اسدالله امرایی مترجم در حاشیه حضور در بیست و پنجمین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران در غرفه نشر افراز در گفتگو با خبرنگار مهر گفت: من نمیدانم چه اشکالی دارد که این نمایشگاه یک فروشگاه بزرگ کتاب باشد؟ چون ما که تابع قانون کپیرایت نیستیم که بیاییم در نمایشگاهمان حق کپیرایت کتابها را بفروشیم. کپیرایت را نمیفروشیم، ولی خود کپی را میفروشیم. من خیلی مخالفتی با فروشگاه بودن این نمایشگاه ندارم البته باید فکری هم درباره شبکه توزیعمان در طول سال بکنیم.
وی افزود: شبکه توزیع کتاب ما دیداری است. یعنی پخشکننده کتابی را به یک کتابفروشی میبرد و کتابفروش آن را میپسندند و آن را سفارش میدهد. این شکل از فروش، خیلی در دنیا رایج نیست. من آدم بیهدف در نمایشگاه نمیبینم. فردی به دنبال کتاب دانشگاهی آمده است، دیگری به دنبال کتاب درسی آمده، یکی هم دنبال رمان و داستان آمده است. عدهای هم ممکن است آمده باشند تا تفریحی بکنند و در یک فضای فرهنگی گردش کنند. من فکر نمیکنم این موضوع، زیاد آسیبزننده باشد.
مترجم آثار ارنست همینگوی در ادامه گفت: برای این که نمایشگاهمان مانند فرانکفورت بشود، اول باید نشرمان مانند فرانکفورت یا لندن بشود. فرض کنید میخواهیم کتابی را منتشر کنیم و یک زمانبندی برایش در نظر میگیریم. این زمانبندی ممکن است با یکسری عوامل خارج از من نویسنده یا من ناشر، عقب بیفتد. ممکن است کاغذ گران شود یا مجوز کتاب دیر صادر شود یا زمانی که من دارم کاری را ترجمه میکنم، مترجم دیگری آن را ترجمه کند و ناشر دیگری هم چاپش کند. یک نمونه سادهاش کتابی است که درباره زندگی استیو جابز چاپ شده و 9 ترجمه از آن در بازار کتاب ما عرضه شده یا قرار است بشود، من چند نمونه آن را دیدهام.
امرایی گفت: شما اگر نشری داشته باشید که تابع قانون کپیرایت باشد، قطعا با چنین فضایی روبرو نمیشوید. شما اول باید بستر و شرایط را فراهم کنید، بعد توقع داشته باشید که نمایشگاهمان مانند نمایشگاه فرانکفورت باشد. تا وقتی که شرایط اینگونه است، نمایشگاه به همین شکلش بسیار خوب است. اگر شرایط فراهم بشود، خیلی خوب میشود چون تکلیفهای همه هم روشن میشود. وقتی ناشری قرار است ترجمه یک کتاب را چاپ کند، تحقیقی درباره مترجم میکند و بعد هم قرارداد چاپ ترجمه کتاب را با او امضا میکند. اگر مترجم دیگری بیاید و بخواهد همان کتاب را ترجمه کند، ناشر میگوید من با فلانی قرارداد امضا کردهام و نمیتوانم ترجمه شما را چاپ کنم.
وی ادامه داد: حتی شکل سادهترش را به شما بگویم. من بدون این که پولی پرداخت بکنم، با یک نویسنده تماس گرفتم و از او اجازه گرفتم تا کتابش را ترجمه کنم. مترجم دیگری هم به آن نویسنده نامه داده بود که میخواهم این کتاب را ترجمه کنم. نویسنده هم به او گفته بود که کتاب من را امرایی در ایران ترجمه میکند. اگر میخواهی کتاب دیگری از من را ترجمه کنی، آن را برای امرایی میفرستم، برو کتاب را از او بگیر و ترجمه کن. به نظرم سادهتر از این نمیشود حق و حقوقی را برای فردی قائل شد.
مترجم کتاب «جنگ کوتولهها» گفت: حالا وقتی پول میگیری، وضع بدتر است و نویسنده میگوید من پول گرفتهام و نمیتوانم اثرم را به دو نفر بفروشم. به خاطر همین کارهاست که یک سری از نویسندگان برای من کارهایی فرستادهاند که هنوز چاپ نشدهاند. یعنی نسخههای دستنویس این کارها در اختیار من است تا آنها را ترجمه کنم.
امرایی درباره نمایشگاه کتاب گفت: به نظرم نمایشگاه خوبی است. من میگویم هیچ ایرادی ندارد که همه به نمایشگاه بیایند. ما که نمیتوانیم جلوی در نمایشگاه را بگیریم و بگوییم فقط دانشجوها یا قشر فرهیخته وارد شوند. یا فقط آنهایی که قرار است کتاب بخرند، وارد شوند. چه ایرادی دارد عدهای بیایند کتابها را ببینند و با این فضا آشنا بشوند؟ البته میشود فضا را بهتر کرد امکانات گستردهتری را عرضه کرد و نمایشگاه را تخصصیتر کرد. مثلا بگوییم ناشران دانشگاهیها در زمان دیگری به نمایشگاه بیایند. شاید بتوان با تمهیداتی مانند تمهیدی که برای فروش ارزی کتابها اندیشیدهاند، وضع را بهتر کرد. بعد هم عرصه را رقابتیتر کرد.
این مترجم در پایان گفت: به هر حال برگزاری فروشگاه بزرگ، از یک طرف ضایعکردن حق کتابفروشی است که باید در طول سال کتاب بفروشد. اما از طرف دیگر هم سیستم توزیع ایراد دارد و برای نقصان سیستم توزیع در طول سال، نمایشگاه به نوعی حکم جبرانکننده را دارد. وقتی همه اینها را کنار هم میگذاریم میبینیم که همه چیزمان به همه چیزمان میآید.
لینک گفتگو در مهر: http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1597683
سیدعلی موسوی گرمارودی محقق، پژوهشگر و مترجم در حاشیه حضورش در بیست و پنجمین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران در گفتگو با خبرنگار مهر، درباره این نمایشگاه گفت: من نمایشگاه فرانکفورت را دیدهام. اولا این که نمایشگاه ما در چارچوب فرهنگمان ارائه میشود، خیلی غیرطبیعی نیست. طبعا ما با مردم اروپا فرق داریم. نوع نگرشمان هم فرق دارد. فرانکفورت نمایشگاهی است که از لحاظ وسعت چندین برابر نمایشگاه ماست اما از نظر مراجعه مردمی، حتی یک پانزدهم یا یک بیستم این مردم هم به آن نمایشگاه مراجعه نمیکنند. حالا اگر بگویید که 50 درصد مردم ما، حتی با نرخ بالاتر 60 یا 70 درصد به نمایشگاه میآیند تا سیزدهی را که در فروردین نتوانستند به در کنند این جا به در کنند، باز هم آن 30 درصد که برای کتاب میآیند غنیمت هستند و تعدادشان بیشتر از مردمی است که به نمایشگاهی مانند فرانکفورت میروند.
وی افزود: به نظرم یکی از راههایی که کتاب را در جامعه ما نهادینه میکند، همین نمایشگاه کتاب است. البته قبل از این عامل، مساله دیگری وجود دارد و آن این که ابتدا کاغذ را به طور رایگان در اختیار ناشران قرار بدهند یا یارانه وسیعی تا حدود 60 درصد برای آن در نظر بگیرند. دوم این که سانسور ان شا الله از بیخ و بن برداشته شود.
این قرآنپژوه در ادامه گفت: منظورم همان ممیزی است که امیدوارم از ریشه برداشته شود یا بعد از انتشار کتاب اعمال شود. فکر نمیکنم هیچ ناشری در ایران داشته باشیم، که آنقدر فرومایه باشد که بخواهد فقط برای مسائل غیراخلاقی کتاب چاپ کند. بنابراین به نظرم سانسور کتابها یک اتفاق نادرست در کشور ما است. این موضوع برای کشوری که مدعی است پایههای انقلابش فرهنگی است، شایسته نیست. به نظرم فواید نبودن سانسور و ممیزی، خیلی بیشتر از فواید بودنش است.
موسوی گرمارودی درباره جمعآوری تعدادی از عناوین آثار از نمایشگاه کتاب، گفت: اگر بخواهیم بدون رودربایستی صحبت کنیم باید بگوییم که این برخوردها، رفتارهای بسیار بدی است. حالا ضربه خوردن به وجهه بینالمللی به جهت این که در این زمینه مقیاسی ندارم، مد نظر من نیست. سخن من این است که این کارها به لحاظ فرهنگی کارهای زشتی است. باید جایی و نهادی متشکل از بزرگان و نخبگان ما باشد که وقتی کتابها منتشر شدند، آنها را بخوانند و بررسی کنند. اگر کتابهای حضرت آیت الله سبحانی واقعا در جامعه ما نشر پیدا کند، فکر نمیکنم دیگر مشکل اعتقادی باقی بماند. همانطور کتابهای علما و متفکران دیگر.
شاعر مجموعه «در سایهسار نخل ولایت» گفت: اگر از لفظ تمام استفاده نکنیم، 99 درصد ناشران ما مسلمان هستند و انسانهای معتقدی هستند. کسی که سرمایهاش را به جای وارد کردن لوازم آرایشی و سرخاب سفیدآب، خرج کتاب و نشر میکند، در درجه اول وجدانش با وجدان دیگران تفاوت دارد. نمیتوان وجدان چنین فردی را با وجدان فردی که هندوانه وارد میکند یا موز خام از فیلیپین وارد میکند که نه دیگر آن مزه را دارد و هم این که سه برابر به مردم میفروشد، مقایسه کرد. آیا کسی که سرمایهاش را برای نشر فرهنگ در این کشور خرج میکند، با کسی که سرمایهاش را صرف وارد کردن کامیون هووو از چین میکند، برابر است؟
رایزن سابق ایران در ازبکستان با تاکید بر زشت بودن عمل سانسور کتاب در کشورمان، گفت: چنین رفتارهایی در خور شان فرهنگی ما و انقلاب ما نیست. نمایشگاه ما غنیمت بزرگی است. به نظرم به لحاظ مراجعه مردم در جهان نظیر ندارد. نمایشگاه فرانکفورت مالیتر از نمایشگاه ماست ولی نمایشگاه ما فرهنگیتر است. اگر گرفتاری گرانی کاغذ و سانسور یا ممیزی حل بشود، نمایشگاه ما در دنیا مانندی نخواهد داشت و زمینههای کتابخوانی در خانوادهها با رعایت این دو عامل واقعا فراهم خواهد شد. من این نمایشگاه را صد در صد قبول دارم فقط باید دعا کنیم این دو نکته برطرف بشود چون ظاهرا مسئولان قصد ندارند این مسائل را برطرف کنند و باید فقط دعا کنیم.
لینک گفتگو در مهر: http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1596621
«آرامبخش میخواهم» مجموعه داستانی از محمدهاشم اکبریانی است که اواخر سال گذشته منتشر شد. بیشتر داستانهای این مجموعه حاوی حال و هوایی عاشقانه و گاهی با چاشنی رفتار مالیخولیایی هستند که نام داستان مهم و عنوان مجموعه را به خوبی در مخاطب تداعی میکند.
خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب: نامگذاری این مجموعه
به خوبی انجام شده است و داستانها، به خصوص «آرامبخش میخواهم» حال و
هوای ناآرامی و تشنج ناشی از موضوع یا در این کتاب معضلی به نام عشق را
متذکر میشوند اما داستانها از نظر رتبه در یک خط همسان قرار ندارند و در
مسیر حرکتشان از آغاز تا انتها یک روند سینوسی دارند. چیزی که مشخص است
این است که عشق، مانند پرده نقالی، در پسزمینه اکثر داستانها حضور
انکارناپذیر و تکراری دارد که گاهی حالات مالیخولیایی و پریشانحالی ناشی
از آن، ظهور و بروز بیشتری پیدا میکنند.
داستان اول «سیبزمینی و خنده» جدا از سلیقه مخاطب بر بدی و خوبیاش، شروع جسورانه و متفاوتی برای مجموعه به حساب میآید. این داستان را که تلفیقی از مفاهیم انتزاعی و واقعی است، میتوان باب آمادگی برای روبرو شدن با داستانهای انتزاعی بعدی کتاب دانست اما این انتظار محقق نمیشود و کتاب هرچه بیشتر پیش میرود، داستانهایش واقعیتر میشوند و جنبه جسارت، بیشتر در طرح قصه و گاهی پرداخت فرمی آنهاست که خود را نشان میدهد.
داستان «جفت» مانند داستان اول، طرحی انتزاعی دارد. از این دو داستان ابتدایی، نمیتوان پایان خاصی را توقع داشت. تا این جای کار، نکته ویژه داستانها، همان جسارتی است که نویسنده در نوشتن داستان کوتاه به کار برده است. هر دو مفهومی غیر رئال و نیمهافسانهگون دارند. در داستان دوم شخصیت من راوی، آزادنه از پرنده به گربه و از هرچه که بخواهد به چیز دیگری تبدیل میشود. اما از داستان سوم، دیگر وارد زندگی جدی اجتماع انسانها میشویم.
«رقص عروس» داستانی است که نویسنده در آن خود را به جای دختری حسود قرار میدهد که در آرزوی وصال فرشاد میسوزد و تمام سطور داستان در واقع حسرتهای او را بازگو میکند. این داستان شیوه چندان تازهای برای برملا کردن اطلاعات ندارد و همانطور که انتظار میرود، شخصیت راوی هرچه بیشتر از حسرتها و حسادتهایش میگوید، بیشتر گذشتهاش را فاش میکند و خواننده در پایان از تمام ماجرا آگاه میشود. «رقص عروس» به عنوان داستان سوم کتاب با این که انتزاعی نیست، ولی به نوعی در امتداد روند محتوایی و طرح آرزویی از داستان اول تا این مقطع کتاب است.
«تو از هر مرگی هم بدتر بودی» حاوی عقدههای و درد دلهای شخصیت راوی است. یک نکته مهم درباره اکثر داستانهای این کتاب، عشق و عاشقی است که نقش مهمی در مجموعه ایفا میکند و از داستان سوم است که پایش را به مجموعه باز میکند و در این داستان هم حضور پررنگی دارد. تفاوت این داستان با داستان قبلی در حجم آن است چون از نظر فرم و طرح کلی داستان، تفاوت چندانی میانشان وجود ندارد. داستانهای «آرامبخش میخواهم» از نظر فرم، تنوع چندانی ندارند و چند چارچوب مشخص برای نوشتنشان به کار رفته است. موضوعات در ابتدای کتاب، دارای نوعی تنوع هستند اما موضوع عشق و رابطه عاشق و معشوق در ادامه، به کلی روی داستانها خیمه میزند.
راوی هم یکی از نکاتی که در این کتاب جلب توجه میکند. بیشتر راویها اول شخص هستند و در حال روایت اتفاق یا شکستی هستند که در گذشته برایشان رخ داده است. داستان «دیگه» بیشتر یک مقاله مناسب برای ستون روزنامه به نظر میرسد تا داستان. «دیگه»که 2 صفحه حجم دارد، با کوتاهیاش به نظر طرح یک واگویه میآید. این دو صفحه کتاب، باز هم حرفهای یک عاشق است که گاهی اوقات طرف صحبتش معشوق است و در حال ابراز اعتراض یا غلیان درونیاش است. «دیگه» هم همانطور که انتظارش میرود، توسط راوی اول شخص روایت میشود. «بابایی که گم شد» با وجود تکراری بودن موضوعش که ریشه در واقعیت زندگی و مسائل اجتماعی دارد، داستان خوبی است و در مجموع از داستانهای متوسط مجموعه است. موضوع پدر، ناپدری و علاقه عاشقانه یک پدر به دختر بچهاش در این داستان محور شکلگیری قصه است. این داستان با پایان قاطعش که با ضربه احساسی همراه است، از «دیگه» داستانتر است.
داستان «گلدان» مجموعه را تا حدی وارد فاز معمایی و کاراگاهی میکند و میزان هیجان محتوایی کتاب را در این مقطع، مقداری بالا میبرد. با این که به نظر میرسد این داستان هم با توجه به واقعیات و مستندات و با قلم رئال نوشته شده باشد، اما نویسنده در این داستان، به اصلاح کودک درونش را آزاده گذاشته تا شیطنت کند و پای مطالب انتزاعی را به میان بکشد. در «مقصر» راوی یک دختر جوان شکستخورده در رابطه عشقی یا بهتر بگوییم دوستانه، است که به دنبال مقصر و عامل شکستش میگردد. راوی باز هم اول شخص است و دوباره گذشتهای در حال روایت شدن است. پایان این داستان در دو جمله ابتداییاش ترسیم میشود، یعنی آخرش در اولش گفته میشود و با توجه به ذهنیتی که از داستانهایی مانند «رقص عروس» وجود دارد، داستان به نوعی لو میرود: «ناخودآگاه ذهنت دنبال مقصر میگردد تا از او انتقام بگیری. این مقصر میتواند حتی خود تو باشد ـ وقتی از کسی که دوستش داری خیانت میبینی ابتدا او را گناهکار میدانی اما به تدریج خودت را مقصر معرفی میکنی!»
«کمانچه» داستان عاشقانه رئالی است که نمیتوان آن را از داستانهای برجسته مجموعه دانست. این داستان تقریبا باب تنفس و تنوعی بین داستانهای نسبتا متفاوتی است که تا اینجای کار خواندهایم. چون داستان سادهای است و حجمش هم نسبت بیشتر است. «جنگ الههها» هم داستان متوسطی است که تفاوتش با دیگر داستانهای عشقی مجموعه در حضور عشق در سطور پایانی و البته موفق بودن آن است. راوی باز هم دختری است که از دوران بچگیاش میگوید. «الههای که پیروز شد، الهه عشق بود» تنها مورد بحث درباره این داستان این است که پایانش مثبت است و راوی با رقیب دوران کودکیاش ازدواج میکند و در واقع یک وصل در مقابل همه فصلهایی که از ابتدا در داستانها خواندهایم، حادث میشود.
با رسیدن به داستان «آرامبخش میخواهم» در میانه کتاب، متوجه میشویم که نام مناسبی برای کتاب انتخاب شده است. این داستان با این که ممکن است زیاد متفاوت به نظر نیاید و تم و زمینه آن، همان رابطه عاشق و معشوق و حداکثر استفاده از عنصر نامهنگاری باشد، اما بهترین داستان مجموعه است و جنس جملاتش با همه داستانها متفاوت است. این داستان که در 7 فصل یا 7 نامه نوشته شده، مونولوگی ( چون مانند تعدادی از داستانها، یک مونولوگ است) فلسفی و عمیق است که قابلیت زیادی برای تبدیل شدن به سطور یک نمایشنامه یا فیلمنامه را دارد. روند تغییر نگرش زندانی در زندان، به خوبی در این داستان تصویر شده است.
«منو آوردن به بخش مراقبتهای ویژه، جایی که زندونیهای روانی و دیونه رو میآرن. از تو متنفرم ولی دوستت دارم.» این داستان را میتوان یک شعر بلند سپید 7 قسمتی هم تعبیر کرد که متفاوت بودن آن با وجود تم تکراری عاشقانهاش، به دلیل تجربه متفاوت حضور در زندان است. زندان و محصور شدن در یک چهاردیواری فرصت مناسبی برای فکر کردن و تمرکز به نظر میآید اما در واقع فرد را از درون نابود میکند. زندانی عاشق داستان، حتی با یک زندانی سیاسی هم روبرو میشود و تجربه این دیدار را در نامهاش برای معشوق بیان میکند. با وجود جملاتی مانند «تو منو به دیوار کوبیدی، ریز ریز شدم، تکه تکه شدم» که در آخرین نامه ذکر شده است، میتوان این داستان را عمیقترین و واکاوانهترین داستان کتاب دانست و برای سطور و جملاتش تفسیر و تشریحهای زیادی نوشت.
«بدل» یک عاشقانه کاراگاهی است. دختر عاشق پیشه داستان با جستجو در گذشته رازی را برملا میکند و در پایان نمایش، پردهها فرو میافتند و حقیقت مشخص میشود. این داستان اولین داستان مجموعه است که راویاش دانای کل است و با تغییر زاویه نگرش راوی داستان، دیگر یک عقدهگشایی یا واگویه نیست. اما «نباید ازدواج کنم» با وجود راوی دانای کلش از جنس همان داستانهای اکثریتی مجموعه است و نکته خاصی ندارد. «وقتی عشق بمیرد» هم نکته خاصی جز بیان دو دید متفاوت دو برادر ندارد که در هر دو عشق مرده ولی یکی سعی میکند آن را در خود احیا کند و دیگری سعی و تلاشی در این راه ندارد. شاید بتوان تنها نکته این داستان را پرداخت نه تمام و کمال آن در ساختن شخصیت دو بردار دانست.
«خیانت» حاوی یک جنگ درونی خوب و مقبول است و از داستانهای خوب مجموعه به حساب میآید. راوی این داستان هم دانای کل است اما موضوع کماکان همان عشق و کشاکش ناشی از آن است. البته همانطور که اشاره شد، جنگ درونی یک زن در جدال با خیانت به خوبی در این داستان تصویر شده است. جملات این داستان به خوبی حق مطلب را ادا میکند: «اگه تو نباشی خیانت هم نیست، مردی که دوست دارم هم نیست، شوهرم هم نیست، همه هستند و نیستند». «پشت پرده مخالفت» داستان و طرح سادهای دارد. این داستان در فرم هم حرف خاصی برای گفتن ندارد و ابتدا و پایان داستان، مانند برخی از نمونههای دیگر کتاب، با بازیهای زمانی جابهجا شدهاند. «باید ازدواج کنم» هم مانند «خیانت» است و باز یک زن گرفتار در دام عشق محور اصلی آن است.
داستانهای «آرامبخش میخواهم» اکثرا عاشقانه هستند و سوژههایشان تکراری به نظر میرسد. البته شاید پشت پرده چنین تکرار و تاکیدی، نیتی بر خواستن آرامبخش نهفته باشد اما در ظاهر، داستانهای این کتاب در فرم و محتوا تنوع چندانی ندارند. زبان و نثر داستانها خوب، روان و انعطافپذیر با شرایط داستان است. «آرامبخش میخواهم» در ابتدا نوید یک مجموعه داستان متفاوت را میدهد که به حق داستانهای متفاوتی هم در آن به چشم میخورد، اما به غیر از همان چند داستان متفاوت، داستانهای دیگرش، تفاوت چندانی با مجموعه داستانهای دیگر ندارد.
لینک مطلب در مهر: http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1587215
آثار نويسندگان قرون 18 و 19 انگليسي قابليت فوق العاده يي براي اقتباس سينمايي و تلويزيوني دارند. ساخت سريال ها و فيلم هاي سينمايي متعدد با اقتباس از رمان هاي «جين اير» و «غرور و تعصب» يا «بلندي هاي بادگير» گواه اين مدعاست. طي روزهاي عيد امسال هم نسخه سينمايي 2011 جين اير از شبكه چهار سيما به نمايش درآمد كه در آن «ميا واسيكووسكا» نقش جين اير را ايفا مي كرد. انگليسي ها كه ميراث داران واقعي اين ادبيات و رمان هايش هستند، تا به حال به خوبي از آن بهره مند بوده اند و خواهند بود، بهر ه يي كه گويي ما التفات زيادي به استفاده از آن نداريم.
«غرور و تعصب» يكي از همين رمان هاست كه جين آستين خالق آن است. اين رمان هم از كلاسيك هاي مشهوري است كه نامش به واسطه ساخته شدن سريال و فيلم هاي سينمايي زيادي كه با اقتباس از آن ساخته شدند، بسيار شنيده شده است. نسخه سينمايي 2005 «غرور و تعصب» يكي از فيلم هاي سينمايي موفق جهان است كه با نگاه به اين اثر كلاسيك ساخته شده است و در IMDB هم رتبه خوبي دارد. اين فيلم را راجو رايت كارگردان فيلم «تاوان» (كه آن هم بر اساس يك رمان ساخته شده بود) كارگرداني كرد كه نقش اليزابت بنت اش را كايرا نايتلي ايفا كرد. تاوان در سال 2007 برنده جايزه اسكار شد و رماني كه براي اين فيلم مورد اقتباس قرار گرفت، اثري از يان مك اوان بود كه در سال 2001 منتشر شده بود. جو رايت بعد از ساخت چند سريال كارش را با ساخت اين دو فيلم اقتباسي شروع كرد (فيلم هانا محصول 2011 هم با بازي كيت بلانشت از اين كارگردان نوروز امسال از تلويزيون پخش شد). به نظر مي رسد كايرا نايتلي شايسته ترين انتخاب براي تجسم سينمايي شخصيت اليزابت در غرور و تعصب بوده است. اين موضوع به مشخصه هاي بازي نايتلي و ويژگي هاي شخصيت اليزابتي كه آستين خلق كرده، برمي گردد كه از حوصله اين نوشتار خارج است. در اين فيلم نقش جين، خواهر بزرگ تر و معقول اليزابت را روزاموند پايك، پدر را دونالد ساترلند و آقاي دارسي را متيو مك فادين ايفا كردند. غرور و تعصب سه فصل دارد و تا پايان فصل اولش، نقش اصلي در آن مشخص نيست.
يك نكته كه درباره اين گونه رمان ها در روزگار كنوني وجود دارد، اين است كه براي مخاطب آنها دو حالت وجود دارد: يا اول رمان را ديده اند و بعد فيلم ها را: يا در صورت دوم، اول فيلم ساخته شده را ديده اند و سپس از روي كنجكاوي به سراغ نسخه اصلي رمان رفته اند. درباره غرور و تعصب 2005، بر خواننده مشخص مي شود كه فيلم با زمان دو ساعت و چند دقيقه يي اش، نسخه خوبي از رمان را ارائه كرده است. جان كلام و كليات اصلي رمان، همه در فيلم حاضرند ولي جزييات و توصيفاتي هستند كه در فيلم از آنها استفاده نشده است. با وجود جذابيت هاي فيلم و سينما، حق مطلب و عمق پيام غرور و تعصب با خواندن متن رمان است كه منتقل مي شود. نكته اساسي در طول داستان، تحول نگرش اليزابت و دارسي است كه شكل گيري يا تحولش بسيار منطقي تر است. البته نه اينكه فيلم در اين راه، كم گذاشته باشد ولي حس منطقي شكل گيري اين تحول و نگرش، با خواندن رمان بهتر در وجود خواننده شكل مي گيرد.
شايد براي جوانان امروز جامعه ما باورش سخت باشد كه يك رمان از نسخه فيلم شده اش بهتر و كامل تر باشد اما درباره «غرور و تعصب» و آثار مشابه آن، اين گونه است. در بسياري از فراز و فرودهاي چنين آثار عاشقانه يي، مخاطب مي خواهد مجادلات ديگر به پايان خود و دو طرف ماجرا به وصال برسند. در فيلم اين موضوع زودتر از كتاب حاصل مي شود. شخصيت دارسي هم از ابتدا در فيلم، كمي نرم تر از چيزي است كه در رمان مي خوانيم و كنار گذاشتن غرورش در فيلم زودتر از كتاب حاصل مي شود. موضوع مهم اين است كه رمان«غرور و تعصب» يا «جين اير» هميشه يك سر و گردن بالاتر از فيلم هايي كه بر اساس آنها ساخته مي شوند، قرار مي گيرند.
نكته مهم ديگر درباره اين اثر جاودان ادبيات كلاسيك، عنوان مناسب آن است: «غرور و تعصب». البته عنوان اصلي آن غرور و پيشداوري است كه نام غرور و تعصب براي آن در ايران مرسوم شده است. اما همين نام هم به خوبي پيام داستان را منعكس مي كند و تعصب در قضاوت و پيشداوري انسان ها را بعد از بستن كتاب، در نظر مخاطب بزرگ مي كند. اين نام به خوبي متن داستان را هم پوشاني مي كند. چون غرور در هر دو طرف ماجرا و پيشداوري هايشان نسبت به هم است كه موتور محرك داستان است و آن را پيش مي برد. غرور و تعصب در كنار اينكه يك اثر فاخر كلاسيك است، عامه پسند هم هست. شايد همين امر موجب تازه بودنش براي اقتباس هميشگي از آن باشد. چون همه عادت كرده ايم جين ايرهاي مختلف يا آقاهاي راچستر، بينگلي، دارسي و اليزابت هاي مختلف را ببينيم ولي هر زمان كه جين اير يا غرور و تعصب جديدي در سينما يا شركت هاي سريال سازي ساخته مي شود، به ديدن آنها مي رويم.
اين رمان ها را علاوه بر علاقه مندان يا دانشجويان ادبيات، زنان خانه دار و ديگر اقشار هم مي توانند بخوانند و براي همه جذابيت دارند. رماني مانند غرور و تعصب، به نوعي يك داستان شاه پرياني اما به صورت كنترل شده و از فيلتر عبور كرده است، چرا كه غرور و پيشداوري يا همان غرور و تعصب جاري در آن، نمي گذارد آب خوش از گلوي دو طرف ماجرا و به تبع شان مخاطب، پايين برود. اما موضوع ازدواج و به قول عاميانه شوهر كردن، به طرز انكارناپذيري در آن پررنگ و قدرتمند است. البته اين رمان، يك عاشقانه است و تم اصلي آن عشق است. جريحه دار شدن احساسات شخصيت ها چيزي است كه خواننده ها برايش اهميت قائل اند و باعث بالارفتن موج نوسانات كنش و واكنش هاي بعدي مي شود. بنابراين هم از زياده شاه پرياني شدن قصه جلوگيري مي كند و هم تفكر خواننده را به خود مشغول و متمركز مي كند. يكي از مشخصه هاي رمان هاي كلاسيك اين است كه با نام شان مي توان پيام اصلي و زمينه شان را دريافت. غرور و تعصب به طور غيرمستقيم حاوي پيام هاي اخلاقي هم هست كه اولين شان تبليغ قضاوت به دور از تكبر و تعصب است. وجود چند خواهر در يك خانه كه همه در آرزوي ازدواج با شاهزاده روياهايشان هستند، اما روايت نمود بيروني يا بهتر بگوييم خروجي متفاوت شان، از عاقل و معقول تا سبكسر و جلف، به طور غيرمستقيم همه حرف ها را خواهد زد.
روزنامه اعتماد، شماره 2379 به تاريخ 7/2/91، صفحه 11 (كتاب)
پی دی اف صفحه: http://www.magiran.com/ppdf/3291/p0329123790111.pdf
به گزارش خبرنگار مهر، سید علی موسوی گرمارودی عصر روز سهشنبه 5 اردیبهشت در قالب یکی از نشستهای دیداری با اهل قلم، در شهر کتاب مرکزی حضور یافت و با مخاطبان آثارش به گفتگو پرداخت. حسین پاکدل که اجرای این جلسه را به عهده داشت، در ابتدای برنامه گفت: اگر بخواهم درباره آقای گرمارودی صحبت کنم، باید ساعتها وقت بگذارم و تازه گوشهای از بیکرانگی او را بگویم. ضمن این که باور دارم اگر از او تعریف کنم، از خودم تعریف کردهام. چون مادح خورشید، مداح خود است.
در ادامه موسوی گرمارودی گفت: آقای پاکدل لطف دارند و من به خوبی میدانم که عمرم چقدر ضایع شده و به اصطلاح، هیچ نشدهایم. در این زمینه باید به عزیزانی مانند بهاءالدین خرمشاهی پرداخت که حداقل 100 جلد کتاب قابل اعتنا دارند. من که عمرم را به باطل گذراندم ولی کارکهایی انجام دادهام. اگر بخواهم در قسمت اول این نشست درباره شعر سوگ یا سوگنامه صحبت کنم باید بگویم که شعر سوگ در ادبیات عرب، خیلی بیشتر و پیشتر از شعر ماست.
حمله اقوام مختلف باعث شده شعر فارسی نسبت به شعر عرب سوگواره کهن نداشته باشد
وی افزود: به عنوان مثال اگر بخواهیم شعر سوگ را درباره حضرت زهرا(س) بررسی کنیم، باید از اشعاری که از همان روزهای شهادتش باقی مانده، شروع کنیم چون خود حضرت هم سوگوارههایی برای خودش دارد. مجموعه اشعار و سخنان حضرت فاطمه(س) مختلف است و حرفهای موزونش از منابع مختلف جمعآوری شده و به صورت شبه دیوانی به چاپ رسیده است. اما در فارسی متاسفانه به دلیل حوادثی نظیر یورش و غارت اقوام دیگر، خیلی شعر قدیم نداریم. یعنی از سال اول هجرت به این سو نداریم. قدیمیترین اشعار ما از 8 شاعر و مجموعا 61 بیت هستند که تا به حال کشف شدهاند. این شعرها به صورت پراکنده و همه از قرن سوم به بعد به جا ماندهاند. از بعضی از شاعران تنها دو یا سه بیت و از برخی دیگر هفت یا هشت بیت و از برخی هم فقط یک بیت به جا مانده است. این ابیات با از بین رفتن دیوانها، به صورت پراکنده جمعآوری شدهاند.
شاعر مجموعه «در سایهسار نخل ولایت» ادامه داد: دیوان کسایی مروزی در قرون پنجم و ششم موجود بوده اما امروز مجموع ابیاتی که از او به جا مانده شاید به 2 هزار بیت هم نرسد. یکی از شاعران بعد از او که دیوانش را دیده، گفته است من شعر او را 13 بار شمردم و ابیاتش 100 هزار بیت است. البته برخی معتقدند منظور این شاعر یک میلیون و 300 بیت بوده ولی نظر محققان بر این است که منظور او همان 13 بار شمردن و رسیدن به عدد 100 هزار بیت است. جالب است از کسی که شاعر بعدش نقل میکند که در دیوانش 100 هزار بیت دارد، امروز به زحمت هزار و 100 بیت مانده است. اینها نتیجه همان غارتگریها و نابودیهای ناشی از حمله اقوامی مانند مغول است.
اولین سوگسروده آیینی فارسی متعلق به کسایی مروزی است
گرمارودی در ادامه با اشاره به تاریخچه شعر آیینی در ادبیات فارسی گفت: نخستین شاعر آیینی ما، کسایی مروزی است. او اشعاری در رثای شهدای کربلا دارد که نخستین سوگواره فارسی را تشکیل میدهد. شاعر بعدی، شاعر کتاب «علینامه» است که کتابش 10 سال پیش کشف شد و تخلصش ربیع است. مرحوم مینوی در زمانی که رایزن فرهنگی ایران در ترکیه بود، از ترکیه کتابهایی با خود آورد که یکی از آنها علینامه بود. شاعر علینامه 50 سال پس از فردوسی این کتاب را با 12 هزار و 600 بیت به پایان برده است و شعرش را در همان بحر حماسی فعول فعول فعول شاهنامه فردوسی گفته است. این کتاب شامل شرح جنگ جمل و صفین حضرت علی(ع) است که مقاله مفصلی دربارهاش نوشتم و در مجله آیینه میراث منتشر شد.
این محقق ادبی گفت: شعر ربیع به اهمیت شعر فردوسی نیست چون شاهنامه نه تنها در ایران که در جهان یک کتاب استثنایی است. اما از بین این 12 هزار و 600 بیت، ابیاتی وجود دارند خیلی برجستهاند. نشر میراث مکتوب از من خواست تا این ابیات گزیده را انتخاب و گرداوری کنم. من هم چنین کاری کردم که حاصلش در کتابی به نام «به گزین علینامه» در نمایشگاه کتاب امسال عرضه خواهد شد. اما در ادامه بحث سوگ سرایی در ایران، باید بگوییم که قبل از اسلام، این امر در میان مردم خراسان و ماوراالنهر سابقه دیرینه داشته است. یکی از این رسومات، مراسم سیاوش خوانان بوده که سر زبان مردم بوده است و در سوگواریهایشان سوگ سو و شون را میخواندند. در دوره بعد از اسلام هم در سوگ غیر آیینی ظاهرا قدیمیترین شعر موجود از آن ابوالینبغی بوده است و پس از آن سوگ سروده رودکی در مرگ شهید بلخی است. در همین قرن فردوسی در شاهنامه، سوگ سیاوس، سوگ رستم بر سهراب، سوگ مادر سهراب و حتی سوگ خودش بر فرزندش را دارد.
شاعران شیعه و سنی تلمیحهای زیادی به کربلا و امام حسین دارند
وی در ادامه گفت: سرودههای نظامی در خسرو و شیرین یا سوگش بر خاقانی هم از نمونه سوگوارههای همین قرن هستند. نظامی در شعرش میگوید که فکر میکردم من زودتر میمیرم و خاقانی برایم سوگواره میسراید اما اوضاع اینگونه شد. بعد به سوگوارههای سعدی میرسیم که بسیار نافذ هستند. سوگواره او درباره معتصم بسیار گیراست و مرثیهای بر مسائل قومی و ملی هم هست اما در یکی از نوشتههایم نوشتهام که ای شیخ اجل، معتصم هم انسان بود که تو برایش سوگنامه سرودی؟ در قرن هشتم سوگوارههای حافظ در سوگ امیر محبوبش شیخ ابواسحاق و فرزند خودش را داریم اما اجازه بدهید در ادامه به سوگ سرودههای آیینی بپردازیم چون شمار سوگنامههای غیرآیینی بسیار زیاد است. اشاره به دیوان کسایی مروزی کردیم. همه دیوان او مدایح و مناقب آل مصطفی(ص) است. شعرای شیعه فارسی حتی وقتی حکومت دست غیرشیعهها بود، از سرودن سوگنامههای اهل بیت و ذکر مصیب فروگذار نکردند. اگر بخواهیم به کاربرد تلمیحی داستان کربلا و امام حسین(ع) در شعر شاعران فارسیزبان اشاره کنیم، مثنوی 70 من میشود چون مثلا شاعری درباره لاله شعر میسروده و بعد تلمیحی از ماجرای کربلا را در شعرش میآورده است که از این نمونهها در ادبیات فارسی بسیار است و شاعران شیعه و سنی با تلمیحات زیادی در شعرشان از امام حسین(ع) و کربلا یاد کردهاند.
شاعر مجموعه شعر «سرود رگبار» افزود: در قرن پنج و اوایل قرن ششم، سنایی است که برای امام حسین و اهل بیت شعر میسراید. آقای رسول جعفریان محقق برجسته به شعر ابوالمفاخر رازی در آن قرون اشاره داشته است تا قرن هفتم که جلالالدین محمد، مولوی کربلایی میشود و شعر کجایید ای شهیدان خدایی را میسراید. مولانا در مثنوی هم به کربلا با همین چشم ژرفنگر پرداخته و شوق طربناک قهرمان کربلا به شهادت، را در شعرش نشان داده است. مثلا درباره شب عاشورا گفته است: «چون که ایشان خوسروان دین بُدند/ وقت شادی شد چو بشکستند بَند» چون در تاریخ آمده است که شهدای کربلا، شب عاشورا با هم شوخی و خنده داشتند. این همان نگاهی است که در شعر طوطی بازرگان مولانا هم وجود دارد و میگوید کسی که میخواهد من را ببیند، باید بمیرد.
موسوی گرمارودی گفت: در قرن 8 و 9 ابن حسام خوسفی را داریم و در این دوران بود که توجه به اشعار آیینی گسترش یافت. محتشم در این دوره بود که علاوه بر توجه به صنایع ادبی، درک عناصر معنوی کربلا را در سوگوارهاش آورد که عبارتاند از عشق، حماسه و عرفان. از روزگار صفویه به بعد، به دلیل آزادی وفضای باز برای شاعران آیینی، این گونه شعر بسیار گسترش پیدا کرد. در روزگار قاجار هم شاعران برجستهای در این زمینه وجود دارند. مثلا میرزا کوچک وصال شیرازی متعلق به این دوره است که همه افراد خانوادهاش شاعر بودهاند. دکتر وصال همسر مرحوم طاهره صفارزاده هم از همین خانواده بود که شاعر قدری بود. وصال شیرازی ترکیببندهای شیوایی دارد که بالاترینشان در سوگ امام حسن(ع) سروده شده است. اما از شاعران این قاجار، عمان سامانی در صدر ایستاده است. او از اهالی سامان چهارمحال و بختیاری بود و بیشتر شهرتش را مدیون گنجینه اسرار است که به اشتباه «گنجینهالاسرار» نامیده میشود. چون اگر بخواهیم این نام را عربی به کار ببریم باید بگوییم «مخزنالاسرار». مهمترین ویژگی اشعار عمان این است که عرفانیاند و در خور شان سوگ اهل بیت گفته شدهاند.
خاطرات گرمارودی تا 4 سالگیاش 300 صفحه شده است
در ادامه این نشست، حسین پاکدل به خوانش دو شعر سپید از موسوی گرمارودی پرداخت و پیش از قرائت این اشعار گفت: البته خواندن من، مانند خواندن آقای دکتر نمیشود چون وقتی ایشان میخواست شعرش را خودش بخواند، اعتماد به نفس بچههای تلویزیون گرفته میشد. یک بار از آقای دکتر سوال کردم که آیا نمیخواهید خاطراتتان را بنویسید؟ ایشان جواب مثبت داد و گفت تا چهارسالگیام، 300 صفحه شده است.
در بخش دوم این نشست که مربوط به کارنامه و زندگی گرمارودی بود، این شاعر گفت: این که آقای پاکدل به 300 صفحهای شدن خاطراتم تا سن چهارسالگی اشاره کرد، به این دلیل است که بیشتر این خاطرات مربوط به زندگی پدرم میشود که استاد فلسفه و اهل گرمارود الموت قزوین بود و مادرم که دختر یک روحانی و از اهالی تنکابن بود. پدرم یک روحانی بود که نه اهل محراب بود و نه اهل منبر و فقط تدریس میکرد. مثلا دکتر اعوانی از شاگردان پدر بود. قسمتی از خاطرات کودکی را در مجلهای چاپ کردم. البته آنجا هم اشاره کردم که «گیرم پدر تو بود فاضل/ از فضل پدر تو را چه حاصل؟» این هم که اول سخن گفتم نفله شدیم و چیزی نشدیم، تعارف نبود.
پاکدل در پاسخ به این سخنان گرمارودی گفت: شما توقعتان از خودتان بالاتر است. اگر بار دیگر به دنیا بیایید، چه راهی را در پیش میگیرید؟
اگر دوباره متولد شوم، این راه را نمیروم
گرمارودی در پاسخ به این سوال گفت: اگر دوباره به دنیا بیایم، قطعا راهی را که رفتم، نخواهم رفت. وقتی پدرم درگذشت، در مراسم ختمش در مسجد الجواد، آقای فاطمینیا به منبر رفت. ایشان از این که سید ابوالحسن اصفهانی به پدرم در 24 سالگیاش اجازه اجتهاد داده بود، تعجب کرده بود. اما پدرم فقط تدریس میکرد.
این پژوهشگر ادبیات در پاسخ به این سوال پاکدل که آیا زندانی شدنش پیش از انقلاب، تنها به اشعارش ربط داشت، گفت: نه. زندان من فقط به دلیل شعرم نبود. من 4 سال در زندان بودم. البته شعر قسمتی از محکومیتم بود. مخصوصا شعر «بهار خون» چون طرف صحبتم در آن مشخصا شاه بود و به تعداد کلماتش هم شلاق خوردم. فقط کسانی که آن روزگار را درک کردهاند، میدانند چه خفقانی حاکم بود. یک بار شهید رجایی به من گفت بیا در مراسمی که برای یکی از شهدا گرفتهایم شعر بخوان. این شهید فرزند دوساله داشت. مجلس هم مخفی بود. چون کسی اجازه نداشت برای کسی که به دست ساواک کشته شده، مجلس فاتحه بگیرد. من هم از راه پشت بام به خانهای که برنامه در آن برگزار میشد، رفتم. حاضران این مجلس حدود 80 نفر از دستچین شدهها بودند ولی خدا گواه است که وقتی به ابیاتی رسیدم که مستقیما به شاه تشر میزدم و گفتم «رسد روز خون تو را ریختن»، عدهای از حاضران از مجلس بیرون رفتند که اگر برنامه لو رفت، بگویند ما در این محفل نبودیم.
موسوی گرمارودی گفت: این ماجرا برای بهار سال 51 است. پدرم در چنین محیطی فقط تدریس میکرد. او از نجف به قم آمد. من در دبیرستان مدیریت دانش به مدیریت شهید بهشتی درس میخواندم. رشتهام هم ریاضی بود. روزی به پدرم گفتم که ریاضی من را ارضا نمیکند و میخواهم علوم انسانی بخوانم. پدرم گفت بنابراین باید عربی را به خوبی یاد بگیری. این شد که من را نزد ادیب نیشابوری برد. بعدها که از مشهد به قم برگشتم، قضایای امام و قیام 15 خرداد پیش آمد. چون من هم شیطنتهایی کرده بودم و مدام از پاسگاه مزاحم میشدند و به خانهمان میآمدند، پدرم به تهران مهاجرت کرد. از آنجا به بعد، از خانواده جدا شدم و در مدرسه علوی به تدریس پرداختم. تحصیل در رشته حقوق را هم آغاز کردم. البته آن زمان نفر هفتم ادبیات کنکور کشور بودم.
به ماموران میگفتم جایم در زندان خوب است، تعهد نمیدهم
شاعر مجموعه «خط خون» ادامه داد: بعد از حقوق، چون با اعتقادات من تناسبی نداشت، تغییر مسیر داده و به تحصیل دکترای ادبیات پرداختم که به زندان افتادم و 4 سال آنجا ماندم. البته من اضافه زندان کشیدم چون حکم من 3 سال بود ولی 4 سال نگهام داشتند. آن زمان، وقتی بود که اصلاحات کارتری را در کشور پیاده میکردند. به همین دلیل من را 16 بار بردند و آوردند تا از گذشتهام ابراز پشیمانی کنم. من هم میگفتم جایم خوب است. چون در زندان تحلیل میکردیم و شرایط را میسنجیدیم. میدانستیم که این کارها، بزک دموکراسی است و از طرف آمریکا به شاه فشار میآوردند که این دیگر چه نوع دیکتاتوری است که خودتان به طرف حکم میدهید که 3 سال زندانی شود ولی 4 سال نگهاش میدارید؟ من در پاسخ به درخواست معذرتخواهی میگفتم من چنین تعهدی نمیدهم. اینجا میز پینگ پنگ داریم و تخم مرغ هم که قیمتش در بیرون زندان 5 زار شده است.
گرمارودی با اشاره به موضوع قیمت تخم مرغ، در حالی که دستش را روی میکروفون میگرفت با طنز گفت: یواشکی بگویم یادش به خیر.
وی در ادامه گفت: دفعه آخری که گفتم من تعهد نمیدهم و جایم در زندان خوب است، یک چک خوردم و چشمانم را بستند. ساعتی بعد در محدود پل مدیریت که آن روزها بسیار خلوت بود، رهایم کردند. بعدها که انقلاب پیروز شد، اولین مسئولیت را مهندس بازرگان به من داد و مدیر موسسه فرانکلین شدم. تدوین کتابهای درسی به عهده من گذاشته شد. بعضی از ماجراهایی که برایمان در این موسسه پیش آمد، بسیار شنیدنی و خواندنی است. مثلا این که ما نمیتوانستیم از نو 18 میلیون کتاب چاپ کنیم. قرار شد 18 میلیون کتابی را که با عکس شاه در ابتدایشان چاپ شده، بیاوریم و عکس شاه را از اولشان بکنیم. من هم مقدمهای برای ابتدای کتابها نوشتم که در آن این بیت از مولوی را آوردم که مصرعی از آن میگوید: «ماهی از سر گنده گردد نی ز دم».
به شهید رجایی گفتم این کار ضد انقلاب است، شما چرا باور میکنید؟
شاعر کتاب «چمن لاله» ادامه داد: یک روز شهید رجایی به من زد و با حالتی بسیار ناراحت گفت: میدانی چه کار کردهای؟ میدانی مصرع دوم این شعر چیست که در مقدمهات نوشتهای؟ مفهوم این بیت به روحانیت برمیگردد و حاوی مطلب جالبی نیست. به شهید رجایی گفتم: این بیت را ضد انقلاب ساخته است. شما چرا باور میکنید؟ دوم این که این مصرع خود مصرع دوم شعر است نه مصرع اول. بیت اصلی مولانا هم این است: «عقل اول رام بر عقل دُوُم / ماهی از سر گنده گردد نی ز دم» خب شهید رجایی معلم ریاضیات بود و اطلاع چندانی از ادبیات نداشت.
در ادامه پاکدل با اشاره به ویژگیهای اخلاقی گرمارودی گفت: آقای دکتر گرم و صمیمی هستند و با همه با وجود تفاوت نظرات تعامل دارند. به عنوان مثال ایشان بود که مهدی اخوان ثالث را به موسسه فرانکلین آورد. اما متاسفانه ما ملت کمحوصلهای هستیم و نباید از شکستها بترسیم. خوب است که گاهی از پیروزیهایمان هم بترسیم. وقتی دکتر، اخوان ثالث را به عنوان سرویراستار به موسسه فرانکلین معرفی کرد، عدهای شروع به اذیت و آزار و سخنچینی کردند. اخوان ابتدا فکر کرد که دکتر موسوی گرمارودی از این کارها راضی است و شعری خطاب به ایشان سرود که اواسط کار سرودن شعر متوجه شد این گونه نیست و لحن معذرتخواهی به شعرش داد. آقای دکتر هم در شعری پاسخ این شعر اخون را داد که بسیار خواندنی است و پر از متانت و اخلاق است.
پاکدل ادامه داد: چیزی که آقای موسوی گرمارودی دارد این است که براساس باورش میزید که در این روزگار متاع با ارزشی است. ایشان هنوز همان خلقیات دهه 40 را دارد و با آنها زندگی میکند. وقتی امروز بعد از چند سال ایشان را دیدم، گفتم شرایطی که دارید، محصول «نه»هایی است که گفتهاید و بسیاری از پست و مقامها را قبول نکردهاید. یکی از نتایج این نه گفتنها ترجمه قرآنی است که ایشان انجام داده است و ترجمه قرآن هم که میدانیم شرایط خاصی دارد و فقط به دانستن زبان عربی نیست.
زنده خوب و مرده بد نداریم
گرمارودی در پایان گفت: متاسفانه در کشورمان زنده خوب و مرده بد نداریم. همه وقتی زندهاند، بد هستند و باید محکوم شوند. اما وقتی که مردند، خوب میشوند. دوستانی در موسسه فرانکلین بودند که قبل از انقلاب موافق وضع موجود بودند و بعد از انقلاب به رنگ موافقان انقلاب درآمده بودند. تعدادشان هم کم بود ولی علیه اخوان تبلیغ میکردند که این مرد با گیس بلند تا سرشانه چه معنی دارد به موسسه بیاید؟
این شاعر گفت: ما که چغندر نیستیم تا همه شبیه هم باشیم. چرا همه باید یک شکل باشیم؟ چرا نباید ایدئولوژیها تفاوت داشته باشد؟ وقتی از موسسه به چاپخانه میرفتم پشت سرم حرف میزدند که فلانی اخوان را برداشته آورده در موسسه و خودش 4 هزار تومان حقوق میگیرد، به اخوان 7 هزار تومان و بیشتر از خودش حقوق میدهد. خب من مدیر موسسه بودم و صلاح میدانستم از علم و سابقه ادبی اخوان در موسسه استفاده کنم. این فرد یکی از مهرههای ادب این کشور بود. اما همانطور که اشاره کردم در کشورمان زنده خوب و مرده بد نداریم.
لینک گزارش در مهر: http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1585764
«به یک چیز خوب فکر کن» مجموعه داستانی به قلم شهلا شهابیان است که توسط نشر فرهنگ ایلیا منتشر شده و حاوی داستانهای خوبی است اما یک نکته درباره آن، پرداختن به سوژههایی است که نسبتا تکراری و شبیه به یکدیگر هستند.
خبرگزاری مهر ــ گروه فرهنگ و ادب: «به یک چیز خوب فکر کن» یک مجموعه داستان زنانه است. این را میتوان هم از عنوان کتاب که نام یکی از داستانهاست، هم طرح جلد آن و در وهله اول با خواندن داستانهایش، دریافت. در تمام داستانها، روح زنانه جاری است. راوی داستانهای «به یک چیز خوب فکر کن» اگر اول شخص نباشد، زنی است که زن بودنش در روایت، خود را به خوبی نشان میدهد.
اگر نام نویسنده را از کتاب قلم بگیریم، دغدغه و انگیزه نگارش داستانها به خوبی، انگشت اشاره را به سمت قلمی زنانه میگیرند. این اشاره در برخی از داستانها بسیار عیانتر و بیپردهتر است. زبان داستانها اما رمانتیک یا شاعرانه و چندان احساسی نیست. برخی موضوعات کاملا احساسی هستند ولی نثر روایتکنندشان چندان در احساس غرق نمیشود. ممکن است برخی از داستانها مادرانه یا حاوی روح کلی زنانه باشند، اما نثر داستانها رئال امروزی است و بیشتر زندگیهای شهری را میپوشاند. به جز داستان «ملو» که در جامعهای کوچک و به نظر قریه و دهمانند میگذرد.
داستان اول کتاب هنوز چندان وارد آن فاز زنانه نمیشود. از «شانه کمتر زن که ترسم تار زلفت بشکند» است که روح و دغدغههای زنانه به طور عیان وارد داستانها میشوند. نوستالژی عشق کودکی که به ازدواج انجامیده، مانند یک پرده نقاشی در زمینه قرار دارد و در مقابل آن و پیش روی صحنه و خواننده، ماجرای امروز شخصیت زن (که محور همه داستانهاست و در این داستان هم محور کار است) روایت میشود. سرطان سینه، ریختن موها، شیمی درمانی، تفکیک اتاقها و جدایی ظاهری، انست باطنی و... همه از عواملی هستند که نویسنده برای پرداخت مقابل زمینهاش از آنها بهره گرفته است.
به نظر طرح جلد کتاب از این داستان وام گرفته شده باشد. یک نکته که در مورد این داستان و دیگر داستانهای مجموعه وجود دارد، این است که نویسنده نمیگذارد خواننده به راحتی به اصل قصه پی ببرد و سعی شده با بازیهای مختلف از جمله بازی زمانی، کم کم حقایق را برملا کند. روایتهای داستانها ساده و خطی نیستند و با رفت و برگشت زمانی شکل گرفتهاند. داستان دوم از داستان اول بهتر و رو به اوجتر است. «جمعه» به عنوان داستان سوم، داستانی کاملا زنانه است که حضور یک شخصیت مرد در آن با ذکر نام و یادی کوتاه تجسم مییابد. دغدغه و فضای احساسی و عقلی زنانه در این داستان کاملا حکمفرماست. این داستان، در جایگاهی بالاتر از دو داستان دیگر قرار نمیگیرد ولی میتوان به عنوان یکی از داستانهای نسبتا خوب مجموعه، از آن عبور کرد و به سراغ داستان بعدی رفت.
با این که شخصیت محرک «مرشد و مارگاریتا» یک مرد است، اما محور و انگیزه حرکت او علاقه و محبت به همسرش است که در حالت کما به سر میبرد و علاقهمند به کتاب مرشد و مارگاریتا است. نوستالژی و مودت میان همسران در این داستان هم وجود دارد. با وجود داستانهای قبلی، این داستان متاع متفاوتی برای عرضه ندارد.
یک نکته دیگر درباره داستانهای «به یک چیز خوب فکر کن» را میتوان با توجه به سال نوشته شدنشان دریافت. این داستانها در طول سال 83 تا 87 نوشته شدهاند. به نظر میرسد نویسنده در طول این سالها دغدغههای مشابهی داشته و داستانهایی که در این مدت نوشته، از نظر موضوعی و فضای شکلگیری قصه، به یکدیگر شباهت زیادی دارند. به این نکته در ادامه این نوشتار دوباره اشاره خواهد شد.
در «بیا اول دسرمونو بخوریم بعد غذا» جای دو شخصیت محرک و متحرک داستان «مرشد و مارگاریتا» عوض میشود و مرد، بیمار و از کار افتاده میشود و زن ایفای شخصیت پرستار را به عهده میگیرد. این داستان در سال 85 و «مرشد و مارگاریتا» در سال 86 نوشته شده است. داستان «ملو» که در میانههای کتاب است، به نوعی یک آسیب اجتماعی درباره بچههایی را مطرح میکند که مشخص نیست پدرشان کیست. این داستان با وارد کردن قصه جنی شدن در حمام، ناخنکی به ژانرهای وحشت و عامیانه زده است.
یکی از ویژگیهای نثر داستانها، جملههای طولانی آن است. «فقط خواسته بود مهمان مامان که هرچند انگار کلاسش با بقیه فرق دارد و به جای کفش طبی پاشنه سه سانت همه مهمانهای مامان، صندل سفید پاشنه بلند پوشیده و عطر یاسش توی خانه پیچیده، اما حتما مثل بقیه است، او را نبیند...» یک پاراگراف گاهی شامل چندین جمله توام با یکدیگر است که با «و»، ویرگول و علائم دستوری به یکدیگر وصل شدهاند و گاهی موجب خستگی خواننده میشوند.
از ابتدا تا این مقطع کتاب، با خواندن چند داستان اول، چند طرح متفاوت به چشم میآید. از این جای کتاب به بعد، داستانها خوب هستند، ولی متفاوت نیستند. داستان «خورشید» به نظر مهمترین داستان مجموعه است. این داستان بیشترین صفحات کتاب را هم به خود اختصاص داده است. شاید «خورشید» مهمترین شخصیت زنی باشد که نویسنده در داستانهایش آن را دیده است. چون کتاب را هم به «خورشید برای آوازهای نخواندهاش» تقدیم کرده است. البته این داستان هم از نظر موضوعی حاوی مشکلات احساسی و درونیات یک زن است که تفاوتش با دیگر زنان کتاب در این است که نویسنده است و از جهت موضوع و زبان چیزی ورای دیگر داستانها ندارد. فقط پایان این داستان، نسبت به پایان دیگر داستانهای مجموعه تا اینجا، بستهتر و همراه با ضربه جدیتری به نام خیانت است. از این داستان، به بعد پروندهای درباره خیانت در کتاب باز میشود.
فضای داستان «تو کی اومدی» کمی وارد فاز کارآگاهی میشود، ولی پایانش با پایان «خورشید» یکی است و باز، زنی که قدم به قدم پیش میرود و خیانتی را کشف میکند. «بختک» هم حرف تازهای برای گفتن ندارد و همان تم را دارد. 3 داستان اخیر همه زمینه خیانت دارند. اشاره شد که داستانهای این کتاب زنانه هستند، اما 3 داستان اخیر در احساس زنانگی دچار نوعی افراط میشوند و وارد فاز فمینیستی میشوند. این موضوع به دلیل وارد آوردن اتهام به نویسنده بیان نمیشود، اما 3 داستان گفته شده، حاوی یک اتفاق مهم به نام خیانت هستند که ارتکابش توسط مردان قصهها انجام میشود. مردان این 3 داستان خیانتکار هستند و نمیتوان به عنوان شخصیت خاکستری به آنها نگاه کرد؛ زنها هم که در این داستانها محکوم به مورد ستم قرار گرفتن هستند. نکته قابل توجهی که در این جا وجود دارد و پیش از این در سطور بالای این نوشتار به آن اشاره شد، سال نوشتن داستانها بود. این 3 داستان در سالهای 85 و 86 نوشته شدهاند.
بعد از 3 داستان خیانتی، «به یک چیز خوب فکر کن» زنگ تنفسی به حساب میآید. این داستان قدمی در راه متفاوت کردن طرح داستانها برمیدارد اما از این نظر تنها مانده است و داستانهای بعدی چندان تفاوتی با داستانهای اول تا میانه کتاب ندارند. نویسنده در این داستان به خوبی، فضای ذهنی و آلوده به توهم زنی را که عاشق بچه است، نشان میدهد. نمود بیرونیتر چنین نگرشی را میتوان در داستان «من همسایه جدیدتون هستم» دید که شخصیت زن داستان کنشهای بیرونیتری از خود نشان میدهد و توهم بچهدار بودنش را بیشتر از شخصیت زن «به یک چیز خوب فکر کن» باور دارد و به ظهور میرساند. داستان «بچه» هم بین این 2 داستان به عنوان یک داستان با زمینه توهم ذهنی، ایجاد یک مثلث هارمونیک کرده است.
3 داستان «به یک چیز خوب فکر کن»، «بچه» و «من همسایه جدیدتون هستم» در یک مسیر زنجیروار و در کنار هم، مانند همان مثلث داستانهای خیانتی هستند با این تفاوت که مثلث دوم، تم و زمینه موضوع توهم و به نوعی اسکیزوفرنی است. البته در داستان «بچه» شخصیت متوهم یک پیرمرد است و توهمش با این که سهم زیادی از قصه را به خود اختصاص میدهد، ولی دغدغه و بهانه اصلی داستان نیست.
«به یک چیز خوب فکر کن» مجموعه داستان خوبی است. نثر آن خواننده را زیاد به زحمت نمیاندازد. فقط برای خواندن تعدادی از جملات باید سطر را دوباره از نو خواند. داستان اول «درد» تقدیرشده در جایزه ادبی هدایت در سال 87 است. به نظر نمیرسد نویسنده نخواسته در به کارگیری تکنیک اسراف و زیادهروی کند و محتوا در نظرش اهمیت بیشتری از نوشتن فنی بوده است. داستانهای این کتاب به نظر تجربههای مناسبی میآیند اما تکراری بودن طرح و سوژهها، جلوی اوجگیری کل مجموعه را میگیرد و نمیگذارد فکر کردن به یک چیز خوب، به پرواز در آسمان آن چیز منجر شود.
لینک مطلب در مهر:http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1581837
«مهبوط» برنده هشتمين جايزه ادبي واو شد و به عنوان رمان برگزيده سال 89 اين جايزه معرفي شد. اين كتاب توسط مرتضي فخري نوشته شده كه نشر افراز آن را در اسفندماه 89 منتشر كرد و در اسفند 90 هم برنده جايزه واو شد. هيات داوران اين جايزه معتقد بودند فخري يكي از اسم هايي است كه در آينده زياد به گوش خواهد رسيد و يكي از آينده هاي رمان نويسي كشور است. فخري نويسنده يي گوشه گير است و فقط به نوشتن مبادرت دارد. طبق ادعاي خود فخري، حتي در منزلش تلويزيون هم تماشا نمي كند و كم رمان مي خواند تا تحت تاثير افكار و انديشه ديگران قرار نگيرد تا رماني كه مي نويسد، رمان خودش باشد. با اين مقدمه به سراغ «مهبوط» مي رويم. «مهبوط» رماني رمانتيك است و نثري شاعرانه دارد. قصه سهم كمرنگ تري از كتاب را به خود اختصاص داده و آنچه بيشتر با آن روبه رو هستيم، نثري ادبي و فني است كه منعكس كننده درونيات قهرمان داستان است. مجتبي مهبوط شخصيت اصلي اين رمان را مي توان انسان هبوط يافته به زمين تفسير دانست كه ناچار است رنج بكشد و بپرسد «چرا ننه ام مرا زاييد؟» نويسنده با خلق شخصيت مهبوط او را به جنگ سختي ها، ناجوانمردي ها و همه مشكلات بشر هبوط يافته روي زمين خدا فرستاده است. مهبوط شعاردهنده نيست و در پي تبليغ راه و مرامي نيست. مهبوط بي خدا و بي اعتقاد شده و در نهايت هم به خدا نمي رسد. فقط به ريشه مرثيه هايش كه باز به رنج و محنت مادرش رهنمون مي شود، مي رسد.
اين رمان به نوعي استخوان بندي يك نمايشنامه رمانتيك را دارد ولي نمايشنامه نيست. كنش و واكنش هاي آن تكراري اند و خواننده بعد از عادت كردن به برخي پاراگراف ها، با رسيدن به آنها مي تواند با دريافت مقصود نويسنده از تكرار پاراگراف ياد شده، خواندنش را از پاراگراف بعدي از سر بگيرد. مهبوط سه بار خودش را مي كشد و پيش از هر سه بار، مونولوگ هاي تكراري مي گويد و از اين زندگي و همه چيزش عقش مي گيرد. مونولوگ ها همان طور كه شاعرانگي لحن و زبان را بسط داده اند، جا را براي قصه و ديالوگ تنگ كرده اند. رمان «مهبوط» را در واقع مي توان مونولوگي شاعرانه و نوميدانه خواند. مهبوط اول تا مهبوط هفتم را هم مي توان در حكم پرده هاي همان اسكلت و پايه نمايشنامه مانندش توصيف كرد. و «آخرين» هم بخش پاياني كار است. در پايان، رازي برملانمي شود و حقيقتي آشكار نمي شود. مگر اينكه مشخص مي شود مادر مهبوط براي زنده ماندنش در برف و سرما لباس خود را مي كند و به او مي پوشاند و مي توان اين گونه استنباط كرد كه اين پايان، پايان مادر بوده كه با اين كار جان خود را فدا كرده است. البته اين تنها يك برداشت است و شايد اين موضوع نشان دهنده گوشه ديگري از فداكاري ها و مشقت هاي كاراكتر مادر در زندگي مهبوط باشد. پايان بندي كار هم باز با همان وووووع ها يعني استفراغ هاي مهبوط همراه است. درست است كه همه وووووع ها و بالاآوردن هاي مهبوط معني و مفهومي دارند و نشانه يي از اعتراض و به هم خوردگي حال او از زندگي و جهان نكبتش است، اما اين درون گرايي و نمود بيروني اش يعني تهوع و آواي ووووع به قدري پررنگ است كه حقايق بيروني قصه در مقابلش رنگ مي بازد. شايد بهتر مي بود تعادل بيشتري ميان كفه هاي اين دو برقرار شود. چون مهبوط مرتبا بالامي آورد. تنها يك جاي داستان است كه او با خود مي گويد نه ديگر بالانياور و مقابله كن. البته شايد در اين موضوع هم قصد و عمدي در كار باشد و نويسنده خواسته، خواننده هم مانند مهبوط حالش از زندگي قهرمان داستانش به هم بخورد.
رمان، پيش برنده سه داستان موازي در زمان هاي مختلف با يكديگر است. زندگي مهبوط در زمان حال، شرح تيره بختي هاي مادرش در گذشته و زمان كودكي مهبوط و در نهايت افسانه شاهزاده موش زاد كه مادر در كودكي تعريف كرده است. اين سه داستان، بخش به بخش و قدم به قدم، از ابتدا تا انتهاي كار با هم مي آيند و اگر مخاطب بخواهد پايان يكي را بداند، ناچار است تا آخر خط را بيايد. اما اين موضوع كمي آزاردهنده خواهد بود چون ميزان كشش اين داستان ها در مقاطع مختلف به يك اندازه نيست و اگر هر سه را با نخي به يكديگر وصل بدانيم، گاهي اين داستان ها، همديگر را به پايين مي كشند و ضرباهنگ كار ديگر داستان ها را مي گيرند. به علاوه مقاطع كوتاه اين سه داستان، مخاطب را خسته مي كند و رفت و آمد پياپي آنها موجب كندي سرعت پيشرفت كليت داستان و كسل شدن خواننده مي شود.
از مهبوط چهارم به بعد است كه ضرباهنگ كار كمي بالامي رود و كفه ترازو به نفع قصه سنگين تر مي شود. افسانه شاهزاده موش زاد به قسمت جذابش مي رسد و كنش و واكنش هاي شخصيت مهبوط كمي از حالات تكراري فصول گذشته بيرون مي آيد. سرعت كار از فصل ابتدايي تا پايان فصل سوم كند و آرام است و اگر مسير كلي داستان را با يك منحني توصيف كنيم، از فصل اول تا چهارم از نظر سختي و مرارت خواندن، در يك شيب تند سربالايي هستيم. اما از فصل چهار به بعد از تندي شيب كاسته شده و اصطلاحا در سرازيري ملايمي مي افتيم. خواننده بايد تا پايان مهبوط سوم تحمل كند و نفس نفس بزند تا در فصول بعدي نفسي تازه كند. مجتبي مهبوط در پايان باز هم نمي ميرد و با مشخص شدن سرنوشت مادرش براي خواننده و يادآوري آن براي خودش، ظاهرا بايد به زندگي نكبت بار و ناراحت كننده اش پايان بدهد كه اين ديگر جزو سطور نانوشته كتاب است. نمي توان براي «مهبوط» پاياني باز قائل شد. در پايان صفحه دويست و چهلم چيزي فرق نكرده است. شايد هم اصلاقرار نيست فرق كند. به موازات روشن شدن پايان افسانه شاهزاده موش زاد و مادر مهبوط، سرنوشت قهرمان قصه يعني خود مهبوط مشخص نمي شود. «مهبوط» همان طور كه اشاره شد، رماني شاعرانه و رمانتيك است و از زندگي شهري فاصله دارد. سهم بيشتر فضاهاي داستان، متعلق به بيابان و حوض مكش آب براي مهبوط، كوه و صحرا براي مادر مهبوط و جنگل و طبيعت براي شاهزاده موش زاد است. نثر «مهبوط» بيشتر از آنكه خوشخوان باشد، هنري است كه شايد به سليقه عده يي از خواننده هاي امروزي خوش نيايد. البته با توجه به شايد هايي كه در اين يادداشت آمد، يك شايد ديگر هم بايد در اينجا به كار برد چون اين موضوع نسبي است و بسته به سليقه خواننده يي دارد كه كتاب را به دست مي گيرد.
روزنامه اعتماد، شماره 2373 به تاريخ 30/1/91،
پی دی اف صفحه: http://www.magiran.com/ppdf/3291/p0329123730111.pdf
خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب: «ملاقات با انریکه لین» عنوان یکی از داستانهای کوتاه روبرتو بولانیو با نام کامل روبرتو بولانیو آبالوش نویسنده و شاعر شیلیایی است. بولانیو متولد 1953 و متوفی سال 2003 است. این عنوان علاوه بر این که نام یکی از داستانهای بولانیو است، نام یک کتاب است که چندی پیش یعنی اواخر سال 90 نشر افکار آن را روانه بازار کرد.
ملاقات با انریکه لین مجموعه داستانی از چند نویسنده خارجی است که به انتخاب علیرضا کیوانینژاد مترجم، در قالب یک کتاب گرد آمدهاند. داستان بولانیو در کنار داستانهایی از ماریو بارگاس یوسا، جان آپدایک و یییون لی در این کتاب چاپ شده است. ویژگی همه داستانهای این مجموعه، طرحواره بودن آنهاست. همگی قابلیت شرح و بسط و تبدیل شدن به داستان بلند را دارند ولی شاید نویسندگانشان خواستهاند تا همین حد به آنها بپردازند.
نوستالژی و مرور گذشتهها هم حس مشترکی است که تقریبا در همه داستانها به نسبت کم و زیاد، جاری است. داستان یوسا به عنوان اولین داستان مجموعه، همانطور که از نامش بر میآید و مترجم هم در مقدمهاش اشاره کرده، در واقع از کنار هم قرار گرفتن سه طرح، تشکیل شده است. عنوان داستان «سه طرح، سه شخصیت» است. این داستان را میتوان معادل یک فیلم کوتاه سه اپیزودی در عالم سینما دانست. چون طرحهایش جدا از هم و اپیزودیک هستند:
اول: «آرکیینپای من» درباره زندگی جوانترین دختر جد جد مادربزرگ جد مادربزرگ شخصیت راوی است. دوم: «پوتی پییر» تعمیراتچی کولی مسلکی که راوی او را میشناخته و این داستان را مینویسد تا بتواند خود را از سایه فلاکتبار مردی برهاند که خودش را دار زد و گاهی نیمهشبها عرق ریزان از خواب بیدارش میکند. سوم: «پاهای فاتا اوماتا» است. زن مهاجری با اسم و رسم عجیب و غریبش که کشور و خاستگاهش گامبیا و وضعیت فعلیاش به عنوان شهروند شهر کاتالانی بینولش، عناصر لازم را برای بازنوشت داستانش در اختیار یوسا قرار داده است.
این داستان یوسا با این سه طرحش، به شدت اجتماعی است. یوسا انتقاداتش را از بیعدالتیها، بدرفتاریها و ...ها به صراحت بیان میکند. البته جلوه این اعتراض در طرح سوم که اجتماعیتر از دو طرح اول است، بیشتر است. این داستان به نظر آنچنان داستان نمیآید بلکه همان طرح، توصیف مناسبتری برای آن است. بالاخره یوسا آقای رمان است و قلم به دست اوست. به نظر میرسد این سه شخصیت یکی از دلمشغولیهایش بوده که بالاخره روزی آنها را روی کاغذ آورده است. انگیزهاش هم که از نوشتن طرح سومی در سطور بالا ذکر شد.
داستان «اشکهای پدرم» از جان هویر آپدایک نویسنده آمریکایی به نوعی حدیث نفس و شرح حال است. «اشکهای پدرم» هم مانند داستان یوسا درباره زندگی راوی با آدمهای دیگر است. نوستالژی و مرور خاطرات گذشته از عناصر داستانی غالب این قصه است. البته نوستالژی نه به آن معنا که تعداد زیادی از عناصر، راوی را به یاد چیزی بیاندازند اما در کل روح نوستالژی همانطور که بر داستانهای کتاب( غیر از داستان آخری) سیطره دارد، در این داستان هم حس میشود. البته «اشکهای پدرم» که فقط یک بار آنهم در ایستگاه راهآهن دیده شده، بزرگترین عامل بروز نوستالژی در این داستان است که در پایان هم باعث میشود اشکهای راوی خشک شود و در مرگ پدرش گریه نکند.
این داستان بیشتر از آنکه داستان باشد، شرح حال است و خواندنش کمی کسلکننده است و اگر زندگی سخت و خانهبهدوشی از پنسیلوانیا یعنی ایالتی که آپدایک در آن متولد شده، برای خواننده جذابیتی نداشته باشد، داستان را به راحتی دنبال نمیکند و کمی احساس رخوت خواهد کرد.
از روبرتو بولانیو دو داستان در این کتاب چاپ شده که یکی همان «ملاقات با انریکه لین» و دیگری «سنسینی» است. «سنسینی» تقدم دارد و داستان اول او در این کتاب است. هر دو داستان درباره آشنایی راوی با نویسندگان و داستاننویسان است. اولی «سنسینی» و دومی «ملاقات با انریکه لین» که البته دومی در خواب و رویا جریان دارد. داستان «سنسینی» هم با این که حالت شرح حال و درد دل دارد، از «اشکهای پدرم» زیباتر و خوشخوانتر است. به نظر میرسد نویسنده اهل آمریکای جنوبی حس شرقیتر و صمیمیتری دارد و در رساندن پیام مهر و محبت و ارتباط میان انسانها، موفقتر از همقارهای شمالی خود است.
«سنسینی» هم نویسنده کولی مسلکی است که در پایان مشخص میشود یک تبعیدشده از آرژانتین به محل زندگی راوی قصه یعنی اسپانیا است و زندگیاش را از راه شرکت در مسابقات ادبی و ویراستاری میگذرانده است. از ابتدای کتاب تا انتهای داستان «ملاقات با انریکه لین» حس دلتنگی و نوستالژی برخی فیلمها که پایانشان با برملا شدن رازی، رفتن یک عزیز یا کسی که تازه برای انسان عزیز شده، جریان دارد. «اشکهای پدرم» هم سعی در القای همین حس دارد اما «سنسینی» و «ملاقات با انریکه لین» از آن موفقترند.
«ملاقات با انریکه لین» خواننده را به یاد فیلم «نیمه شب در پاریس» وودی آلن میاندازد که قهرمان قصهاش با ارنست همینگوی و دیگر شخصیتهای هنری مورد علاقهاش، در شرایطی اسرارآمیز در پاریس ملاقات میکند. نویسنده هم در این داستان با نویسنده محبوبش «لین» در کافهای ملاقات میکند که این وقایع در خوایش رخ میدهد و حالتی رویاگونه دارد.
آخرین داستان مجموعه، سرزندهترین و شادترین داستان کتاب است. موضوعش به یک آسیب اجتماعی یعنی خیانتهای زن و شوهری برمیگردد اما طنز جاری در قلم یی یونلی خواننده را سر حال میآورد و باعث میشود از خمودگی و پژمردگی ناشی از خوانش داستانهای قبلی بیرون بیاید. ائتلاف 6 نفری پیرزنها برای کشف خیانتهای شوهران به همسرانشان، سوژه بسیار جالب و گیرایی است که به خودی خود خواننده را ترغیب به خواندن میکند.
این داستان را شاید بتوان داستانتر از داستانهای دیگر این مجموعه دانست. چون دیگر از شرح حال یا ویژگی داستانهای قبلی خبری نیست. بلکه طرح و اسکلت داستان، پیشبرنده آن است. با این احتساب درخواست یک مرد درمانده برای ملاقات با خالهخانمهای کاراگاه و بررسی پروندهاش توسط این 6 نفر، داستان را جالبتر کرده است.
در کل مجموعه داستان «ملاقات با انریکه لین» حاوی داستانهای تقریبا به روز از نویسندگان مطرح بینالمللی است که در مجلات معتبر ادبی چاپ شدهاند و نیاز حتمی داستانخوانان امروز ماست. اما داستان آخر کمی یکدستی آن را به هم زده است. چون داستانهای قبلیاش کاملا فضایی متفاوت از آن و شبیه به یکدیگر دارند.
خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب: چهرههای تاریکی یکی از رمانهای پییر بوالو و توماس نارسژاک است. این دو نویسنده، ژانر متفاوتی را در رمانهای پلیسی و معمایی ابداع کردهاند که نیازی به حضور پلیس، گنگستر، مامور مخفی یا ... در آن نیست. معمایی یقه شخصیتهای داستانشان را میگیرد که خود درگیر آن میشوند و برای حل آن قدم پیش میگذارند. این شخصیتها الزاما از تیپ یا گروه خاصی نیستند. در «آخر خط» چنین شخصیتی مسئول رستوران قطار است و در «چهرههای تاریکی» یک کارخانهدار ثروتمند.
«چهرههای تاریکی» و «آخر خط» دو رمانی هستند که اخیراً با ترجمه عباس آگاهی از این دو نویسنده منتشر شدهاند. هر دو رمان تعلیق فوقالعادهای دارند، اما موتور «چهرههای تاریکی» دیرتر از «آخر خط» گرم میشود. «آخر خط» زودتر ماهیت معماییاش را نشان میدهد و خواننده را درگیر مساله و معضل به وجود آمده، میکند. اما داستان «چهرههای تاریکی» چنین اجازهای نمیدهد و به دلیل روشن و گشوده شدن با تاخیر برخی ابهامات و گرهها، این روی سکه «چهرههای تاریکی» خود را از مقاطع میانی به بعد نشان میدهد.
داستان رمان به طور خلاصه درباره یک کارخانهدار ثروتمند، موفق و جدی است که همه این صفات در طول رمان و طی ساخت شخصیتش، اهمیت مییابد. مبارز بودن این شخصیت به خوبی در رمان تصویر میشود. این فرد بر اثر برخورد نیش بیلش به یک مین خنثی نشده از زمان جنگ جهانی دوم، در ویلایش از دو چشم نابینا میشود. خب این شاید سوژه خوبی برای بیان احساسات و عواطف یک انسان نابینا شده و یک رمان رئالیستی، رمانتیک و انسانشناسانه باشد ولی نارسژاک و بوالو از آن یک داستان معمایی ساختهاند.
البته تفکرات و واکنشهای یک فرد کور که پیشتر بینا بوده، به مهارت هرچه تمام توسط این دو تصویر شده است ولی از میانه داستان به بعد، این تصویر و توصیف خوب، کمی جابه جا شده و کفه ترازو را به نفع وجه کاراگاهی و معمایی قضیه، سبک میکند.
«چهرههای تاریکی» تعلیق فوقالعادهای دارد و مانند دیگر داستانهای نارسژاک و بوالو خواننده از این تعلیق لذت خواهد برد اما همانطور که اشاره شد در این رمان، تعلیق کمی دیر رخ نشان میدهد اما با آمدنش شور و شعف خاصی در مخاطب ایجاد میکند. در واقع اگر دامن توصیفات و مقدمهچینیهای ابتدا تا میانه کتاب برچیدهتر بود، این رمان میتوانست در سطحی بالاتر از «آخر خط» قرار بگیرد. با این حال نمیتوان آن را یک رمان متوسط یا ضعیف دانست. همه چیز به حوصله خواننده بستگی دارد. اگر مقدمه را به دقت بخواند و آن را زمینه ورود به فضای معماگونه و تعلیق قرار دهد، از بالا و پایینهای بعدی داستان، بسیار لذت خواهد برد.
مسیری که قصه «چهرههای تاریکی» طی میکند، معادل نمودار یک منحنی درجه دوم منفی در عالم ریاضیات و محاسبهگری است. به زبان سادهتر مانند یک تپه است که نقطه شروع تا قله آن سهم بیشتری از مسیر قله تا نقطه فرود دارد، ولی شیب آن از شروع تا قله کم و از نقطه اوج تا انتها بسیار تند است.
دو نویسنده کار بعد از دادن اطلاعات و مقدمهچینیهایشان، ضربان داستان را بالا میبرند و بر هیجان آن میافزایند. بخشهایی که شخصیت هرمانیته (همان قهرمان نابینا شده داستان) درون ذهنش شواهد و قرائن را کنار هم میچنید و نتیجه میگیرد، از همان بخشهایی است که خواندنش بسیار لذتبخش است. دیگر چه نیازی به کاراگاه و پلیس است؟ کارخانهدار داستان خودش یک پا کاراگاه است؛ همانطور که رستوراندار «آخر خط» برای خودش کاراگاه شده بود. یکی دیگر از امتیازات این رمان، که آن را از دیگر آثار نویسندگانش متفاوت میکند، از درک آنان از موقعیت توانایی و عدم تواناییهایی یک نابینا ناشی میشود. این ویژگی از یکدست و ساده شدن داستان جلوگیری کرده است.
این عامل هم که قهرمان داستان سئوالهایی میکند، جوابهایی میشوند اما بعد رفتارها و عکسالعملهایی میبیند که موجب تشکیکاش میشوند و در نهایت میفهمد که قضیه چیز دیگری بوده است، به محسوس شدن داستان کمک غیرقابل انکاری کرده است. خواننده از این که پا به پای یک نابینا به کشف حقایق و از دید او توطئهها میپردازد، هیجانزده خواهد شد. این یک تجربه جدید هم برای مخاطب و هم برای دو نویسندهای است که در هر کتابشان طرح و داستان جدیدی میریزند.
«چهرههای تاریکی» یک رمان معمایی مناسب برای کسانی است که میخواهند مطالعه رمانهای پلیسی و معمایی را آغاز کنند. این کتاب ورود اینگروه از خوانندگان به این ژانر را راحتتر خواهد کرد و زوایا و گوشههای ذهنشان را برای پذیرش و عادت به چنین داستانهایی وسیعتر میکند.
حسین پاینده معتقد است هیچ نیرویی نمیتواند باعث مرگ سیمین دانشور در ادبیات کشور ما شود. بیتردید آخرین داستانی که این نویسنده به عنوان شهرزاد زمانه ما بازگفت، همین تلاش برای پویایی و مقاومت در برابر میرایی است.
خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب: حسین پاینده نویسنده،
منتقد ادبی و سینمایی و استاد دانشگاه علامه طباطبایی در یادداشتی که آن را
در اختیار خبرگزاری مهر قرار داده است، با بررسی تحول سبک داستان نویسی
زندهیاد سیمین دانشور، این نویسنده را مانند شهرزاد قصهگو میداند. چون
به اعتقاد پاینده، دانشور دائماً مضامین و شیوه ی داستان نویسیایاش را
تغییر میداده است و همین امر هم علت جاودانه شدن این نویسنده در ادبیات
داستانی کشور ماست.
«داستان کوتاه در ایران، جلد اول: داستانهای رئالیستی و ناتورالیستی»،
«داستان کوتاه در ایران، جلد دوم: داستانهای مدرن»، «رمان پسامدرن و
فیلم» و «نقد ادبی و دموکراسی: جستارهایی در نظریه و نقد ادبی جدید» بخشی
از تالیفات و کتابهای پاینده و «مطالعات فرهنگی دربارهٔ فرهنگ عامّه»،
«مدرنیسم و پسامدرنیسم در رمان» و «زبانشناسی و نقد ادبی» تعدادی از آثار
ترجمه شده توسط این محقق هستند.
مشروح متن یادداشت پاینده در بررسی کارنامه سیمین دانشور و بررسی تحول سبک داستاننویسی او، در ادامه میآید:
سیمین دانشور، نخستین بانوی نویسندهای که داستانهایش در کشور ما چاپ
شدند، روز پنجشنبه 18 اسفند 1390 جان به جان آفرین تسلیم کرد و از میان ما
رفت. در جدال با مرگ، همیشه انسان است که میبازد و همهی ما آدمیان ناگزیر
طعم مرگ را میچشیم (کل نفس ذائقه الموت). اما جدال دانشور با مرگ بُعد
دیگری هم داشت، بُعدی داستانی و فراجسمانی. به گمان من، دانشور پیش از این
در جدالی مهمتر با مرگ (مرگ از سنخی دیگر) پیروز شده و به جاودانگی رسیده
بود. تأمل در خصوص این نوع مرگ، که فقط گریبانگیر اهل قلم میتواند شد، و
بررسی اینکه دانشور چگونه بر آن فائق آمد، شاید راه مناسبی برای ارزیابی
جایگاه رفیعی باشد که دانشور با بیش از شصت سال تلاش در عرصهی
داستاننویسی توانست به آن نائل شود.
شروع داستاننویسیِ دانشور به سالهای پُرتلاطم دهه 1320 بازمیگردد. در
نیمهی نخست این دهه بود که او نخستین تلاشهایش برای نوشتن داستان کوتاه
را آغاز کرد. حاصل این تلاشهای اولیه، انتشار کتابی با عنوان «آتش خاموش»
بود که در اردیبهشت سال 1327 توسط انتشارات علمی در تهران منتشر گردید. این
کتاب دربرگیرندهی شانزده داستان کوتاه بود که سبکوسیاق همه آنها با
سایر آثاری که دانشور در بقیه عمرِ حرفهای خود نوشت، بهکلی تفاوت دارد.
داستانهای مجموعهی «آتش خاموش» عمدتاً از زاویه دید دانای کل و با هدف
رسیدن به نوعی نتیجهگیری اخلاقی نوشته شده بودند. آنچه به نحو چشمگیری در
این داستانها غایب به نظر میرسد، سبک خاصی است که از داستانهای پختهترِ
دانشور در سالهای بعد میشناسیم.
دانشوری که «آتش خاموش» را نوشت، هنوز آن نویسنده ژرفنگر و تأملانگیزی
نیست که مثلاً در مجموعه «شهری چون بهشت» میتوانیم سراغ بگیریم. معدود
داستانهای درخور توجهِ دانشور در اولین کتابش، بیشتر طرحوارههایی هستند
که نیازمند پرداختی هنرمندانهترند. این حقیقت از چشم خودِ دانشور هم پنهان
نماند. بعدها، وقتی که در 1331 با بورس فولبرایت به آمریکا رفت و در
کلاسهای نویسندگی خلاق به استادی والس استگنر در دانشگاه استنفورد شرکت
کرد، فرصت بهتری برای آشنایی با شگردهای داستاننویسی به دست آورد، چندان
که پس از بازگشت به ایران و تا پایان عمر هرگز اجازه تجدید چاپ داستانهای
مجموعهی «آتش خاموش» را نداد. او به درستی دریافته بود که این داستانهای
اولیه، به دوره خاصی در ابتدای کار نویسندگیاش تعلق دارد و برای تبدیل
شدن به نویسندهای حرفهای هنوز باید راه نسبتاً زیادی را طی میکرد.
دانشور با «شهری چون بهشت» حضورش را به عنوان نویسندهای توانا اعلام کرد
حضور دانشور به منزله نویسندهای توانا در عرصه ادبیات داستانی ایران،
در سال 1340 با انتشار دومین مجموعهی داستانهای کوتاه او (شهری چون بهشت)
با صدایی رسا اعلام شد. یازده داستانی که در این مجموعه منتشر شدند، از
ساختاری به مراتب محکمتر و صناعیتر از داستانهای نخستین کتاب او
برخوردار بودند. شاید بارزترین ویژگی داستاننویسیِ دانشور دقیقاً همین
تحولی باشد که اولین مصداقهایش را باید در داستانهای «شهری چون بهشت»
جست. داستانهای این مجموعه نشاندهنده توازنی خلاقانه بین دو شیوه روایی
موسوم به «محاکات» (mimesis) و «روایت محض» (diegesis) است. دانشور در این
داستانها، کشف دنیای درونی شخصیتهایش را به عهده خواننده میگذارد و
لذا به دادن نشانههایی معدود در متن بسنده میکند. اینجا خواننده است که
میبایست دادههای داستانی را در ذهن پردازش کند و معنایی دلالتشده اما
ناگفته را بیابد. مقایسه این روش با شیوه غیرصناعی و سادهتری که او برای
روایت کردنِ داستانهای «آتش خاموش» مورد استفاده قرار داده بود، میتواند
تحول او از یک داستاننویس نامتمایز به نویسندهای صاحب سبک را روشن کند.
در «آتش خاموش» خواننده مخاطبِ منفعلِ راوی همهدانی است که مکنونات قلبی
شخصیتها را برملا میکند و اطلاعاتی کامل درباره گذشتهی آنها به دست
میدهد. راوی داستانهای اولیهی دانشور هم اطلاعات میدهد و هم قضاوت
میکند و بدین ترتیب چندان نقشی برای تلاش خواننده به منظور فهم داستان
باقی نمیگذارد. متقابلاً راویان داستانهای «شهری چون بهشت» به نشان دادنِ
شخصیتها در موقعیتهایی دشوار و پیچیده بسنده میکنند. این گفتار و رفتار
شخصیتهاست که آنها را به خواننده میشناساند، نه اظهارنظرهای صریح و
خردمندانهی راویِ دانای کل. بزرگترین دستاورد دانشور در دومین مجموعه
داستانهایش، همین سبک روایی جدید است که لذت تفکر و کشف را برای خواننده
به ارمغان میآوَرَد.
اما علاوه بر شیوهی روایتگری، دانشور با انتشار «شهری چون بهشت» جنبه
مهم دیگری از داستاننویسیِ خود را نیز ارتقا داد و آن پرداختن به مضامین
فرهنگی در ابعادی به مراتب وسیعتر و با شیوههایی به مراتب پیچیدهتر از
داستانهای قبلی اوست. در داستانهای قبلی، کانون توجه دانشور احساسات فردی
است، حال آنکه در داستانهای «شهری چون بهشت» بیشتر به معضلات فرهنگیِ
کلان نظر دارد. کاوش در چندوچونِ روابط بینافردی در این داستانها راهی است
برای فهم مسائل فرهنگیِ عامتری که گریبانگیر بسیاری از آحاد جامعهی ما
است. برای مثال، در داستان «زایمان»، دانشور با تیزبینیِ جامعهشناسانهی
تحسینبرانگیزی موضوع فرصتطلبی و ناسپاسی در فرهنگ ایرانی را مورد تفحّص
قرار میدهد و به شیوهای گیرا نشان میدهد که تعارفهای پُرطمطراق معمول
در فرهنگ ما، تا چه حد نیّتهای منفعتجویانه و ناصادقانهی اشخاص را
استتار میکند. صرفاً نویسندهای که از قدرت مشاهدهی تیزبینانه و نیز
تواناییِ تحلیل فرهنگ برخوردار باشد میتواند پرتوی تا به این حد روشنگر بر
ابعاد ناپیدا یا مکتومِ حیات فرهنگی بیفشاند.
«سَووشون» با درجه بالایی از پیچیدگی در شخصیتپردازی و روایتگری نوشته شد
پویایی سبک دانشور در آثار بعدی او همچنان ادامه پیدا کرد و با تسلط
بیشترِ او به فنون داستاننویسی حتی تشدید هم یافت. رمان ماندگار
«سَووشون»، که در تیرماه سال 1348 منتشر گردید، اولین تلاش دانشور برای
رماننویسی بود، اما با درجه بالایی از پیچیدگی در شخصیتپردازی و
روایتگری نوشته شد. در این رمان، دانشور اشغال ایران توسط متفقین را
دستمایه نگارش اثری قرار میدهد که به رغم تخیلی بودنش، موفق میشود بیش
از کتابهای مستندِ تاریخی به واقعیتهای تاریخ کشور ما در آن سالها نزدیک
شود. مبالغه نیست اگر بگوییم که پس از «بوف کور» هدایت، «سَووشون»
پُرفروشترین رمان فارسی بوده است. این کتاب تاکنون دهها بار تجدید چاپ
شده، به زبانهای متعدد ترجمه شده و گفته میشود شمارگان رسمیِ آن در داخل
ایران به حدود نیممیلیون نسخه رسیده است.
پس از «سَووشون»، دانشور در سال 1359 مجموعه داستان «به کی سلام کنم؟» را
منتشر کرد. تنوع سبکی دانشور در این مجموعه، که شامل ده داستان کوتاه است،
به طرز چشمگیری خود مینمایاند. برای مثال، داستان «تصادف» با طنزی نوشته
شده است که نمونه آن را در آثار قبلی دانشور کمتر میتوان سراغ گرفت. خلق
شخصیتی کاملاً کمیک و در عین حال باورپذیر که بلاهتهای پیدرپیِ خویش را
با زبان خود بیان میکند و ظاهراً از دلالتهای آنچه به نحوی اعترافگونه
بر زبان میآوَرَد غافل است، کاری است که دانشور قبلاً تلاش بارزی برای
انجام دادن آن نکرده بود. در همین مجموعه، داستان دیگری با عنوان «به کی
سلام کنم؟» وجود دارد که با تکنیک تکگویی درونی نوشته شده و نشاندهنده
توانایی دانشور در بهکارگیریِ شیوههای روایتگریِ مدرنیستی است. گرایش
دیرینهی دانشور به کاویدن فرهنگ در داستانهای این کتاب هم به چشم
میخورَد. برای مثال، داستان «چشم خفته» متشکل از سه بخش است: دو تکگویی
توسط دو شخصیت به نامهای عفتالملوک و اقدس است و یک گفتوگو بین همین دو
شخصیت در پایان داستان. در این داستان نیز دانشور با تیزبینیِ خاصی فرهنگ
نفاق و دورویی را مورد کالبدشناسی قرار میدهد و نشان میدهد که کلام
ظاهراً زیبا در فرهنگ ما، گاه پنهانکنندهی بدخواهانهترین نگرشهاست.
تکنیکهای مدرن در «جزیرهی سرگردانی» و «ساربانْ سرگردان» با صناعات پسامدرن همراه شد
پس از مجموعه داستان «به کی سلام کنم؟»، دانشور چندین سال کتابی منتشر
نکرد تا اینکه در شهریور 1372 رمان «جزیرهی سرگردانی» از او انتشار یافت.
این رمان نخستین مجلد از رمانی سهگانه است که جلد دوم آن با عنوان
«ساربانْ سرگردان» در شهریور 1380 چاپ شد (جلد سوم با عنوان کوه سرگردان
هنوز منتشر نشده است). در «جزیرهی سرگردانی» و «ساربانْ سرگردان» دانشور
بار دیگر به موضوع مورد علاقهی خود (تاریخ) بازمیگردد و اینبار تاریخ
معاصر (از اواسط دههی 1350 تا جنگ ایران و عراق) را از منظری نقادانه مورد
بازنگری قرار میدهد. در این آثار نیز، بارزترین وجه داستاننویسیِ دانشور
پویایی کمنظیر اوست. استفاده دانشور از تکنیکهای رمان مدرن در این دو
رمان (مانند استفاده از زاویهی دید موسوم به «ذهنیت مرکزی» آنگونه که
هنری جیمز آن را تبیین کرده است) توأم میشود با برخی صناعات پسامدرن
(مانند استفاده از شخصیتهای واقعی، یا اولویت دادن به وجودشناسی در مقابل
معرفتشناسی).
میتوان گفت اگر آثار قبلی دانشور نشاندهنده حرکت او از رئالیسم به
مدرنیسم بودند، در این دو رمان او برخی گامهای اولیه برای تحول در سبک خود
و حرکت به سمت پسامدرنیسم را با توفیق برمیدارد، هرچند که مسلماً وجه
غالب در کار او هنوز مدرنیسم است.
مجموعه داستان بعدی دانشور با عنوان «از پرندههای مهاجر بپرس» در سال
1376 انتشار یافت. شگردهای هنرمندانه ده داستانی که در این کتاب جمع
شدهاند، مبیّن دستیابی دانشور به بالاترین سطح آثارش است. استفادهی
ماهرانهی نویسنده از عنصر «صدا» در نخستین داستان این مجموعه با عنوان
«برهوت» و نیز استفادهی خلاقانهی او از «هویت مفروض»(persona) در داستان
«مرز و نقاب»، نشاندهندهی تسلط او به طیفی از شیوههای روایتگری است.
تنوع شیوههای روایتگری در این کتاب توأم میشود با تنوع مضامین
داستانهایی که هر یک جنبهای از فرهنگ ما را میکاود. در این مجموعه نیز
دانشور داستانی دربارهی تاریخ دارد که با استفاده از صناعتِ کاملاً
پسامدرنِ موسوم به «مجلس فراتاریخی» نوشته شده است. در این داستان پیچیده و
تأملانگیز، که عنوان آن «میزگرد» است، شخصیتهایی از برهههای مختلف
تاریخ ایران و حتی یک شخصیت اسطورهای (رستم) گرد هم میآیند و گفتوگو
میکنند. داستان توسط یک مصاحبهگر روایت میشود که تکتکِ این شخصیتها را
مورد پرسش قرار میدهد، اما از خلال پاسخها و نظراتی که آنها ابراز
میکنند، دیدگاهی بسیار انتقادی درباره روشنفکران ایرانی و روابط
بدخواهانهشان القا میشود. آخرین مجموعه از داستانهای کوتاه دانشور که با
عنوان «انتخاب» (شامل شش داستان جدید و ده داستان از مجموعهی قبلی
داستانهایش) در سال 1386 انتشار یافت، نشاندهنده استمرار تلاش او برای
دستیابی به شیوههای نو در داستاننویسی است.
جاودانگی دانشور در پویایی سبک نهفته است
سیمین دانشور را باید شهرزاد زمانه ما نامید. توانایی خارقالعادهی این
نویسنده برجسته برای ایجاد تحول در سبک داستاننویسیاش، از جمله
ویژگیهای منحصربهفرد اوست. کمتر نویسندهای را در ادبیات پسامشروطه
میتوان مثال آورد که تا به این حد خلاقانه با جریانهای جدید در
داستاننویسی همسو شده باشد و صناعات و مضامین داستانهایش را با
اوضاعواحوال و الزامهای نو همسو کرده باشد. دانشور حتی در پرداختن به
مضامینی که تقریباً از اوایل دوره نویسندگیاش مورد علاقه او بودند
(مانند تاریخ)، پویایی خاصی از خود نشان داد. برای مثال، در رمان «سَووشون»
تاریخ ساختمایه داستانی است که عمدتاً از راه محاکات به موضوع خود
میپردازد؛ در دو رمان «جزیرهی سرگردانی» و «ساربانْ سرگردان» همین
ساختمایه (تاریخ) با توسل به تکنیکهای عمدتاً مدرن و گاه پسامدرن پرورانده
میشود؛ و در داستان «میزگرد» تاریخ از منظری کاملاً پسامدرن و با صناعاتی
بدیع مورد کاوش قرار میگیرد. از این منظر، میتوان گفت دانشور شهرزادی
بود که داستان گفتنش طیف وسیعی از خوانندگان، از نسلهای مختلف و با
ذائقههای ادبی گوناگون، را مسحور خود کرد. رمز جاودانگی دانشور، بیتردید
در همین پویایی سبکی نهفته است.
اکنون چند روزی است که دانشور مقهور مرگ شده است. اما نگارنده این سطور
اعتقاد دارد که هیچ نیرویی نمیتواند باعث مرگ دانشور در ادبیات ما شود.
بیتردید آخرین داستانی که شهرزاد زمانهی ما بازگفت، همین تلاش برای
پویایی و مقاومت در برابر میرایی است. در داستانهای «هزار و یک شب»، رمز
ماندگاری شهرزاد قصهگو همین بود که برای بقا میبایست هر شب یک داستان
گیرا بیان میکرد. اگر او نمیتوانست عنصر تعلیق را هنرمندانه در
داستانهایش حفظ کند؛ اگر او موفق نمیشد مخاطب خود را به درون دنیای
تخیلیِ داستان بکشاند؛ در یک کلام، اگر شهرزاد قصهگو قادر نمیبود که تخیل
را به بدیلی نیرومند در برابر واقعیت تبدیل کند، جان خود را از دست
میداد. در وضعیت او، توسل به داستانگوییِ هنرمندانه یگانه راه بقا بود.
شهرزاد زمانه ما هم از راه پویایی در سبک داستاننویسیاش نامیراییِ خود
را تضمین کرد. نگارنده این سطور، چندین سال پیش در مقالهای با عنوان
«سیمین دانشور، شهرزاد پسامدرن» نظری را ابراز کرد که امروز هم، ضمن طلب
آمرزش برای روح این نویسندهی توانا، مایل است آن را تکرار کند: «در دنیای
شگفتآور رمانهای دانشور، نه صِرفِ رویدادها و عاقبتِ شخصیتها، بلکه میل
به کشف جنبه ناپیدای واقعیت است که ما را به ادامه خواندن علاقهمند
میکند. از این حیث، دانشور شهرزاد زمانه ما و بازگوکننده اضطرابها،
ابهامها و سرگردانیهای پیچیدهی انسانهای زمانه ما است.» آخرین داستان
شهرزاد، هرچند راجع به مرگ است، اما فقط عجز مرگ را به اثبات میرساند.
لینک یادداشت در مهر: http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1561771