرندی یک روز در همین دورهمی ها من را دید. گفت چه کار می کنی؟ گفتم دانشکده تعطیل است و فعلا هیچ کاری نمی کنم.

* دانشجوی هنر بودید؟

-نه. ادبیات ایتالیایی می خواندم. آقای زرندی گفت بیا دوبله. آمدم اماواگر بکنم که دوباره گفت بیا؛ یک روز با یکی از دوستانت بیا. من هم یک روز با دوستم آقای مسکرزاده که الان یکی از دندانپزشک های معروف و اعجوبه ایران است به استودیو رفتم. استودیوهای آن موقع همه تاریک و خانه های کهنه بودند. رفتیم و چند ساعتی را در استودیو نشستیم. بعد، مسکرزاده به من گفت سعید من دارم می روم. دنبالش رفتم و گفت: سعید، دیوانه ای؟ این چه کاری است؟ هوای خوب بیرون را ول کنیم بیاییم در این اتاق های تاریک؟ کدام احمقی این کار را می کند؟ من دیدم راست می گوید همراهش از ساختمان خارج شدم. دو هفته بعد دوباره آقای زرندی را در خانه پسرعمه ام دیدم. گفت بدون خداحافظی گذاشتی رفتی؟ گفتم ببخشید دیدم دوستم دارد می رود من هم رفتم. دوستم چنین گفت و چنان. آقای زرندی گفت «حرف او را گوش نده! او دارد پزشکی می خواند و آینده اش محکم تر از توست». دفعه بعدی که به مسکرزاده گفتم بیا برویم، گفت نه نمی آیم ولی من خوشم آمد و آمدم به دوبله که به قول معروف ای کاش قلم پایم می شکست و نمی آمدم. (می خندد)

* خاطره خاصی از جر و بحثِ سر کار با آقای زند دارید؟

-نه هیچ وقت با بهرام جدل نداشتیم. با من و چند نفر دیگر از بچه ها اصلا جر و بحث نمی کرد. اولا هیچ وقت ندیدم بهرام با کسی بلند صحبت کند دوما هیچ وقت به کسی نمی توپید و اگر ایراد می گرفت، ایراد منطقی و درست بود بنابراین نیازی نبود با دعوا و تشر باشد. به نظرم خیلی خوب بود که هیچ وقت ایراد بنی اسرائیلی نمی گرفت که بخواهد شما را اذیت یا تحقیر کند. اصلا اهل این حرف ها نبود.

-بهرام خیلی دوست داشت رل بگوید به ویژه رل اول.

* دوران جوانی اش را می گویید؟

-بله. سال ها رفت و آمد و می خواست رل اول بگوید. یک روز به من گفت سعید هیچ کس به من رل نمی دهد! این حرفش در گوش من ماند. ۱۰ روز بعد به من یک فیلم دادند در استودیو پاسارگاد. خدا رحمتش کند زنگ زدم و گفتم بهرام یک فیلم دارم می خواهی کار کنی؟ گفت آره و آمد. همان طور که گفتم من را خیلی قبول داشت. فیلم معمولا کلاکت دارد. بهرام آمد و دید که این رلی که جلویش گذاشته ام از اول هست تا آخر فیلم. متوجه شد که رل اصلی فیلم است. گفت سعید این که رل اصلی است! گفتم بله. گفت من بگویم؟ گفتم بله تو باید بگویی! گفت صاحب فیلم ایراد نگیرد! گفتم نه ایراد نمی گیرد.

* یادتان هست چه فیلمی بود؟

-یک فیلم دریایی بود. بهرام جای ناخدای کشتی حرف می زد. نام فیلم را به خاطر نمی آورم ولی از آن فیلم های اکشن و درباره یک ناخدایی بود که مامور بود برود دزدهای دریایی را بگیرد. بهرام سر آن فیلم خیلی خوب حرف زد و خیلی هم خوشحال شد.

* چه سالی بود؟ چون ایشان سال ۴۸ وارد دوبله شد واستادش هم که مرحوم مانی بود.

- بهرام در تلویزیون فیلم با آقای مانی فیلم های تلویزیونی را کار می کرد. فکر می کنم این فیلم مربوط به سال ۵۱ یا ۵۲ بود. بهرام خیلی اخلاق خوبی داشت. با همه بساز بود. منتهی یک عیب هم داشت و آن این بود که خودخور بود یعنی همه چیز را در خودش می ریخت. به نظرم بخش عمده مریضی بهرام هم به دلیل همین خودخوری بود یعنی از هرکسی ناراحت می شد یا می دید که فلان رل را به او نداده اند، غصه می خورد. بارها هم با او بحث می کردم که بهرام چرا غصه می خوری؟ خب مدیر دوبلاژ نخواسته نقش را به تو بدهد غصه ندارد که! یا ثابت می شود که اشتباه کرده یا معلوم می شود که انتخابش درست بوده است.

* و در جواب چه می گفت؟

-می گفت این نقش حق من بود. من هم می گفتم بله ولی یادت باشد این کار خصوصی نیست، این کار روی نظر عده ای می چرخد و به ندرت آدم ها به حقشان می رسند. ممکن است خیلی به تو اجحاف شود ولی می بینی که به من هم اجحاف می شود. علت آن شرایط این بود که عده ای گوینده و مدیر دوبلاژ بودند که فیلم ها روی شاخ آنها می چرخیدند و همه از جمله صاحب فیلم ها، آنها را می دیدند. گوینده هایی مثل من و بهرام باید خیلی تلاش می کردیم جایی برای خود باز کنیم. الان هم ممکن است کسی بیاید که خیلی با استعداد باشد ولی تلویزیون در وهله اول من را که قدیمی تر هستم می بیند.

ادامه دارد...

لینک مطلب در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4279982

جنگ مرد هلندی با گذشته و جنگ جهانی دوم/نقب حفره ای در زمان

رمان سوءقصد هری مولیش

رمان «سوءقصد» نوشته هری مولیش نویسند هلندی، به نوعی عقده گشایی و چالش نویسنده اش با گذشته ای آکنده از جنگ و خونریزی است و نویسنده با نوشتن آن در واقع حفره ای در تاریخ کشورش حفر کرده است.

خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگ: هری مولیش یکی از نویسندگان بزرگ و به تعبیری غول های ادبیات معاصر هلند است. رمان «سوءقصد» یکی از آثار شناخته شده اوست که ترجمه هلندی به فارسی اش، چندی پیش به قلم سامگیس زندی توسط نشر چشمه منتشر شد. در یک کلام و به طور خلاصه، اگر رمان را بخوانیم و اطلاعاتی هم از زندگی این نویسنده داشته باشیم، می توانیم بگوییم که رمان، تصویری بسط و گسترش یافته از کودکی خود مولیش است؛ البته تصویری از کودکی تا دوران بزرگسالی و پیری اش. این نویسنده متولد سال ۱۹۲۷ و درگذشته به سال ۲۰۱۰ بود.

فیلمی سینمایی که با اقتباس از رمان «سوءقصد» ساخته شد، جوایز اسکار و گلدن گلوب را دریافت کرد. مادر مولیش یک زن آلمانی یهودی و پدرش مردی با ملیت مجاری اتریشی بوده که شغلش بانکداری اما افسری در خدمت نازی ها بوده است. _ تاریخ جنگ جهانی دوم، پر از چنین شخصیت هایی با ملیت های آمیخته و تلفیقی است _ به هر حال، با بررسی مستندات زندگی مولیش، می توانیم کدها و ردپاهای حقیقی جالبی در رمان پیدا کنیم. شخصیت واقعی مولیش؛ در این رمان به طور ساده در شخصیت اصلی یعنی آنتون حلول نکرده است بلکه به طور تلفیقی در او و دیگر شخصیت ها مانند پسر فاکه پلوخ تقسیم شده است. به عنوان مثال، در جهان واقعیت پدر هری مولیش، زمان اشغال هلند توسط آلمان، از سرسپرده های قدرت نازی و مسئول مصادره اموال یهودی ها بوده است. بنابراین این شخصیت را در جهان داستان، می توانیم در قالب شخصیت پلوخ در رمان مشاهده کنیم. از طرف دیگر در جهان واقعیت، پدر و مادر مولیش از هم جدا شده بودند و پدرش هنگام انتقال هری و مادرش به اردوگاه مرگ، آن ها را نجات داده است. در رمان البته، صحبتی از اردوگاه های مرگ نمی شود اما جمله ای که از مولیش درباره خودش ثبت شده، واقعا قابل تامل است: «من فقط درباره جنگ جهانی دوم ننوشته ام، خود من جنگ جهانی دوم هستم.»

جدا از تاثیرات جنگ جهانی دوم روی مردم هلند و شخصیتی چون مولیش، اتفاقاتی که در کودکی برای این نویسنده رخ داده، باعث شده به سمت نوشتن داستانی چون «سوءقصد» برود. یک سوءقصد در کوچه به جان یک هلندی خودفروخته به آلمان ها که موجب دردسر خانواده آنتون می شود، پدر و مادر و برادرش کشته شده و آنتون باید تا پایان زندگی تلاش کند تا از خاطره حادثه آن شبی که این اتفاقات در آن افتاد، فرار کند. که البته بالاخره ناچار است با آن روبرو شود و تا انتهای واقعیت پیش برود. کشته شدن پدر و مادر و برادر آنتون در جهان داستان را شاید بتوان با کشته شدن مادربزرگ هری مولیش در جهان واقعیت معادل دانست یا هر اتفاق واقعی مشابه این. چون پدر نازی دوست مولیش نتوانسته مادربزرگ هری را از چنگ نازی ها نجات دهد و او در اتاق گاز کشته شده است.

یکی از ویژگی های جالب این رمان، این است که نویسنده روزهای پایانی جنگ جهانی دوم را برای بستر ابتدایی و سرآغاز رمانش انتخاب کرده است. یعنی اتفاق از سال های ابتدایی یا میانی و بهبوهه فعالیت های گروه مقاومت هلند در جنگ شروع نمی شود بلکه اتفاق اصلی که بهانه نوشته شدن چنین رمانی شده، در چند روز پایانی جنگ رخ می دهد. به تعبیر راوی داستان: «ژانویه ۱۹۴۵ بود. تقریبا همه اروپا آزاد شده بود، مردم پای کوبی می کردند، می خوردند، می آشامیدند، هم آغوشی می کردند و جنگ رفته رفته از یادها می رفت، اما هارلم روز به روز بیشتر شبیه خرده زغال های گداخته خاکستری می شد، شبیه چیزی که وقتی زغال داشتند، توی بخاری شان یافت می شد.» در آن برهه از تاریخ کشور هلند، یعنی ماه های زمستانی منتهی به پایان جنگ، مقطعی به نام زمستان گرسنگی وجود دارد که ابتدای رمان مربوط به این بخش تاریخی است: «او گرسنه بود، اما می دانست باید تا صبح روز بعد صبر کند که دوباره یک لقمه نان سیاه با شیره چغندر به او بدهند.»

راوی دانای کل داستان، روایت رندانه ای دارد و در واقع فرازمانی عمل می کند. نمونه بارز این روایت را می توان در صفحات ۱۹ و ۳۴ مشاهده کرد. «وسط خیابان متروک، جلوِ خانه آقای کورتوخ دوچرخه ای افتاده بود، چرخ جلوش که بالا مانده بود هنوز می چرخید؛ یک صحنه غم انگیز که بعدها در کلوزآپ های همه فیلم های مربوط به مقاومت دیده می شد.» همین صحنه که در صفحات ابتدایی کتاب توصیف می شود، حضوری شبح گونه در کل کتاب دارد و به طور متناوب، در رفت و آمد است. در واقع همین اتفاق و همین صحنه است که بهانه شکل گیری اتفاقات درونی و بیرونی رمان شده است. زبان توصیف گرای هری مولیش در این کتاب بسیار قابل توجه و کاربردی است که به ادبی شدن این رمان یاری زیادی رسانده است. نمونه بارز این مولفه را هم می توان در صحنه آتش زدن خانه آنتون مشاهده کرد؛ توصیفی شاعرانه و تاثیرگذار که البته زمان در آن متوقف نمی شود: «درون اتاق هایی که مدت ها هوایش سرد مانده بود، حالا جهنمی در جوش و خروش بود. تراشه های سیاه از هر طرف روی برف فرود می آمدند. یکی دو دقیقه بعد، میان این همه آشوب، صدای ترق تروق بلند شد و میان فواره ای از نور به بلندی یک برج، خانه فرو ریخت.»

همان طور که اشاره شد روایت دانای کلی این رمان، حالتی رندانه دارد و در واقع هری مولیش در مقام این راوی، گذشته و امروز هلند را با رفت و برگشت های سریع، به هم پیوند زده است. به نظر می رسد همین رفت و برگشت های زمانی هم باشد که موجب اقتباس های تصویری از آثارش و به ویژه همین رمان «سوءقصد» شده باشد. به هر حال، این رفت و برگشت، یا همان فلش فوروارد زدن و دوباره برگشت به زمان فعلی روایت، از همان صفحات ابتدایی کتاب شروع می شود که نمونه ای از آن در بالا، درج شد. اما علاوه بر بازی با زمان، هری مولیش با جهان و عرف های معمولش نیز بازی کرده است. نمونه اش مطالبی است که درباره سینما و فیلم های سینمایی آمده است. «اما چیزی که او آن زمان، در سال ۱۹۴۵ می دید، اگر امروز با همان روبه رو می شد، چیز دیگری می دید. تقریبا چهل ساله بود. یک صورت لاغر و بی روح با یک جای زخم افقی زیر گونه چپش؛ تیپی که امروزه به درد هیچ کس نمی خورد، غیر از کارگردان های فیلم کمدی یا سادیستی درجه دو. در این زمانه فقط صورت های بچگانه هیملر مانند تا حدودی به درد سینما می خورند. اما در آن زمان این یک مورد سینمایی نبود، در واقع چهره خودش همین طور بود، یک «نازی متعصب»، که در آن زمان چیز مضحکی نبود. او کمی بعد بدون این که به آنتون نگاه کند آن جا را ترک کرد.» دقت کنیم که این توصیف مربوط به یک افسر آلمانی در روزگار پایانی جنگ بوده و همچنین منظور هری مولیش از «امروز»، سال ۱۹۸۲ است.

رمان «سوءقصد» ۵ فصل دارد که به ترتیب، این چنین نامگذاری شده اند: سال ۱۹۴۵، سال ۱۹۵۲، سال ۱۹۵۶، سال ۱۹۶۶ و سال ۱۹۸۱. البته پیش از این ۵ فصل، یک پیشگفتار درج شده که در حکم معرفی نامه محله و وضعیت زندگی آنتون و خانواده اش پیش از شروع بحران و اتفاق اصلی است. علاوه بر مطالب گفته شده در بالا و توجه به همین طریقه نامگذاری فصل ها و شیوه روایت، در متن این رمان این نکته مشهود است که هری مولیش به خوبی با مفهوم زمان، گذشته و آینده بازی می کند. یکی از فرازهایی که این ویژگی به خوبی و درشتی خود را نشان می دهد، صفحه ۱۵۵ رمان است: «او هم پشت به آینده ایستاده بود و رو به گذشته. وقتی او درباره زمان فکر می کرد، که گاهی که این کار را می کرد، به چشم او حوادث از آینده نمی آمدند که از حال بگذرند و به گذشته سیر کنند. وقایع از گذشته وارد حال می شدند، راهی آینده ای نامعلوم.» یا در جایی دیگر از داستان، وقتی که آنتون با هفت تیری روبرو می شود که با آن پلوخ را کشته اند، راوی این جمله را در روایت می آورد: «گویی آن هفت تیر روی میز وزنه ای بود که آنتون را با خود به اعماق گذشته می کشید.» به هر حال، گذشته، امری است که در امور ذهنی گاهی مانند گردابی انسان را به درون می کشد و این گذشته، برای هری مولیش، جنگ جهانی دوم است که ظاهرا هیچ راه فراری از آن نداشته و ناچار شده مانند شخصیت اول همین رمانش با نوشتن، با آن روبرو شود: «جنگ، گرچه گاهی در برنامه های تلویزیون و کتاب ها زنده می شد، به تدریج داشت به گذشته دوری می پیوست؛ اگر آدم اجازه داشته باشد چنین چیزی را به زبان بیاورد. قتل پلوخ، جایی پشت افقِ رنگ باخته، به یک حادثه مهم بدل شده بود که غیر از آنتون عده خیلی کمی چیزی درباره آن می دانستند؛ افسانه هولناکی در زمان های قدیم.»

از بابت ترجمه روان و همچنین پاورقی های مناسب، باید به مترجم این کتاب تبریک گفت. شاید یک دلیل خوب بودن این ترجمه، زندگی مترجم در هلند و آشنایی با فرهنگ عمومی این کشور و همچنین قلم هری مولیش باشد. یک دلیل دیگر هم می تواند بازگردانی مستقیم از زبان اصلی به فارسی باشد. چون اگر این رمان از زبانی مانند انگلیسی یا فرانسه به فارسی برگردانده می شد، به نظر می رسد چنین ارتباطی با خواننده برقرار نمی کرد. از دل همین پاورقی ها و توضیحات مترجم و البته جملاتی که نویسنده هم در متن آورده، می توان توجه خواننده را به این نکته جلب کرد که نباید از رفتارهای نامناسب هلند در زمینه استعمارگری و همچنین کژرفتاری های اعضای نهضت مقاومت مقابل نازی ها غافل شد. یعنی اگر نازی ها بد بوده اند، جبهه مقابل هم چندان پاک و منزه نبوده و دست به جنایت هایی زده است. به هر حال، در رمان، بحث هایی درباره تاریخ استعمارگری هلند در اندونزی می شود و ما هم در مقام خواننده توجه داریم که هری مولیش اصلا در پی ارائه تصویر پاک و بی گناه از هلند درگیر در جنگ نبوده بلکه به نظر می رسد بیشتر مشغول کشتی کردن با خود و درونش بوده است.

مولیش در طول روایت ۱۹۰ صفحه ای خود، چند لحظه ماندگار و درخشان را با نگه داشتن زمان، خلق کرده که به خوبی در داستان از آن ها استفاده کرده است. نمونه اش مواجهه آنتون کودک با زن جوان مبارز در سلول تاریک است. زن خونین و زخمی که اواخر کتاب مشخص می شود همان سوءقصد کننده و ضارب بوده، در ثانیه هایی از زمان گذشته آنتون را روی زانو نشانده و برای دلداری نوازشش کرده است: «میان آن حفره تاریک یک نقطه نورانی به شدت می درخشید؛ نوازش سر انگشتان آن زن روی صورتش.» دقت داریم که در این جمله هم مسیر بین گذشته و حال یا آینده، یک حفره تاریک است؛ دقیقا مانند همان سلولی که آنتون به همراه زن در آن حبس شده و به دلیل تاریکی اش، نمی توانسته صورت زن را ببیند. این مواجهه در فصل اول کتاب اتفاق می افتد. درباره این فصل می توان گفت که نویسنده روایت فصل ابتدایی را به طور یک نفس تا صفحه ۵۸ پیش آورده و علاوه بر مواجهه مبهم آنتون و زن چریک در سلول، یک صحنه و تلنگر دیگر را هم در همین فصل قرار داده است؛ در جمله آخر.

درباره هری مولیش گفته می شود که او از افسانه ها و اساطیر در روایت داستانی اش بهره می برد. یک نکته دیگر درباره فصل اول رمان، این است که زن چریک در سلول، در جملاتی، مرامنامه و سلوک عارفانه مبارزان و اهالی نهضت مقاومت را برای آنتون تشریح می کند که شباهتی به مفاهیمی از جمله نفس کشی و غلبه بر خویشتن خویش دارد: «ما مجبوریم قبل از این که اون ها رو نابود کنیم، اول کمی خودمون رو نابود کنیم، ولی اون ها نه، اون ها می تونن خودشون بمونن، برای همینه که اون ها از ما قوی ترن.»

مفهوم مبارزه هم از مفاهیمی است که هری مولیش در کشتی گرفتن خود با گذشته به آن پرداخته است. از نظر این نویسنده و حرفی که در دهان شخصیت های داستانش گذاشته، مبارزه در ظرف زمانی خاصی معنی دارد و خارج از آن ظرف زمانی، دیگر فاقد معناست. «آنتون با خودش فکر کرد؛ این چیزی است که از یک مرد مبارز باقی مانده است؛ یک مرد شلخته، بدبخت و نیمه مست در یک اتاق در زیرزمین.» واقع امر هم همین است که بسیاری از اعضای جبهه مقاومت پس از جنگ، سرنوشت های چندان خوشایندی از نظر سلامت روح و روان نداشتند و چالششان با گذشته، عاقبت کار دستشان داد. یکی از دوستان همان شخصیت زن چریک در جایی از رمان که مربوط به زمان حال و پس از جنگ است، درباره خاطراتش از او در سال های جنگ و ترسش از پایان جنگ می گوید: «یک بار گفت هر موقع به بعد از جنگ فکر می کنه، یک چاله سیاه و بزرگ می بینه.» یعنی آن زن چریک از پایان زمانی که مبارزه معنا داشته، ترس داشته است؛ ته کشیدن ظرف مبارزه.

«سوءقصد» در حوزه های تاریخ پس از جنگِ هلند، وضعیت اروپا و جهان در سال های پسین جنگ جهانی دوم، اثری جامع و مفصل است. یکی دیگر از موضوعاتی که مولیش در این رمان به تصویر کشیده، تعدد نظرات مبارزان سال های مقاومت و تفاوت آن ها با یکدیگر است. از طرفی باید توجه داشت که پس از پایان جنگ و شکست آلمان و ژاپن، جهان هنوز روی آرامش را به خود ندید چرا که جنگ سرد شروع شد و آمریکا و شوروی، جهان را به یک دوقطبی تبدیل کردند. مضاف بر این که شعله جنگ ها و درگیری هایی چون جنگ ویتنام بالا کشید. دیالوگ ها و جملات جالبی در این زمینه و درباره نظر هلندی ها درباره آمریکا وجود دارد که در رمان «سوءقصد» درج شده اند. در فصل پایانی هم یکی از تظاهرات های ضد جنگ و در محکومیت سلاح های اتمی به عنوان محملی برای پرده برداری نهایی از حقیقت گذشته در نظر گرفته شده که تمام واقعیت، در این تظاهرات برای آنتون مشخص می شود.

مطالعه «سوءقصد» هم برای علاقه مندان رمان های داستانی جنگ جهانی دومی لذت بخش خواهد بود؛ هم برای کتاب خوان هایی که در پی تاریخ و شاید حقیقت جنگ جهانی هستند.

لینک مطلب در مهر: https://www.mehrnews.com/news/4285295

درس تاب‌آوری برای نوجوانان و مرور تاریخ برای بزرگسالان

استپ بی انتها استر هوتزیگ

«استپ بی‌انتها» رمانی است که نویسنده لهستانی درباره تبعید به سیبری برای نوجوانان نوشته اما مخاطبان بزرگسال نیز می‌توانند از آن بهره‌برداری کرده و از مطالعه‌اش لذت ببرند.

خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ: تاریخ قرن بیستم پر از ظلم و ستم در حق انسان‌های بی گناه است که از قضا، این بیدادها توسط جوامع پیشرفته و صاحب فرهنگ غربی بر بشر تحمیل شده اند. نمونه بارز خونریزی و سبعیت، جنگ‌های جهانی اول و دوم هستند که در حاشیه شان وقایع بزرگی چون هولوکاست، کوچ اجباری و کشتار یهودیان به چشم می‌خورد. درباره ظلم و ستمی‌که بر مردمان یهودی دوران جنگ جهانی دوم رفته، کتاب‌های تحلیلی، رمان، فیلم‌های سینمایی و سریال‌های زیادی تولید شده است. اما یکی از دیگر ظلم و ستم‌هایی که در سال‌های مشرف به جنگ جهانی و همان دوران بر مردم بخشی از اروپا رفت، ماجرای تبعید به سیبری است.

جالب است که با وجود رویارویی قدرت‌های اروپایی در سال‌های قرن بیستم، هیچ کدام در جایگاه حق قرار ندارند. یعنی شوروی یا همان کشور شوراها به دلیل رویارویی با آلمان نازی، نمی‌تواند در جایگاه حق و عدالت‌خواهی قرار بگیرد چون ابتدا با آلمان پیمان اتحاد بسته بود و با حمله هیتلر غافلگیر و ناچار به مقابله شد. جنایت جنگل کاتین که آلمان‌ها آن را کشف کردند و با ماشین‌های رمز انیگما منتقلش کردند، یکی از بزرگ ترین جنایت‌های تاریخ بشری است که روسیه تحت حکومت کمونیست‌ها مرتکبش شد و به طور یکجا، ۲۲ هزار افسر و سرباز ارتش لهستان را اعدام کرد؛ آن هم در سال‌هایی پس از قرون وسطی و میانه‌های قرن بیستم. در سال ۱۹۳۹ بخش‌هایی از لهستان بین آلمان و شوروی تقسیم شد و حکومت تحت امر استالین، شرایط سختی را بر طبقات متوسط به بالای این جامعه تحمیل کرد. این میان، این سوال پیش می‌آید که مردمی‌مانند مردم لهستان باید به کجا و چه قدرتی پناه می‌بردند؟ به آلمان نازی یا شوروی بلشویکی؟

به هر حال، نباید آلمان نازی را تنها چهره منفور و جنایتکار قرن بیستم دانست. چون حکومت شوروی نیز در همان سال‌ها، مرتکب جنایات زیادی شده است. یکی از این جنایات، همان طور که اشاره شد، تبعید انسان‌های زیادی به منطقه سخت و بی آب و علف سیبری و تلف شدن عمر آن‌ها در این منطقه است. روس‌ها جمع زیادی از یهودیان و سرمایه‌داران اروپایی را به بهانه کاپیتالیست بودن، به سیبری و نقاطی که معیشت در آن‌ها سخت بود، تبعید کردند. این واقعیت نیز دستاویز تولید آثار ادبی و هنری شده اما به نظر می‌رسد در سایه آثاری قرار دارند که درباره جنایات نازی‌ها و خودِ سال‌های جنگ جهانی دوم خلق شده اند.

رمان «استپ بی انتها» یکی از آثاری است که درباره تبعید به سیبری نوشته شده است. استر هوتزیگ نویسنده لهستانی، زمانی که همراه با خانواده اش به سیبری تبعید شده، یعنی در سال ۱۹۴۱، ده سال داشته و به جرم کاپیتالیست بودن خانواده اش ناچار شده ۵ سال را در بدترین شرایط بهداشتی و نبود امکانات اولیه معیشت، زندگی کند. کتاب «استپ بی انتها» که هم برای نوجوانان و هم بزرگسالان نوشته شده، روایتی از همین تبعید ناخواسته است.

نکته جالب درباره این رمان، این است که داستانی برای نوجوانان است اما بزرگسالان نیز مخاطب آن هستند یعنی داستانی که با لحن نوجوانانه نوشته شده ولی محتوایش برای مخاطبان بزرگسال است. استر هوتزیگ و خانواده اش از یهودیان ثروتمند لهستان بوده اند و پدر استر در شغل تولید جواهرات فعالیت داشته است. این خاندان به جرم کاپیتالیست بودن تبعید می‌شوند. رودمین در رمانش، به وضوح و خوبی تصویر واقعی یک خانواده یهودی و تربیت شان را به تصویر کشیده است. نمونه جالبش جمله ای در صفحه ۲۲ کتاب است که مربوط به زمان تبعید و آوارگی از خانه بوده و استر در آن، می‌گوید: «خانه همیشه انضباط آهنینی داشت و حالا این انضباط بی رحمانه می‌نمود. چرا ما نمی‌توانستیم مثل بقیه مردم گریه کنیم؟»

یک مساله مهم دیگر که در این رمان به آن پرداخته شده، رفتار بلشویک‌ها با تبعیدی‌های سیبری است. یعنی همان طور که نازی‌ها، یهودیان لهستانی و غیر لهستانی را سوار قطارهای بی امکانات کرده و در بدترین شرایط به اردوگاه‌های کار و مرگ منتقل می‌کردند، کمونیست‌ها یا بلشویک‌های روس هم کاپیتالیست‌ها و سرمایه داران را در قطارهای حمل چهارپایان به تبعید می‌فرستادند. وقتی استر ۱۰ ساله به قطار تبعید می‌رسد، این جملات را بیان می‌کند: «در مقابل ما، واگن‌های باری مخصوص چهارپایان انتظار کالاهای انسانی خود را می‌کشیدند.» بنابراین مخاطب این کتاب به این نتیجه می‌رسد که شوروی و ارتش سرخی که در این رمان می‌بیند، با ارتش سرخ آزادی بخشی که در «فهرست شینلدر» خوانده یا دیده، متفاوت است.

استر هوتزیگ پس از تحمل سال‌های سختی تبعید و جنگ، به لهستان برگشت و سال ۱۹۴۷ هم برای تحصیل به آمریکا رفت. او در سال ۱۹۵۰ ازدواج کرد و مشغول نوشتن کتاب برای نوجوانان شد. «استپ بی انتها» یکی از همین آثار و مشهورترین کتاب این نویسنده است که نامزد دریافت جایزه کتاب ملی در زمینه ادبیات نوجوان شد. رودمین متولد سال ۱۹۳۰ بود و در سال ۲۰۰۹ درگذشت.

پس از مرور این تاریخچه کوتاه از زندگی نویسنده «استپ بی انتها»، بد نیست به نمونه ای بیان نوجوانانه راوی از سرزمین سیبری توجه کنیم؛ جایی در صفحه ۵۴ کتاب که نویسنده بخشی از منظور خود را از ناجوانمردی رفتار بلشویک‌ها این گونه نشان می‌دهد:

« "استپ؟ اما استپ که در سیبری است. " او آرام گفت: "این جا سیبری است. " اگر به من گفته بودند که به ماه برده اندم، کمتر از این حیرت نمی‌کردم. صدایم به لرزش افتاد: سیبری؟ اما سیبری که پر از برف است. پدرم گفت: "همین طور است. " سیبری! سیبری آخر دنیا بود، نقطه ای بی بازگشت. سیبری جای تبهکاران و دشمنان سیاسی حکومت بود، جایی که مجازات به نحو باورنکردنی ای ظالمانه بود و در آن مردم مثل حشره‌ها می‌مردند. "»

درسی که نویسنده از نوشتن و مکتوب کردن خاطرات نوجوانی اش در استپ سیبری، برای نوجوانان و مخاطبان بزرگسالش دارد، پذیرش شرایط سخت از طرف انسان، انعطاف پذیری و تاب آوری در این شرایط است. استر رودمین ۱۰ ساله با دختر جوانی که ۵ سال از تبعیدش گذشته و به لهستان بر می‌گردد، بسیار تفاوت دارد و این تفاوت هم در پختگی و گذر او از صافی سختی‌هاست. این مفهوم را می‌توان در برخی از جملات پایانی کتاب که مربوط به پایان تبعید هستند، مشاهده کرد: «در درونم چیزی به وجود آمده بود، احساس غروری لذت بخش از این که دختر کوچولوی ثروتمند ویلنایی توانسته بود فقر و کمبود را مثل بقیه تاب بیاورد.»

یک نکته روانشناسانه مهم هم که دراین داستان به آن پرداخته می‌شود، ترسی است که انسان از تغییر دارد. استر به زندگی کودکانه خود عادت داشته و رفتن به تبعید برایش بسیار سخت بوده است. اما پس از تحمل ۵ سال سختی و نکبت، وقتی هنگام برگشت می‌شود، باز هم احساس سختی می‌کند و نمی‌تواند از سیبری با آن شرایط دشوارش دل بکند. او مایل به ماندن است اما شخصیت مادرش که در طول رمان، یک انسان استوار و مقاوم است، دیگر توان تحمل کردن ندارد و دوست دارد به جایگاه اولیه اش برگردد. «شدیدا مایوس بودم و از تغییر وحشت داشتم.» این هم از جمله ویژگی‌های جالب انسان است که به سختی تغییر را می‌پذیرد و می‌خواهد در شرایط فعلی اش باقی بماند؛ درست مانند داستان مرگ و زندگی و انتقال به جهانی دیگر که سختی‌های خودش را برای هر انسانی دارد.

«استپ بی انتها» برای مخاطبان نوجوان، کتاب بسیار مناسبی است؛ از این جهت که باعث می‌شود با سختی‌های زندگی آشنا شده و قدر نعمت و داشته‌های زندگی فعلی شان را بدانند. از طرفی برای بزرگسالان نیز حاوی همین درس، درس تاب آوری و همچنین بخش مهمی‌از تاریخ معاصر جهان است.

ترجمه فارسی این رمان سال گذشته به قلم شهلا طهماسبی توسط انتشارات آفرینگان منتشر شد.

لینک مطلب در مهر: http://www.mehrnews.com/news/4270107

«نه فردا، نه دیروز»ونه امروز/کتابی متوسط از نویسنده آلمانی

نه فردا، نه دیروز اوه تیم

مجموعه داستان «نه فردا، نه دیروز»، اثری متوسط از اُوِه تیم داستان نویس آلمانی است که نمی تواند مخاطب عام را راضی کند و بیشتر به کار جریان شناسی ادبی و نقد می آید.

خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگ: مجموعه داستان «نه فردا، نه دیروز» اوِه تیم نویسنده آلمانی که ترجمه فارسی اش سال 95 منتشر شد، نسبت به دیگر اثری که اخیر از این نویسنده در ایران چاپ شده، یعنی «کشف سوسیس کاری» یک سر و گردن پایین تر است. البته «نه فردا، نه دیروز» مجموعه داستان است و «کشف سوسیس کاری» رمان؛ اما مطالعه دومی لذت بخش تر بوده و این برداشت را به مخاطب می دهد که با اثر جدی تری روبروست. بیست و سوم فروردین 97 بود که مطلبی درباره «کشف سوسیس کاری» در خبرگزاری مهر منتشر کردیم. (اینجا)

همان طور که می دانیم، عمده موضوعاتی که اوه تیم درباره شان می نویسد، آلمان پس از جنگ جهانی دوم، شرایط آلمان در زمان نازی ها، سقوط ارزش های انسانی و مسائل اجتماعی است که مصادیق همه این موضوعات را در رمان «کشف سوسیس کاری» دیده ایم و به نظر می رسد، این مصادیق از پختگی و پرداخت بهتری نسبت به نمونه هایشان در داستان های «نه فردا، نه دیروز» برخوردارند.

یکی دیگر از موضوعاتی که تیم درباره اش می نویسد، جنبش دانشجویی آلمان در ژوئن سال 1967 است که البته در داستان های مجموعه داستان مورد اشاره جایی ندارد. داستان های این کتاب، بیشتر به موضوعات فردی می پردازند و قصه های آدم های منفرد و تنها هستند تا مسائل جمعی که گروهی از مردم جامعه درگیرشان می شوند. 

داستان اول کتاب، «میهمانی شام» یک داستان ساده است. به عبارت بهتر، یک مواجهه و یادآوری گذشته است. طرح و تکنیک خاصی ندارد که پیش تر آزموده نشده باشد. قصه درباره زندگی شلخته و کولی واری است که به جدایی می انجامد. مواجهه ای که ابتدای داستان رخ می دهد، باعث مرور گذشته و قصه گویی درباره زندگی مردی می شود که این گونه زندگی می کند. بنابراین و براساس نوع قلمی که اوه تیم در نگارش این داستان به کار برده، مجموعه «نه فردا، نه دیروز» شروع امیدوارکننده ای ندارد.

داستان بعدی که همان عنوان کتاب است، داستان خوبی نیست. یعنی می توان گفت اصلا داستان نیست و بیشتر یک طرح است و تلفیقی از خاطره و دلنوشته است؛ موضوعش هم درباره دلتنگی از زمان و مکانی خاص است. درباره این داستان می توان گفت که مانند داستان اول، درباره وصل و جدایی و آدم هایی است که در کنار هم نیستند.

سومین داستان کتاب «صفحه نمایش»، جای تامل بیشتری دارد. با این که همان طور که در سطور پایانی داستان نوشته شده، «یک روز کاملا معمولی در پیش داریم» داستانی از روزمرگی را خواهیم خواند. یعنی قصه، درباره روزمرگی است با این ویژگی که زمان در آن کش داده شده است. داستان از صفحه 49 شروع می شود و تا صفحه 57 مشخص نیست که چرا چنین عنوانی دارد. مخاطبی که مشغول مطالعه داستان است، با خود فکر می کند دارد نوشته ها یا حالات درونی یک شخصیت سادیسمی را مطالعه می کند. رسیدن به سطور ابتدایی صفحه 57 موید این موضوع است: «بار اول از خودم پرسیدم که آیا این غریزه آدمکشی است؟ آیا سادیسم است؟ نمی توانم به یاد بیاورم که در دوران کودکی پای مگسی را کنده باشم.» در جایی از روایت همین صفحه، کبوتری کنار پنجره آشپزخانه می نشیند و با پر نزدنش، فرصت تیراندازی را به راوی سادیسمی می دهد: «ولی کبوتر همان جا نشست و به آشپزخانه زل زد. مثل کلینت ایستوود در فیلم روی خط آتش، با هر دو دوست نشانه گرفتم و بعد شلیک کردم. کبوتر سرنگون شد، پایین افتاد. نه وحشت کردم، نه پشیمان شدم، نه هیچ کدام. این بیشتر یک شادی فاتحانه است، احساسی که از طبقات پایینی بر می خیزد، از جایی از دوران عصر حجر.»

در این داستان سوم، زمان زیادی می گذرد تا داستان به کنش و اتفاق برسد و مخاطب مرتب باید توصیف هایی که درباره آدم ها ارائه می شود، بخواند. همین اطناب موجب خستگی می شود. شاید موضوع مهاجرت، بهانه اصلی نگارش این داستان بوده باشد. شاید هم مهاجرت فقط دستاویزی برای شروع و فضاسازی این داستان و در نتیجه توصیف وضعیت آلمان امروز _ آلمان پس از جنگ بوده باشد.

پس از «صفحه نمایش»، به داستان «پالتو» می رسیم که تا اینجا، بهترین داستان کتاب است و مخاطب را امیدوار می کند. «پالتو» طرح داستانی زیبایی دارد؛ زنی که از پله های آپارتمان منزلش در سال های پس از جنگ دوم مشغول بالا رفتن است و در هر پاگرد و طبقه، اتفاقاتی را مرور می کند. در این مرور گذشته، آلمان پس از جنگ به خوبی تصویر می شود، نمونه اش جملات زنی است که مدیر ساختمان است و درباره بازسازی ساختمان ها بیان می شوند. در این میان سرنوشت یک پالتو پوست در قالب قصه ارائه می شود و در چند سطر پایانی داستان هم افسوس و اندوه وارد صحنه می شوند. یک نکته مهم درباره داستان های اوه تیم همان طور که اشاره شد، توجهش به جنبش دانشجویی 1967 است. این جنبش در تظاهرات علیه محمدرضا پهلوی در برلین شکل گرفت که موجب کشته شدن یک دانشجوی آلمانی شد. البته در داستان «پالتو» خبری از این جنبش دانشجویی یا تاثیرش نیست اما از توجه اوه تیم به ایران و پالتو پوست هایش، خبری هست؛ همان طور که در رمان «کشف سوسیس کاری» به آن اشاره می شود و مترجم هر دو اثر یعنی رمان و این مجموعه داستان (یعنی حسین تهرانی) در پاورقی می آورد که «کشورمان قبلا از صادرکنندگان عمده پوست گوسفند بود. این پالتو پوست ها را هنوز هم به اسم پالتو پوست ایرانی می شناسند.»

اشاره دیگر در این مجموعه داستان، به ایران، مربوط به داستان بعدی «صندوق امانات» است که یک طنز تلخ اجتماعی درباره آلمان پس از جنگ است. این داستان، یک قصه شخصیت محور است و حول اتفاقات ناخوشایند و اعتراض گونه ای شکل می گیرد که به خاطر نادرست عمل کردن یک صندوق امانات در ایستگاه راه آهن رخ می دهند. در این داستان هم از دربان یک پانسیون یاد می شود که یک ایرانی است و پیش تر از افسران گارد جاویدان بوده است. «صندوق امانات» نیز داستان خوبی است و تقریبا هم رده با «پالتو» قرار می گیرد.

آخرین داستان با عنوان «قاچاق اسلحه» هم از داستان های خوب کتاب، ولی یک قصه متوسط است. نکته ویژه این داستان هم توصیفی است که اوه تیم از شرایط پس از جنگ دوم و دوران جنگ سرد در اروپا ارائه می دهد. در این توصیف، تا حد کمی شرایط آلمان، لهستان و شوروی پس از جنگ و کاری که عده ای در زمینه قاچاق تسلیحات انجام می داده اند، بهانه نوشتن بوده است. البته اشاره مستقیمی به بودن در شرایط پساجنگ نمی شود اما خواننده خود متوجه است که داستان مربوط به چه روزگاری است.

در مجموع، مجموعه داستان «نه فردا، نه دیروز» 3 داستان خوب دارد که داستان های پایانی اش هم هستند و به جز این، چیزی برای مخاطب عام ندارد. مطالعه این کتاب می تواند برای مخاطبان جدی ادبیات داستانی آلمان و نوشته های اوه تیم و همچنین اهالی تحقیق و نقد مفید باشد. در غیر این صورت، «نه فردا، نه دیروز» درد چندانی را از امروز درمان نمی کند.

لینک مطلب در مهر: http://www.mehrnews.com/news/4275595

ادبیات به آخر خط نرسیده است/ زبان داستان‌نویسی را بلد نیستیم

میزگرد ترجمه

رضا میرچی ضمن بیان خاطراتش از زمان خرید کتاب در حکومت کمونیستی چکسلواکی، معتقد است ادبیات در روزگار فعلی به آخر خط نرسیده اما مسیرش دشوارتر شده است.

خبرگزاری مهر _ گروه فرهنگ: رضا میرچی مترجم ایرانی مقیم شهر پراگ، علاوه بر کار ترجمه، به پژوهش و گردآوری اسناد و مدارک زیادی در حوزه های تاریخ و ادبیات مشغول است. او هر سال چند مرتبه به ایران و خانه پدری خود می آید و این آمدن ها فرصت های مغتنمی برای گپ و گفت با این پژوهشگر ایرانی است.

میرچی که چند سالی است از یک مرکز علمی در پراگ بازنشسته شده، کار خود را به طور متمرکز روی ترجمه و تحقیق در زمینه ادبیات و تاریخ دنبال می کند. فروردین سال ۹۴، در گفتگویی مشروح با وی (اینجا) درباره ویژگی های اخلاقی مردمان جمهوری چک، تاریخ سازی اروپاییان، نمایشنامه نویسی واسلاو هاول رئیس جمهور فقید جمهوری چک، ادبیات و ... گپ زدیم. تابستان همان سال، میرچی مطلبی را که برای یکی از ترجمه هایش در نظر گرفته بود، پیش از چاپ در قالب کتاب، در اختیار مهر قرار داد (اینجا) که در آن به فعالیت های تئاتری و نمایشنامه نویسی واسلاو هاول پرداخته بود. این مطلب تصویری دقیق تر از هاول ارائه می کرد.

سال ۹۵ که میرچی به ایران آمد، در میزگرد ادبی ترجمه که با حضور اسدالله امرایی مترجم و علی جعفریه مدیر نشر ثالث همراه بود، در خبرگزاری مهر حضور پیدا کرد (اینجا) در این میزگرد یک نماینده از ناشرانی که به طور حرفه ای به کار ترجمه می پردازند و دو مترجم یکی در ایران و دیگری در خارج حضور داشتند و درباره مسائل مختلف موضوع ترجمه در بازار نشر ایران به تبادل نظر پرداختند. دیگر دستاورد حضور میرچی در ایران در سال ۹۵، ساخت مستند ادبی «پراگتهران» بود که در نمایشگاه کتاب تهران در سال ۹۶، به نمایش در آمد (اینجا).

میرچی در گفتگوهایی که با او داشته ایم، معرفی فعالیت مترجمان ایرانی در زمینه ادبیات چک به مردمان این کشور را از جمله اهداف خود معرفی می کند. به همین دلیل با تلاش و پیگیری هایی که داشته، نمایشگاه کتاب و مقالات فارسی در کتابخانه ملی چک در شهر پراگ برپا شده که این روزها هنوز در حال برگزاری است. این نمایشگاه نتیجه ۲۰ سال گردآوری کتاب، مجله و نسخه های مکتوب مقالات ادبی، فرهنگی، هنری و علمی چکی هستند که به زبان فارسی ترجمه شده و در ایران به چاپ رسیده اند. (اینجا) میرچی قصد دارد این نمایشگاه را در تهران نیز برپا کند. یکی از آخرین اخبار از فعالیت های این مترجم نیز، ترجمه دوباره کتاب بزرگ «شوایک» اثر یاروسلاو هاشک بود که میرچی آذرماه ۹۶ پیش از ترک ایران خبرش را به ما داد و علت قصدش از انجام این کار را دریافت و برداشت نادرست دست اندرکاران اجرای نمایش «شوایک سرباز ساده دل» به کارگردانی حمیدرضا نعیمی در تهران عنوان کرد.

با آمدن بهار ۹۷ و حضور دوباره میرچی در ایران، گفتگویی که سال ۹۴ با این مترجم آغاز کرده بودیم و همچنین مطالب مربوط به فیلم «پراگتهران» در گفتگوی دیگری که روز پایانی فروردین ۹۷ در منزل پدری و قدیمی میرچی در تهران انجام شد، پی گرفته شد. با توجه به تجربه زیاد میرچی در حوزه فیلم ها و آثار مستند و همچنین تاریخ اروپا و آمریکا، بخش هایی از گپ و گفت صمیمانه مان، مربوط به ترامپ، آمریکا، تاریخ جنگ جهانی دوم، روسیه، ادبیات امروز چک، پرویز دوایی و ... بود.

 گفتگو با اظهارنظر جالب میرچی درباره ترامپ آغاز شد.

میرچی: کارهای ترامپ را این روزها دیده اید؟ به نظرم دارد به نفع مردمش خوب کار می کند!

* آقای میرچی چند وقت پیش با یکی از دوستان درباره مساله مهاجرت به خارج از کشور بحث می کردم و می گفتم اگر می خواهی مهاجرت کنی، به آمریکا نرو! چون اصلا امن نیست. تبعیض نژادی سفید و سیاه، بی عدالتی پلیس و همه مسائل مشابه دیگری که در فیلم ها و کتاب ها خوانده ایم، باعث این گفته ام بود. به دوستم گفتم اگر می خواهی مهاجرت کنی، به یکی از کشورهای امن و آرام شمال اروپا برو! مثل سوئیس!

اتفاقا سوئیس یکی از کشورهایی است که سابقه سیاهی در جنگ جهانی دوم دارد و این سابقه کم کم در حال برملا شدن است. این چند ساله این کشور خیلی تحت فشار قرار گرفته که تو به آدمکش‌ها کمک کردی و خیلی بی انصاف بوده‌ای! دولت این کشور هم همیشه میگوید من بیگناهم و زمان جنگ بیطرف بودم. در حالی که با همین نقاب بیطرفی از هر دو طرف درگیر در جنگ سوءاستفاده کرده است یعنی هم آلمان نازی هم آوارگان دیگر ملل.

آمریکا این روزها در حال پایین رفتن است. خیلی ساده است. آمریکا دارد میرود پایین! آمریکا فقط باید به جان جنگ جهانی دوم دعا کند. اگر این جنگ نبود، الان این کشور یک دهستان در آن سوی دنیا بود. البته آمریکا در این زمینه تنها نیست. کشورهای آمریکای لاتین مثل برزیل هم به واسطه جنگ جهانی دوم ثروتمند شدند.

* به خاطر دوری از جنگ؟

نه فقط این دلیل. به خاطر طلا و آثاری که به آمریکا و کشورهای لاتین برده شد. یک کشتی به نام لیبرتی بود که بعضی از مدل هایش هنوز باقی مانده و در جهان رفت و آمد می‌کنند. گفته‌اند و من هم شنیده‌ام که آمریکا روزی یکی از این لیبرتی‌ها می ساخت. درون این کشتی ها را پر از توپ و تانک کرده و به اروپا می‌فرستادند و فکر می‌کنید این کشتی‌ها با چه بر می‌گشتند؟ بله با طلا و تابلوهای نقاشی، هنر معاصر و قدیم اروپا.

این روزها فیلمهای مستند زیادی در اروپا پخش می‌شود که مربوط به جنگ جهانی دوم هستند. کلکی که آمریکاییها هنگام فتح برلین به روسها زدند، یکی از موضوعات این فیلمهاست و خیلی جالب است. متاسفانه این فیلمها هنوز به ایران نرسیده‌اند. آمریکاییها جلودار فتح شده بودند و پیش از روسها وارد شهرهای آلمان میشدند. در نتیجه زودتر آمده و بانکها، موزهها و مراکز هنری را خالی میکردند.

* بله اتفاقا در این باره فیلم های سینمایی هم ساخته شده است؛ مثل «هنگ کِلی» که در ایران به «هنگ جانبازان» معروف است. یا همان فیلم «مردان آثار یادبود» که جرج کلونی در سال ۲۰۱۴ ساخت.

روس ها هم خوشحال بودند که چند تکه نان و گوشت پیدا می‌کنند.

* مستندهایی که می‌گویید تولید تلویزیون چک هستند؟

نه. روسیه می سازد، خود آلمان، انگلستان و کشورهای دیگری هم هستند که سراغ این مستندسازی رفته اند. این فیلم ها از چند شبکه تلویزیونی در اروپا پخش می شوند.

* واقعا حقایق را می گویند؟ این گونه که به ضرر حکومت های اروپایی هستند!

حقایق را میگویند اما نکته کلیدی را نمی‌گویند. یعنی در این فیلمها اشاره نمی‌شود که هیتلر چه اشتباهی کرد و به جای بمباران مراکز نظامی رفت لندن را کوبید! انگلیسیها هم برایش دست می‌زدند که بیا لندن را بزن! به این ترتیب پایگاههای نظامیشان سالم ماند. انگلیسیها موافق بمباران لندن بودند، هرچند که مردم در این شهر بودند و ممکن بود کشته شوند؛ باطنشان خوشحال بود که پایگاههای نظامی سالم میمانند.

* کتابی بود درباره خاندان جرج بوش که در آن نوشته شده بود جنگ جهانی و حوادث پیش و پس از آن برای این بود که جای پای اسرائیل در فلسطین محکم شود و همچنین کتاب دیگری هم بود که چندی پیش درباره یهودی ستیزی هیتلر در ایران چاپ شد و حاوی این نکته بود که بسیاری از افسران و بزرگان ارتش رایش سوم، یهودی بوده اند.

بله. خیلی از پزشکهای آلمانی نازی که بعد از جنگ به محاکمه کشیده شده یا تحت تعقیب قرار گرفتند، یهودی بودند. حتی کتابی هم در ایران چاپ شد که اسنادی در آن بود که حاوی نامه هایی از پزشکهای آلمانی بود که میخواستند پیش از جنگ دوم، به ایران بیایند و دستگاههایشان را بیاروند. اینها آلمانی بودند. جالب است که بهترین استقبال از اینها در مشهد شد. بیمارستان مشهد را یهودیها ساختند.

* ملیت شان چه بود؟

آلمانی و لهستانی بودند. جالب هم بود. یک نامه پیدا کردم که از ایران به آن طرف رفته بود و نوشته بود که یهودی هایی را بفرستید که اهل چک باشند. اما اختلافاتی که آن زمان در ایران وجود داشته باعث می شود که ترکیه سود کند و به آن ها بگوید که بیایند و بیشترشان به ترکیه می روند. کتابی فارسی هست که در این باره چاپ شده است. البته این مساله مربوط به زمانی است که هنوز جنگ شروع نشده و این ماجرای مهاجرت مربوط به پیش از خطر جنگ است. از این اتفاقات، دردسرش نصیب ایران شد. یعنی تنها کشوری که مهاجران کشتی سوار یهودی زمان جنگ را پذیرفت ایران بود. چون این ها سوار چند کشتی شدند ولی به هر کشوری که رفتند، راهشان ندادند ولی از راه شمال به ایران آمدند. البته یک عده می گویند این ها از لهستان آمدند. کمپ نگهداری از یهودیان را که فقط آلمان نداشت؛ دیگر کشورها هم بودند. مثلا شوروی.

* بله شوروی هم کاپیتالیست های یهودی را از لهستان و دیگر کشورها به سیبری تبعید می کرد.

آن وقت چون آن یهودیان بیمار بودند، سوار کشتی و راهی دریایشان کردند. آن زمان، مربوط به اوایل دوران رضاخان است که چند بیمارستان هم ساخته بود. بعد که آتش جنگ خاموش شد، پیران این یهودی ها در ایران ماندند و بچه ها و جوانانشان به آمریکا رفتند. بیشترشان هم در اصفهان ماندند.

* شما قبرستان لهستانی ها را در تهران دیده اید؟ خیابان دکتر شریعتی، خیابان کلاهدوز!

نه من جنوب تهران را میگویم. قبرستان مورد نظر من، دیوار به دیوار قبرستان ارامنه در جنوب تهران است. خیلی هم قشنگ و مرتب است. دو یا چند قبرستان به هم چسبیده است که چند کشور از جمله لهستان و فرانسه برای حفظ‌اش تلاش کردند. قبرستان لهستانی‌ها از بقیه قشنگتر است. سفرای قدیمی لهستان هم تا به حال چندین مرتبه از ایران بابت این که «بیمارها و مهاجران ما را حفظ کردید» تشکر کرده اند.

بله به نظرم آقای ترامپ دارد برای مردمش کار می کند. دارد کشورش را از خرج های اضافه راحت می کند. البته همان طور که گفتم آمریکا دارد پایین می رود و نیازمند شخصی مثل اوست. آن طلاها و آثار هنری که گفتم دارد تَه می کشد. آن کشورهای فسقلی آسیایی و غیر آسیایی هم که پیشتر به آمریکا باج میدادند، دیگر باج نمیدهند.

* راستی از نمایشگاهی که در کتابخانه ملی چک برگزار کردید چه خبر؟

راستش دوست دارم در ایران هم برگزارش کنم. برای این که برای اروپاییها قابل فهم تر باشد، تقسیم بندی اش کردم. یعنی کتاب های مربوط به ادبیات، تئاتر یا اقتصاد را جدا کردم. برخی از کتاب ها تخصصی هستند. مثلا کتاب همین پسرک، توماش زِدلاچک «اقتصاد خیر و شر»؛ که ترجمه اش سال گذشته در ایران عرضه شد، پسر خوبی است. یک شب یک جلسه معرفی از کتابش در پراگ برگزار می کرد که با من تماس گرفت و برای برنامه دعوتم کرد. من هم رفتم و با وجود این که گفتم مردم چیزی از زبان فارسی نمی فهمند، خواست تا ۲ صفحه از کتابش را با زبان فارسی بخوانم.

* ترجمه شوایک چه شد؟

کار را شروع کردم ولی خیلی زیاد است. به هر حال ۵ جلد کتاب است.

* الان کجای کار هستید؟

راستش، کمی جلوتر از نقطه آغاز. یک سری کارهای دیگر هم هست که باید تمامشان بکنم. مثلا همین نمایشگاه، یکی از آن ها بود. هدفم آبرو خریدن برای ایران بود. چون اروپایی ها ما را قبول ندارند. همان شب معرفی کتاب توماش زدلاچک، او با دیدن کاتالوگ نمایشگاه، و تعداد زیاد آثار گفت باورم نمی شود. یعنی من در حال حاضر مشغول طی پله های اول اعتمادسازی در این زمینه هستم. بعد هم برای ساخت گزارشی درباره نمایشگاه از تلویزیون چک آمدند. مدیر و مسئول آن برنامه تلویزیونی آقایی بود که یادآور خاطره ای است.

این خاطره مربوط به حضور عباس کیارستمی در پراگ است. کیارستمی برای برگزاری یک ورکشاپ ۱۰ روزه به پراگ آمده بود و به من به واسطه پرویز دوایی گفت که برای کمک و ترجمه پیشش بروم. در یکی از شب های حضورش که محفل شامی بود، همان آقای مدیر تلویزیونی را دیدم و به کیارستمی گفتم که رویم نمی شود باب صحبت را با این آقا باز کنم. آن موقع، تعداد نویسندگانی که در تحقیق ام گردآوری کرده بودم، یعنی نویسندگان چکی که از آن ها ترجمه شده، ۴۸ نفر بود.

* الان چند نفر هستند؟

۱۴۲ نفر. به هر حال، آن موقع با تشویق کیارستمی توانستم با آن آقا روبرو شده و کارم را برایش بگویم. نکته این جا بود که آن مرد همسایه من در پراگ است و چند بار در مغازه سبزی فروشی محله او را دیده بودم ولی رویم نمی شد جلو بروم و صحبت کنم. بعدها هم به خودش گفتم و وقتی گفت چرا جلو نمی آمدی، گفتم خب درست نبود در سبزی فروشی بیایم و بگویم سلام من فلانی هستم. به هر حال، پس از برپایی نمایشگاه در کتابخانه ملی، از تلویزیون آمده و مستندی ساختند که چون مناسبتی با واسلاو هاول داشت، در یک باکس مربوط به او پخشش کردند.

نکته این جاست که آن آقای مدیر، دوست صمیمی اسکار باتِک بود و مدیر تئاتر اپسیلون است. حرف y در زبان چکی، اپسیلون تلفظ می شود. دوستی مان باعث شد که اطلاعات زیادی درباره باتک از آقای مدیر بیرون بکشم. باتک پایه گذار تئاتر عروسکی کودکان بوده که در ایران هم تئاتر عروسکی را آموزش و توسعه داده است. باتک می دانست که اگر به ایران بیاید دیگر به چک بر نمی گردد.

* مزار آقای باتک کجاست؟

آلمان.

* مگر در ایران درنگذشته است؟

نه. او حدود ۵ سال در ایران حضور داشته و بعد به آلمان رفته است. باتک یک آدم مذهبی بود که بر اساس باورهای کاتولیکی اش، آثار عروسکی درست می کرد. او در یک روستا در آلمان دفن است که متاسفانه هنوز فرصت نکرده ام سر مزارش بروم. نمی دانم چرا آلمانی ها این گونه رفتاری دارند و اصلا در دادن اطلاعات یاری نمی کنند. یعنی بارها سعی کرده ام درباره باتک و فعالیت هایش در آلمان، اطلاعات جمع آوری کنم ولی اصلا یاری نمی کنند.

* راستی آقای دوایی چه می کند؟

می نویسد و می نویسد و من را اذیت می کند. (می خندد)

* اخیرا کتابی درباره هیچکاک به قلم پرویز نوری چاپ شد که آقای دوایی مقدمه ای بر آن نوشته است. زمستان ۹۶ هم که ترجمه مجموعه داستان «چتر ژاپنی» از آقای دوایی چاپ شد.

اگر نگویم هر روز، حداقل دو روز یک بار با هم هستیم.

* نمی خواهد به ایران بیاید؟

آقای دوایی با آمدن به ایران هیچ مشکلی ندارد اما با رفتن از ایران مشکل دارد. آن هم به خاطر علائق قلبی اش. یعنی بیاید شما را به عنوان دوست قدیمی اش ببیند، نمی تواند خداحافظی کند و برود.

* خب ممکن است یک موقع دیر بشود. یعنی یا دوستان قدیمی بروند یا ...

این برنامه که متاسفانه مدتی است کلید خورده است. در روزنامه و مجله می خوانیم و در رادیو می شنویم که دوستان یک به یک می روند. دوایی هم نسبت به این قضیه حساس است. من هم چیزی نمی گویم.

* من همیشه برایم سوال است، اگر خدای نکرده اتفاقی برایش بیافتد...

راستش می گوید من را بسوزانید و خاکسترش را زیر فلان درخت بریزید. من هم می گویم پرویز اگر هر کاری با تو بکنیم، من این یک کار را نمی کنم! من بروم زیر یک درخت بگویم پرویز سلام؟ حداقل یک سنگ لازم است. (می خندد) می شود گفت که الان سه روز است که از ایران خارج شده است.

* یعنی چه؟

اخلاقش همان طور که از ایران خارج شد، باقی مانده است. هیچ تغییری نکرده است.

* چه شد که آقای دوایی در چک ماندگار شد؟

سال ها پیش برای کانون پرورش فکری کودکان فیلم می خرید و به کشورها سفر می کرد. بین کشورهایی که برای خرید فیلم سفر می کرد، بیشتر از همه چک را پسندید.

* بعد آن جا ماندگار شد؟

چندین مرتبه رفت و آمد و در نهایت یک بورس یکی دو ساله در چک برایش محیا شد.

* در رشته سینما؟

بله و این میان یک بیماری هم پیدا کرد و در چک درمانش کردند و بعد شرایط طوری شد که در پراگ ماند.

* احتمالا عاشق نشد که به طور ریشه ای پایبند پراگ شود؟

نه. پرویز اهل عاشق شدن نیست. زیبایی را خیلی دوست دارد و یکی از دل گرفتگی هایش و اعتراض هایش به کارگردانان ایرانی همین است.

* که زیبایی شناسی ندارند؟

نه می گوید فیلم هایشان تاریک و غمگین است. چون بچه های ایرانی آنجا می آیند و فیلم می آورند. دوایی به آن ها می گوید تو به این قشنگی و خوشگلی هستی، چرا فیلم هایت این همه تاریک اند؟ خودت به این خوبی، آن وقت فیلمت به لعنت خدا نمی ارزد!

یک کار خوبی که پرویز کرد، این بود که اجازه نداد کتاب هایش هیچ جایی جز ایران چاپ شود.

* چرا؟

می گوید دوست دارم ایران باشد.

* این هم تناقض است. اگر چنین موضعی دارد، چرا به ایران نمی آید؟

(می خندد.)

* یکی از ایرانیانی را که در بلگراد (پایتخت صربستان) مشغول به کار بود، می شناختم که متاسفانه پس از درگذشت در گورستان صربها دفن شد. وقتی پرس و جو کردم، گفتند ظاهرا رایزن فرهنگی ایران در صربستان مراسم اسلامی اش را به عهده گرفته است.

بله این اتفاق برای پروفسور منصور شکی هم رخ داد و از رایزن یا مسئولی که از ایران در پراگ بود، درخواست کردم تا مسئولیتش را به عهده بگیرد. او دکترای فیزیک داشت و از شکی های روسیه بود که به ایران آمده بودند. او به خاطر علائق کمونیستی اش با گروهی به پراگ رفت. بعد دید نمی تواند آن جا با دکترای فیزیک طاقت بیاورد. چون اخلاق تندی داشت. بعد، به تاریخ ایران رو آورد و در زمینه تاریخ ایرانِ پیش از اسلام، بسیار متبحر شد. تا جایی که یک بخش پیش از اسلامِ دانشنامه ایرانیکا را به او سپردند. من بخشی از کاغذنوشته هایش را به ایران آوردم تا چاپ کنم. بعد با خودم گفتم آن ها را به کتابخانه ملی می برم و بعد هم که نبردم و هنوز همین جور مانده اند.

* الان مشغول ترجمه چه کاری هستید؟

کتاب «نامه هایی به خانواده» را از کافکا ترجمه کرده ام. این کتاب، شامل آخرین نامه های کافکاست. و این نامه ها در یک کتابفروشی پیدا شده اند که به خوبی از دفتر کارم در پراگ معلوم است. خیلی هم تعجب کردم از این که چرا این نامه‌ها، در اینجا _ این کتابفروشی _ پیدا شده است. آن طرف خیابان اگر کمی به طور اریب جلو بروید، به کافه و رستورانی می رسید که پاتوق کافکا بوده است. جالب است که این رستوران و کافه الان وزارت کشور چک است و تبدیل به ناهار خوری نیروهای پلیس شده است. پلیس ها هم با همان هیبت و لباس های نینجایی می آیند. من هم به روح کافکا می گویم اگر بودی ببینی نهارخوری ات به چه جایی تبدیل شده است! و می خندم. همیشه هم برای ناهار خوردن باید صبر کرد تا ابتدا ناهار نیروهای پلیس تمام شود، بعد ما که مردم عادی هستیم وارد شویم. البته من توجهی به این مسائل ندارم و بارها نهارم را طوری خورده ام که دو طرفم نیروهای پلیس نشسته بوده اند. (می خندد)

حالا به فاصله ای از این کتابفروشی و کافه، مغازه پدر کافکا هم در همین منطقه است.

* مغازه چه بوده است؟

همه چیز در آن به فروش می رفته است. این مغازه و سوپرمارکت هنوز هم هست. به فاصله حدود ۸ دقیقه از این منطقه مثلثی، خانه پدری کافکا را می بینید. همان طور که قبلا به شما گفته ام، تعدادی مقاله و نوشته هم درباره کافکا ترجمه کرده ام که یکی از آن ها مربوط به یک نویسنده آلمانی به نام رنه استاش است که نظرم درباره کافکا، مشابه نظر این آقاست. او می گوید خلاف نظری که در عموم درباره کافکا شکل گرفته، او آدمی خوشگذران، دروغگو و خودپسند بوده است. که خانواده اش را با black mail می کرده است. در فارسی به black mail چه می گویند؟

* حق السکوت؟

نه. منظورم این است که با جلب ترحم، پول می گرفته است. مثلا از مادرش. مثلا در نامه می نوشته که «از جلوی فلان رستوران عبور کردم و منوی غذاهایش را دیدم. آب از لب و لوچه ام راه افتاده بود. ولی ولش کن. نمی خورم.» خب کدام مادری است که با خواندن این مطلب، به فرزندش پول ندهد؟ بنابراین شخصیت داستان نویس کافکا با شخصیت واقعی اش تفاوت دارد. عده ای می گویند کافکا ضعف جسمانی داشته و توانایی ازدواج نداشته است. در حالی که این طور نبوده و او بسیار آدم زرنگی بوده که دُم به تله نمی داده است.

مطالبی هم که ایوان کلیما درباره کافکا نوشته، باعث شد سراغ تحقیق درباره کافکا بروم. خودم هم از پیش، ذهنیتی نسبت به آثار این نویسنده داشتم. یک نکته جالب درباره کافکا، دروغ گویی اوست. مثلا در نامه هایش به یک خانم، ابتدا می گوید من بدون تو نمی توانم زندگی کنم، بعد در ۳ خط پایانی می گوید نه ما نمی توانیم با هم زندگی کنیم و با هم باشیم. او دروغگویی را به مادرش هم یاد می داده است.

به تازگی یک مجموعه هم به دستم رسیده که می خواهم ترجمه اش کنم. مطلب و مقاله ای با حدود ۲۰ صفحه است که نظر نویسندگان دیگر درباره کافکاست. عنوانش هم برای خود کافکاست: «بدون آن ها نمی توان زندگی کرد با آن ها هم نمی توان». من این مقاله و همه نوشته های دیگری را که درباره کافکا ترجمه کرده ام، گردآوری کرده ام و نامشان را «نیمه پنهان کافکا» گذاشته ام. این آن نیمه دومی است که کمتر دیده شده است.

* آقای میرچی فکر نمی کنید عمر ادبیات تمام شده است؟ یاد جمله ای از ایوان کلیما افتادم که یک بار برایم تعریف کردید. شما به او گفته بودید وقتی وقایع انقلاب و تحول تمام شود، درباره چه چیزی باید نوشت؟ و او گفته بود که موضوعات می آیند و بهانه برای نوشتن تمام نمی شود. به نظرم مخاطب جدی ادبیات، این روزها اگر بخواهد مطالعه ای داشته باشد، بیشتر به سمت تاریخ ادبیات می رود و داستایفسکی، تولستوی یا گراهام گرین و نویسندگان قدیمی تری را می خواند که در برهه هایی مثل جنگ جهانی نوشته اند. خواندن آثار امروزی ادبیات، به نظرم بیشتر در حکم سرگرمی هستند. شاید دلیلش این باشد که ما با آن ها معاصریم و هنوز تبدیل به تاریخ نشده اند!

البته حرف شما از یک منظر درست است ولی از منظر دیگر، باید توجه کنیم که زبان داستان نویسی تغییر کرده است که ما متاسفانه یا خوشبختانه هنوز آن زبان را در ایران یاد نگرفته ایم. بگذارید بگویم خوشبختانه! نمی شود همه داستان های آقای هرابال را چاپ کرد.

* چرا؟ قابل ترجمه نیست؟

بله. چون مسائل را خیلی باز می نویسد. یک نویسنده چکی هست که پسر فوق العاده خوبی است و در کتابخانه واسلاو هاول هم کار می کند. کتاب هایش مرتب جوایز را برنده می شوند. می خواستم یکی از کتاب هایش را ترجمه کنم ولی دیدم نمی شود.

* منظورتان خط قرمز از منظر مسائل جنسی و منشوری است؟

بله. خیلی باز می نویسند و نمی توان ترجمه شان کرد. نمی دانم شاید چون از من سن و سالی گذشته، نمی توانم این مساله را بپذیرم. شاید اگر مترجم، یک پسر ۱۶ ساله بود دست به ترجمه این آثار می زد!

* یعنی مشکل فقط همین باز نوشتن است؟

درصد زیادی از ماجرا مربوط به همین مساله و زبانی است که برای این رویه از آن بهره می برند. کتاب همان نویسنده جوان را به یک خانم از آشنایانم در پراگ دادم و آن را خواند. سپس از او پرسیدم نظرت چیست؟ با این که اصلا زبان فارسی را نمی شناسند و با فرهنگ ما آشنا نیست، گفت: چنین کتابی قابل ترجمه نیست. موضوعاتی که این روزها برای ما اخلاقی هستند، اصلا برای آن ها مساله نیستند. این اتفاق در تئاترشان هم افتاده است و به چنین زبانی رسیده اند.

* خیلی از داستان نویسان ایرانی هستند که این روزها داستان می نویسند؛ پیر و جوان. ولی اصلا جریان ساز نیستند. جالب است که کافکا خودش بسیاری از داستان هایش را آتش زده بود و فکر نمی کرد روزی کار و آوازه اش به اینجا برسد!

ببینید، کافکا به دو دلیل موفق بود؛ همان طور که صادق هدایت موفق بود. همیشه به جوان ها می گویم آقایی که می خواهی بنویسی، ببین مادرت چطور سبزی پاک می کند؛ همان طور بنویس! ببین دخترخاله ات چطور موهای مادربزرگ پیرت را شانه می کند؛ همان را بنویس! این کاری بود که هدایت می کرد.

* خب همین کار را امروز خیلی از نویسندگان ایرانی انجام می دهند، ولی ماندگار نمی شوند!

آخر آن جذابیت را ندارند. آن گیرایی را ندارند. یعنی وقتی داستانشان را میخوانم که درباره شانه کردن موی مادربزرگ نوشته اند، اصلا مادربزرگ را نمی بینم. هدایت و کافکا را رها کنید. هرابال مگر چه کار می کرد؟ می رفت در کوچه و خیابان و هرچه از مردم می شنید، می نوشت. خودش می گفت مشکل من این است که هرجا می روم، مردم ساکت می شوند. چون میدانند که میخواهم حرف هایشان را بنویسم. همین کار را آقای کلیما می کند.

* خب این که دیگر داستان و خلق ادبی نیست!

نه. هست. ببینید الان آثار کلیما را چه طور می‌خوانند. یک بار کسی از من پرسید چرا چک این همه نویسنده خوب دارد؟ البته خود چکی ها به این مساله اعتراف نمیکنند که نویسندگان خوبی دارند ولی هاول، هرابال و کلیما تا حدودی به این مساله اشاره کرده‌اند. نکته این جاست که اینها یک معلم خوب داشته‌اند.

* کافکا؟

بله. کافکا. خود داستان کافکا را بگذارید کنار که چه می‌نوشته است. نوع نوشتنش معرکه است. چیزی که یک نفر در نصف صفحه مینویسد، کافکا در ۳ کلمه میگوید و این هنر است. خود من ۲۰ سال پیش که «مسخ» را می‌خواندم در صفحه سوم به جمله‌ای برخوردم که کتاب را بستم و برای ۲۰ سال سراغ کافکا نرفتم. آن جمله این بود که «احمق ها هم می‌توانند بخندند». آن جمله به نوعی توهین آمیز بود ولی حالا پس از این همه سال، دارم کم کم با کافکا دوست می‌شوم.

* خب، همین داستان مسخ را اگر الان بخوانیم، می گوییم نویسنده واقعیت و عناصر غیرواقعی را در هم تنیده و یک فانتزی وهم آلود خلق کرده است.

نه خیر.

* خب در آن زمان می گوییم، داستان پیش رویی بوده است. ولی الان چه چیزی به ما می دهد؟ بیشتر تاریخ ادبیات است.

من که آن را می خوانم می گویم آفرین! چه طور زدی توی گوش پدرت! آن زمان مثل الان نبوده که من بتوانم به راحتی به پدرم پرخاش کنم. آن موقع باید با احترام حرف های پدر را گوش می دادی و چشم می گفتی! به ویژه پدر کافکا که یک شخصیت مقتدر و مسلط داشته است. آن زمان که کافکا نمی توانسته مستقیم به پدرش بگوید نمی خواهم یا نمی روم! بارها می شده که مادرش یا خواهرهایش نجاتش می داده اند. اگر همین مسائل را بدانید، داستان سوسک شدنش را متوجه می شوید! اگر مناسبات او با پدرش را بدانید، متوجه می شوید که در داستانش دارد انتقام می گیرد.

* همه مخاطبان که این مناسبات و حقایق را نمی دانند! می خواهند کتاب بخوانند و کافکا را به دست می گیرند. خب یک مخاطب نسبتا عام می خواهد کتاب بخواند و لذت ببرد. با این مساله روبرو می شود که انسانی به سوسک تبدیل می شود. طبیعتا با آموزه هایی که این روزها در حوزه نقد ادبی پخش شده اند، سراغ تاویل و تفسیر می رود و می گوید شخصیت داستان، انسان امروز است که احتمالا مساله ای مانند صنعت و شتابزدگی او را سوسک کرده است!

نه. این چیزها را دوست نزدیکش ماکس برود، اضافه کرده است. اگر می خواهید کافکا را بشناسیم اول باید نامه هایش را بخوانیم بعد داستان هایش را. از گفتن این جمله خوشم نمی آید و این طور جملات را دوست ندارم اما باید بگویم که این داستان برای خواننده یک پله بالاتر است.

* یعنی مخاطب جدی و خواننده حرفه ای ادبیات!

بله. اهل قلمی که می خواهد چیزی یاد بگیرد و بیاموزد که نصف صفحه را چطور در ۳ کلمه بنویسد.

* همین مساله تکنیک را خیلی از داستان نویسان امروز ما دارند ولی آثارشان ماندگار نمی شود. اصلا انگار در دوره ای هستیم که کار ماندگار تولید نمی شود یا اثر، ماندگار نمی شود. فقط تاریخ ادبیات است که مهم شده. الان مخاطب عام که کتاب نخوانده، این همه نویسنده معاصر را نمی شناسد ولی حتما اسم صادق هدایت را شنیده است. شاید به واسطه کتاب های درسی داستانی هم از او خوانده باشد. ولی واقعا «بوف کور» هدایت که یک داستان سورئالیستی است، چه چیزی برای مخاطب عام دارد؟

خب نباید این داستان را به مخاطب عام بدهید! شما که نمی توانید یک ماشین تند و تیز را به من بدهید که حداکثر سرعتم ۸۰ کیلومتر در ساعت است. این که مخاطب عام هم هدایت را می شناسد برای این است که خیلی تبلیغ شده و همه اسمش را می برند.

* هدایت هم مثل کافکا فکر نمی کرده به این جا برسد. او هم «بوف کور»ش را با بیچارگی در بمبئی هند چاپ کرد.

ببینید، این مطلبی که راجع به ناشناس بودن و شناخته شدن این نویسندگان می گویید، به این بر می گردد که زمان تعیین کننده است. ممکن است برای نویسنده جوانی که الان کتاب هایش پس از یک هفته از بازار حذف می شوند، روزی برسد که آثارش نایاب شوند. نمونه بارزش نیما یوشیج است که به او علی چِل می گفتند ولی او می گفت روزی می رسد که این شعرهایم را با طلا می نویسند. آن زمان اشعارش را روی کاغذ سیگار اشنو می نوشت.

* بله ولی آن موقعی که شعرش را روی کاغذ طلا می نوشتند، گذشت. الان نیما یوشیج یک شاعر مهم فارسی است که بچه های دبیرستانی سر کلاس ادبیات یا دانشجوها در دانشگاه با او آشنا می شوند.

بله یک موج سینوسی است دیگر. بالا و پایین می رود.

* من فکر می کنم علتش تقدم و تاخر باشد. یعنی اگر آقا یا خانم ایکس را که امروز می نویسد، به جای هدایت در سال های دور گذشته بگذاریم و هدایت را به روزگار فعلی بیاوریم. آن نویسنده ایکس معروف شده و هدایت ناشناخته می ماند. چون آن ایکس زودتر داستان نوشته و حرف ها را تکراری کرده است.

فقط این نیست. اتفاقات جنبی هم مهم بوده اند. ممکن است یک شاگرد کفاش باشد که در داستان نویسی با استعداد است. ولی باید صبح تا شب سر کار باشد و شب داستانش را بنویسد. بعد دوباره صبح برود سر کار. اما حساب کنید چقدر اتفاق جنبی، علاوه بر داستان نویسی، حول و اطراف هدایت یا کافکا رخ داده است! یک مساله دیگر هم هست؛ داشتن شامه تیز. این آقای ریپکا در چک، شامه تیزی داشت و آثار خیلی از نویسندگان ایرانی را ترجمه کرد.

* به نظرم ادبیات هم مانند سینما تبدیل به سینما شده است. یک جوان امروزی علاقه ای ندارد فیلم های هیچکاک را ببیند اما برای اطلاع از تاریخ سینما باید این فیلم ها را ببیند. یعنی به خاطر علاقه نیست که می رود هیچکاک می بیند. ما در کار صنعتی ضعیف هستیم به همین خاطر است که ادبیات امروزمان جهانی نمی شود. مثلا در حوزه ادبیات کودک و نوجوان، نویسندگان آمریکایی و انگلیسی ای را میشناسم که سالهاست کارشان نوشتن مجموعه کتاب با محوریت یک شخصیت یا یک قهرمان برای بچه‌هاست؛ مثل خط تولید مشغول نوشتن هستند. مثلا جی.کی. رولینگ یکی از نویسندگانی است که در ایران مخاطب دارد و همین طور کار کرده است.

نه. ما در دورانی زندگی میکنیم که باید به دوران صادق هدایت غبطه بخوریم. الان شما اگر شب اراده کنید، صبح فردا میتوانید کتاب چاپ کنید. لب تاپ را مقابلتان می گذارید و با چند نرم‌افزار هم می‌توانید کتابتان را طراحی کنید. خواننده امروزی هم زندگی‌اش و شرایط انتخابش به مراتب سخت‌تر از زندگی خواننده پنجاه یا صد سال پیش است؛ شما وقتی در یک ویترین به کتابها نگاه می‌کنید، شاید چشم‌تان به کتاب خوب هم بیفتد اما در آن حجم زیاد، نمی‌توانید آن را ببینید و به چشم‌تان نمی‌آید.

من دوران سوسیالیستی چک را دیده‌ام. پنجشنبه به پنجشنبه کتابهای جدید بیرون می‌آمد؛ کتابهایی که همه کارها و سانسورهایشان انجام شده بود. کتابهای سیاسی که به کار من نمی‌آمدند اما من که هر هفته در صف کتابفروشی می‌ایستادم، از آدم‌های نامنظم محسوب می‌شدم چون مرتب و منظم‌ها، از پیش، مشترک شده بودند. ما که در صف می‌ایستادیم، اشتراک نداشتیم و صبر میکردیم تا ساعت ۵ بعد از ظهر که کتابفروشی باز شد، حمله می‌کردیم و کتاب‌های جدید را می‌خریدیم. اما این روزها از کنار کتابخانه آکادمی علوم چک که عبور می‌کنم، اصلا برنمی‌گردم تا به ویترین نگاه کنم. هر کسی یک کتاب نوشته و شرایط مسخره‌ای شده است. نصف کتاب‌های این ویترین، آشپزی و چگونه پوست سالم داشته باشیم است.

* خب من به عنوان مخاطب حرفه‌ای ادبیات میگویم با این شلوغی و تکثر، بهتر است همان آثار مطمئن و امتحان پس داده را بخوانم.

نه. اگر مخاطب جدی ادبیات هستید، باید وقت بگذارید! باید زمان بگذارید تا کتاب خوب را پیدا کنید. آن دوران تمام شد که بنشینی و در دامنت بیافتد. الان باید بروی، بخوانی، چند نقد بخوانی تا در نهایت به آن چیزی که میخواهی برسی.

* پس به نظرتان ادبیات به آخر خط نرسیده است؟

نه. اتفاقا خیلی هم حرف برای زدن دارد ولی راهش مشکلتر شده است. من این مشکل را در تهران هم دارم. همین کتاب نامه های آخر کافکا را اگر ۱۰ سال پیش در ایران چاپ می کردم، تا به حال چند نوبت چاپ می شد ولی الان مطمئن نیستم چه استقبالی از آن بشود!

لینک مطلب در مهر: http://www.mehrnews.com/news/4276660

«سعدی» را به‌اندازه «حافظ» می‌شناسیم؟/ شاعری که مردم‌دار بود

حافظیه و سعدیه شیراز در ایام نوروز

قدمعلی سرامی استاد زبان و ادبیات فارسی می‌گوید: سعدی شاعری مردم‌دار بوده و با مهارت بین عوام و خواص جامعه را جمع کرد.

خبرگزاری مهر-گروه فرهنگ: قدمعلی سرامی‌از جمله اساتید زبان و ادبیات فارسی است که پژوهشگران به نام و قدیمی‌این حوزه از استادان و پرورش دهندگان او بوده‌اند. سرامی‌را به عنوان یک شاهنامه پژوه می‌شناسند اما در حوزه سعدی و حافظ‌شناسی نیز تفکرات و نقدهایی دارد که باعث شد به بهانه روز اول اردیبهشت یادروز سعدی، گپ و گفتی درباره این شاعر، آثار و جایگاهش در ادبیات فارسی داشته باشیم.

بهانه اصلی این گفتگو، مقاله‌ای بود که سرامی‌سال ۷۰ با عنوان «از دیدن تا سرودن» با رویکرد نگاهی تازه به کلیات سعدی منتشر کرد.

مشروح متن این گپ و گفت کوتاه در ادامه می‌آید:

* جناب سرامی‌به نظر می‌رسد جایگاه سعدی در ادبیات فارسی چندان شناخته شده نیست. یعنی آن میزان که مخاطبان عام، حافظ را می‌شناسند، سعدی را نمی‌شناسند و درباره خدماتی که به غزل فارسی کرده، اطلاعات چندانی ندارند.

ببینید، حافظ زبانش پیچیده‌تر از سعدی است. بنابراین از این منظر یعنی زبان، چندان صحیح نیست که بگوییم شناخته شده‌تر از سعدی است. اما اگر منظورتان این است که مردم، به حافظ بیشتر رغبت نشان می‌دهند بله درست است. چون شما پس از قرآن کریم، در هر خانه ای به ویژه خانه‌های روستایی ایران، یک دیوان حافظ می‌بینید، ولی دیوان سعدی نمی‌بینید.

* خب، علت چنین پدیده‌ای چیست؟

دلیلش این است که حافظ از قدیم به خانه‌ها راه پیدا کرده است. به همین خاطر به او لسان الغیب می‌گویند. یعنی همان طور که با قرآن استخاره می‌کنند، با غزلیات حافظ هم استخاره می‌کنند اما چون از نظر شرعی چنین چیزی صحیح نیست، دیگر به آن استخاره نمی‌گویند بلکه نامش تفال و فال گرفتن است. این جا یک تناقض یا پارادوکس وجود دارد و آن هم این است که مردم در عین حال که به حافظ بیشتر رجوع می‌کنند، کمتر او را می‌فهمند. اما سعدی انسانی است که بیشترین تاثیر را روی قوم ایران گذاشته است.

* نشانه‌های این تأثیر چیست؟

به این ترتیب که بیشتر از همه شاعران، در آثارش ضرب‌المثل می‌بینید. شمار ضرب المثل‌های سعدی خیلی بیشتر از شاهنامه است؛ با وجود این که حجمش شاهنامه از ۵ برابر کلیات سعدی هم بیشتر است. تعداد ضرب المثل‌های موجود در دیوان حافظ هم که اصلا قابل ملاحظه نیست.

* علت این پدیده و بیشتر بودن ضرب المثل‌ها در آثار سعدی، چیست؟

دلیلش رابطه‌ای است که سعدی با مردم عادی داشته است. این شاعر هم با حکومت و خواص در ارتباط بوده و هم با مردم عادی و عوام. به همین دلیل هم هست که الان هم هر دو گروه از او حمایت می‌کنند. یعنی هم حکومت برایش یادبود برگزار می‌کند و هم مردم دوستش دارند و این یک اتفاق جالب است چون به طور عمومی، می‌دانیم که شخصیت‌ها هر چقدر که مورد وثوق حکومت باشند، مردم نسبت به آن‌ها بدبین می‌شوند و به طور عکس، اگر مورد وثوق مردم باشند، حکومت‌ها نسبت به آن‌ها بدبین می‌شوند. اما سعدی را هر دو طرف قبول دارند. او طوری زندگی کرده که عملا با این که جزو درباریان بوده، مردم قبولش داشته‌اند.

* شاید از رندی او بوده است!

سعدی با مهارت کامل، بین عوام و خواص را جمع کرده است و واقعا گلستانش، کتاب بی‌نظیری است. حالا من که در زمینه زبان، انسان باسوادی نیستم ولی بین زبان‌های فارسی، عربی، اسپانیایی و فرانسوی که آن‌ها را می‌دانم، چنین کتابی یعنی گلستان واقعا بی نظیر است و از آثار این زبان‌ها، یک سر و گردن بالاتر است.

* جناب سرامی، درباره هزلیات سعدی هم دید درستی در جامعه وجود ندارد. عده‌ای از مردم از وجودش بی‌خبرند و عده‌ای دیگر هم که می‌دانند سعدی هزلیات داشته، فکر می‌کنند این بخش از دیوانش، فقط مربوط به حرف‌های هزل و کوچه بازاری است. شما به عنوان استاد ادبیات فارسی، اگر بخواهید این بخش را معرفی کنید، چگونه این کار را انجام می‌دهید؟

تنها چاپی که هزلیات سعدی در آن درج شد، همان چاپی بود که محمدعلی فروغی از دیوان سعدی انجام داد و این بخش را انتهای دیوان آورد. این مساله هم به خاطر همان ویژگی مردم داری سعدی است. مردم عادی و به اصطلاح کوچه بازار، زبان طنز و هزل را بیشتر دوست دارند. همان طور که توجه کرده‌اید، وقتی تنها می‌شوند یا جمع‌شان خصوصی می‌شود، به سخنانی رو می‌آورند که حاوی فحش و ناسزا و آوردن نام اسافل اعضای بدن است. این همان هزلیات است و عموما در هر زبانی، یک قلمرو مخصوص به عوام وجود دارد که همین قلمرو است. چنین زبانی اصلا برای خواص و مردان حکومت و فضای رسمی‌جامعه نیست. یعنی شما هیچ وقت نمی‌بینید که شاه یا سلطان یا درباریان این گونه صحبت کنند.

سعدی به ملاحظه این که عوام را خوش بیاید، این وجه از سخن را در دیوانش دارد. مولانا جلال الدین هم چنین ابیاتی دارد. به دلیل این که مخاطبان آثارش فقط خواص نبودند. مثنوی در خانقاه‌ها خوانده می‌شد؛ جایی که مردم عادی هم می‌توانستند بروند. شما در بخش‌هایی از مثنوی، به قدری رکاکت می‌بینید، که در آثار عبید زاکانی هم وجود ندارد. اما حتما بر این موضوع تاکید می‌کنم و شما هم در گفتگویمان این را از سنایی بیاورید که می‌گوید «هزل من هزل نیست تعلیم ست/ بیت من بیت نیست اقلیم ست» همان طور که می‌دانید، سنایی از سردمداران ادبیات تعلیمی‌ماست و منظورش از این بیت این است که من به کمک همین هزلیات به مردم تعلیم می‌دهم. درباره سعدی و هزلیاتش هم همین طور است. یعنی او در پی تعلیم بوده است.

لینک گفتگو در مهر: http://www.mehrnews.com/news/4276488